تبليغاتX
شانتمیس مهاجر به کانادا

شنبه که رفتم کالج خانم معلممون برگه های امتحان دو هفته قبل رو بهمون داد بنده اکسلنت گرفته بودم از 30 نمره 27 گرفتم نصف بیشتر کلاس با امتحان مجدد موافق بودن قراره دوباره این هفته امتحان بدیم ولی هر کی خواست برگشو میده هر کی هم که نخواست برگشو نگه میداره از معلمم سوال کردم گفت تو احتیاجی نیست دوباره امتحان بدی نمره ات خیلی خوب شده من کمتر به کسی اکسلنت میدم خلاصه کلی ذوق کردم با این حرفها و تشویقهای خانم معلم.

یکشنبه بعد از ظهر رفتیم CN Tower خیلی قشنگ بود ولی نمیدونم چرا خیلی برای من جالب و جذاب نبود؟ چرا اون قسمت شیشه ایش بد نبود اون بالا یه قسمتی از کف رو شیشه ای کردن میتونی اون پایین رو ببینی ملت میرن روی شیشه دراز میکشن عکس میگیرن. فقط آخرش که رفتیم سینمای متحرک خوشم اومد یه کم هیجان داشت جیغ کشیدیم و خندیدیم.

اتفاقات روز به روز رو یادم نیست فقط دو بار رفتیم وال مارت یه شب رفتیم سنتر پوینت یه روز رفتیم سیرز آتلت که من بالاخره چکممو از اونجا گرفتم.

جمعه گذشته منیژه وقت عمل داشت به خاطر سنگ کیسه صفرا صبح رفت بیمارستان عمل کرد و بعد از ظهر مرخص شد هر چی بهش اصرار کردم که برم پیشش و بهش کمک کنم گفت نه. دو سه شب پیش رفتیم دیدنش و یک ساعتی خونشون بودیم.

من تا حالا اسباب کشی نکردم اصلا بلد نیستم مامانم خدا خیرش بده داره برام کارتونهام رو میبنده تقریبا کابینتها خالی شده جمعه سی ام اکتبر کلید خونه جدید رو بهمون میدن.

چند روزه شمارش معکوس شروع شده مامان جونم ده روز دیگه میره و من دوباره تنها میشم. حضور مامانم تو این مدت حکم ویتامین رو برام داشت خداییش انگار دوپینگ کردم. البته اینو بگم که مامانم اصلا هوای اینجا رو دوست نداره میگه اینجا قشنگه خوبه ولی هواش مزخرفه.

این کتابچه راهنمایی رانندگی هم برای من شده مصیبت نمیدونم چرا بیخودی ازش میترسم سرشو میخونم تهش یادم میره تهشو میخونم سرش یادم میره ای بابا. باید ضربتی بخونمش یهو صبح بلند شم تصمیم بگیرم برم امتحان بدم خلاص شم. 

راستی دو روز پیش هم عمه پروانه زنگ زد و باهامون حال و احوال کرد.

دیگه چی بگم؟ دیگه چیزی یادم نمیاد. ما سریال شمس العماره، شب هزار و یکم، دل نوازان رو میبینیم. البته به روز نیستیم چون من خیلی تو اینترنت نمیام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز دوشنبه که تعطیل رسمی هم بود از ظهر من و مامانم رفتیم وان میلز مال تا هفت شب که تعطیل میشد. همسرم ما رو گذاشت اونجا رو با دخترم رفتن چاکی چیز که دخترم بازی کنه. انقدر اونجا راه رفتیم که دیگه احساس میکردم پاهام مال خودم نیست یه جفت چکمه برای خودم خریدم که دیشب رفتم یه شعبه دیگه پسش دادم چون امتحانش کردم دیدم واتر پروف نیست و به درد زمستون نمیخوره.
سه شنبه و چهارشنبه حالم خوب نبود مریض بودم و خوابیده بودم همه کارها رو مامانم کرد دخترم رو برد مدرسه و آورد و غذا درست کرد خیلی هوس کوفته کرده بودم و بلد نبودم درست کنم مامان جونم هم کوفته برنجی برام درست کرد هم کوفته تبریزی تازه دخترم هوس کله جوش کرده بود برای اونم کله جوش درست کرد. چقدر خوبه تو غربت مامان آدم پیشش باشه یاد وقتی میفتم که دختر خونه بودم.
پنج شنبه که حالم بهتر بود با هم رفتیم وال مارت یه کاپشن برای زمستونم خریدم. ظاهرش که گرمه نمیدونم حالا به درد زمستون میخوره یا نه.
امروز باز حالم خوش نیست و احساس سرماخوردگی میکنم از صبح دو تا قرص سرماخوردگی خوردم و خوابیدم ساعت یک بعد از ظهره و مامانم هم پا به پای من خوابید طفلکی از صبح کلی فعالیت کرده.
سه شنبه یا چهارشنبه درست یادم نیست شب همسرم ما رو برد فودبیسیکس خرید کردیم بعد هم رفتیم پاپ آیز شام خوردیم.
پنج شنبه همسرم چکهایی رو که روز قبل از بانک گرفته بود برد داد به دفتر اجاره منزل جدیدمون قراردادمون از اول نوامبره ولی از سی ام اکتبر بهمون کلید میده. خیالم از بابت خونه راحت شد هر چند که این وسط یک ماه اجاره اضافه میدیم یعنی هم اجاره این خونه و هم اجاره اون خونه ولی ارزشش رو داره چون هم خونمون بزرگتر میشه هم راه شوهرم کوتاه میشه و یک ربع تا محل کارش میشه و هم پول بنزینش کم میشه خدا رو شکر اونجا همه چیز بهمون نزدیکه تا مدرسه دخترم که حدودا ده دقیقه پیاده روی هست روبروی مدرسه یه نوفریلز داریم بقیه فروشگاهها هم به شعاع یک کیلومتر اطراف خونمون هستن.
فردا باید برم کالج این دو هفته هیچی درس نخوندم گذاشتم روز آخر باید یه پاراگراف بنویسم که هنوز ننوشتم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/24ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز جمعه رفتیم به طرف برلینگتون که دنبال خونه بگردیم دو سه تا آپارتمان رو دیدیم و بالاخره آخرین جایی که رفتیم رو پسندیدیم. مدیر ساختمون یه سری فرم بهمون داد که باید پر کنیم فرمها رو برامون ایمیل هم کرد که میتونیم پر کنیم و براش بفرستیم که خدا بخواد روز سه شنبه بقیه مدارک رو بدیم و قرارداد رو امضا کنیم.
اینطور که ما پرس و جو کردیم و متوجه شدیم برلینگتون از همیلتون خیلی خیلی بهتره برای همین اجاره هاش هم بالاتره.
روز شنبه هوا آفتابی بود ما هم رفتیم نیاگارا و تا غروب اونجا بودیم از کشتی که پیاده شدیم لباسامون خیس شده بود و باد تندی هم میوزید و متاسفانه مامانم گلودرد گرفت و یه کوچولو سرما خورد ولی خیلی سریع دوا درمونش کردیم که مریض نشه.
امروز رفتیم طرف وان میلز قبل از اینکه به وان میلز برسیم یه مال دیدیم که من از هیچکس راجع بهش نشنیده بودم اگه اشتباه نکنم این مال تقاطع یانگ و میجر مکنزی بود یه فروشگاه خیلی بزرگ با لباسهای برند که توش لباس پنج دلاری هم پیدا میشد البته باید دقت میکردیم که لباسها زدگی و خرابی نداشته باشن.
تو وان میلز خیلی نتونستیم بگردیم چون مامانم دو سه شب پیش برای امشب بلیط کنسرت گروه همای و مستان (نمیدونم درست گفتم یا نه) خریده بود و باید زودتر میومدیم خونه من که از موسیقی سنتی خیلی خوشم نمیاد و حوصله سنتور و دلی دلی ندارم در ضمن با دخترم که نمیشد دو سه ساعت روی صندلی نشست برای همین من و دخترم موندیم خونه همسرم و مامانم رفتن کنسرت ناگفته نماند که مامانم همسرم رو مهمون کرد بعنوان کادوی تولدش. امشب کنسرت یکی دو تا خواننده در پیت هم بود فکر کنم هنگامه و افشین خداییش هیچکدومشون ارزش پول خرج کردن رو ندارن. ولی ماه دیگه که معین میاد به احتمال زیاد میرم کنسرتش.
آخر همه هم بگم که خونه جدید که پیدا کردیم رو خیلی دوست دارم دل تو دلم نیست که زودتر برم توش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

الان که دارم این پست رو مینویسم روز شنبه ساعت 5 صبحه و چون هم خوابم نمیومد و هم ساعت دیگه ای وقت نمیکنم بنویسم، نشستم پای کامپیوتر.
روز سه شنبه صبح با مامانم رفتیم و دخترم رو گذاشتیم مدرسه دخترم کلی به همه پز داد که این مادر بزرگمه خیلی ذوق داشت فکر کنم الان همه تورنتو میدونن که مامان من اومده از اون طرف همسرم به همکاراش گفته پس همه برلینگتون و همیلتون و واترداون هم میدونن که مامان من اینجاست. دخترم رو که گذاشتیم مدرسه رفتیم فرویومال و از تیم هورتونز قهوه گرفتیم و یه کم نشستیم بعد تو مال گشتیم و چند تا مغازه رفتیم و مامانم از یکی دو تا حراجی خرید کرد. (دیدین دیر نوشتم دیگه یادم نمیاد بعدش چی شد؟) آهان شبش رفتیم فرویومال و از کی اف سی شام گرفتیم. اگه اشتباه نکنم شب همسرم ما رو برد پلازای ایرانیا از سوپر خوراک یه کم خرید کردیم بعد رفتیم به طرف بالا طرف تورن هیل. روز چهارشنبه مامانمو بردم ایتون سنتر مامانم یه کم خرید کرد از اونجا اومدیم ایستگاه دان میلز و با اتوبوس رفتیم طرف وال مارت ولی چون خیلی وقت نداشتیم فقط قسمت پوشاک رفتیم و مامانم یه چیزایی خرید و اومدیم سمت خونه چون هوا سرد بود ترسیدم مامانم سرما بخوره از ایستگاه دانمیلز که اومدیم بیرون کلید دادم مامانم رفت خونه و منم رفتم دخترم رو از مدرسه آوردم. چهارشنبه تولد دخترم بود یه تولد چهار نفره کوچیک براش گرفتیم تا هفته آینده یکی دو تا از دوستامونو دعوت کنم و براش تولد بگیرم. پنج شنبه دوباره با مامانم رفتیم فرویومال و بازم خرید کرد مامانم برای ناهار قرمه سبزی درست کرده بودم ولی ناهارو تو فرویومال خوردیم و البته مامانم مهمونم کرد .بعد از ظهر دخترم رو از مدرسه گرفتیم و اومدیم خونه یه کم استراحت کردیم و عصری دوباره رفتیم فرویومال از چیلدرن پلیس برای دخترم خرید کردم حراج 40 درصد اضافی زده دختر منم هی قدش بلند میشه هی شلواراش کوتاه میشه خلاصه یه هفتاد و چند دلاری براش لباس خریدم که حالا مامانم میگه این کادوی تولدش از طرف من باشه. پنج شنبه شب همسرم از کارش که برگشت با هم تو فرویومال قرار گذاشته بودیم پوتین خریدیم با هم خوردیم و سوار ماشین شدیم رفتیم داون تاون رو به مامانم نشون بدیم.
تو داون تاون یه چیزعجیبی دیدم که باورم نمیشد یه دختری تو پیاده رو داشت راه میرفت و تو اون سرما تنها چیزی که تنش بود یه دامن چین دار کوتاه بود بالا تنه اش کاملا لخت بود یعنی هیچی هیچی هیچی نپوشیده بود یه پسری هم کنارش داشت راه میرفت نفهمیدم شرط بندی کرده بودم یا دختره انقدر خورده بود که مست و لایعقل بود!!!
و اما ماجرای روز جمعه رو در پست بعدی تعریف میکنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دوشنبه ساعت 3:25 بعد از ظهر هواپیما نشست و یک ساعت بعد مامان جون عزیزم وارد سالن انتظار شد و بعد از کلی بغل و بوس رفتیم سوار ماشین شدیم. سر راه از تیم هورتونز قهوه گرفتیم و اومدیم خونه.

دیروز دو تایی رفتیم فرویومال. دیروز عصر دخترم رو بردیم استخر بعد رفتیم یه کم طرف خیابون یانگ و پلازای ایرانیا گشتیم.

فعلا جزئیات رو نمیتونم توضیح بدم بعدا همین پست رو کامل میکنم فقط میخواستم این خبر خیلی خیلی خوب رو بدم و برم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

هنوز دخترم خوب نشده چند روزه که آنتی بیوتیک رو براش شروع کردم و هر هشت ساعت بهش شربت میدم اینجا که اصلا آنتی بیوتیک تجویز نمیکنن خودم از ایران آورده بودم دارم بهش میدم. حالا کارم شده اینکه هر شب تا ساعت دوازده بشینم تا شربتشو بدم.
امروز هیچ حوصله کالج رفتن نداشتم تکالیفم رو هم انجام نداده بودم ولی رفتم سر کلاس نشستم. خوشبختانه امروز خانم معلم یه برنامه ای داشت که از ساعت ناهاری که تعطیل شدیم کلاسمون تموم شد و این یک ساعت کسری رو بعدا جبران میکنه و دو تا نیم ساعت به جلسات بعدی اضافه میکنه.
دیشب رفتیم فرویومال. امروز ناهار جاتون خالی مهمون عادل کباب بودیم.
امروز بعد از ظهر هوا خیلی قشنگ بود ولی من انقدر خسته بودم که اومدم خونه و خوابیدم ساعت 4 همسرم رفت دخترم رو از مدرسه ایرانی آورد.
با کمال تاسف و تاثر باید بگم که دوباره موش دار شدیم. خونه قدیمی همینه دیگه. یعنی وقتی دیدم اعصابم حسابی به هم ریخت.
دیگه باید دنبال خونه بگردیم. بین همیلتون و برلینگتون باید یکی رو انتخاب کنیم. به احتمال زیاد انتخابمون داون تاون برلینگتون خواهد بود. امیدوارم که انتخابمون درست باشه فقط باید خوب پرس و جو کنیم از موش و دزد خبری نباشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دوست دارین یه خبر خوب بشنوین؟ دیروز (جمعه) همسرم از طرف شرکت استخدام شد. برای یکسال باهاش قرارداد بستن. این استخدام یه ولی داره ولیشم اینه که فقط قراردادهای دائم بیمه درمانی دارن و قرارداد یکساله این بیمه رو نداره.
حالا به مناسبت این خبر خوب یه هورااااااا بکشین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز دوشنبه دوستم فرحناز از ایران تماس گرفت و با هم صحبت کردیم خیلی از تماسش خوشحال شدم مدتی بود تو فکر دوستان دانشگاهیم بودم که بالاخره دوشنبه یکیشون زنگ زد.

سه شنبه دوست با محبت و با معرفت خودم تینای عزیز باهام تماس گرفت. یعنی آدم اگه یه دونه از این دوستها داشته باشه دیگه غم نداره.

خیلی دلم برای دوستام تنگ شده. این دفعه که برم ایران فقط میخوام با دوستام باشم.

این ماجرای برنج های مسموم هندی و پاکستانی هم عجب ماجرایی شده. حالا تو این فکرم که این برنجهایی که ما اینجا میخریم مسموم نباشه.

هوا بس ناجوانمردانه سرد شده بنده برای بردن و آوردن دخترم به مدرسه از کت و شال گردن استفاده میکنم. چهار درجه و هفت درجه بالای صفر شوخی نیست.

این هفته هیچی درس نخوندم. نمیدونم چرا یه کم بی حالم دیروز که دخترم رو گذاشتم مدرسه و اومدم خونه تلویزیون رو روشن کردم با صدای کم پتوی دخترم رو برداشتم و روی کاناپه خوابیدم تا ساعت یازده. فکر کنم دارم سرما میخورم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز جمعه همش خونه بودم و مشغول درس خوندن و تمرین رایتینگ. دخترم رو خونه نگه داشتم تا حالش بهتر بشه که هنوزم خوب خوب نشده. معلممون رایتینگ رو از ما تایپ شده میخواد برای همین امروز شنبه صبح  رفتم یه جایی که شبانه روزیه و دو تا تکلیف داشتم پرینت گرفتم و رفتم کالج. این جایی که میگم یه بار دیگه هم به دادم رسیده بود. تو پینات پلازا یه جایی هست به نام infiniti که از اینترنت و فکس و کپی و پرینتر و اسکنرش میتونیم استفاده کنیم و خوبیش اینه که شبانه روزیه. چند وقت پیش یه روز یکشنبه ساعت 7 شب باید یه چیزی رو پرینت میگرفتم و شرایط طوری بود که تا دوشنبه صبح هم نمیتونستم صبر کنم. اون ساعت روز یکشنبه همه جا تعطیله حتی کتابخونه. خیلی خیلی شانسی ما اینجا رو پیدا کردیم و کارمون انجام شد. هزاران بار از جلوش رد شده بودیم ولی هیچوقت ندیده بودیمش.

امروز رفتم کالج و دخترم رفت مدرسه ایرانی. بعد از ظهر مدرسه من تموم شد اومدیم خونه و یه کم استراحت کردیم تا نزدیک ساعت چهار رفتیم دنبال دخترم. در طول هفته مشق نوشت بهش دیکته هم گفتم (آ ا به ب با بابا آب) رو یاد گرفته. از اینها چند خطی هم بهش دیکته گفتم. امروز هم (د داد) رو یاد گرفت. گفتن باید لباس فرم بپوشه. معلم هم گفت مداد قرمز براش بذارین. آقا ما این تورنتو رو زیر و رو کردیم مداد قرمز پیدا نکردیم. من نمیدونم بچه ها تو این مدرسه های کانادایی چه ...... میکنن؟ مگه درس نمیخونن؟ مگه مشق نمینویسن؟ یعنی یه مداد قرمز نمیشه پیدا کرد اینجا؟ فعلا مداد قرمز جعبه مداد رنگیشو گذاشتم تا بگم از ایران برام بفرستن. از وال مارت براش یه بلوز آستین بلند سفید و یه سارافون سرمه ای خریدیم. فردا هم بچه مدرسه داره باید بره.

بعد از ظهر ناهار رو تو همون پینات پلازا خوردیم اصلا غذاش خوب نبود چرب و بد بود. بعد رفتیم یه دلاری و یه چیزای کوچیکی برداشتیم. خیلی وقته ادوات جشن هالووین رو آوردن امسال میخوام یه چیزایی بخرم و رسم و رسومات رو به جا بیارم و هالووینمونو در کنیم.

از عصری که رفتیم وال مارت تا شب اونجا بودیم و همه جا رو خوب گشتیم. یه بسته از این دستمالای sham wow خریدم انگار راستی راستی خوبه.

هوا داره سرد میشه امروز صبح دمای هوا 12 درجه بود دیگه از بعد از ظهرش خبر ندارم از عصر هم بارونی باریدن گرفت. راستی قیمت بنزین یه چندین سنتی ارزون شده و امروز هشتاد و نه سنت و خرده ای بود. انگار اینجا زمستونا بنزین ارزونتره.

شنیدم هوای تهران هم حسابی سرد شده تازه خلخال هم برف اومده!

نمیدونم راهنمایی و رانندگی از اعتصاب بیرون اومدن یا هنوز نه میخوام تنبلی رو کنار بذارم و برم گواهینامه بگیرم. ولی گواهینامه گرفتن همانا و غیب شدن آقای همسر در روزهای تعطیل همانا. الان بهش محتاجم ما رو میبره اینور اونور. فکر کردین من گواهینامه داشته باشم از خونه تکون میخوره؟ میگه خودتون برین من خستم یه روز تعطیل دارم میخوام استراحت کنم (اونوقته که دیگه کل کارهای خونه مثل ایران میفته روی دوش خودم). منم چون نمیتونم دوری همسر مهربانم رو تحمل کنم نمیرم گواهینامه بگیرم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/05ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

یکی دو روزه دخترم یه کم حالت سرماخوردگی داره امروز دیگه واقعا حالش برای مدرسه رفتن مساعد نبود برای همین با مدرسه تماس گرفتم و خبر دادم که امروز نمیره مدرسه. اینم زود برای خودش سی دی گذاشت و گفت سی دی میبینم و استراحت میکنم. ساعت یک و نیم بعد از ظهر YMCA خیابون دافرین قرار داشتم برای امتحان تعیین سطح زبان خیلی دوست داشتم بدونم بعد از یک سال و نیم پیشرفتم چقدر بوده این امتحان دو سه ساعتی طول میکشه خلاصه کلام reading = 7 , speaking = 6 , writing = 6 , listening = 5  به خاطر کمترین نمره سطح 5 قبول شدم مشکلم اینجا بود که قشنگ متوجه میشدم ولی وقتی میخواستم بگم که چی شنیدم همش از ذهنم میپرید به خانمه گفتم لیسنینگم مشکل نداره حافظم مشکل داره حالا جدی جدی نکنه آلزایمر بشم؟ ولی خانمه کلی اکسلنت گفت بهم. برای یکی از شعبه های لینک رفتم تو ویتینگ لیست البته پارت تایم.

عصری یه خبر خیلی خوب شنیدم. امروز عمه پروانه هم باهام تماس گرفت. (مثل این فالگیرا هستن میگن یه خبر خوب میشنوی یه تلفن راه دور داری)

الان ساعت 6:53 عصر پنجشنبه دختر گلم رفته خوابیده همسرم تو راهه داره میاد منم که پای کامپیوترم. برای کلاس شنبه دو تا متن باید مینوشتم که یکیشو نوشتم یکیش مونده.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/03ساعت 3:28 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

مدتیه که چسبیدم به کامپیوتر و همه زندگیم شده اینترنت یه جورایی بهش اعتیاد پیدا کردم. اگه اشتباه نکنم یه مقدار این حالت افسردگیم به خاطر نشستن مداوم پای کامپیوتر باشه. اگه بگم اینترنت منو از زندگی انداخته دروغ نگفتم. یعنی دیگه خسته شدم ها. پریشب یهو تصمیم گرفتم که یه مدت از این اینترنت فاصله بگیرم و متعادلش کنم. دیروز صبح دخترم رو گذاشتم مدرسه و رفتم فرویومال و نشستم به درس خوندن یه دو ساعتی درس خوندم تا دیگه باطری اطلس سخنگو تموم شد. ساعت از یازده گذشته بود که اومدم خونه. ظهر ناهارمو خوردم دوست داشتم دوباره برگردم فرویومال و بشینم درس بخونم آخه تو خونه آدم مبل و تخت میبینه دلش میخواد دراز بکشه و درس بخونه منم در حالت درازکش نهایتا یک صفحه میتونم بخونم بعدش خوابم میگیره. در حال تصمیم گیری رفتن و نرفتن بودم که دوستم تلفن زد و گفت اگه میتونم برم فرویومال بشینیم با هم یه قهوه بخوریم و همدیگرو ببینیم. دیگه نتیجه تصمیم گیریم مشخص شد و درس خوندن منتفی. یه دوش گرفتم و رفتم فرویومال. ماشالله پسرش بزرگ شده الان دیگه تو پنج ماهه موهاشو با ماشین زدن کچلش کردن خیلی بانمک شده. ساعت سه از دوستم جدا شدم و رفتم مدرسه دنبال دخترم و اومدیم خونه. دیگه به کارای خونه رسیدم و شام درست کردم و شب همسرم اومد دنبالمون رفتیم پینات پلازا یه کم میوه خریدیم و اومدیم خونه. پینات پلازا چقدر قیمتهاش مناسب و خوب بود.

از صبح زود که ایمیلهامو چک کرده بودم تا شب تو اینترنت نرفته بودم بعد از شام یه نیم ساعت یک ساعتی رفتم سراغش و بعد هم خوابیدم.

واقعا هر چیزی حد تعادلش خوبه. دیروز جدا احساس خوبی داشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

اول از همه عید فطر رو خدمت همگی تبریک میگم امیدوارم که طاعات و عباداتتون قبول باشه.

یکشنبه صبح رفتیم Yorkdale Mall. مال بزرگ و خوبی بود تا حالا نرفته بودیم چرا یه بار رفتیم که خود مال بسته بود و فقط سینماش باز بود. توی مال گشتیم و ناهارمونو هم همونجا خوردیم و اومدیم بیرون. قبل از اینکه وارد مال بشیم تو محوطه یا همون پارکینگ مال داشتن یه برنامه ای اجرا میکردن که مربوط به افراد با ویلچر بود انگار یه جشن سالیانه برای اینها میگیرن. یه مسابقه براشون گذاشته بودن و یه سری جوایز که روشون نوشته شده بود wheelchair relay challenge 2009.

بعد رفتیم دنبال مهدیه تورنتو گشتیم که آدرسش عوض شده بود و بالاخره تو خیابون Bayview بالاتر از Steels پیداش کردیم و فطریمونو دادیم تو مسجد همسرم یه تبلیغ سوپر ایرانی دید که برداشت و بعد از مسجد رفتیم اون سوپر یه کم از مسجد بالاتر بود یه کم خرید کردیم و اومدیم پایین تا رسیدیم به پینات پلازا من پیاده شدم برم یه دلاری برای دخترم دفتر و لوازم التحریر برای مدرسه ایرانیش بخرم همسرم و دخترم یه سر رفتن خونه و برگشتن پیش من. بعد از یه دلاری رفتیم لاندری لباسها رو شستیم و از فودلند یه کم کالباس خریدیم برای شام که از زور گرسنگی همونجا تو ماشین ساندویچ درست کردم خوردیم و اومدیم خونه.

بالاخره این دفتر خاطرات در روز دوشنبه ساعت یک ربع به شش صبح به روز شد. آخر سر از دست این بلاگفا من دق میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

شنبه شب پلازای ایرانیا بودیم از پلازا تا خونه بنده بدون گواهینامه رانندگی نشستم پشت فرمون و رانندگی کردم وقتی رسیدیم خونه اصلا انگار روحم شاد شد. راستش خیلی دلم برای رانندگی تنگ شده بود آخه من عاشق رانندگیم. از عید که ایران بودم و با ماشین مامانم رانندگی میکردم دیگه پشت فرمون ننشسته بودم. چه کنم که تنبلیم میشه برم گواهینامه بگیرم. ای تنبل ای تنبل

به قول شاعر

تنبلی آرد به چشمان تو خواب     میکند آینده ات یک سر خراب

اینو همیشه پدر شوهرم میخونه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز جمعه با یه مدرسه ایرانی نزدیک خونمون تماس گرفتم و صحبت کردم و روز شنبه صبح دخترم رو بردیم مدرسه و ثبت نام کردیم برای کلاس اول دبستان. بنده بسیار زیاد رو زبان مادری حساس هستم و دوست دارم که دخترم حتما زبان فارسی رو یاد بگیره اسمش رو نوشتیم و رفت سر کلاس. شنبه ها از ساعت 9 صبح تا 4 بعد از ظهر و یه دونه یکشنبه در ماه باید بره مدرسه ایرانی با سواد بشه. این مدرسه ها از آموزش و پرورش ایران و کانادا مجوز رسمی دارن کتابها از ایران براشون میاد معلمهاشون همه معلمهای آموزش و پرورش هستن که مهاجرت کردن و اینجا مشغول به کار شدن. قراره دخترم کل درسها رو بخونه نه فقط فارسی و خوبیش اینه که هر موقع اگر شرایط طوری شد که مجبور شدیم برگردیم ایران میتونه بلافاصله بره سر همون کلاس بشینه و نیازی نیست که بره مدرسه تطبیقی که من ندیده ازش بدم میاد. آخر سر هم دیپلم ایران رو همزمان با مدرک تحصیلی کاناداییش میگیره.

این مدرسه ها خیلی خوبه چون تعداد بچه ها کمه. اگه اشتباه نکنم تو مدرسه های ایران تو هر کلاس سی تا چهل نفر شاگرد دارن حالا مدرسه های غیر انتفاعی شاید بیست نفر شاگرد داشته باشن ولی اینجا تو هر کلاس شاید ده نفر هم نباشن.

این مدرسه رفتن یه حسن دیگه هم داره اونم اینه که تو مدرسه ایرانی بچه ریاضیش قوی میشه و تو مدرسه کانادایی Scienceش و در ضمن درسها به دو زبان براش تکرار میشه و این خیلی خوبه.

راجع به هزینه هاش بگم که قیمت کتابهای کلاس اول سی یا سی و پنج دلاره اگر کتاب سری نگیریم و تکی بگیریم هر کتاب ده دلاره. برای شهریه هم ماهی هشتاد دلار که باید سه تا چک تاریخ دار دویست و چهل دلار بهشون بدیم.

روز اول مدرسه هم اینطوری شروع شد که یکی از بچه ها یه زنگ مثل زنگوله البته بزرگتر از زنگوله گرفت دستش و تکون داد و باصطلاح زنگ مدرسه رو زد بعد یکی از شاگردا سوره ناس رو خوند بعد همه با هم سرود ای ایران رو خوندن و بعد رفتن سر کلاس.

شنبه صبح دخترم رو گذاشتیم مدرسه بعد رفتیم از CAA یه اطلس راه ها رو گرفتیم چون عضو شده بودیم یه اطلس بهمون جایزه میدادن که رفتیم و گرفتیم بعد من رفتم کالج و همسرم رفت خونه.

یخچالمون خراب شده بود و دیگه خنک نبود برای مدیر ساختمون یادداشت گذاشتیم روز شنبه صبح تعمیرکار اومد و درستش کرد.

کالجم که تموم شد همسرم اومد دنبالم یه سر بصورت اورژانسی رفتیم دکتر بسطی که بیچاره از مطب اومده بود بیرون و منشی هم کامپیوترش رو خاموش کرده بود ولی چون اورژانسی بود برگشت تو مطب و کارم انجام شد (به این میگن دکتر متعهد)

بعد رفتیم خونه و چک برداشتیم که شهریه مدرسه رو بدیم. بعدشم رفتیم مدرسه و نیم ساعتی نشستیم تا مدرسه تعطیل شد و دخترم اومد. خیلی خیلی زیاد مدرسه ایرانی رو دوست داره حتی از مدرسه کاناداییش بیشتر کلی تشویقش کردیم که داره با سواد میشه یاد گرفته بود (آب – بابا - با) بنویسه حالا باید بهش دیکته بگم برای هفته دیگه هم مشق داره. همش میگه مشق دارم باید بنویسم Homework دارم باید بنویسم ذوق داره زودتر باسواد بشه برای مادر بزرگهاش و بقیه نامه بنویسه.

عصر رفتیم دم خونه یه خانمی که از ایران آمده بود و یه بسته از طرف مادر شوهرم برامون آورده بود یه مقدار دارو و سبزی خشک و کادوی تولد دخترم و همسرم.

یه جای دیگه که رفتیم همون فروشگاه ایرانی بود که هفته قبل رفته بودیم و گفتم چیزای خوبی داره یه چیزایی میخواستم که خریدیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

کتاب این ترمم 50 دلار قیمتشه این ترم با Bursary ما موافقت نشد برای همین همسرم که کلا کنسل کرد منم از Tuition استفاده کردم که ظاهرا یه مقداری از شهریه رو بهم کمک میکنن برای همین گفتم کتاب نمیخرم و از یکی کتابشو قرض میگیرم که ازش کپی بگیرم ولی خوشبختانه یکی از همکلاسیهای ترم قبل این درس رو گذرونده بود و کتابشو ازش قرض گرفتم و در عوض کتاب ترم قبل همسرم رو بهش قرض دادم که اونم شصت دلار جلو افتاد.

روز یکشنبه هفته پیش با همکلاسیم قرار گذاشتم برم محل کارش که Thornhill بود و داخل یک پلازای بزرگ. کتابها رو رد و بدل کردیم و یه کم پیشش ایستادم و با هم صحبت کردیم و بعد اومدیم بیرون. ساعت حدودا بیست دقیقه به شش بعد از ظهر بود چشممون افتاد به یه مغازه به اسم Valuable Dollar خیلی وقت نداشتیم که تو اون مغازه بچرخیم اینم یه چیزی شبیه به Dollarama بود منتها قیمتهاش فرق میکرد و تنوع اجناسش زیاد بود و چیزهای خوب و به درد بخوری داشت عجیب بود که من هیچ شعبه ای از این مغازه ندیده بودم بعد از فروشنده که یه آقای ایرانی بود و صاحب مغازه سوال کردم گفت ما خودمون این مغازه رو باز کردیم و شعبه ای نداریم.

یه آداپتور ازش گرفتم که ولتاژ 1.5 تا 12 ولت رو تامین میکنه و شش مدل فیش به سرش میخوره برای دستگاههای مختلف اینو خریدم نه دلار که به درد دستگاه اپی لیدی و یه چرخ خیاطی کوچولو دارم به درد اونهم میخوره.

آدرس این مغازه هست Unit 12-14   9200 Bathurst Street    Thornhill, ON., L4J 8W1

از این مغازه که اومدیم بیرون رفتیم فروشگاه Sobeys تو همون پلازا. خیلی فروشگاه خوب و مرتبی بود و قیمتهاش هم تقریبا با فود بیسیکس یکی بود. سوپر وایزر همسرم یه آقای جوون کاناداییه خیلی وقت پیش به همسرم گفته بود ما از اینجا خرید میکنیم ما چند جا این فروشگاه رو دیده بودیم ولی هیچوقت داخلش نرفته بودیم. ضمنا این فروشگاه 24 ساعت بازه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

خیلی مواظب خرید کردنتون باشین این مغازه های یه دلاری آدمو اغفال میکنن چیزی هم ندارن ها همش خرت و پرت ولی آدم هر چی میبینه دلش میخواد بخره همش هم میگه چیزی نیست که همش یه دلاره. هفته پیش یه روز ما رفتیم Dollarama داخل پینات پلازا و این چیزی نیست یه دلاره و اون چیزی نیست یه دلاره سی دلار خرید به قول دوستم بیتا خریَت کردیم و اومدیم بیرون. البته همه چیزش هم یه دلار نیست ولی گرونترینش دو دلاره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

بالاخره بعد از یک هفته که هم خودم مشغول بودم و هم این بلاگفا بازی در میاورد برگشتم. بله شنبه پیش از کالج رفتیم قبرستان بعد از اونجا رفتیم وال مارت یه چیزی خریده بودم پس دادیم و بعد رفتیم سوپر اقبال برای خرید گوشت و مرغ که دیگه فریزرمون داشت شبیه کمد برقی میشد. راستی یه دکه کوچیک تو این سوپر هست که کارت تلفن میفروشه و کارت تلفن پنج دلاری رو چهار دلار میفروشه ما هم یه کارت Ci Ci ده دلاری رو ازش خریدیم هشت دلار قیمت گوشت و مرغ این سوپر از بقیه جاها ارزونتره فقط یه کم معطلی داره که شنیدم صبحها خلوته حالا یه بار باید یکشنبه صبح برم خرید.

تقریبا همه حرفهایی که میخواستم هفته پیش بزنم یادم رفته حالا باید فکر کنم یواش یواش یادم بیاد. یادمه که سه شنبه شب رفتیم IKEA. یه شب رفتیم پینات پلازا از سوپر چینی ها یه مقدار کالری منفی (گریپ فروت) خریدیم و چیزهای دیگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

شنبه کلاسم شروع شد همسرم منو رسوند کالج و با دخترم برگشتن خونه کلاسم که تموم شد همسرم اومده بود دنبالم و برای اینکه در وقت صرفه جویی بشه غذامو تو ظرف کشیده بود و آورده بود گفتم یه جا پارک کنه من ناهارمو بخورم از محوطه کالج خارج شدیم یکی دو تا خیابون رفتیم بالاتر داخل یه فرعی یه جای سبز و خرم دیدیم پارک کرد که ناهار بخورم دیدم این جای با صفا قبرستونه خلاصه زود ناهارمو خوردم پیاده شدیم رفتیم قبرها رو دیدیم خیلی وقت بود به همسرم میگفتم بریم قبرستون ببینیم چه شکلیه قبرستانش چند ملیتی بود چینی و هندی و حتی نوشته بود یه قسمت رو به مسلمونا اختصاص دادن.

عکسهای قبرستون رو بعدا براتون میذارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

انقدر گفتنی و نوشتنی دارم که نگو ولی این چند روزه به قول اینجاییها خیلی بیزی (Busy) بودم شنبه و یکشنبه که اصلا خونه نبودیم دیروز هم خیلی کار داشتم که هنوز هم تموم نشده. عکسهای نیاگارا رو یادم نرفته فقط باید سر فرصت بشینم عکسها رو دانلود کنم بذارم اگه بلاگفا اذیتم نکنه و پیغام خطا نده.

دیروز صبح روزم رو با یه ایمیل از طرف یه دوست حاوی یه خبر خیلی خیلی خوب شروع کردم  

دیروز وقت دکتر داشتم جواب آزمایشات سالیانه ام اومده بود برای تیروئیدم دکتر منو به یه متخصص معرفی کرد که قرار شد منشی دکتر برام وقت بگیره و روزش رو بهم خبر بده.

تا یادم نرفته اینو بگم، لطف کنید برای من تو وبلاگهای دیگه پیغام نذارین فکر میکنم کار درستی نیست و تجاوز به حقوق دیگرانه اگه پیغامی میخواین برام بذارین فقط از طریق ایمیل این کار رو انجام بدین. ممنون

این پست رو فقط نوشتم که بگم هستم ولی فعلا نمیتونم پست بنویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

این پست رو از کتابخونه کالج دارم مینویسم ساعت ناهاری هست و من تنهام هیچکدوم از دوستان ترم قبلم رو پیدا نکردم دخترم هم امروز خونه هست منم باید یه جوری این نیم ساعت رو بگذرونم.

دیروز که بیرون از خونه بودم از مدرسه تماس گرفته بودن و پیغام گذاشته بودن بعد با همسرم تماس گرفتن که دخترتون داشته تو حیاط بازی میکرده افتاده زمین زخمی شده بردیمش آفیس براش یخ گذاشتیم و .... .

بعد از ظهر که رفتم دنبال دخترم دیدم به اندازه نیم سانت کنار شکمش خراش برداشته براش چسب زخم گذاشته بودن و معلمش برام توضیح داد و به معلمش گفتم بابا بچه ست دیگه بازی میکنه زمین میخوره مشکلی نیست. یادم افتاد ایران که بودیم دخترم میرفت مهد کودک دو سالش بود یه روز عصر رفتم دنبالش دیدم کنار چشمش کبود شده علت رو پرسیدم گفتن از پله ها میومده پایین افتاده حتی یه تلفن به من نکرده بودن گفتم بچه دو ساله میخواد از پله بیاد پایین باید دستشو بگیرین گفتن مربی دستشو گرفته بود (چرا دروغ میگین؟) گفتم آخه اگه مربی دست بچه رو گرفته بود خودشم باید با بچه با مغز میخورد زمین یا دست بچه کنده میشد نه اینکه بچم بیفته زمین.

این ترم رایتینگ برداشتم برعکس ترم قبل که خیلی کلاس شاد و خوبی بود این کلاس خیلی خشک و خسته کنندست. معلم همش حرف میزنه بعد همش باید بنویسیم.

تا بیست دقیقه دیگه باید برم تو کلاس.

راستی دیدم باران عزیز  دو تا سایت خوب برای پیدا کردن شغل مناسب معرفی کرده گفتم با اجازه ش منم آدرس این دو سایت رو اینجا بذارم انشالله که به دردتون بخوره.

career bridge

career edge

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
 
جدیدترین خاطره
راجع به من
آدرس ایمیل
بایگانی
عنوان خاطرات
آبشار نیاگارا

پیوندهای روزانه
شهر فرنگه از همه رنگه
کارگر و خدمات سیار
گیگا اس پی ال
مهاجرت
دلنوشته های تک آرزوی دنیا
آرشیو پیوندهای روزانه
خاطرات گذشته
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دوستان و آشنایان
بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
کانادا از نگاه یک مهاجر
ایرانتو
روزهای نازنین
خاطرات روزهای تلخ و شیرین من
مهاجر ونکوور
تهرانتویی
خورشید شب مهاجر
کیمیای زندگی
گلدونه و دخترهاش
مسافر تنها
آی سین - آی لان
خاطرات یک مقیم کانادا
پرستو
آینده ی سبز
پانیذ
گپ زدن های شبانه
عکس از کانادا
iran2ca
راهی
ماه در آب
یادگار
یادداشتهای من
روزنویسهای محمدسپهر
شاپرک پرواز کن
آدم های پر ستاره
خاطرات من و باسی
مشاوره و روانشناسی
شاید وقتی دیگر
از کی یف تا مونترال
دانش آموز مهاجر به کانادا
مهاجران
دلنوشته ها
هدف من : كانادا-تورنتو-تحصيل-تحصيل-كار و زندگي
مسافر کوچولو
100 روز تا کانادا
از ایران تا کانادا
دامپزشک مهاجر
گذر
آغاز مهاجرت
مهاجرت به کانادا و شرایط زندگی در کانادا ( استان ساسکاچوان )
مهاجرت با چشمان باز
از قلب کویر
خداحافظ کانادا
روزمرگیهای گلی
مهاجرت به کانادا
شانتمیس مهاجر به کانادا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
The Web Ask shantemis