تبليغاتX
شانتمیس مهاجر به کانادا

دیروز به ناچار با قطار رفتیم تورنتو ساعت یک ربع به شش صبح از خونه در اومدیم و ساعت هشت شب جنازه ام مثل پلنگ صورتی رسید خونه.

صبح که دو سه دقیقه دیر به قطار رسیدیم و جلوی چشمام قطار رد شد رفت و مجبور شدیم یک ساعت منتظر بشینیم تا قطار بعدی بیاد. بعد که رسیدیم تورنتو ایستگاه یونیون سوار مترو شدیم و بعدش اتوبوس و دخترم رو گذاشتم مدرسه ساعت از ده گذشته بود کلی منتظر اتوبوس شدم تا اومد و ساعت یازده  رسیدم کالج همه امتحان داده بودن منم نشستم به نوشتن و خیلی طول نکشید که برگمو دادم و به جمع کلاس پیوستم. بعدش برنامه پات لاک داشتیم و تعطیل شدیم. هفته دیگه هم امتحان پایان ترم و خلاص.

بعد از خداحافظی با کلاس رفتم کتابخونه کالج و قسمت کامپیوتر نیم ساعتی وقت کشی کردم. بعد رفتم فرویومال و از جیمی دگریک چیکن سوولاکی گرفتم و خوردم. خیلی دلم برای قیافه های کج و کوله فرویومال تنگ شده بود ولی خیلی شلوغ بود. بعد رفتم مدرسه دخترم و نیم ساعتی نشستم تا دخترم تعطیل شد. بردمش فرویومال براش غذا گرفتم خورد بعد همون مسیر صبح رو برگشتیم یعنی دوباره با مترو رفتیم ایستگاه یونیون و سوار قطار شدیم شانس آوردم چون قطار برلینگتون چند دقیقه دیگه داشت حرکت میکرد یعنی یکی دو دقیقه بعد از اینکه ما سوار شدیم قطار راه افتاد. از خستگی داشتم میمردم قطار هم نسبتا شلوغ بود آخه صبح خیلی خلوت بود و برگشتنی نسبت به صبح خیلی شلوغ بود و همه با هم حرف میزدن. داشتم سرسام میشدم. اون از شلوغی فرویومال اون از خیابونای شلوغ تورنتو اونم از قطار برگشت. ایستگاه برلینگتون همسرم با ماشین اومد دنبالمون. آخی رسیدم خونه و با یه چای داغ رفع خستگی کردم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/08ساعت 3:39 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

همه چی بهت دوره. خوب آدم خسته میشه یه نوفریلز میخوای بری پیاده میشه رفت. یه وال مارت میخوای بری باید با ماشین سه ....... دقیقه (یه حرف رو که میخوام بکشم چاره ای ندارم جز نقطه چین شما سه رو کشدار بخونین) تو راه باشی تا برسی. مثلا همین دیشب رفتیم تا اونور برلینگتون عکسهای دخترم رو که سفارش داده بودیم بگیریم بعد رفتیم وال مارت بعد رفتیم رویال بانک بعد یه چرخی تو خیابونهای اینجا زدیم تازه از عکاسی که برمیگشتیم از بزرگراه برگشتیم که یه قسمتش ترافیک بود کلش شده یک ساعت مگه آدم چقدر تحمل داره که اینهمه کار رو یکساعته انجام بده؟

یعنی کیف میکنیم از مسافتهای کوتاه و خلوت. اگه بخوام پیاده برم وال مارت فکر کنم حداکثر ده دقیقه طول بکشه.

راستی پریشب رفتیم تایگر دایرکت یه گوشی تلفن خریدیم. بهتون پیشنهاد میکنم برای خرید لوازم الکترونیکی قبل از خرید از فیوچر شاپ و بست بای یه سر به تایگر دایرکت بزنین پشیمون نمیشین. همین گوشی تلفن که ما خریدیم رو کنیدین تایر و زلرز سه چهار دلار گرونتر میفروختن.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/06ساعت 6:3 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

خواستم جلو جلو عید قربان رو خدمت همگی تبریک بگم

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/05ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دوشنبه صبح با مدارک لازم رفتیم مدرسه خانم مسنی که هفته قبل هم باهاش صحبت کرده بودم مدارک رو ازم گرفت و کپی های لازم رو برای خودش برداشت بعد مدیر مدرسه که یه آقای بالای شصت سال سن داره ما رو برد توی دفترش یه سری سوال و جواب با من و دخترم و بعد یه تور برامون گذاشت و جاهای مختلف مدرسه رو بهمون نشون داد کتابخونه سالن ورزش سالن موسیقی و خلاصه هر سه طبقه رو نشونمون داد و بعد دخترم رو سپرد به معلمش که یه خانم مسن هست. همه پرسنل مدرسه خوشرو و خوش برخورد انقدر خوب که دلم میخواست بچه بشم برم مدرسه. من با یه خانمی که معلم ای اس ال هست و به بچه هایی مثل بچه من که انگلیسی زبان دومشونه کمک میکنه چند دقیقه ای تو اتاقش صحبت کردم این خانم تو سه تا مدرسه کار میکنه هفته ای دو روز هم این مدرسه میاد. بعد از یک ساعت که تو مدرسه بودم رفتم فروشگاه یه دلاری و با خیالت راحت و بدون دغدغه واسه خودم قدم زدم و یه چیزای کوچیکی میخواستم خریدم و اومدم خونه.

یه چیزی راجع به مدرسه دخترم بگم که این مدرسه خیلی قدیمیه و از سال 1912 تاسیس شده. یه چیزی که توجه آدمو به خودش جلب میکنه اینه که تو تورنتو وقتی بچه ها صف میبستن برن تو کلاس اغلب مو مشکی بودن ولی اینجا نود درصد بچه ها بور و بلوند هستن. یه تفاوت دیگه این مدرسه با مدرسه تورنتو اینه که مدرسه تورنتو معلم با بچه ها میومد بیرون و دونه دونه پدر و مادر بچه ها رو میدید و بعد بچه میتونست بره ولی اینجا زنگ میخوره بچه ها میان تو حیاط و هر کس مامان بابای خودشو پیدا میکنه که به نظر من این نشوندهنده امنیت این شهره. این مدرسه مثل مدرسه قبلی وسط یه پارک نیست برِ خیابون اصلیه و دور تا دور مدرسه حصار داره. 

دوشنبه شب رفتیم فروشگاه سوبیز و یه کم خرید کردیم.

دیروز مشغول نظافت خونه و جابجایی کابینتهای آشپزخونه بودم.

امروز صبح دخترم رو گذاشتم مدرسه هوا خیلی عالی بود پیاده رفتم تا دریاچه یه کم رو نیمکت نشستم و دریاچه رو نگاه کردم بعد از تیم هورتونز یه قهوه خریدم و پیاده برگشتم بالا یه سر رفتم بانک تی دی بعد هم پیاده اومدم تا خونه تو راه برگشت بارون شروع شد البته نه بارون هندی بارون ریز ریز.

فریبا جان من دقیقا قیمت خونه اجاره ای رو نمیدونم چون اصلا دنبالش نگشتیم ولی سایتهای مختلفی هست که میتونین قیمتها رو چک کنین هتل باید داشته باشه ولی مهمانسرا نمیدونم مطمئن نیستم ببخشید من خیلی راجع به این شهر اطلاعات ندارم این که مینویسم دهات فقط برای شوخی هست آخه من به تورنتو میگم تهران بعد ما هفته ای یه بار از دهاتمون میریم تهران و برمیگردیم (فقط شوخیه شما به دل نگیر) 

دوستان عزیز ممنونم که وقت میذارین و نوشته های منو میخونین یه مطلبی رو میخواستم بگم اینکه هر کسی میتونه اینجا کامنت بذاره و نظرش رو بگه چه موافق چه مخالف تنها خواهشی که از همه شما دارم اینه که با هم کل کل نکنین به هم توهین نکنین و کامنت با لحن بد و توهین آمیز نذارین چون برام فرق نمیکنه کامنت کی باشه بلافاصله پاکش میکنم. یه مطلب دیگه اینکه اگه یه نفر با مطالب من با نکات مثبت کانادا مخالفه حساسیت نشون ندین. اگه به یه کچل بگین کچل ناراحت میشه اگه به یه مودار بگین کچل که ناراحت نمیشه همه ما میدونیم اینجا خیلی خوبه یه نقاط ضعفی هم داره. اینهمه آدم میگن اینجا خوبه یه نفر هم میگه بده لطفا جبهه نگیرین بذارین هر کس نظرش رو بگه.

ممنونم که رعایت میکنین و بازم ممنون که خاطراتم رو دنبال میکنین. شاد و سلامت باشین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 7:23 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

جمعه ظهر یه آقای جوون کانادایی اومد تلفن و اینترنت رو وصل کرد و رفت. جمعه غروب رفتیم برلینگتون مال ببینیم چه خبره هیچی از همه مغازه ها و فروشگاههای زنجیره ای یه دونه داشت.

شنبه صبح رفتیم تورنتو دخترم رو گذاشتیم مدرسه برای این هفته باید سوره توحید رو حفظ میکرد چقدر هم قشنگ حفظ کرد کلی ذوق داشت بره پای بلندگو بخونه که من دیر به معلمش گفتم قرار شد هفته دیگه بخونه. منم رفتم کالج امتحان داشتیم ده دقیقه ای امتحان دادم و اجازه گرفتم اومدم بیرون معلم خودمون مریض بود نیومده بود منم گفتم حالم خوب نیست و اومدم بیرون. قبل از اینکه برم کالج رفتیم فرویومال از تیم هورتونز قهوه گرفتیم و نشستیم اونجا برنامه داشتن یه عده با لباسهای مختلف اومده بودن ساز میزدن و به بچه ها آب نبات میدادن.

بعد از کالج یه سری خرده کار داشتیم که انجام دادیم و رفتیم اون خونه یه چیزای خرده ریز رو جا گذاشته بودم اونا رو برداشتیم و یه دستی به خونه کشیدیم و درش رو بستیم کلیدها و بقیه چیزها رو تو یه پاکت انداختیم تو باکسی که اجاره خونه رو میدادیم.

رفتیم مدرسه جلسه اولیا مربیان بود بعد رفتیم پلازای ایرانیا جاتون خالی ناهار و شام یکی چلوکباب وزیری عادل خوردیم و از سوپر خوراک نون و پنیر و خریدهای ایرانی کردیم و راه افتادیم به سمت دهاتمون. پنجاه دقیقه ای رسیدیم و خسته و هلاک فقط خوابیدیم.

امروز (یکشنبه) تا بعد از ظهر خونه بودیم یه سری تغییر آدرس مونده بود که اینترنتی انجامش دادیم بعد رفتیم برای دخترم و همسرم واکسن خوکی زدیم و یه گردشی تو برلینگتون کردیم و خریدهای هفتگی و خونه. یه چیزایی تو یخچال داشتیم گرم کردیم و خوردیم و ساعت هفت و نیم تا نه و نیم خوابیدیم دخترم که یه کم بازی کرد و بعد از ما خوابش برد ما هم که خستگیمون در رفت پا شدیم به کارامون برسیم. الان ساعت 11:20 شبه همسر جان داره مجله ایرانی میخونه بنده دارم پست مینویسم غذای فردا آماده ست فقط مونده لباسای دخترم که ببرم بریزم تو لاندری.

راستی دمای هوای تورنتو پنج و دمای هوای برلینگتون شش درجه در این ساعت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز سه شنبه دخترم رو بردم مدرسه یه سری فرم بهم دادن و یه سری مدارک ازم خواستن ما هم اومدیم بیرون. رفتیم نوفریلز که روبروی مدرسه اون دست خیابونه اول صبح یه کم خرید کردیم و اومدیم خونه.

دهات ما یه تفاوت فاحشی با تورنتو داره اینکه آدماش با آدمای تورنتو خیلی فرق میکنن خیلی آدمای ملایم و خوشرویی هستن یعنی خیلی بهتر از مردم تورنتو.

دو سه شب پیش هم رفتیم وال مارت نزدیک خونمون خیلی خوب و خلوت بود سوپر مواد غذایی هم داره یه کم از وال مارت خرید کردیم و اومدیم خونه. 

روز شنبه یعنی یه روز قبل از اسباب کشی از اقبال خرید گوشت و مرغمون رو کردیم و همسرم با یه سری خرده ریز آورد گذاشت این خونه و ماشین رو پارک کرد تو پارکینگ و با قطار برگشت تورنتو. 

هنوز دخترم رو نبردم مدرسه دیگه از دوشنبه میبرمش. سرمای شدیدی خوردم گوش و گلوم درد میکنه از دیشب هم آنتی بیوتیک رو شروع کردم.

چند روز پیش همسرم رفت که برای استیکر جدید ماشین پول بده به مسئولش گفت که آدرسم عوض شده خانمه هم اول آدرس رو عوض کرد بعد برای استیکر جدید پول گرفت. هفتاد دلار برای استیکر پول داد. خانمه گفت شصت دلار به نفعت شد اگه تورنتو بودی باید شصت دلار هم بابت زندگی در تورنتو میدادی.

هفته قبل با بیمه تماس گرفتم و تغییر آدرس رو اعلام کردم گفت از دسامبر قیمتها بالا میره اگه تورنتو بودین باید دویست و هفتاد دلار میدادین حالا که رفتین برلینگتون باید صد و هفتاد و پنج دلار بدین. حالا از تی دی قیمت گرفتیم از استیت فارم ارزونتره قراره بیمه رو از تی دی بگیریم.

خوب اینم از مزایای زندگی تو یه شهر کوچیک.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/29ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

اون شب که اسباب کشی تموم شد و ماشین رو تحویل دادیم و شام خوردیم اومدیم خونه همسرم گفت تو پارکینگ یه چیزی دیدم بیا بریم ببین. یه بوفه قهوه ای رنگ سالم و بدون عیب بالا سه طبقه داره وسط یه کشوی سرتاسری پایین هم دو تا در اصلا باورم نشد که یه همچین چیزی رو گذاشتن تو پارکینگ قرار بود برم از آی کیا یه کتابخونه بگیرم برای کتابامون با دیدن این بوفه که بعنوان کتابخونه هم میشه ازش استفاده کرد خرید کتابخونه منتفی شد. کتابخونه جدید رو سوار آسانسور کردیم و تا همسرم ماشین رو پارک کنه و بقیه خرت و پرتها رو از تو ماشین بیاره من تو راهروی طبقه خودمون بودم. یکی از همسایه ها یه دختر جوونیه همون موقع تو راهرو بود گفت کمک میخوای گفتم نه الان همسرم میاد گفت من چرخ دارم و رفت چرخش رو برام آورد خلاصه کتابخونه رو روی چرخ آوردم تو و گذاشتمش تو اتاق خواب و شد کتابخونه.

کف این خونمون موکته خیلی خوبه دوست دارم یه وقت آدم دلش میخواد بشینه زمین پاهاشو دراز کنه خستگیش در بره. تنها عیبی که موکت داره اینه که وسایل خونه رو نمیشه روش هل داد.

دوستان تا یادم نرفته بگم که لطفا برام پیغام خصوصی نگذارین ایمیل هم فعلا نفرستین چون هیچکدوم این دو تا رو چک نمیکنم اونوقت شرمندتون میشم. 

ساختمون جدیدمون شمالی جنوبیه و آپارتمان ما رو به شماله و متاسفانه دیگه آفتاب نداریم حالا راشیتیسم نگیریم خوبه. اگه تو این ساختمون موندگار شدیم سال دیگه که قراردادمون تموم شد یه آپارتمان رو به جنوب اجاره میکنیم که منظره روبروش هم دریاچه ست.

همچنان مشغول جابجا کردن وسایل هستم.

از همسرم بگم که صبح ساعت هشت هشت و ربع از خونه میره بیرون عصر ساعت پنج و ربع پنج و نیم خونه ست. یک ذوقی میکنه بیا و ببین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

خیلی وحشتناک بود. مگه تموم میشد؟ به غلط کردن افتادم.

از ساعت یازده صبح مشغول اسباب کشی بودیم تا هفت شب. یعنی بعضی وقتها آدم این حساب و کتاب رو باید بذاره کنار. یه کامیون 14 فوت از یو هال اجاره کردیم خودمون دو تایی اسبابها رو بار زدیم آوردیم اینجا و پیاده کردیم. کل هزینمون کمتر از صد و پنجاه دلار شد. اگه میخواستیم راننده و دو تا کارگر بگیریم تقریبا دو برابر این باید پول میدادیم البته دوستم میگفت نزدیک پانصد ششصد دلار خرجتون میشه اونطوری به هر حال اگه هزار دلار هم میدادیم بهتر از این بود که مثل یابو بار ببریم. اسباب کشی که تموم شد باک کامیون رو پر کردیم و بردیم یکی از شعبه هاش که چهار تا خیابون اونور تر بود پارکش کردیم سوئیچش رو هم توی یه باکسی انداختیم. من با ماشین خودمون پشت کامیون تا یو هال رانندگی کردم دم پمپ بنزین هم ماشین پلیس دیدم داشتم از ترس میمردم که یهو هوس نکنه جلومو بگیره ازم مدارک بخواد. خدا رو شکر به خیر گذشت. کامیون رو که تحویل دادیم به هوس دخترم رفتیم پیتزا پیتزا شام خوردیم و اومدیم خونه. از خستگی داشتیم هلاک میشدیم.

هنوز تلفن و اینترنت نداریم اون خونه هم دو روز آخر نداشتیم و از اینترنت همسایه محترم استفاده کردیم الان هم با اجازتون دارم از اینترنت یه همسایه با آی دی وینستون استفاده میکنم. کیبل داریم چون این ساختمون کیبل مرکزی داره. جمعه قراره بیان تلفن و اینترنتمون رو راه اندازی کنن.

این دو تا سریال آبدوغ خیاری هم تموم شد طبق معمول همه عاقبت به خیر شدن فقط آقا جهان اضافی بود این وسط. راجع به لیلا هم من حدس میزدم با پسر فرخ ازدواج کنه.

انگار قراره از کانال یک سریال جدید پخش بشه (آشپزباشی) هنرپیشه هاش هم خوبن حتما میبینم. تو رو خدا ببین ما ایران بودیم من اصلا سریال نگاه نمیکردم حالا اینجا پیگیر سریالها شدم.

امروز از فرط خستگی دخترم رو نبردم مدرسه ولی فردا صبح باید ببرمش.

امروز تولد همسرم بود. (...... جون تولدت مبارک) به سلامتی چهل سالش تموم شد میگن طرف چل چلیشه من باید یه کم حواسمو جمع کنم این چل چلی کار دستم نده. از همه مهمتر امروز برای اولین بار در تمام زندگیش ده دقیقه ای رفته سر کار دوازده دقیقه ای برگشته خونه. کلی خوش به حالش شده. 

خونه جدیدمون خوبه البته الان زوده که بگم چقدر خوبه ولی هر چی که باشه از خونه قبلی خیلی بهتره. هنوز مشغول جابجا کردن وسایل هستم فکر نمیکنم به این زودیها تموم بشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 6:55 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دیروز عصر شارژ موبایل همسرم داشت تموم میشد برای همین موبایل رو خاموش کرد که تو راه برگشت از کار به خونه اگه کاری پیش اومد بتونه تماس بگیره ولی بعد که خواست روشنش کنه دیگه روشن نشد که نشد. زدیمش تو شارژ از دیشب تا امروز صبح هم تو شارژ بود ولی اصلا شارژ نشد. خلاصه امشب رفتیم فرویومال همون مغازه راجرز که ازش خط موبایل و گوشی رو گرفته بودیم گفتن احتمال دادن که باطریش خراب باشه دستگاه نداشتن که باطریش رو چک کنن در ضمن هیچ سرویسی هم در این مورد بهمون ندادن یعنی یا باید گوشی بخریم یا باید یه باطری بخریم. اگه بخوایم باطری بخریم که باید هشتاد دلار بدیم اگه بخوایم گوشی بخریم که باید صد دلار به اضافه قیمت گوشی بدیم اگه بخوایم قرارداد رو فسخ کنیم چون قرارداد سه ساله بوده و زودتر فسخش میکنیم باید چهارصد دلار بدیم. بنابراین فکر کنم بهترین حالتش همونه که یه باطری بخریم. گفتیم یه آشنایی موبایل داره هر دو سال یه بار راجرز بهش یه گوشی نو میده آقاهه جواب داد اون سرویسی که اون گرفته با مال شما فرق میکنه اون امکانات بیشتری گرفته پول بیشتری میده ولی سرویسی که ما گرفتیم فقط میتونیم باهاش تلفن کنیم و باهامون تماس بگیرن کالر آی دی هم نداره. یه گوشی نوکیا داشتم سیم کارت رو روش امتحان کردیم کار نکرد.

خلاصه این بود ماجرای سرویس مسخره و خنده دار راجرز. مثلا تو جهان اول داریم زندگی میکنیم نگفتن آقا گوشیتونو بدین تعمیر میکنیم این گوشی هم باشه پیشتون تا مال خودتون درست بشه.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 7:14 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

چند روز پیش صبح نزدیک مدرسه دخترم که رسیدیم دیدیم دور تا دور یه درخت بزرگ بچه های مدرسه و پدر مادرا جمع شدن نزدیک که شدیم دیدیم یه شاهین نشسته روی درخت و مشغول خوردن یه سنجابه اصلا هم به اطرافش توجهی نمیکرد که اونهمه آدم دورش جمع شدن. متاسفانه دوربینم همراهم نبود که ازش فیلم و عکس بگیرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/21ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

صبح دخترم رو گذاشتم مدرسه در راه برگشت پشت دو تا خانم چینی داشتم راه میرفتم پشت شلوار یکیشون سر تا سر نوشته بود Juicy. نفهمیدم تبلیغ بود یا تعارف !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت 6:7 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

بعد از مدتها میخوام یه پست جدید بنویسم. بالاخره روز شنبه سی و یکم اکتبر کلید خونه جدید رو بهمون دادن همون روز من امتحان میان ترم کالج داشتم و باید میرفتم سر کلاس مامانم و همسرم رفتن برلینگتون و کلید رو گرفتن و آینه قرآن بردن گذاشتن. همون شب جشن هالووین بود رفتیم خیابون چرچ خیلی جالب بود خیلی خوش گذشت کلی از مامانم عکس گرفتم که با خودش برد.

چند روز قبلش تازه شروع کرده بودن به زدن واکسن اچ وان ان وان که من و مامانم رفتیم و واکسن زدیم از شنبه قبلش همسرم آنفلوآنزای شدیدی گرفت که رفت دکتر و دکتر بهش گفت احتمالا خوکی گرفتی منم دائم تو خونه اسپند دود میکردم که ما نگیریم تا اینکه اعلام کردن واکسن میزنن من و مامانم رفتیم و زدیم اون روز دخترم مدرسه بود البته یه کم سرماخورده هم بود که گفتم خوب بشه براش واکسن میزنم. اون موقع هنوز قانون خاصی برای واکسن نگذاشته بودن. هفته قبل دخترم رو بردم واکسن بزنه گفتن فقط بچه های زیر پنج سال و خانمهای باردار چون اینها در خطرند بهشون گفتم هفته قبل یه پسر سیزده ساله به خاطر این بیماری مرد پس همه در خطرند ولی جوابشون این بود که اینطور به ما گفتن و هفته دیگه بیاین ولی هنوز که هنوزه اعلام نکردن که دخترمو ببرم واکسن بزنه.

دو هفته آخری که مامانم اینجا بود دست و کتفش درد میکرد خیلی یهویی این درد اومد سراغش و خلاصه با پماد و مسکن و کمپرس گرم و سرد و خلاصه با هیچی خوب نشد تا اینکه رفت ایران و ام آر آی گرفت و معلوم شد که دیسک گردن داره دو تا دکتر گفتن حتما باید عمل کنی یکی گفت پنج میلیون میگیرم یکی دیگه گفت نه میلیون میگیرم گفتم بهشون بگو کایروپرکتیک بفرستنت دکترا گفته بودن فایده نداره باید حتما عمل کنی. من دیگه حال و روز خوبی نداشتم تا اینکه دوست خوبم تینا برای مامانم وقت کایروپرکتیک گرفت و الان سه روزه که مامانم میره و خدا رو شکر داره بهتر میشه. من نمیدونم این دکترا وجدان ندارن؟ اصلا آدم نیستن؟ فقط برای اینکه جیبشونو پر کنن دهن گشادشونو باز میکنن میگن باید عمل کنی.

روز یکشنبه اول نوامبر عصر مامانمو بردیم فرودگاه شب قبلش ساعتها رو یک ساعت کشیده بودم عقب و پروازها یک ساعت زودتر انجام شد و با هم خداحافظی کردیم و مامانم رفت. خیلی اذیت شدم بیست و چهار ساعت گریه میکردم. از فرودگاه که اومدیم بیرون مثل بچه ها بهانه گرفتم که میخوام برم خونه جدیدمونو ببینم. ای بابا همسر بیچارم کلی رانندگی کرد رفتیم تو خونه خالی که من یادم بره مامانم رفته. انقدر گریه کردم که شب از زور سردرد و چشم درد با مسکن خوابیدم. روی کاناپه ای که هر شب مامانم میخوابید خوابیدم. تا چند روز هم حالت افسردگی داشتم. جای مامانم حسابی خالی بود. ای بابا بازم اشکم دراومد. همون شب که کلی با همسرم دعوا کردم که اصلا تو برای چی ما رو آوردی اینجا چرا منو از مامانم جدا کردی من برمیگردم ایران تو بمون همینجا و زندگی کن. خلاصه حسابی قاطی کرده بودم ولی یواش یواش آروم شدم.

الان تنها نگرانیم سلامتی مامانمه که دعا میکنم زودتر خوب بشه.

هفته پیش معلم کالج نتیجه امتحان میان ترم رو هم بهمون داد هشتاد و پنج یا هشتاد و هفت درصد گرفتم. هر هفته امتحان داریم اصلا نمیشه غیبت کرد. 

چند روز پیش صبح رفتم خونه فرزانه و دو سه ساعتی خونشون بودم یه امانتی هم پیشش داشتم که بهم داد.

هر روز چند تا کارتن کوچیک میبندم همسرم با خودش میبره و میذاره خونه جدید خدا بخواد این هفته یکشنبه اسباب کشی میکنیم و میریم خونه جدید.

دیروز به مدرسه دخترم اعلام کردم یه فرم بهم دادن پر کردم گفتن خودشون مدارک رو برای مدرسه جدید میفرستن یه فرم پر شده هم دادن به من که روز دوشنبه ببرم مدرسه جدید و دخترم بره سر کلاس.

دیروز قرارداد راجرز رو لغو کردیم البته تا یکشنبه بهمون سرویس میده. قراره قرارداد بیمه رو هم لغو کنیم و با تی دی قرارداد ببندیم که از استیت فارم ارزونتره. منزل جدید کیبل داره و ما فقط باید اینترنت و تلفن بگیریم. برای اسباب کشی از یو هال کامیون گرفتیم بدون راننده و کارگر چون اسبابها رو خرده خرده داریم میبریم تا یکشنبه فقط تیکه های بزرگ میمونه که خودمون روز زمین هل میدیم و سوار کامیون میکنیم همسرم تا برلینگتون رانندگی میکنه و اونجا هم هل میدیم میبریم تو خونه جدید. 

فعلا دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه که بنویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/19ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

شنبه که رفتم کالج خانم معلممون برگه های امتحان دو هفته قبل رو بهمون داد بنده اکسلنت گرفته بودم از 30 نمره 27 گرفتم نصف بیشتر کلاس با امتحان مجدد موافق بودن قراره دوباره این هفته امتحان بدیم ولی هر کی خواست برگشو میده هر کی هم که نخواست برگشو نگه میداره از معلمم سوال کردم گفت تو احتیاجی نیست دوباره امتحان بدی نمره ات خیلی خوب شده من کمتر به کسی اکسلنت میدم خلاصه کلی ذوق کردم با این حرفها و تشویقهای خانم معلم.

یکشنبه بعد از ظهر رفتیم CN Tower خیلی قشنگ بود ولی نمیدونم چرا خیلی برای من جالب و جذاب نبود؟ چرا اون قسمت شیشه ایش بد نبود اون بالا یه قسمتی از کف رو شیشه ای کردن میتونی اون پایین رو ببینی ملت میرن روی شیشه دراز میکشن عکس میگیرن. فقط آخرش که رفتیم سینمای متحرک خوشم اومد یه کم هیجان داشت جیغ کشیدیم و خندیدیم.

اتفاقات روز به روز رو یادم نیست فقط دو بار رفتیم وال مارت یه شب رفتیم سنتر پوینت یه روز رفتیم سیرز آتلت که من بالاخره چکممو از اونجا گرفتم.

جمعه گذشته منیژه وقت عمل داشت به خاطر سنگ کیسه صفرا صبح رفت بیمارستان عمل کرد و بعد از ظهر مرخص شد هر چی بهش اصرار کردم که برم پیشش و بهش کمک کنم گفت نه. دو سه شب پیش رفتیم دیدنش و یک ساعتی خونشون بودیم.

من تا حالا اسباب کشی نکردم اصلا بلد نیستم مامانم خدا خیرش بده داره برام کارتونهام رو میبنده تقریبا کابینتها خالی شده جمعه سی ام اکتبر کلید خونه جدید رو بهمون میدن.

چند روزه شمارش معکوس شروع شده مامان جونم ده روز دیگه میره و من دوباره تنها میشم. حضور مامانم تو این مدت حکم ویتامین رو برام داشت خداییش انگار دوپینگ کردم. البته اینو بگم که مامانم اصلا هوای اینجا رو دوست نداره میگه اینجا قشنگه خوبه ولی هواش مزخرفه.

این کتابچه راهنمایی رانندگی هم برای من شده مصیبت نمیدونم چرا بیخودی ازش میترسم سرشو میخونم تهش یادم میره تهشو میخونم سرش یادم میره ای بابا. باید ضربتی بخونمش یهو صبح بلند شم تصمیم بگیرم برم امتحان بدم خلاص شم. 

راستی دو روز پیش هم عمه پروانه زنگ زد و باهامون حال و احوال کرد.

دیگه چی بگم؟ دیگه چیزی یادم نمیاد. ما سریال شمس العماره، شب هزار و یکم، دل نوازان رو میبینیم. البته به روز نیستیم چون من خیلی تو اینترنت نمیام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز دوشنبه که تعطیل رسمی هم بود از ظهر من و مامانم رفتیم وان میلز مال تا هفت شب که تعطیل میشد. همسرم ما رو گذاشت اونجا رو با دخترم رفتن چاکی چیز که دخترم بازی کنه. انقدر اونجا راه رفتیم که دیگه احساس میکردم پاهام مال خودم نیست یه جفت چکمه برای خودم خریدم که دیشب رفتم یه شعبه دیگه پسش دادم چون امتحانش کردم دیدم واتر پروف نیست و به درد زمستون نمیخوره.
سه شنبه و چهارشنبه حالم خوب نبود مریض بودم و خوابیده بودم همه کارها رو مامانم کرد دخترم رو برد مدرسه و آورد و غذا درست کرد خیلی هوس کوفته کرده بودم و بلد نبودم درست کنم مامان جونم هم کوفته برنجی برام درست کرد هم کوفته تبریزی تازه دخترم هوس کله جوش کرده بود برای اونم کله جوش درست کرد. چقدر خوبه تو غربت مامان آدم پیشش باشه یاد وقتی میفتم که دختر خونه بودم.
پنج شنبه که حالم بهتر بود با هم رفتیم وال مارت یه کاپشن برای زمستونم خریدم. ظاهرش که گرمه نمیدونم حالا به درد زمستون میخوره یا نه.
امروز باز حالم خوش نیست و احساس سرماخوردگی میکنم از صبح دو تا قرص سرماخوردگی خوردم و خوابیدم ساعت یک بعد از ظهره و مامانم هم پا به پای من خوابید طفلکی از صبح کلی فعالیت کرده.
سه شنبه یا چهارشنبه درست یادم نیست شب همسرم ما رو برد فودبیسیکس خرید کردیم بعد هم رفتیم پاپ آیز شام خوردیم.
پنج شنبه همسرم چکهایی رو که روز قبل از بانک گرفته بود برد داد به دفتر اجاره منزل جدیدمون قراردادمون از اول نوامبره ولی از سی ام اکتبر بهمون کلید میده. خیالم از بابت خونه راحت شد هر چند که این وسط یک ماه اجاره اضافه میدیم یعنی هم اجاره این خونه و هم اجاره اون خونه ولی ارزشش رو داره چون هم خونمون بزرگتر میشه هم راه شوهرم کوتاه میشه و یک ربع تا محل کارش میشه و هم پول بنزینش کم میشه خدا رو شکر اونجا همه چیز بهمون نزدیکه تا مدرسه دخترم که حدودا ده دقیقه پیاده روی هست روبروی مدرسه یه نوفریلز داریم بقیه فروشگاهها هم به شعاع یک کیلومتر اطراف خونمون هستن.
فردا باید برم کالج این دو هفته هیچی درس نخوندم گذاشتم روز آخر باید یه پاراگراف بنویسم که هنوز ننوشتم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/24ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز جمعه رفتیم به طرف برلینگتون که دنبال خونه بگردیم دو سه تا آپارتمان رو دیدیم و بالاخره آخرین جایی که رفتیم رو پسندیدیم. مدیر ساختمون یه سری فرم بهمون داد که باید پر کنیم فرمها رو برامون ایمیل هم کرد که میتونیم پر کنیم و براش بفرستیم که خدا بخواد روز سه شنبه بقیه مدارک رو بدیم و قرارداد رو امضا کنیم.
اینطور که ما پرس و جو کردیم و متوجه شدیم برلینگتون از همیلتون خیلی خیلی بهتره برای همین اجاره هاش هم بالاتره.
روز شنبه هوا آفتابی بود ما هم رفتیم نیاگارا و تا غروب اونجا بودیم از کشتی که پیاده شدیم لباسامون خیس شده بود و باد تندی هم میوزید و متاسفانه مامانم گلودرد گرفت و یه کوچولو سرما خورد ولی خیلی سریع دوا درمونش کردیم که مریض نشه.
امروز رفتیم طرف وان میلز قبل از اینکه به وان میلز برسیم یه مال دیدیم که من از هیچکس راجع بهش نشنیده بودم اگه اشتباه نکنم این مال تقاطع یانگ و میجر مکنزی بود یه فروشگاه خیلی بزرگ با لباسهای برند که توش لباس پنج دلاری هم پیدا میشد البته باید دقت میکردیم که لباسها زدگی و خرابی نداشته باشن.
تو وان میلز خیلی نتونستیم بگردیم چون مامانم دو سه شب پیش برای امشب بلیط کنسرت گروه همای و مستان (نمیدونم درست گفتم یا نه) خریده بود و باید زودتر میومدیم خونه من که از موسیقی سنتی خیلی خوشم نمیاد و حوصله سنتور و دلی دلی ندارم در ضمن با دخترم که نمیشد دو سه ساعت روی صندلی نشست برای همین من و دخترم موندیم خونه همسرم و مامانم رفتن کنسرت ناگفته نماند که مامانم همسرم رو مهمون کرد بعنوان کادوی تولدش. امشب کنسرت یکی دو تا خواننده در پیت هم بود فکر کنم هنگامه و افشین خداییش هیچکدومشون ارزش پول خرج کردن رو ندارن. ولی ماه دیگه که معین میاد به احتمال زیاد میرم کنسرتش.
آخر همه هم بگم که خونه جدید که پیدا کردیم رو خیلی دوست دارم دل تو دلم نیست که زودتر برم توش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

الان که دارم این پست رو مینویسم روز شنبه ساعت 5 صبحه و چون هم خوابم نمیومد و هم ساعت دیگه ای وقت نمیکنم بنویسم، نشستم پای کامپیوتر.
روز سه شنبه صبح با مامانم رفتیم و دخترم رو گذاشتیم مدرسه دخترم کلی به همه پز داد که این مادر بزرگمه خیلی ذوق داشت فکر کنم الان همه تورنتو میدونن که مامان من اومده از اون طرف همسرم به همکاراش گفته پس همه برلینگتون و همیلتون و واترداون هم میدونن که مامان من اینجاست. دخترم رو که گذاشتیم مدرسه رفتیم فرویومال و از تیم هورتونز قهوه گرفتیم و یه کم نشستیم بعد تو مال گشتیم و چند تا مغازه رفتیم و مامانم از یکی دو تا حراجی خرید کرد. (دیدین دیر نوشتم دیگه یادم نمیاد بعدش چی شد؟) آهان شبش رفتیم فرویومال و از کی اف سی شام گرفتیم. اگه اشتباه نکنم شب همسرم ما رو برد پلازای ایرانیا از سوپر خوراک یه کم خرید کردیم بعد رفتیم به طرف بالا طرف تورن هیل. روز چهارشنبه مامانمو بردم ایتون سنتر مامانم یه کم خرید کرد از اونجا اومدیم ایستگاه دان میلز و با اتوبوس رفتیم طرف وال مارت ولی چون خیلی وقت نداشتیم فقط قسمت پوشاک رفتیم و مامانم یه چیزایی خرید و اومدیم سمت خونه چون هوا سرد بود ترسیدم مامانم سرما بخوره از ایستگاه دانمیلز که اومدیم بیرون کلید دادم مامانم رفت خونه و منم رفتم دخترم رو از مدرسه آوردم. چهارشنبه تولد دخترم بود یه تولد چهار نفره کوچیک براش گرفتیم تا هفته آینده یکی دو تا از دوستامونو دعوت کنم و براش تولد بگیرم. پنج شنبه دوباره با مامانم رفتیم فرویومال و بازم خرید کرد مامانم برای ناهار قرمه سبزی درست کرده بودم ولی ناهارو تو فرویومال خوردیم و البته مامانم مهمونم کرد .بعد از ظهر دخترم رو از مدرسه گرفتیم و اومدیم خونه یه کم استراحت کردیم و عصری دوباره رفتیم فرویومال از چیلدرن پلیس برای دخترم خرید کردم حراج 40 درصد اضافی زده دختر منم هی قدش بلند میشه هی شلواراش کوتاه میشه خلاصه یه هفتاد و چند دلاری براش لباس خریدم که حالا مامانم میگه این کادوی تولدش از طرف من باشه. پنج شنبه شب همسرم از کارش که برگشت با هم تو فرویومال قرار گذاشته بودیم پوتین خریدیم با هم خوردیم و سوار ماشین شدیم رفتیم داون تاون رو به مامانم نشون بدیم.
تو داون تاون یه چیزعجیبی دیدم که باورم نمیشد یه دختری تو پیاده رو داشت راه میرفت و تو اون سرما تنها چیزی که تنش بود یه دامن چین دار کوتاه بود بالا تنه اش کاملا لخت بود یعنی هیچی هیچی هیچی نپوشیده بود یه پسری هم کنارش داشت راه میرفت نفهمیدم شرط بندی کرده بودم یا دختره انقدر خورده بود که مست و لایعقل بود!!!
و اما ماجرای روز جمعه رو در پست بعدی تعریف میکنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/18ساعت 9:22 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دوشنبه ساعت 3:25 بعد از ظهر هواپیما نشست و یک ساعت بعد مامان جون عزیزم وارد سالن انتظار شد و بعد از کلی بغل و بوس رفتیم سوار ماشین شدیم. سر راه از تیم هورتونز قهوه گرفتیم و اومدیم خونه.

دیروز دو تایی رفتیم فرویومال. دیروز عصر دخترم رو بردیم استخر بعد رفتیم یه کم طرف خیابون یانگ و پلازای ایرانیا گشتیم.

فعلا جزئیات رو نمیتونم توضیح بدم بعدا همین پست رو کامل میکنم فقط میخواستم این خبر خیلی خیلی خوب رو بدم و برم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

هنوز دخترم خوب نشده چند روزه که آنتی بیوتیک رو براش شروع کردم و هر هشت ساعت بهش شربت میدم اینجا که اصلا آنتی بیوتیک تجویز نمیکنن خودم از ایران آورده بودم دارم بهش میدم. حالا کارم شده اینکه هر شب تا ساعت دوازده بشینم تا شربتشو بدم.
امروز هیچ حوصله کالج رفتن نداشتم تکالیفم رو هم انجام نداده بودم ولی رفتم سر کلاس نشستم. خوشبختانه امروز خانم معلم یه برنامه ای داشت که از ساعت ناهاری که تعطیل شدیم کلاسمون تموم شد و این یک ساعت کسری رو بعدا جبران میکنه و دو تا نیم ساعت به جلسات بعدی اضافه میکنه.
دیشب رفتیم فرویومال. امروز ناهار جاتون خالی مهمون عادل کباب بودیم.
امروز بعد از ظهر هوا خیلی قشنگ بود ولی من انقدر خسته بودم که اومدم خونه و خوابیدم ساعت 4 همسرم رفت دخترم رو از مدرسه ایرانی آورد.
با کمال تاسف و تاثر باید بگم که دوباره موش دار شدیم. خونه قدیمی همینه دیگه. یعنی وقتی دیدم اعصابم حسابی به هم ریخت.
دیگه باید دنبال خونه بگردیم. بین همیلتون و برلینگتون باید یکی رو انتخاب کنیم. به احتمال زیاد انتخابمون داون تاون برلینگتون خواهد بود. امیدوارم که انتخابمون درست باشه فقط باید خوب پرس و جو کنیم از موش و دزد خبری نباشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 7:35 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دوست دارین یه خبر خوب بشنوین؟ دیروز (جمعه) همسرم از طرف شرکت استخدام شد. برای یکسال باهاش قرارداد بستن. این استخدام یه ولی داره ولیشم اینه که فقط قراردادهای دائم بیمه درمانی دارن و قرارداد یکساله این بیمه رو نداره.
حالا به مناسبت این خبر خوب یه هورااااااا بکشین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/12ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز دوشنبه دوستم فرحناز از ایران تماس گرفت و با هم صحبت کردیم خیلی از تماسش خوشحال شدم مدتی بود تو فکر دوستان دانشگاهیم بودم که بالاخره دوشنبه یکیشون زنگ زد.

سه شنبه دوست با محبت و با معرفت خودم تینای عزیز باهام تماس گرفت. یعنی آدم اگه یه دونه از این دوستها داشته باشه دیگه غم نداره.

خیلی دلم برای دوستام تنگ شده. این دفعه که برم ایران فقط میخوام با دوستام باشم.

این ماجرای برنج های مسموم هندی و پاکستانی هم عجب ماجرایی شده. حالا تو این فکرم که این برنجهایی که ما اینجا میخریم مسموم نباشه.

هوا بس ناجوانمردانه سرد شده بنده برای بردن و آوردن دخترم به مدرسه از کت و شال گردن استفاده میکنم. چهار درجه و هفت درجه بالای صفر شوخی نیست.

این هفته هیچی درس نخوندم. نمیدونم چرا یه کم بی حالم دیروز که دخترم رو گذاشتم مدرسه و اومدم خونه تلویزیون رو روشن کردم با صدای کم پتوی دخترم رو برداشتم و روی کاناپه خوابیدم تا ساعت یازده. فکر کنم دارم سرما میخورم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
 
جدیدترین خاطره
راجع به من
آدرس ایمیل
بایگانی
عنوان خاطرات
آبشار نیاگارا

پیوندهای روزانه
شهر فرنگه از همه رنگه
کارگر و خدمات سیار
گیگا اس پی ال
مهاجرت
دلنوشته های تک آرزوی دنیا
آرشیو پیوندهای روزانه
خاطرات گذشته
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دوستان و آشنایان
بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
کانادا از نگاه یک مهاجر
ایرانتو
روزهای نازنین
خاطرات روزهای تلخ و شیرین من
مهاجر ونکوور
تهرانتویی
خورشید شب مهاجر
کیمیای زندگی
گلدونه و گلهاش
مسافر تنها
آی سین - آی لان
خاطرات یک مقیم کانادا
پرستو
آینده ی سبز
پانیذ
گپ زدن های شبانه
عکس از کانادا
iran2ca
راهی
ماه در آب
یادگار
یادداشتهای من
روزنویسهای محمدسپهر
شاپرک پرواز کن
آدم های پر ستاره
خاطرات من و باسی
مشاوره و روانشناسی
شاید وقتی دیگر
از کی یف تا مونترال
دانش آموز مهاجر به کانادا
مهاجران
دلنوشته ها
هدف من : كانادا-تورنتو-تحصيل-تحصيل-كار و زندگي
مسافر کوچولو
100 روز تا کانادا
از ایران تا کانادا
دامپزشک مهاجر
گذر
آغاز مهاجرت
مهاجرت به کانادا و شرایط زندگی در کانادا ( استان ساسکاچوان )
مهاجرت با چشمان باز
از قلب کویر
خداحافظ کانادا
روزمرگیهای گلی
مهاجرت به کانادا
شانتمیس مهاجر به کانادا
آموزش فارکس
زندگی کانادایی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
The Web Ask shantemis