تبليغاتX
شانتمیس مهاجر به کانادا

دیروز از صبح خونه خودمون بودیم مگه این همه خرت و پرت جمع میشه باز یه سری خرده ریز و لباس گذاشتیم تو ماشین و یه کم خونه رو جمع و جور کردیم و خلاصه تا شب اونجا بودیم، چون دخترم سه روز تب داشت بردیمش بیمارستان کسری که اگه آنتی بیوتیک لازم داره دکتر بهش بده چون تب خیلی خیلی خطرناکه خلاصه دکتر گفت ویروسه و احتیاجی به آنتی بیوتیک نیست. از بیمارستان که اومدیم بیرون پیاده روی جلوی بیمارستان پله داره من داشتم با شوهرم صحبت میکردم و ادا در می آوردم که یهو پله رو ندیدم و پای راستم پیچ خورد و خوردم زمین کلی گریه کردم چون خیلی درد داشت، دردسرتون ندم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم ولی دیدم خیلی پام درد میکنه ترسیدم شکسته باشه چون دفترچه بیمه داشتم و از بیمارستان کسری هم دور شده بودیم رفتیم بیمارستان میلاد اول دکتره معاینه کرد و گفت برو عکس بگیر که باید سه هفته پاتو گچ بگیری ولی خوشبختانه بعد از عکس گفت لازم نیست عکس بگیری و فقط برام مچ بند نوشت و مسکن و پماد پیروکسیکام، خلاصه ساعت ۱۲ شب رسیدیم خونه مامانم. الآن هم پامو بانداژ کردم و چلاق چلاق راه میرم.

خونه رو باید تا جمعه خالی کنم که از شنبه نقاش بره توش. از شنبه هم میخوام برم اداره دعا کنید پام زودتر خوب بشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 8:59 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

یه همکار خیلی خوب و مهربون دارم که واقعاً ازش ممنونم از نظر فکری این چند ماه اخیر خیلی بهم کمک کرد (خانم ت. ایزدیان). بیچارش کردم انقدر هر روز صبح تا بعد از ظهر راجع به رفتنم و استرسی که دارم براش گفتم و اونم دلداریم داد و راهنماییم کرد که چطور وسایلمو جمع و جور کنم و کارهامو انجام بدم یه کار خیلی با ارزش دیگش این بود که منو با یکی از دوستانش در تورنتو آشنا کرد که اون خانم هم مثل ایشون بسیار با محبت و خونگرمه (خانم پریسا).

واقعاً از راهنمایی هردوشون ممنونم. گاهی اوقات آدم فقط احتیاج به همفکری داره. امیدوارم سلامت باشند و هر چی از خدا میخوان بهشون بده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 4:26 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

این روزها داریم میریم دندانپزشکی تا دندونامونو یه چکاپ کامل بکنیم و اگه مشکلی داره برطرف کنیم چون تو کانادا دندانپزشکی جزو بیمه نیست و هزینش خیلی خیلی بالاست. ضمناً امروز یه مقدار دارو خریدیم که قراره با خودمون ببریم از مسکن گرفته تا قرص سرماخوردگی و داروی معده و آنتی بیوتیک و ... البته هنوز داروهامون کامل نشده. قیمت دارو هم تو کانادا خیلی بالاست.

از باباجون هم متشکرم که به وبلاگ بنده سری زدند و نظر مثبت دارند.

خیلی خستم امروز خیلی کار کردیم ولی هنوز خونمون خالی نشده فردا دوباره باید بریم خونمون باز یه سری خرده ریز بیاریم خونه مامانم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/28ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

سلام

بالاخره خونمونو اجاره دادیم و خیالمون راحت شد باید 15 اسفند تحویل مستأجر بدیم تقریباً خونمون خالی شده هر چی خریده بودن بردن چند تا تیکه کوچیکش مونده یه مقدار وسایل خودمون هم هنوز جمع نشده امشب سومین شبیه که خونه مامانم میخوابیم چه وضعیتی دو تا تشک پهن کردیم کف اتاق چمدونا کنار اتاق خلاصه ...

همیشه بچه ها برای پدر مادرشون دردسر دارن حتی تو سن من وسایل و شلوغی خونشون از یک طرف و سر و صدای بچم از طرف دیگه خدا عمرشون بده همیشه مامانم به دادم رسیده.

خوب دیگه فعلاً چیزی برای گفتن ندارم جز اینکه روزشماری می کنیم تا از این وضعیت نابسامان در بیایم و توی خونه خودمون با یک وضعیت ثابت زندگی کنیم.

شب خوش

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

همش به اين فكر ميكردم كه من كه اينقدر سرمايي هستم چطور تو كانادا دوام بيارم، خدا بهم نشون داد كه سرماي كانادا چطوريه.

الآن يك ماهه داريم دماي هواي تهران رو با تورنتو مقايسه ميكنيم والا دماي تورنتو از تهران بالاتر بوده.

ماشاالله چه برفي مياد امروز.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

نرخ دلار كانادا همينطور نوسان داره ما كه يه سري به قيمت ۹۹۳ تومن خريديم. الآن هم هر پولي كه دستم مياد زود ميرم دلار كانادا ميخرم خدا كنه قيمتش خيلي بالا نره و همين ۹۴۱ تا ۹۴۸ تومن بمونه تا ما بخريم. بعدش اگه رفت بالا اشكالي نداره.

از مهندس يونسيان هم ممنونم كه به وبلاگ اين بنده حقير توجه ميكنه. (رئيس اينديپندنت)

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/13ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

ديشب يه سري لباس كه ميخوام با خودم ببرم گذاشتم توي يه چمدون البته موقتاً. ديگه يواش يواش بايد جمع و جور كنيم چيزي نمونده ۵۶ روز مثل برق و باد ميگذره.

خدا كنه خونمون زودتر اجاره بره.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/13ساعت 7:51 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

ژامک عزیز 

ممنونم که برام کامنت گذاشتی مرسی که به یادم هستی امیدوارم که تو هم در کنار شوهرت

خوشبخت باشی.

تصمیم داریم خونمونو اجاره بدیم فعلاً نمیفروشیمش تا بریم کانادا و ببینیم اونجا چه خبره ولی فصل بدیه هم محرم و صفره و هم زمستون و برف و بارون برامون دعا کنید که هر چی زودتر اجارش بدیم چون برای رفتن به پولش نیاز داریم.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/12ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

خوب امروز میخوام یک کم از زندگی خودم بگم. فروردین ماه سال ۱۳۸۰ من با شوهرم توی یکی از چت رومهای اینترنت به اسم سلامیران آشنا شدم خرداد ماه ۱۳۸۰ شوهرم برای مهاجرت به کانادا یه سفر به سوریه رفت، ما داشتیم قرار ازدواج میذاشتیم که شوهرم با من شرط کرد که حتماً اگه کار کاناداش درست بشه میخواد بره و من هم قبول کردم با اینکه اصلاً دوست نداشتم خارج از کشور زندگی کنم خلاصه اینکه ما آبان ماه ۱۳۸۰ ازدواج کردیم و بعد از دوسال یعنی مهر ماه ۱۳۸۲ بچه دار شدیم بعد از اینکه دخترمون به دنیا اومد دیگه خیلی به کانادا رفتن فکر نمیکردیم تا اینکه یه روز، نامه ای از سفارت کانادا در لندن دریافت کردیم (توضیح بدم که بعضی از پرونده های مهاجرت به لندن فرستاده شد و پرونده ما هم یکی از اونها بود) که به ما مهلت یک ماهه داده بود تا برای ادامه پرونده یه سری مدارک بفرستیم وگرنه پروندمون بسته میشد این نامه مربوط میشه به اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ این شد که خیلی سریع اقدام به ترجمه مدارک کردیم و براشون فرستادیم. گاهی نامه هایی که از سفارت کانادا در لندن برای ما ارسال میشد به دستمون نمیرسید و ما مجبور بودیم برای اونها ایمیل بزنیم وضعیت پست ایران رو که میدونید چطوریه. خلاصه اردیبهشت ماه ۱۳۸۶ ما آزمایشات پزشکی دادیم و دی ماه ۱۳۸۶ هم ویزامون اومد. کلاسی که سفارت برای مهاجرا میذاره خیلی خوبه مطالب خوبی رو یادآور میشن دو روز کلاسه که هر روز پنج ساعت طول میکشه در آخر هم یک گواهینامه که نشون میده توی اون کلاس شرکت کردین بهتون میدن من توصیه میکنم که توی این کلاس شرکت کنین.

از وقتیکه ویزامون اومد من یک کم به هم ریختم چون راستش اصلاً دوست ندارم جایی دور از پدر و مادرم زندگی کنم ولی انگار خداوند سرنوشت آدم رو از قبل رقم زده و چاره ای جز این نیست البته بگم که الآن دیگه خودم دوست دارم برم بالاخره اینم یه تجربه است راستش از وقتیکه به اون کلاس دو روزه رفتم بیشتر راغب به رفتن شدم.

ما از همینجا یک سوئیت از پانسیون مریم اجاره کردیم و مبلغی رو بابت پیش پرداخت به حسابش ریختیم تا وقتیکه وارد خاک کانادا شدیم بلاتکلیف نباشیم و یک ماه اول رو اونجا زندگی کنیم اگه دوست داشتین یه سری به سایتش بزنین آدرسش اینه:

پانسیون مریم

توی این یک ماه هم فرصت داریم که دنبال یه آپارتمان مناسب بگردیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

سلام

من سي و سه سال دارم با شوهر سی و هشت ساله و دختر چهار سال و نيمم داريم ميريم كانادا. دیروز صبح یكي از همكاران خوبم (مهندس یونسیان) منو راهنمايي كرد تا اين وبلاگ رو راه بندازم ازش خيلي ممنونم. از امروز ميخوام بنويسم كه چه مراحلي رو داريم طي ميكنيم تا به تورنتو برسيم و اونجا كه رسيديم چيكار ميكنيم اگه دوست داشتين منو همراهي كنين تا منم احساس تنهايي نكنم.

تقريباً يك ماه پيش بعد از شش سال و نيم ويزامونو گرفتيم سه هفته اي ميشه كه داريم وسايلمونو ميفروشيم و آماده سفر ميشيم. بيشتر وسايل رو فروختيم و كميش مونده. چمدونامون رو هم خريديم فقط مونده كه پرشون كنيم. حدود دو هفته پيش در كلاسي كه از طرف سفارت كانادا برامون گذاشتن شركت كرديم (من و شوهرم) كلاس خيلي خوبيه با اينكه اطلاعات ما زياد بود ولي اين كلاس به دردمون خورد. تا يادم نرفته بگم كه تاريخ پرواز ما یازدهم فروردين (سي ام مارچ) و با پرواز بريتيش اير ويز هست.

خوب فكر ميكنم براي امروز همين چند خط كافي باشه. فعلاً خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
 
جدیدترین خاطره
راجع به من
آدرس ایمیل
بایگانی
عنوان خاطرات
آبشار نیاگارا

پیوندهای روزانه
شهر فرنگه از همه رنگه
کارگر و خدمات سیار
گیگا اس پی ال
مهاجرت
دلنوشته های تک آرزوی دنیا
آرشیو پیوندهای روزانه
خاطرات گذشته
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دوستان و آشنایان
بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
کانادا از نگاه یک مهاجر
ایرانتو
روزهای نازنین
خاطرات روزهای تلخ و شیرین من
مهاجر ونکوور
تهرانتویی
خورشید شب مهاجر
کیمیای زندگی
گلدونه و دخترهاش
مسافر تنها
آی سین - آی لان
خاطرات یک مقیم کانادا
پرستو
آینده ی سبز
پانیذ
گپ زدن های شبانه
عکس از کانادا
iran2ca
راهی
ماه در آب
یادگار
یادداشتهای من
روزنویسهای محمدسپهر
شاپرک پرواز کن
آدم های پر ستاره
خاطرات من و باسی
مشاوره و روانشناسی
شاید وقتی دیگر
از کی یف تا مونترال
دانش آموز مهاجر به کانادا
مهاجران
دلنوشته ها
هدف من : كانادا-تورنتو-تحصيل-تحصيل-كار و زندگي
مسافر کوچولو
100 روز تا کانادا
از ایران تا کانادا
دامپزشک مهاجر
گذر
آغاز مهاجرت
مهاجرت به کانادا و شرایط زندگی در کانادا ( استان ساسکاچوان )
مهاجرت با چشمان باز
از قلب کویر
خداحافظ کانادا
روزمرگیهای گلی
مهاجرت به کانادا
شانتمیس مهاجر به کانادا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
The Web Ask shantemis