تبليغاتX
شانتمیس مهاجر به کانادا

دو سه روزه که دنبال لوازم منزل هستیم از جستجو توی سایتهای مختلف گرفته تا فروشگاههای مختلف بالاخره دیروز رفتیم SEARS حراج بود و آخرین روزش هم بود یه کاناپه تختخوابشو با قیمت مناسب پیدا کردیم و یه تختخواب دو نفره که البته با تختخوابهایی که تا حالا استفاده کردیم یه کم فرق میکنه اینجا همه چیز رو جدا جدا میفروشن یعنی تشک جدا بالا و پایین تخت جدا و پایه زیر تخت جدا اینه که ما یه فریم گرفتیم که روی اون دو تا تشک قرار میگیره اینطوری ارزونتر میشد. حالا امروز یا فردا باید بریم IKEA میز ناهارخوری و تخت بچه و چند تا خرده ریز دیگه بخریم و مواظب باشیم که زیادی خرج نکنیم و چیز اضافه هم نخریم. دیروز جاروبرقی و اتو و سشوار هم خریدیم که البته همش ساخت چین بود. هنوز نرسیدیم کاملا خونه رو تمیز کنیم فردا حتما این کار رو میکنیم. پریشب ساعت یک نیمه شب رسیدیم خونه اونم با اتوبوس و مترو یعنی اینجا اتوبوس و مترو تا ساعت دو نیمه شب کار میکنند و ما که سوار شدیم خیلی شلوغ بود انگار نه انگار که نیمه شب بود و خیلی خانمها تنها بیرون بودن بدون اینکه کسی مزاحمشون بشه. آدم این چیزها رو که میبینه برای خانمهایی که در ایران زندگی میکنن متاسف میشه.

خوب حالا اینهمه از اینجا خوب گفتم یه چیز بد میخوام بگم اینکه خیابونهای اینجا تمیز نیست یعنی ما الان دو هفته است که توی این خونه داریم زندگی میکنیم سر یه کوچه ای شیشه شکسته دیدم هنوز بعد از دو هفته اون شیشه ها همونجا افتاده توی بعضی پیاده روها ته سیگار افتاده یعنی باید بگم که تهران از نظر نظافت خیلی از اینجا بهتره اصلا اینجا سوپور ندارن که جارو بکشه و تمیز کنه مثل اینکه با یه ماشینی میان خیابونها رو تمیز میکنن که من چیزی ندیدم که خیابونها رو تمیز کنن. تهران ساعت دو نیمه شب با صدای خش خش جاروی سوپور محل از خواب بیدار میشدیم ولی اینجا از این خبرها نیست و تازه به جای اینکه هر شب آشغالها رو جمع کنند هفته ای یکبار این کار رو میکنن.

راجع به هوا بگم که دیگه داره خوب میشه و رو به گرمی میره و من دیروز برای اولین بار با آستین کوتاه رفتم بیرون و سردم نشد.

از ژامک عزیز هم ممنونم برای اینهمه محبتش. مواظب خودت باش ژامک جان.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دیروز یکشنبه ۱۳ اپریل (منیژه) همسر پسر عمه شوهرم تماس گرفت و گفت رئیس ساختمان مت کپ تماس گرفته و گفته که کلید رو تحویل میده. بعد از ظهر اومد دنبال شوهرم من چون یک کم کسالت داشتم نتونستم برم و خونه موندم بعد از یکی دو ساعت شوهرم برگشت و یک فولدر پر از کاغذ و بروشور و یک کارت و یه دسته کلید داد به من. توی اون فولدر یک نسخه پرینت گرفته شده از قرارداد بود و یک سری بروشور و کاغذ که یه سری سوالات رو که ما داشتیم اتوماتیک جواب داده بود و اینکه میتونیم سالی ۷۵ دلار به یه شرکتی که توی همون مجموعه هست بدیم و هر وقت خواستیم از ماشین استفاده کنیم که البته ساعتی ۶ دلار بابت اون ماشین میدیم که این مبلغ شامل پول بنزین هم میشه و اون ۷۵ دلار فقط حق عضویت هست برای یک سال فکر میکنم اینطوری فعلا مجبور نباشیم ماشین بخریم البته شوهرم میگه وقتی سر کار بریم و حقوق خوبی داشته باشیم ماشین میخریم. من که اینجا بر عکس ایران اصلا نیاز به ماشین ندارم چون از مترو و اتوبوس سواری لذت میبرم.

حالا امروز و فردا باید بریم یه دستی به خونه بکشیم با اینکه تمیزه ولی بهر حال اونی که خود آدم تمیز کنه فرق میکنه. یه چیزی که راجع به این مجموعه مسکونی خیلی ازش خوشم نمیاد اینه که مدیر ساختمان کلید همه آپارتمانها رو داره که در موارد اورژانسی بتونه وارد خونه بشه و خرابی احتمالی رو در صورت نبود ما اصلاح کنه و قبل از خروج از منزل یه برگه داخل منزل میگذارن که ما در این ساعت وارد منزل شما شدیم و البته توی قرارداد قید شده که قفل منزل رو عوض نکنید. راستی گفتم که با کلید و کاغذهایی که دادن یه کارت هم دادن اون مربوط به لاندریه اون کارت رو داخل یه دستگاهی میگذاریم و داخل دستگاه پول میریزیم که اون کارت رو شارژ کنیم و شبانه روز هر ساعتی که بخواهیم بتونیم از لاندری استفاده کنیم. اینم چیز دیگه ایه که ازش خوشم نمیاد یعنی ماشین لباسشویی و خشک کن مشترک و ما اجازه نداریم داخل آپارتمان خودمون لباسشویی بگذاریم مگر اینکه به مدیر ساختمان اطلاع بدیم و بابتش پول اضافه پرداخت کنیم و اینها همش به خاطر پول برقه که ما پرداخت نمیکنیم.  در مورد آپارتمان ما این شامل ماشین ظرفشویی هم میشه که نداره و باید با اجازه بگذاریم.

از امروز انگار قراره که هوا خوب باشه آفتابی و خوب. اینجا انقدر باد میوزه که آسمون همیشه آبی و صاف و قشنگه.

اینجا آشغال گذاشتن انگار نوبتیه و هر محله یه روز مشخصی آشغال بیرون میگذارن. یه سطل بزرگ کنار پارکینگ هست که هفتگی آشغالهامونو توی اون میندازیم و یه روز مشخص همه محله سطلها رو میگذارن بیرون لب پیاده رو. روز سه شنبه دیدم که همه سطلها رو بیرون گذاشته بودن. یکی دو روز قبلش هم همه داشتن چمنهای جلوی خونشون رو تمیز میکردن منظورم همون باغچه ورودی خونشونه که برگ و آشغال ریخته بود جمع میکردن و به باغچه کود میدادن.

اینجا خیلی ها علاقه دارن در خونشون پرچم کانادا رو نصب کنند.

از محبت همه دوستان ممنونم منم امیدوارم که بتونم این وبلاگ رو ادامه بدم که برای خودم مثل یه دفترچه خاطرات هست و امیدوارم که هر چی زودتر بتونیم سر کار بریم و از جیب نخوریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز سه شنبه یعنی دیروز من و شوهرم به همراه دخترم ساعت یک بعد از ظهر به YMCA مراجعه کردیم و امتحان تعیین سطح زبان دادیم هر کدوم توی یک اتاق جداگانه امتحان دادیم امتحانمون اینطوری بود که اول اون خانم ممتحن از من خواست تا اسم و فامیلم رو براش هجی کنم بعد شماره تلفن و آدرس رو ازم پرسید بعد یه سری عکس بهم نشون داد که باید براش داستان تعریف میکردم ماجرای یه آقایی که گلودرد داشت و به پزشک مراجعه کرد بعد یه فیلم برام گذاشت که باید میدیدم و در موردش ازم سوال میکرد که البته فیلم ماجرای همون آقا بود که حالا توی اتاق دکتر نشسته و دکتر براش نسخه نوشته بود بعد رفتم به یک اتاق دیگه امتحان کتبی دادم یه دفترچه ده صفحه ای بهم داد که باید پر میکردم بهم ۴۵ دقیقه وقت داد بعد از ۴۵ دقیقه دفترچه دوم رو داد و باز هم ۴۵ دقیقه وقت داد بعد منتظر شدم تا جواب حاضر بشه خانمی که از شوهرم امتحان گرفت ایرانی بود یه خانم حدودا ۴۰ تا ۴۵ ساله که شوهرم متوجه نشده بود و آخر سر متوجه شد. بعد از تعیین سطح این خانم ایرانی کلاسی که به محل زندگیمون نزدیک باشه رو انتخاب کرد که البته داخل همون فر ویو مال روبروی منزل جدیدمونه ولی چون من کلاسی میخوام که با مهد کودک همراه باشه منو در ویتینگ لیست قرار داد تا هر وقت جا بود با من تماس میگیرن که برم کلاس ولی شوهرم از امروز کلاسش رو شروع کرد و هنوز از کلاس برنگشته و یه چیز جالب دیگه اینکه الآن که هنوز در مهمانسرای مریم هستیم و شوهرم باید با اتوبوس و مترو به کلاس زبان بره موسسه وای ام سی ای هزینه یک راهش رو به کلاس زبان پرداخت میکنه.

راستی دوستان زحمت میکشن وقت میگذارن و نوشته های من رو میخونن و سوالاتی هم میپرسن باید خدمت شما عرض کنم که من اطلاعات خیلی زیادی راجع به سوالاتی که میکنید ندارم هر چی اطلاعات دارم براتون مینویسم خیلی از سوالاتی که میپرسید جوابش تو پستهای قبلی هست اگه ممکنه سوالتون رو عادی بفرستید که من بتونم توی وبلاگ بذارم شاید کسی باشه که بتونه جوابتون رو بده.

امروز از صبح هوا بارونی بود ولی الآن که ساعت ۴ بعد از ظهر شده دمای هوا ۱۸ درجه رطوبت هوا ۵۲ درصد و سرعت باد ۳۸ کیلومتر در ساعته و آفتاب هم هست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/22ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز جمعه با پسر عمه شوهرم و خانمش رفتیم یکی دو تا آپارتمان برای اجاره دیدیم و دست آخر یکی از آپارتمانهای مت کپ (MET CAP) رو برای اجاره انتخاب کردیم مت کپ هم ساختمانهای بلند داره هم چند تا بلوک کوتاه تر که ما یه آپارتمان یک خوابه از ۶۰ متر یک کم بزرگتر طبقه ششم یکی از این بلوکهای کوتاه اجاره کردیم هم به مترو نزدیکه تقریبا ۵ دقیقه پیاده روی تا مترو داره و هم به فر ویو مال (نام یک فروشگاه خیلی خیلی بزرگه) نزدیکه جای خوبی هم هست تقاطع دان میلز و شپرد اونایی که چند ساله اینجان میگن که جای خوبیه. یخچال و گاز نو هم داره نقاشی و تمیز شده تحویل میدن که البته اجاره این آپارتمان ماهی ۹۵۹ دلاره ما از ۱۵ اپریل قرارداد بستیم و از اول می میریم اونجا توی این دو هفته هم وقت داریم که اسباب خونه بخریم.

 http://www.metcap.com/home/

دیروز با دوست جدیدمون خانم پریسا و شوهرش علی رفتیم IKEA و مدلهای مختلف مبلمان و اتاق خواب و میز ناهارخوری دیدیم و جالبه که با هر بودجه ای میشه از اونجا خرید کرد. امروز هم با خانم پریسا به YMCA مراجعه کردیم برای فردا بهمون وقت دادن که امتحان تعیین سطح زبان بدیم و کلاسمون رو شروع کنیم. بعد به یه فروشگاه به نام هایلند فارمز رفتیم که مواد غذایی اورگانیک داره و البته قیمتش از غذای غیر اورگانیک (هورمونی) بیشتره و یک کم خرید کردیم.

یه فروشگاهی به نام وال مارت هست که قیمت اجناسش مناسبه همه چیز هم داره هم سوپر داره هم لوازم برقی هم پوشاک و اسباب بازی و .... البته توی این یک هفته من هر چی دیدم جنس چینی بوده و کیفیتشون هم بد نیست از اجناس چینی ایران خیلی بهتره.

http://www.walmart.ca/wps-portal/storelocator/index.jsp

راجع به پانسیون مریم بگم که خیلی خوب و مرتبه. ما تو یه سوئیت ۳۰ متری زندگی میکنیم که لاندری خودمون رو داریم وسایل خوبی هم داخلش گذاشتن و جاش هم خوبه و به ایستگاه اتوبوس و فروشگاه ایرانیها نزدیکه.

راجع به حساب بانکی اینکه ما وقتی رسیدیم حساب باز کردیم و چون مطمئن نبودیم که بهمون ویزا بدن از تهران اقدام نکردیم و بهتره که همینجا حضوری حساب باز کنید ما رویال بانک حساب باز کردیم و یه خانم ایرانی این کار رو برامون کرد که کارمند بانک بود.

خلاصه اینکه فعلا اولش همه چیز خوبه چیزهای جدیدی میبینیم که در ایران هرگز ندیدیم مثلا فروشگاه وال مارت که رفتیم و کمی خرید کردیم چند تا صف صندوق بود و یه صف که مسئول صندوق نداشت و خودمون اجناس خریداری شده رو جلوی یک دستگاهی میگرفتیم که قیمتش ثبت بشه بعد کارت بانک رو میکشیدیم و میرفتیم بیرون. اینجا روزهای شنبه و یکشنبه میتونی یک بلیط خانوادگی بخری که حدود ۹ دلاره و از صبح تا شب با همون بلیط سوار اتوبوس و مترو بشی هر چند بار که دلت بخواد. رانندگی اینجا جالبه هیچکس استرس نداره اصلا کسی بوق نمیزنه من توی این یک هفته دو یا سه بار صدای بوق رو شنیدم اونهم بوق طولانی میزنن که حالت فحش داره. عابر پیاده خیلی راحت و بدون دلهره از خیابون رد میشه. امروز دوستم گفت که یه فروشگاهی هست که شیشه های مشروب رو میخره و لازم نیست دور بریزی. داخل متروها آسانسور داره. کنار پیاده روها باکسهای بزرگ هست که داخلشون مجله و روزنامه هست و میتونی برداری. برای خرید میوه و سبزی میتونی حتی یه دونه از هر چی که میخوای برداری. یه چیزی که هنوز یاد نگرفتیم و هنوز برامون جا نیفتاده جهات جغرافیاییه هنوز نمیتونیم چهار جهت اصلی رو تشخیص بدیم آخه اینجا کوه نداره.

خدا رو شکر میکنم که تا حالا همه چیز خوب پیش رفته امیدوارم که بعد از اینهم خوب باشه. فقط یک کم نگران کار پیدا کردن هستم که از خدا میخوام بهمون کمک کنه.

از همه شما دوستان که وقت میگذارید و وبلاگ منو میخونید ممنونم امیدوارم هر جا که هستید موفق باشید و اگه آرزو دارید که به کانادا بیایید به آرزوتون برسید که وقتی پا به اینجا میگذارید تازه میفهمید زندگی یعنی چی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

اولین روز اینطوری بود که ما شب بعد از رسیدن از فرودگاه و جابجا کردن چمدونها خوابیدیم ولی ساعت ۴ صبح من از خواب بیدار شدم و خوابم نمیبرد رفتم دوش گرفتم و روی کاناپه دراز کشیدم ساعت ۵/۵ یا ۶ صبح بود که دخترم بیدار شد و ازم ماکارونی خواست منم ۶ صبح ایستادم به ماکارونی پختن خوب ساعت خوابش به هم ریخته بود و ۶ صبح برای او بعد از ظهر به وقت تهران بود و گرسنه بود خلاصه صبحانه خوردیم و دوباره خوابیدیم تا ساعت ۱۱ که با آقایی که اومده بود دنبالمون تماس گرفتیم اون مسئول سوئیت ماست اونم اومد و یک سری راهنماییهای لازم رو کرد و رفت. ما هم بعد از خوردن ناهار که پلوی کته با تن ماهی بود راه افتادیم رفتیم بیرون هوا برای ما سرد بود و چه بادی میومد پیاده تا ایستگاه اتوبوس رفتیم آخه به ایستگاه اتوبوس نزدیکیم آخر خط پیاده شدیم و وارد ساب وی (مترو) شدیم و از روی نقشه و با سوال کردن خودمون رو به خیابون شپرد رسوندیم و رویال بانک رو پیدا کردیم اونجا یه خانم جوان ایرانی برای ما حساب باز کرد. عجب مملکتی انقدر با حوصله و سر فرصت کار آدم رو انجام میدن چه بانکی اصلا شبیه بانک نیست اصلا با بانکهای ما خیلی فرق میکنه همه روی سر و کول هم میریزن و شلوغ اصلا اینطوری نیست این خانم ایرانی برای خودش یه اتاق کوچیک داشت رفتیم داخل اتاق در رو بست و ما نشستیم روی صندلی روبروی اون خانوم و شروع کرد ازمون سوال کرد که چه حسابی میخواین و خودش هم راهنمایی کرد که اگه حسابمون چطوری باشه به نفعمونه و خلاصه خیلی جالب بود اینطوری بگم که کار اداری اینجا برامون مثل سرگرمیه و اصلا خسته نمیشیم. همه با لبخند جواب آدم رو میدن کسی با کسی لجبازی نمیکنه. جای همتون خالی (باز بگم که ما ساعت ۴ بعد از ظهر به بانک رسیدیم و ساعت ۵/۴ تعطیل میشد ولی اون خانم کار مارو انجام داد)

کارمون که توی بانک تموم شد و اومدیم بیرون رفتیم یه مک دونالد نشستیم و ساندویچ خوردیم من نمیدونم چطوریه اینجا هواش مثل هوای رشته آدم همش گرسنه میشه (توی پرانتز بگم که هوای اینجا الآن مثل بهمن ماه رشته و رطوبت هوا ۸۶ درصد) البته ما کلی هم پیاده روی کرده بودیم بعد دوباره سوار مترو شدیم و همون راه رو برگشتیم. جالبه از یک ایستگاه اتوبوس که سوار میشی به طرف مترو با همون پولی که به اتوبوس میدی از مترو استفاده میکنی برگشتنی هم با همون پولی که به مترو میدی از اتوبوس برگشت استفاده میکنی رفتنی که سوار اتوبوس شدیم ما که پول خرد زیاد نداشتیم راننده ازمون پول نگرفت.

یک ایستگاه نزدیک خونه از اتوبوس پیاده شدیم و رفتیم سوپر ایرانی (اینجا توی خیابون که راه میری انقدر مغازه و نوشته فارسی میبینی اصلا احساس نمیکنی تو خیابونای تورنتو راه میری. از سوپر ایرانی خرید کردیم و پیاده تا خونه اومدیم و خریدها رو جابجا کردیم و استراحت کردیم و تلویزیون نگاه کردیم و شب هم خوابیدیم.

روز دوم (سه شنبه) باز ساعت ۵ صبح دخترم بیدار شد و گفت گرسنمه ای بابا باز بیدار شدیم صبحانه خوردیم و تلویزیون دیدیم و برای ناهار کباب تابه ای درست کردم (گوشت چرخکرده حدودا کیلویی ۴۰۰۰ تومنه) بعد از ظهر خوابیدیم و عصری پسر عمه شوهرم اومد دنبالمون و ما رو برد گردش و فروشگاه چند طبقه ایتون سنتر که میگفت مثل فروشگاه کورش خودمونه بعد از کنتاکی غذا گرفت و رفتیم خونشون و با خانمش دور هم شام خوردیم تا ساعت یک نیمه شب اونجا بودیم ۷ ساله که اومدن اینجا میگفت که باعث اومدنش به اینجا شوهر من بوده و تشویقش کرده که بیاد کانادا خودش و خانمش دکتر داروساز هستن و یه پسر ۱۴ ساله دارن خلاصه با شوهرم از دوران بچگی تجدید خاطره کردن و دیگه ساعت یک نصفه شب ما رو رسوند خونمون. وقتی رسیدم خونه با تینا دوستم تماس گرفتم و چند دقیقه ای صحبت کردیم و بعد خوابیدیم.

روز چهارشنبه ظهر با خانم ایرانی کارمند رویال بانک قرار داشتیم که برای کارت اعتباری هم اقدام کنیم یه مقداری از پول رو بلوکه میکنن و بهمون به همون اندازه کارت اعتباری میدن این کار رو برامون انجام داد و اومدیم بیرون اون دست خیابون به سرویس کانادا مراجعه کردیم برای گرفتن کارت بیمه اونجا هم یه خانمی که فکر کنم دو رگه بود با خوشرویی تمام کار مارو انجام داد و اومدیم بیرون و جای شما خالی رفتیم هات پیتزا و نفری یک برش پیتزا خوردیم البته بگم که برشهاش کوچیک نیست هر برش پیتزا تقریبا نصف پیتزاهای معمولی ماست بعد به اوهیپ مراجعه کردیم برای گرفتن کارت درمان اون هم نزدیک به بانک بود البته اونجا کارمون انجام نشد چون گفتن باید مطمئن بشن که ما میمونیم و به ایران بر نمیگردیم و تا یه خونه برای یک سال اجاره نکنیم نمیتونیم اقدام کنیم و باید یک ماه دیگه که خونه اجاره کردیم به اوهیپ مراجعه کنیم. ما هم برگشتیم و سوار مترو و اتوبوس شدیم و دو تا ایستگاه مونده به خونمون پیاده شدیم و رفتیم فود بیسیکس که یه سوپر بزرگه و همه چی داره یه چرخ خرید با ۲۵ سنت کرایه میکنی و موقع خارج شدن از سوپر وقتی چرخ رو سر جاش گذاشتی پولتو پس میگیری. کلی خرید کردیم آخه یخچالمون خالی بود مرغ و گوشت و تخم مرغ و میوه و مواد شوینده و خلاصه از اونجا اومدیم بیرون و پیاده راه افتادیم تا به یه فروشگاه مشروبات الکلی رسیدیم که اسمش رو الان یادم نیست اونجا هم یک کم چیز خریدیم و باز پیاده اومدیم خونه. صبح ساعت ۱۰ از خونه در اومدیم عصری ساعت ۶ خسته و کوفته رسیدیم خونه و فقط خوابیدیم.

روز پنج شنبه از صبح تا شب من و دخترم از خونه بیرون نرفتیم ولی شوهرم برای دیدن یه آپارتمان اجاره ای بیرون رفت و اومد عصری هم یه خانم ایرانی که قبلا باهاش تماس گرفته بودیم تا مارو برای سه ماه بیمه درمانی کنه اومد و قرارداد رو بهمون داد و پولش رو گرفت و رفت. فکر میکنم اینجا بیشتر کارها تلفنی انجام میشه و لازم نیست برای هر کاری از خونه بیرون بری. راستی ناهار باقالی پلو با مرغ درست کردم و شام همبرگر سرخ کردم خوردیم و شب خوابیدیم الان که من دارم مینویسم جمعه ساعت ۵ صبحه و من یک ساعته که بیدارم.

هوای اینجا خیلی متغیره و باید ساعت به ساعت دمای هوا رو چک کنی یه کانال تلویزیون هست که وضعیت هوا رو دائما مینویسه و آدم میتونه برنامه ریزی کارهاش رو بکنه مثلا امروز قراره بارون بیاد ولی شنبه و یکشنبه قراره هوا آفتابی و خوب باشه.

خوب دیگه این بود ماجرای این چند روزه ما در کانادا.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

سلام سلام سلام

امیدوارم که خوب و خوش و سلامت باشید. از همگی ممنونم که برام کامنت گذاشتید با این کارتون خیلی خیلی خوشحال میشم و انرژی میگیرم.

خوب حالا از کجا شروع کنم؟

بله تا آخرین ساعتهای نزدیک به پرواز داشتم چمدون وزن میکردم و پر و خالی میکردم خلاصه خیلی چیزها رو از چمدونام در آوردم و وزنشون رو درست کردم که خیالم راحت باشه. خیلی استرس داشتم شنبه دهم فروردین ظهر رفتیم بانک و دلارها رو از صندوق امانات برداشتیم. بعد رفتیم یکی دو تا زعفران سوغاتی خریدم برای یکی از اقوام شوهرم که ساکن تورنتو هست و یکی هم برای خانم پریسا. روز آخر خیلی خیلی عصبی بودم. شب خواهرم هم اومد که تا صبح با هم باشیم و با هم بریم فرودگاه همون شنبه صبح با سیر و سفر فرودگاه امام تماس گرفتیم که برای فردا صبح ماشین بفرسته شمارش هم ۱۸۳۳ بود اگه اشتباه نکنم. ما (ون) میخواستیم که نداشت و دو تا سمند فرستاد ساعت ۵ صبح روز یکشنبه یازدهم فروردین با مامانم و خواهرم دخترم و شوهرم رفتیم به سمت فرودگاه امام. تا که رسیدیم رفتیم چمدونها رو تحویل دادیم (راستی بگم که از تهران تا لندن با پرواز بی ام آی رفتیم که زیر نظر بریتیش کار میکنه چقدر هم مزخرف بود من که اصلا خوشم نیومد) بعد رفتیم نشستیم توی کافه و یه چیزی خوردیم ساعت نه پرواز داشتیم دیگه نزدیک رفتن بود من که خیلی گریه کردم خداحافظی کردیم و چه کار سختی بود مخصوصا برای مامانم که بعد از یک ماه و نیم به دخترم خیلی وابسته شده بود. راستی شب قبل چون پدرم نمیتونست فرودگاه بیاد با هم خداحافظی کردیم و یک سری هم شب قبل گریه کردم. خلاصه

خلاصه اینکه رفتیم و سوار هواپیما شدیم خیلی بهمون کمک کردن چون من کالسکه دخترم رو آورده بودم و نمیخواستم به بار بدم که توی فرودگاه لندن ازش استفاده کنم بعد از ظهر به وقت لندن رسیدیم به فرودگاه هیترو عجب فرودگاه بزرگی بود و خیلی شلوغ و از یک ترمینال به ترمینالی که باید سوار هواپیمای بعدی میشدیم مارو با اتوبوس بردن یه چیزی که باعث سرگیجه من شده بود این بود که فرمان اتوبوس سمت راست بود و اتوبوس از سمت چپ خیابان حرکت میکرد. به ترمینال مورد نظر که رسیدیم رفتیم و ساندویچ خریدیم و خوردیم جای شما خالی که بسیار لذیذ بود راستی یه شیشه عطر هم از فریشاپ خریدم چون قیمتش خیلی مناسب بود. بعد سوار هواپیمای بریتیش به مقصد تورنتو شدیم. خیلی پرواز خوبی بود و سرویس خوبی هم داشت و همینطور یک مهماندار خانم که بسیار با حوصله و خوشرو از اول پرواز تا آخر از همه پذیرایی کرد برعکس مهماندارای بی ام آی.

خلاصه رسیدیم به تورنتو فرودگاه پیرسون برعکس هیترو خیلی خلوت بود مسیرهای مختلفی رو رفتیم تا به قسمت ایمیگریشن رسیدیم اونجا فرم پر کردیم چند تا سوال ازمون کردن و یه سری فرم راهنما برای تازه واردین بهمون دادن بعد چمدونهامون رو برداشتیم که از ۶ تا چمدون یکیش نرسیده بود توی اون پرواز چمدون خیلیها نرسیده بود شوهرم به دفتر بریتیش مراجعه کرد و فرم پر کرد که گفتن تا ۴۸ ساعت چمدون رو بهمون تحویل میدن من و دخترم کنار بقیه چمدونها نشسته بودیم تا شوهرم فرم مربوطه رو پر کنه که یه دختر جوون خارجی اومد و چرخش رو به من داد و گفت چمدون من گم شده این چرخ مال شما (آخه برای اینکه از چرخ استفاده کنی باید سکه بندازی و یه چرخ کرایه کنی و وقتی چرخ رو سر جاش میذاری سکه رو بهت پس میده) و البته یک چرخ کافی نبود و یک چرخ هم شوهرم آورد و رفتیم به سمت گمرک. خوب اونجا هم نیم ساعتی معطل شدیم چون باید لیست و مشخصات چیزهایی رو که بعدا میخواستیم از ایران بیاریم مینوشتیم همینطور عکسی که از طلاهام گرفته بودم رو نشون دادم پشتشون شماره زدیم و توی اون فرم مشخصات هر طلا و حدود قیمتش رو نوشتیم و مسئول گمرک هم خیلی خیلی با حوصله بهمون کمک کرد حتی ازمون نپرسیدن چی آوردین و چمدونهامون رو نگشتن. از ساعت ۶ بعد از ظهر که به فرودگاه پیرسون رسیدیم ۹ شب از گمرک خارج شدیم و با دیدن پسر عمه شوهرم که منتظر ما بود خیلی خیلی شاد شدیم نمیدونید چقدر باحاله که توی مملکت غریب یکی بیاد دنبالت اونم فامیل. خلاصه بعد از سلام و احوالپرسی با مسئول پانسیون مریم که قرار بود بیاد دنبالمون تماس گرفتیم و بعد از بیست دقیقه اومد دنبالمون چمدونها رو سوار ماشین کردیم و خودمون با پسر عمه شوهرم به طرف مهمانسرا اومدیم. عجب هوای سردی چه بادی ما از سرما میلرزیدیم اونوقت یک عده با شلوارک و تاپ و دامن راه میرفتن من اونا رو که میدیدم بیشتر سردم میشد.

رسیدیم به مهمانسرای مریم چمدونها رو آوردیم تو و شوهرم با پسر عمش رفت سوپر که یه چیزهایی برای صبحانه فردا بخره.

این بود ماجرا سفر ما از تهران به تورنتو بقیه ماجرای این سه چهار روز رو بعدا مینویسم.

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

یعنی کار سخت تر از این تو دنیا وجود نداره. چند بار این چمدونها رو بستم و باز کردم که وزنش درست باشه درش راحت بسته بشه از هر چمدون لیست تهیه کردم که چی رو کجا گذاشتم وزن هر چیزی رو هم نوشتم. خیلی جالبه همه چی برای آدم جور میشه برای کشیدن چمدونها از ترازوی دیجیتال مامانم استفاده کردم ولی خیالم راحت نبود چون هر بار که چمدون رو میگذاشتم روش یه وزنی نشون میداد بالاخره از دوست مامانم یه باسکول گرفتیم که خیلی دقیق و خوبه و خیالم حسابی راحت شد.

تقریباً میشه گفت که چهار روز بیشتر به رفتنمون نمونده. هنوز باورم نمیشه که این ماجراها پیش اومده فکر میکنم رویاست و وقتی بیدار بشم میبینم که توی خونمون هستم ولی همش حقیقته و ما چهار روز دیگه میریم جایی که همه چیز از نو شروع میشه.

هنوز عید دیدنی نرفتیم آخه شوهرم سرمای سختی خورده فقط دو جا رفتیم عید دیدنی چند جا هست که باید حتماً بریم هم عید دیدنی و هم خداحافظی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/06ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

سلام به همگی

سال نو مبارک امیدوارم که سال بسیار خوبی داشته باشید براتون آرزوی سلامتی شادی و آرامش میکنم

امروز دوم فروردین ساعت هفت و نیم صبح بیخوابی زده به سرم با اینکه دیشب دیر خوابیدم یک ساعتی هست که بیدارم.

این مدت خیلی گرفتار بودیم برای همین هم نتونستم وبلاگ رو به روز نگه دارم البته هنوز هم دیر نشده توی این مدت اتفاق خاصی نیفتاد ماشینمون رو فروختیم دو سه تا چمدون بستیم که هنوز کار داره باید یه چیزایی از توش در بیارم و یه چیزایی جابجا کنم خیلی کار سختیه بازم دست مامانم درد نکنه چون اون برام چمدون بست. دو تا خط موبایل داریم که انقدر دست دست کردیم نشد بفروشیم اگه تا قبل از رفتن بشه فروخت میفروشیم وگرنه باید تغییر آدرس بدیم که مامانم قبضش رو پرداخت کنه تا بعداً یه فکری براشون بکنیم.

۹ روز دیگه پرواز داریم خیلی بهش فکر نمیکنم چون از دوری خانواده گریه ام میگیره.

از کسانی که وبلاگ منو دنبال میکنن ممنونم برای من احساس خوبیه. تا اونجایی که من میدونم بردن دارو مشکلی نداره مسکن هم میبریم اگه شانس داشتیم و نگرفتن که شکر خدا ولی اگه به قول شما گیر دادن بازم مشکلی نیست زندانمون که نمیکنن فوقش ازمون میگیرن. خیلی سخت نگیرید بالاخره یه چیزی میشه دیگه نمیخوان بکشنمون که.

خوب دیگه نمیدونم دفعه بعد که میخوام بنویسم هنوز ایرانم یا کانادا. بازم برای همه آرزوی سالی خوش میکنم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/02ساعت 7:43 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
 
The Web Ask shantemis