![]() |
![]() |
|
|
یادم رفت یه چیزی راجع به اتوبوس بگم. شنبه که رفتیم وال مارت برگشتنی که خواستیم سوار اتوبوس بشیم دیدیم که جلوی سپر اتوبوس دو تا دوچرخه بسته شده این اولین بار بود که چنین چیزی رو میدیدیم. مثل باربندی که پشت بعضی ماشینها میبندن و دوچرخه رو بهش میبندن من نمیدونم اسمش چیه ولی همون کار رو میکرد. یکی دو تا ایستگاه بعد از اینکه ما سوار شدیم دو تا پسر یازده دوازده ساله از اتوبوس پیاده شدن و رفتن دوچرخه هاشونو از جلوی اتوبوس برداشتن و رفتن. عجب امکاناتی داره اینجا از روز دوشنبه که کلاس شوهرم شروع شده و دیگه نمیتونه در بردن دخترمون به مدرسه کمکم کنه یه کم کارم سخت تر شده یعنی ساعت ۱۲ شاید هم چند دقیقه زودتر از کلاس میام بیرون و دخترم رو با اتوبوس میبرم مدرسه ساعت ۱۲:۱۵ میرسیم در مدرسه و چون زنگش ساعت ۱۲:۳۰ میخوره صبر میکنم تا بره توی کلاسش بعد پیاده برمیگردم به کلاس زبان. ساعت یک بعد از ظهر میرسم به کلاس تا ۱۴:۳۰ که کلاس تموم میشه و میام خونه و تند و تند ناهار درست میکنم و ساعت ۱۵:۲۰ شوهرم از کلاس یک راست میره دنبال دخترم میارش خونه و با هم ناهار میخوریم. امروز ساعت ۱۲ به جولی گفتم که بعد از break ناهار برنمیگردم پرسید چرا گفتم چون باید برم برای دختر و شوهرم غذا درست کنم. آخه امروز میخواستم خورش درست کنم و یه ساعته گوشت نمیپزه در ضمن دیشب تا ۱۲ شب پای کامپیوتر منتظر تینا خانم بودم که با هم چت کنیم (که نیومد و امروز برام پیغام گذاشته که اینترنتشون مشکل داشته) و چون دیر خوابیدم خسته بودم. روز دوشنبه جولی از کسانیکه فرم TTC رو پرکرده بودن transferهاشونو گرفت و امروز بهشون token (بلیط) داد. token مثل سکه هست و خیلی کوچیکه اندازه یک سنتیه که روش آرم TTC رو داره و ارزشش دو دلار و هفتاد و پنج سنته. بلیط رفت و برگشت من و دخترم رو بهم دادن. یعنی به تعداد ترنسفرهایی که بهش دادم بهم بلیط داد. البته بلیط دخترم مخصوصه یعنی بچه ها بلیط child دارن که کاغذیه و ۷۵ سنت ارزش داره. (اینهم یه جور کمک به خانواده های کم درآمده) دیروز هم رفتیم فودلند و خرید کردیم چون دیگه یخچالمون تقریبا خالی شده بود. امروز یکی از خانمهای چینی کلاس (Lisa) پیش من نشست و کلی با هم صحبت کردیم اطلاعاتش در مورد مراکز خرید و چی کجا ارزونه و .... کامل بود. آدرس یکی دو جا رو بهم داد که برم خرید کنم. (william) هم یک آقای چینیه که امروز برای اولین بار دیدمش البته همه میشناختنش ولی چون برای پیدا کردن کار رفته بود calgary من تا حالا ندیده بودمش. ویلیام روزنامه نگار بوده. خیلی جالبه دیروز که راجع به شغلهامون صحبت میکردیم متوجه شدم که خیلی از خانمهای چینی برای خودشون business داشتن. چندتاشون هم حسابدار بودن. آقای کوهیار در مورد کار من که فعلا دنبالش نیستم تا زبانم بهتر بشه ولی شوهرم یه دنیا رزومه به اینور اونور فرستاده به قول خودش رزومه پراکنی کرده و منتظر جوابه. به قول جولی برای کار پیدا کردن باید ۵۰۰ تا رزومه بفرستی تا یه کار خوب بتونی پیدا کنی. خورشید عزیز لوازم برقی که اصلا نمیتونی بیاری چون برق ایران با کانادا جور نیست. در مورد پوشاک هم باید بگم که اینجا برای لباس پوشیدن قاعده و قانونی وجود نداره هر کی هر چی دوست داره و راحته میپوشه پس اگه لباسهات نو و خوبه با خودت بیار. ما خودمون از اینجا خریدیم چون من خیلی اهل خرید کردن نیستم و ایران که بودم و سر کار میرفتم وقتی برای خرید کردن نداشتم در نتیجه لباس زیادی نداشتم و اینجا خریدم. فقط کیف و کفش به نظر من ارزون نیست. حالا براتون عکس میگیرم و پستهای بعدی نشونتون میدم. سوزان عزیز دختر من junior kindergarden میره و سال تحصیلی جدید باید senior kindergarden بره. درست نمیدونم از چه سنی میتونن برن ولی بچه کوچیکتر از دخترم هم دیدم. اینکه سوال کردین از مدرسه راضی هستم منظورتون چیه؟ از چه نظر راضی هستم؟ کلاس زبان لینک از level یک شروع میشه تا هفت. ترمهاش زمان شروع و پایان مشخصی نداره دائم شاگردای کلاس عوض میشن. مثلا دیروز جولی به هر کدوم از ما یه برگه داد و برامون نوار گذاشت و باید جواب درست رو توی اون برگه علامت میزدیم اینطوری ازمون امتحان listening گرفت بعد رفتیم اتاق کامپیوتر که حدود سی تا کامپیوتر اونجا هست و هر کس پشت یه دستگاه میشینه و با برنامه ای به نام senior mastery هر کس از خودش امتحان میگیره و در آخر برنامه بهمون نمره میده من ۸۳درصد درست جواب دادم. وقتی ما اتاق کامپیوتر بودیم جولی بعضی ها رو صدا کرد و ازشون امتحان speaking گرفت و اینطوری هر کس پیشرفت کرده باشه میره level بالاتر. فکر میکنم هر ترم برای هر کس حدود دو ماه طول بکشه. ستوی عزیز جواب شما رو سر فرصت باید بدم. آقای احسان عزیز خیلی خیلی خیلی خیلی از شما ممنونم خیلی به من محبت دارید. راستی یادم رفت که بگم جولی اهل گینه نو هست. |
|
الهام عزیز من در مورد این مشاغلی که فرمودین اطلاعی ندارم فقط میدونم که شوهرم مهندس مکانیکه و هنوز برای پیدا کردن کار اندر خم یه کوچست. سوزان عزیز تا اونجایی که من میدونم از ارسال مدیکال تا دریافت ویزا بین دو تا هشت ماه طول میکشه و اینو براساس تجربه دوستانمون میگم. ناامید نشین اگه میخواین برای همیشه بیاین و بمونین از الآن فکر خالی کردن انباری و بخشیدن لباسهای زیادی و قیمتگذاری لوازم منزلتون باشین که مثل ما هول هولی این کارا رو انجام ندین. مدرسه ای که دختر من میره دولتیه و هیچ پولی پرداخت نمیکنیم. پیش دبستانی دو شیفت داره صبح و بعد از ظهر. شیفت صبح از ساعت ۸:۴۰ تا ۱۱:۳۰ و شیفت بعد از ظهر از ساعت ۱۲:۳۰ تا ۱۵:۲۰ هست. از کلاس اول از ساعت ۸:۴۰ تا ۱۵:۲۰ میشه که اون موقع عروسی منه و یه نفس راحت میکشم jingool عزیز وقتی ویزای کانادا توی پاسپورت شما نقش بست شما هر جای کانادا بغیر از کبک میتونین برین. در مورد ادمونتون هم چیزی نمیدونم آقای فرامرز از محبتتون متشکرم البته با کلی تاخیر پرنس جان از شما هم ممنونم و شرمنده که با تاخیر جواب دادم خورشید عزیز امیدوارم که هر چه زودتر وارد خاک کانادا بشی تا برف و سرما شروع نشده آقای کوهیار بعد از decision made شدن در مورد پرونده خودمون میگم که حدودا دو ماه طول کشید تا ویزا رو گرفتیم. ستوی عزیز ممنونم و جواب شما رو پست قبلی دادم که راجع به واکسیناسیون بود امیدوارم که تونسته باشم کمکتون کنم. آقای احسان چشم از مردم و قیافه ها هم براتون عکس میگیرم. چی دوست دارین ببینین؟ بیشتر آدما چشم بادومین و یه عده هم هندی و بقیه هم سیاه پوست. من سفید پوست کانادایی خیلی ندیدم بجز چند تا از کارمندای مدرسه دخترم. قیافه ایرانی ها هم که تابلو هست و خانمهای ایرانی بدون استثناء یه عینک روی سرشون و یه کلیپس پشت سرشون دارن. من دلیلش رو نمیدونم ولی باور کنین از هر ده تا خانم ایرانی نه تاشون این شکلین. آقای کوهیار اگه به عکسها یه کم دقیقتر نگاه کنین متوجه میشین که خیلی هم خلوت نیست فقط وقتی من میخوام از یه ویترین عکس بگیرم کلی صبر میکنم که اون قسمت خلوت بشه و گاهی هم مردم یا می ایستن تا من عکسمو بگیرم یا از پشتم رد میشن اینه که جلوی ویترینها آدم نیست. آقای احسان اگه تعداد چینی ها رو با ایرانی ها مقایسه کنی دیگه نمیگی ایرانیها نفوذ کردن من که آمار دقیق ندارم ولی وقتی اومدیم اینجا گفتن چینیها پانصد هزار نفر و ایرانی ها پنجاه هزار نفر هستن. اصلا نیازی به این آمار نیست همین که سوار یه اتوبوس یا مترو بشی یا به تابلوی مغازه ها نگاه کنی متوجه میشی. چینی ها در down town برای خودشون یه محله دارن به اسم china town. در مورد تعطیلات نوروز هم من چیزی نشنیدم ما که یازدهم فروردین اومدیم خبری از تعطیلی نبود. فقط میدونم که اینجا روز اول فروردین ما رو (نوروز) نامگذاری کردن. پرنس جان اگر بتونم یه اسکنر پیدا کنم برنامه رو براتون اسکن میکنم. خورشید عزیز من تمام حرفهای معلممون رو میفهمم حتی جلسه ای که راجع به پشه برامون گذاشتن من تمام حرفهای اون خانم رو متوجه شدم و خودم احساس میکنم از روز اولم خیلی بهترم حتی امروز که دخترمو بردم مدرسه رفتم پیش آقای ناظم مدرسه و شماره تماس ضروری که قبلا داده بودیم رو عوض کردم و شماره کلاس زبان خودمو بهش دادم. آقای کوهیار توی کلاس زبان (ELT (ENHANCED LANGUAGE TRAINING که شوهرم از امروز شروع کرده و وابسته به toronto district shcool board هست و رایگانه زبان کاری بهشون یاد میدن. این هم چند تا عکس برای آقای افشین که صد سال پیش از من سوالی پرسیده بود و فکر کنم تا حالا خودش فراموش کرده باشه که چی پرسیده. چون خیلی طول کشید تا جواب دادم سنگ تموم گذاشتم.
اینهم دستگاهی که میتونیم هر آلبومی رو که عکسش هست انتخاب کنیم گوش کنیم و اگه خوشمون اومد سی دیش رو بخریم.
خسته نباشین |
|
شوهرم از دیروز به مدت چهار هفته شنبه ها صبح تا ظهر باید بره کلاس زبان چون از فردا (دوشنبه) کلاس زبان تخصصی مهندسیش شروع میشه و هر روز صبح تا بعد از ظهر اونجا میره کلاس زبان level 6 رو روزای شنبه انتخاب کرده. دیروز صبح شوهرم رفت کلاس و بعد از ظهر اومد منم که از صبح پای کامپیوتر و اینترنت بودم تا ظهر که پلو با خوراک مرغ درست کردم و بعد از ناهار یه چرتی زدیم و عصری رفتیم وال مارت. آخه هفته پیش که پنکه خریدیم مشکل داشت و دیروز بردیم عوضش کردیم دیگه یه چرخی هم اونجا زدیم و شوهرم یه شلوار جین و یه شلوار کتان مشکی حراجی خرید هر کدوم ۱۰ دلار از شلوار جینی که شب عید از آرین جین خرید ۳۵۰۰۰ تومن خیلی بهتره. تا شب اونجا بودیم دیگه شام رو هم مکدونالد توی وال مارت خوردیم و اومدیم خونه. امروز صبح شوهرم با دخترم رفتن فودلند خرید. هوا آفتابی و خوب بود و شوهرم با تی شرت و دخترم با لباس آستین حلقه ای رفتن بیرون بعد از حدود نیم ساعت آنچنان بارونی گرفت که انگار نه انگار نیم ساعت پیش هوا آفتابی بوده شوهر و دخترم که توی راه برگشت بودن مجبور شدن برن داخل یکی از ساختمونهای مت کپ تا بارون بند بیاد. منم که از صبح کلی لباس ریختم توی ماشین و شستم و یه کم خونه رو جمع و جور کردم و با شوهر و دخترم نشستیم به سریال چارخونه دیدن. چون صبحانه دیر خورده بودیم ناهار هم خیلی دیر خوردیم جاتون خالی خوراک نخود فرنگی با برنج. بعد از ناهار هم خوابیدیم و یهو با صدای بارون من و شوهرم از جامون پریدیم دوباره از همون بارونا اومد. سریع بند رخت رو از توی بالکن آوردیم توی اتاق. الآن هم که دارم مینویسم ساعت ۷:۳۶ بعد از ظهره و یک ابر سیاه گنده توی آسمونه. دخترم هنوز خوابه شوهرم روبروم نشسته و طبق معمول داره مطالعه میکنه منم که مشغول نوشتن هستم. ای کاش میتونستم یه جوری بارونهای اینجا رو بهتون نشون بدم. راستی توی پیوندهای روزانه سایت به روز شده مهمانسرای مریم هست. اینهم عکس یکی دو ساعت بعد از اون بارون شدید امروز بعد از ظهر
|
|
دیروز هم با دخترم رفتیم کلاس و اول دخترم رو گذاشتم daycare و خودم هم رفتم کلاس. break ساعت ۱۰:۳۰ یه سر به دخترم زدم که داشت بازی میکرد براش میوه بردم ولی خیلی نخورد آخه بهشون خوراکی یا به قول خودشون اسنک میدن. وقتی break تموم شد باز پارتیشن رو کنار زدن و دو سه تا کلاس با هم یکی شدیم و یه خانم general nurse راجع به سرطان سینه برامون صحبت کرد و اسلاید نشونمون داد و راههای پیشگیری از اون رو گفت و بهمون یاد داد که چطوری خانمها خودشون سینه هاشونو معاینه کنن و یه برگه راهنما به هر کدوم از ما دادن که طریقه معاینه رو توضیح داده بود و مولاژ بافت سینه هم داشت که دست به دست همه دیدیم. خانمهای بالای پنجاه سال باید سالی یک بار برای معاینه سینه هاشون به پزشک مراجعه کنن و هر دو سال هم ماموگرافی انجام بدن. خانمهای زیر پنجاه سال هم سالی یکبار باید برای معاینه به پزشک مراجعه کنن. بعد راجع به سرطان رحم و روده و آزمایشات مربوط به هر کدوم صحبت کرد و این جلسه تا ساعت ۱۲:۰۰ ادامه داشت. break ساعت ۱۲:۰۰ یه مایکروویو میارن که هر کی میخواد غذاش رو گرم کنه منم که برای دخترم یه کم ماکارونی برده بودم منتظر شدم تا نوبتم بشه بیشتر چینی بودن که غذا گرم میکردن همش سبزیجات میخورن کدو و ....... خلاصه زودی رفتم پیش دخترم شوهرم هم اومده بود غذای دخترم رو دادم و با باباش رفت مدرسه. شوهرم فقط این دو روز میتونست کمکم کنه دیگه از دوشنبه کلاس جدیدش شروع میشه و نمیتونه بهم کمک کنه و از دوشنبه خودم باید دخترمو ببرم مدرسه (حالا سر فرصت یه پست مفصل راجع به شوهرم براتون مینویسم که چیکارا کرده) روز قبل لیوانی که آورده بودم از همون لیوانهاییه که اینجا استفاده میکنن پلاستیکی - فلزی دردار که مردم توی مترو و خیابون و در راه رفتن به محل کار دستشون میگیرن و قهوه یا چای میخورن که این لیوان رو شوهرم برای خودش خریده بود که میره کلاس چای بخوره آخه توی مرکزشون آب جوش پولی نیست. منم که دیدم آب جوش پولیه یه لیوان سوگا که از ایران آورده بودم با خودم بردم البته ده سنت پولی نیست ولی این که یه چینی بخواد سرم کلاه بذاره یه کم برام زور داشت. خلاصه لیوانم رو پر آب کردم و گذاشتم توی مایکروویو تا جوش اومد بعد یه چای کیسه ای توش انداختم و چای خوردم بعد از ظهر اومدم خونه و دیدم شوهرم ناهار رو درست کرده آخه شب قبل خسته بودم و از شوهرم خواهش کردم که زحمت ناهار رو بکشه. دست پختش خیلی خیلی خوبه. باز دوتایی رفتیم دنبال دخترم دیدیم یه چیزی دستشه یه ماهی مقوایی که روش کلی نقاشی کشیده بود و نوشته بود البته معلم نوشته بود و دخترم روی نوشته رو رنگ کرده بود ماهی رو که باز کردیم دیدیم با مقوا یه قاب عکس گرد درست کردن که با یه حلقه مثل حلقه دسته کلید به ماهی وصل شده و وسط این قاب عکس دخترم رو چسبوندن. دخترم چند روز پیش گفت که ما رو یکی یکی نشوندن روی صندلی و ازمون عکس گرفتن فهمیدم که عکس رو برای این منظور میخواستن. خلاصه این کاردستی به مناسبت روز پدر بود. HAPPY FATHER'S DAY دیگه ناهار خوردیم و خوابیدیم. عصری نشستیم پای کامپیوتر و سریال چارخونه دیدیم. تعجب نکنید ده روزی میشه که یه سایت خوبی پیدا کردیم که همه کانالهای ایرانی ماهواره رو داره. دیگه لازم نیست بریم دیش و رسیور بخریم تازه برنامه های تلویزیونهای ایران رو هم نشون میده بصورت آنلاین و همینطور توی آرشیوش فیلمهای سینمایی و سریالهای تلویزیونی داره. ما هم که روز یازدهم فروردین اومده بودیم و سریالهای عید رو کامل ندیده بودیم این چند روز نشستیم و سریالها رو دیدیم تازه سریال چارخونه رو که قسمتهای اولش رو ندیده بودیم هم دیدیم. آدرس سایت رو براتون میذارم ولی فیلتر داره و شما نمیتونین ببینین مگر اینکه فیلترشکن داشته باشین. شب آنچنان بارونی بارید که به عمرم ندیده بودم. اگه براتون تعریف کنم باورتون نمیشه. یعنی به شوهرم گفتم اگه یکی برای خودم تعریف میکرد باورم نمیشد حالا اگه شما هم باور نکردین حق دارین ولی .... ما همه پنجره ها رو باز میذاریم همه پنجره ها توری داره و به طرف داخل لبه داره یعنی مثل طاقچه یه لبه بیست سانتی داره. اتاق نشیمن سه تا پنجره داره که این پنجره ها به بالکن مشرف هستن پهنای بالکن یعنی از میله های بالکن تا پنجره حدودا دو متر هست. بارونی که دیشب بارید انقدر شدید بود که پنجره های اتاق نشیمن که خیس شد هیچ طاقچه پنجره هم خیس شد و ما سریع پنجره ها رو بستیم که خونمونو آب نبره. توی کلاس امروز گفتن که برای پیشگیری از سرطان طبق برنامه غذایی کانادا رفتار کنید. من اون برنامه رو نداشتم که خانم جولی ساعت ۲:۳۰ که کلاس تموم شد بهم داد. ازش عکس گرفتم امیدوارم که خوانا باشه. از این بهتر نمیشد عکس گرفت.
|
|
به هر سوپر ایرانی که سر بزنید انواع و اقسام مجله های ایرانی رایگان هست که میتونین هر کدوم رو که دوست دارین بردارین. این مجله ها خیلی برای من جالب نیست ولی شوهرم هر بار که برای خرید برنج به سوپر ایرانی میره یکی دو تا از این مجله ها برمیداره. منم دیروز نشستم و از چند تا صفحه این مجله ها عکس گرفتم که شما هم ببینید. یک اصلاحیه راجع به کارت تلفن: ما از یه سوپر چینی که توی محوطه فودلند هست کارت تلفن خریدیم. انواع و اقسام کارتهای تلفن رو داشت و انگار همون کارت today بهتر از بقیه هست و اعتبارش رو بیشتر کرده و با پنج دلار یک ساعت و بیست دقیقه میشه با تهران صحبت کرد. حرف بسه. عکس ببینید. کارت پنج دلاری تلفن
مجله های ایرانی
این آخرین عکسی رو که براتون میذارم هم جالبه هم عجیبه. من تا قبل از اینکه بیام اینجا و مجله های اینجا رو ببینم چنین چیزی به عمرم ندیده بودم. این هم یک راه رسیدن به کاناداست. نگاه کنید.
|
|
سلام دیروز اولین روزی بود که من رفتم کلاس زبان. صبح زود بیدار شدم یه دوشی گرفتم و صبحانه رو حاضر کردم. مامان جونم تلفن کرد چون بهش گفته بودم میرم کلاس. بعد از صبحانه کوله چرخدار (صورتی طلایی باربی) دخترم رو حاضر کردم و من و دخترم دوتایی رفتیم بیرون. درست سر کوچمون یه ایستگاه اتوبوس هست سوار شدیم و ایستگاه بعدی subway هست و ایستگاه دوم ما پیاده شدیم و رفتیم طبقه چهارم. خانم Laurinda که مسئول این شعبه لینک هست نشسته بود (همونی که روز قبل رفتم پیشش) تلفن کرد و خانم مسئول daycare از طبقه اول اومد بالا و از من کارت اوهیپ خواست که گفتم هنوز حاضر نشده بعد فرم واکسیناسیون دخترم رو نگاه کرد و گفت سه تاش کمه درصورتیکه دخترم در ایران واکسنهاشو کامل زده بود براش توضیح دادم گفت میدونم ولی توی کانادا سه ماهه که به این صورته. بهش گفتم که مدرسه هم با همین فرم دخترم رو ثبت نام کرد و بالاخره قبول کرد و گفت خیلی زود واکسنهاشو بزن. بعد سه تایی رفتیم طبقه اول و داخل daycare که یک اتاق بزرگیه همین که وارد اتاق شدیم دخترم بدون معطلی سوار یکی از ماشینهای اونجا شد و شروع کرد به بازی کردن. اون خانم یه فرم سه صفحه ای بهم داد که پر کنم یه سری اطلاعات راجع به نام و مشخصات والدین و مشخصات دخترم و اینکه به چه مواد غذایی حساسیت داره و یا بعضی مواد غذایی مثل گوشت خوک و .... نباید بخوره و یه فرم هم راجع به اینکه اشکالی نداره که از دخترم عکس بگیرن اینها رو پر کردم و رفتم بالا. ساعت از نه گذشته بود رفتم پیش خانم Laurinda و اونهم منو برد دم در کلاسمو رفت. حدود بیست و دو سه نفر داخل کلاس نشسته بودن و منهم رفتم ته کلاس یه صندلی خالی بود اونجا پیش یه دختر با مزه چینی به اسم Amy نشستم. بغیر از سه نفر بقیه خانم بودیم. معلممون خانم Julie سیاه پوست با قد حدودا ۱۵۵ سانتیمتر و فکر کنم ۶۵ کیلو وزن با موهای مدل آفریقایی بافته شده (همون مدلهایی که انگار با دستگاه میبافن بعضی فوتبالیستا هم اونطوری میبافنااا) اون جلو ایستاده بود و من که وارد شدم و نشستم اسمم رو پرسید بعد یکی یکی بچه ها منو به بغل دستیشون و بغل دستیشونو به من معرفی کردن بعد از معرفی چند تا سوال که کجایی هستم و ازدواج کردم یا نه و چند تا بچه دارم و چند سالشه و از اینجور سوالا پرسیدن و برگشتیم سر درس. خیلی این کلاس برام جالب بود. اصلا خسته کننده نبود. تمام مدت کلاس با خنده میگذره. ساعت ۱۰:۳۰ تا ۱۰:۴۵ break داریم منم که با خودم لیوان برده بودم رفتم که آب جوش بردارم و چای کیسه ای توش بندازم دیدم یه آقای چینی کنار یه کتری شیردار بزرگ ایستاده و قهوه میفروشه و گفت برای آب جوش ۱۰ سنت باید بدی دوباره برگشتم کلاس و ده سنت آوردم بهش دادم و لیوانم رو پر کردم و برگشتم کلاس یکی از بچه ها سه تا کیک و یه ظرف سیب خرد شده آورده بود برای بچه های کلاس برای خداحافظی. یه دختر هندی بود و میخواست برای تابستون بره مملکتش. دوباره کلاس شروع شد و تا ساعت ۱۲ ظهر ادامه داشت. نیم ساعت break ناهار داشتیم از کلاس که اومدم بیرون دیدم شوهرم بیرون کلاس منتظر منه آخه قرار بود بیاد و دخترمونو ببره مدرسه با هم رفتیم daycare. صبح یه ساندویچ کوچیک برای دخترم درست کرده بودم خورد و با باباش رفت مدرسه منم یه کم میوه خوردم و ساعت ۱۲:۳۰ رفتم کلاس. کلاس ما از کلاس بغلی با یک پارتیشن جدا شده خانم جولی پارتیشن رو زد کنار و بچه های دو سه تا کلاس با هم یکی شدیم و نشستیم یه خانمی اومد و راجع به فصل تابستون و پشه خطرناک این فصل و راههای مقابله با اون صحبت کرد و در این مورد flyer هم بهمون دادن. این کلاس اطلاع رسانی یک ساعتی طول کشید. بعد رفتیم کلاس خودمون و تا ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر دوباره با خنده و شادی زبان خوندیم.
کرم (برای صورت) و اسپری (برای بدن) deet رو باید همه استفاده کنن. این پشه تو هوای خیلی گرم و مرطوب دیده میشه. باید لباس روشن بپوشیم. قبل از بیرون رفتن از خونه اول کرم ضد آفتاب و بعد کرم deet بزنیم و به بدنمون هم اسپری بزنیم. بچه های زیر پنج سال از deet ده درصد و بزرگسال از deet سی درصد استفاده کنن.
کلاس که تموم شد و اومدم بیرون دیدم شوهرم بیرون توی پیاده رو منتظر منه خلاصه رفتیم خونه به صندوق پست که سر زدم دیدم کارت تبریک تولد که مامان جونم فرستاده بود توی صندوق پسته خیلی خیلی خوشحال شدم آخه من عاشق نامه و بسته پستی و کادو هستم (فرقی نمیکنه که بدم یا بگیرم) و ساعت ۳:۲۰ دوتایی با هم رفتیم دنبال دخترمون و اومدیم خونه. ناهار رو شب قبل درست کرده بود (ماکارونی) گرم کردیم خوردیم و بعدازظهر خسته خوابیدیم. عصری منیژه تماس گرفت که اگه کاری داریم بیاد دنبالمون مارو ببره بیرون (خیلی مهربونه نمیدونم چطوری محبتش رو جبران کنم). شب هم زود خوابیدیم که صبح بتونیم زود بیدار بشیم. خانم رزیتای عزیز این برنامه جدید واکسیناسیون کاناداست. اون وسط رو نگاه کنید سه تا رو با مداد دورش خط کشیده که باید حتما دخترم بزنه تا فرمش به روز بشه. برای برگه واکسیناسیون ما به آقای دکتر کوثرنیا (متخصص کودکان) مراجعه کردیم که دکتر معتمد سفارت هستند و برای مدیکال هم به ایشون مراجعه کرده بودیم. آقای دکتر خودشون فرم مخصوص رو داشتن و از روی کارت واکسن دخترم اون فرم رو پر کردن و امضا کردن. مدرسه هم همون رو قبول کرد. احتیاجی به ترجمه نیست. آدرس مطب آقای دکتر هم انتهای کوچه سفارت هست.
|
|
روز دوشنبه از صبح تا عصر از طرف مدیریت مت کپ به تمام آپارتمانها سر زدن و سیستم آلارم کل ساختمون رو چک کردن که موقع آتش سوزی مشکلی نداشته باشه. دیروز عصر رفتیم پینات پلازا که از سوپر ایرانی برنج بخریم. توی راه عکس هم براتون گرفتم. شب حدود ساعت ۱۰ بود که برگشتیم خونه آخه پیاده رفتیم و برگشتیم. از چند روز قبل مدرسه اعلام کرده بود که روز چهارشنبه ۱۱ جون ساعت ۸:۴۰ تا ۱۱:۳۰ صبح play day هست و بچه ها تی شرت و شلوارک و زیرش مایو بپوشن و کل بچه های شیفت صبح و بعد از ظهر باید صبح بیان مدرسه. ما هم صبح دخترمون رو حاضر کردیم و بردیمش مدرسه دوباره بعد از صبحانه شوهرم رفت دراز کشید باز کلی غر زدم تا بلند شد و راه افتاد وقتی رفتیم توی محوطه گفت به به عجب هوایی. ما پنج دقیقه دیر رسیدیم به مدرسه و باید از در اصلی وارد مدرسه میشدیم. داخل مدرسه که رفتیم دیدیم همه بدون حرکت ایستادن متوجه شدیم که سرود ملی از بلندگو داره پخش میشه بچه ها توی کلاساشون بودن ولی صدا توی کل ساختمون پخش میشد سرود که تموم شد ما رفتیم دفتر مدرسه که اطلاع بدیم دخترمون پنج دقیقه دیر اومده که همون موقع خانم سیاه پوستی که پشت اولین میز دم در نشسته بود به صندلی داخل دفتر اشاره کرد که بنشینیم بعد خانم مدیر مدرسه پشت همون بلندگو اسم بچه هایی رو که سال آخر هستن و سال جدید به دبیرستان میرن اعلام کرد بعد دو تا از بچه های مدرسه که توی دفتر منتظر بودن تا نوبتشون بشه رفتن پشت میکروفون و یه شعری رو دوتایی خوندن بعد که این برنامه ها تموم شد اون خانم سیاه پوست به ما اشاره کرد که بریم پیشش خلاصه اسم و فامیل دخترمون رو گفتیم توی کامپیوترش پیدا کرد و جلوی اسمش علامت زد و یه برگه به دست دخترم داد که ببره به معلمش بده بعد بردیمش در کلاسشو و اومدیم بیرون. میخواستیم بریم ساختمان ۵ فرویومال که عکسش رو نشونتون دادم ببینم چرا با من تماس نمیگیرن برم کلاس لینک. ولی اول رفتیم فرویومال ساعت ۹ صبح بود جاتون خالی نشستیم قهوه خوردیم وااای چه فضایی بود هنوز همه مغازه ها و رستورانها باز نکرده بودن. زن و شوهرای مسن دوتا دوتا میومدن قهوه میگرفتن و مینشستن سر میز و با هم حرف میزدن و قهوه میخوردن بعضیاشون هم روزنامه میخوندن. رفتیم ۵ فرویومال خانمی که ده روز پیش تماس گرفت و گفت بیا کلاس اونجا نشسته بود بهش گفتم که ماجرا چی بود و خانم همکارش گفته بود جا نداریم. تعجب کرد و گفت جا داریم از فردا بیا کلاس یه فرم هم ازش گرفتم باید پر کنم و فردا بهش بدم که بتونم از تسهیلات TTC استفاده کنم یعنی یک بار صبح و یک بار بعدازظهر سوار اتوبوس بشم و هر بار از راننده اتوبوس transfer بگیرم و آخر هر ماه به معلممون بدم و اون به جاش بهم بلیط TTC میده که بتونم ازش استفاده کنم ولی فقط به اندازه یک راه بهم بلیط میدن. این عکسها رو در راه پینات پلازا گرفتم. اسم این کلیسا رو نمیدونم یعنی روش نوشته بود ولی پشت درختها بود نتونستم بخونم.
این زمین بازی woodbine high school هست و دختر و پسر با هم دارن فوتبال بازی میکنن ولی نتونستم یه عکس خوب و واضح بگیرم
داخل سوپر حلال گوشت علی
درب ورودی پینات پلازا
اینهم یک سوپر چینی خیلی بزرگ که داخل پینات پلازا هست
داخل پینات پلازا (نزدیک تعطیل شدن مغازه ها)
عکسها رو قدم به قدم گرفتم که اگه به هم بچسبونید تقریبا همه مسیری رو که رفتم میتونید تجسم کنید. اینهم داخل فروشگاه یه دلاری البته فقط اجناس یه دلاری نداره گرونتر هم داره ولی بیشتر چیزای یه دلاری داره منم از اینجا سه تا ظرف پیرکس خریدم که زیرش نوشته بود ساخت آمریکا
انقدر مردم اینجا به کانادا علاقمندن که توی هر فروشگاهی که میریم چیزهایی هست که روش عکس پرچم کانادا باشه از جاکلیدی گرفته تا لیوان و کلاه و ....
حالا در راه برگشت به خونه هستیم.
|
|
دیروز هم هوا گرم بود و ما عصری رفتیم فرویومال تا شب توی فودکورتش نشستیم و قهوه خوردیم و خنک شدیم و شب اومدیم خونه تا که رسیدیم خونه یهو از پنجره نگاه کردم دیدم مثل فیلمهای هندی داره بارون میاد انقدر شدید بود که با وجود اینکه پنجره ها توری داره تا یک متر جلوی پنجره زمین خیس شده بود هوا دوباره داره خنک میشه امروز هم کلی بارون بارید الآن که دارم مینویسم ساعت ۲:۳۵ بعدازظهره و باد داره ابرای سیاه رو میبره. دیروز دومین بسته پستی که مامانم فرستاده بود و همش کتاب بود به دستمون رسید. یه سری عکس میذارم براتون از داخل فودلند و از ویترینای فرویومال عکس گرفتم برای خانمها البته اینجا این لباسها رو بیرون میپوشن ولی شما خانمهای عزیز باید توی خونه بپوشین ویترینهای فرویومال
داخل فروشگاه sears من نمیدونم چرا کیف انقدر گرونه کیفهای چینی که ما تهرون بهشون نگاه نمیکردیم اینجا ۲۰ دلار و ۳۰ دلار قیمت داره کیف چرم که من تهران ۳۰ هزار تومن خریدم اینجا بالای ۸۰ دلار قیمت داره یعنی کیف چرم از ۸۰ دلار به بالا قیمت داره.
غرفه لوازم آرایش در sears
ویترینهای فرویومال
اتوبوس مدرسه این شکلیه. البته این عکس ربطی به بقیه عکسها نداره ولی ترسیدم بعدا یادم بره نشونتون بدم. روی سپر جلوی اتوبوس یه میله زرد رنگ هست که توی عکس هم معلومه وقتی اتوبوس توقف میکنه که بچه ها پیاده بشن این میله به یک طرف عمود به سپر باز میشه که وقتی بچه ها از جلوی اتوبوس حرکت میکنند راننده بتونه بچه ها رو ببینه و بچه ها چسبیده به اتوبوس حرکت نکنن.
قفسه های فودلند
این هم پاتوق ما در فرویومال که قهوه هاش عالیه (از این عکس به بعد رو دیشب گرفتم)
قسمتی از فودکورت از طبقه بالا
اینهم جایی که من باید برم کلاس لینک چهار طبقه داره و طبقه چهارم یکی از آپارتمانها مربوط به کلاس لینک هست و بقیه آپارتمانها مربوط به مطب دکتر و آزمایشگاه و داروخانه و ... از این پله ها که بالا میریم سمت راست مطب یک آقای دکتر ایرانی هست که ما بعنوان پزشک خانواده انتخابش کردیم.
پارکینگ فرویومال
آهااااان حالا راجع به بنزین بگم. اینجا قیمت بنزین روز به روز فرق میکنه پمپهای بنزین سلف سرویس هستن و معمولا هم سر چهارراهها دیده میشن جلوی هر پمپ بنزین یه تابلو هست که قیمت اون روز بنزین روش دیده میشه. روزی که ما وارد سرزمین زیبای کانادا شدیم قیمت بنزین حدودا یک دلار و ده سنت بود میگم حدودا چون قیمت دقیقش رو یادم نیست بین یک دلار و نه سنت تا یک دلار و یازده سنت بود و دیشب قیمت بنزین یک دلار و سی و چهار سنت بود. عکسی که گذاشتم خیلی واضح نیست ده تا عکس گرفتم که این دوتا از همشون بهتر بود. (بابا موبایله دوربین که نیست)
قیمت رو اینطوری مینویسن ۱۳۴.۹ یعنی یک دلار و سی و چهار سنت و نه دهم سنت
بعضی از پستهای قبلی که نوشتم عکسهاش رو نگذاشتم که الآن عکسهاشو اضافه میکنم. |
|
روز شنبه بعد از ظهر رفتیم به طرف وال مارت که یه پنکه برای خودمون دست و پا کنیم که از گرما هلاک نشیم. اول جاتون خالی رفتیم برگر کینگ که ناهار بخوریم. برگر کینگ داخل پاساژ آگینکورته و این پاساژ هم که تقریبا ال ماننده یه سرش به nofrill وصله و یه سر دیگش به وال مارت. داخل این پاساژ هم کلی مغازه و کافه و .... داره. یکی از این مغازه ها که نسبتا بزرگ هم هست و نمیدونم اسمش رو چی بذارم همه چی داره از شکلات و آبنبات و قالب کیک پزی گرفته تا حبوبات و ادویه جات و برنج و انواع آجیل و .... همه اینهایی که گفتم فله ای میفروشه داخل ظرفهای دردار بزرگ که روی هر کدومش یه سرتاس گذاشتن و هر قسمتی از مغازه هم یک رول نایلون داره که خودمون یه نایلون از رول جدا میکنیم و با سرتاس از هر چی که بخوایم میریزیم توش. من فقط حدود دویست گرم آرد نخودچی برای کتلت خریدم و اومدیم بیرون (این قسمت رو مخصوصا برای تینای عزیز نوشتم که بعدا که چت میکنیم نگه چرا شکلات میخری میخوری حالا چند تا عکس براتون میذارم البته خیلی شاید جالب نباشه بابا من که عکاس حرفه ای نیستم که ولی ببینید براتون تازگی داره این چهار راهیه که این طرفش خونه ماست و اون طرف هم فرویو مال ولی شما ماشینهای اون روبرو رو نگاه کنید که همگی پشت خط توقف کردن
توی هر خیابونی یه سری فروشگاه داخل یه محوطه با پارکینگ هستن که این محوطه بعضی وقتا کوچیکه بعضی وقتا مثل محوطه فرویو مال بزرگه ابتدای هر محوطه یه تابلوی بزرگ داره که روش نوشته چه فروشگاههایی اونجا هست.
اینهم داخل فرویومال و تابلوی راهنماش
این هم آتلیه عکاسی که خودمون از خودمون عکس میگیریم و چاپ میکنیم
این هم شروع foodcourt
اینهم قیمت بعضی غذاها
|
|
این روزا یه کم کسل و بی حوصلم به وبلاگم سر زدم و نظرات دوستان رو خوندم ولی ..... نوشتن هم حوصله و ذوق میخواد که من این چند روز نداشتم البته یکی دو روز هم سردرد داشتم که خدا رو شکر الآن بهترم. این چند روزه اتفاق خاصی نیفتاد فقط روز پنج شنبه کارت تبریک تولد از طرف خاله پگی (خواهرم) دریافت کردم که خیلی خوشحال شدم. الآن که دارم مینویسم ساعت ۵:۲۳ صبح هست و تقریبا یک ساعت پیش با یک صدای وحشتناکی از خواب پریدیم و شوهرم آنچنان فریاد زد که من بیشتر ترسیدم آینه میز توالت برگشت و روی زمین افتاد و خرد شد هم آینه و هم قابش. حالا دوباره باید بریم یکی دیگه بخریم انگار اون بیست و چند دلاره رو نباید پس میگرفتیم حالا دوباره باید بریم خرجش کنیم بگذریم من که دیگه خوابم نبرد. دیروز یهو هوا گرم شد انقدر گرم که نمیشد نفس کشید ظهر که دخترم رو میبردم مدرسه تلویزیون دمای هوا رو نوشته بود ۲۷ و قرار بود به ۳۲ برسه من که همش به دست و صورتم آب میزدم آخه هیچ وسیله خنک کننده نداریم و باید بریم یه پنکه بخریم بعد از ظهر از گرما رفتم توی کمد خوابیدم لطفا نخندین منظورم اون کمد نیست منظورم walk in closet هست همون کمدهای بزرگی که مثل رختکن میمونه کف اونجا خوابیدم خنک بود و تونستم بعدازظهر بخوابم. امروز حتما یه پنکه میخریم چون قراره هوا گرم بشه. حالا عجیب تر از گرمای یکدفعه ای دیروز خنکی یهویی دیشب بود ما که از گرما همه پنجره ها رو باز کرده بودیم نصفه شب از باد شدید و خنکی که میوزید رفتیم زیر پتو حالا سرما نخوریم خوبه. آقای کوهیار ببخشید که دیر جواب میدم راجع به پانسیون مریم که باید توی سایتش برید و الان هم مشکل داره ما یه سوئیت مبله یکماهه گرفتیم ۲۰۰۰ دلار من نمیدونم چرا سایتشون مشکل داره سعی میکنم با خانم رضایی تماس بگیرم و بهشون بگم. راجع به دوره های لینک که چقدر طول میکشه باید بگم که این بستگی به سطح زبان هر کس داره ولی کلا هشت ترم هست. پی آر کارتمون هم همونطور که قبلا گفتم حدودا بیست روزه به دستمون رسید در صورتیکه کارت بعضیها یک ماه و نیم طول میکشه تا به دستشون برسه و در مورد ویزامون هم درست فرمودید ویزای ما دی ماه اومد و تا نیمه اردیبهشت بیشتر وقت نداشتیم که بیایم البته اول تصمیم داشتیم بیایم پی آر کارتمون رو بگیریم و بعدا سر فرصت زندگیمونو جمع و جور کنیم که اصلا برنامه زندگیمون اینطوری که میبینید عوض شد. خانم معصوم عزیز اینجا خانم با حجاب زیاد هست و من اگه بتونم حتما براتون یه عکس از این خانمها تهیه میکنم عزیز من اینجا کسی با کسی کار نداره هر کس عقیده و دین و مذهب خودش رو داره توی مدرسه دخترم دخترهای بزرگتر رو توی حیاط میبینم که بازی میکنن یکیشون بلوز آستین بلند و مقنعه نخی سرش کرده و یکی تاپ و شلوارک پوشیده و با هم بسکتبال بازی میکنن یه خانمی میاد دنبال بچش که سر تا پا سیاه میپوشه و حتی روبنده داره من که میبینمش قلبم میگیره نمیکنه یه رنگ روشن بپوشه توی این گرما. اگه یادتون باشه براتون تعریف کردم که مهمونی مدرسه دخترم غذا میدادن و بالای باربیکیو نوشته بود حلال یعنی چی یعنی اینکه به عقیده دیگران احترام میذارن و خودشون هم از همون غذا میخورن وقتی برای غذا خوردن مسلمونا احترام قائلن خوب معلومه که به حجابشون هم احترم میذارن. پرنس جان عزیز حقوق بچه رو از روز ورود حساب میکنن و یکجا بهمون میدن ستوی عزیز از وقتی که ویزا به دستمون میرسه تا قبل از اینکه مدیکالمون یک ساله بشه باید وارد خاک کانادا بشیم در غیر اینصورت روز از نو روزی از نو دوباره آزمایشات مدیکال و ...... نوژن عزیز اینجا از مرد سالاری خبری نیست عزیزم اگه نمیدونی برات بگم که اینجا الویت بندی به چه صورته اول بچه ها بعد افراد مسن بعد خانمها بعد سگها و گربه ها و در آخر آقایون آقای کوهیار عزیز در مورد لپ تاپ خریدن که در مورد خودمون گفتم ما یه لپ تاپ open box خریدیم و زیر قیمت ازشم راضی هستیم خدا ازش راضی باشه. خوب اینجا اگه بخرید مالیات هم باید بپردازین ولی تهران نه. راستش نمیدونم چی باید بگم اجازه بدین از بزرگترم بپرسم بعدا میگم آخه بزرگترم الان خوابه آقای افشین عزیز اول با عرض شرمندگی خدمت شما عرض کنم که من فقط برای پس دادن دیس به وال مارت مراجعه کردم و اصلا داخل فروشگاه نرفتم در ضمن از احساس مسئولیت شما تشکر میکنم ولی باید بگم که گرفتن child benefit هیچ مشکلی برای ما درست نمیکنه اونی که مشکل درست میکنه چیز دیگست اگه یه خانواده ای اینجا نتونن کار پیدا کنن و دولت خرجشون رو بده بعدا که بخوان وام بگیرن مشکل دارن ولی برای حقوق بچه اینطور نیست اینجا همه پشت سر هم بچه دار میشن برای همین حقوقش وااااااااااای باز یاد خانمهای حامله توی خیابون افتادم چهار ستون بدنم میلرزه. خانم مژده عزیز بهتون تبریک میگم به سلامتی فقط خیلی به وسایل زندگیتون دل نبندید اونوقت موقع بستن چمدونا اعصابتون خراب میشه که نمیتونین همشو بیارین من که اصلا دیگه یادم نیست چی خونه مامانم دارم بابا مال دنیا ارزش دل بستن و فکر کردن رو نداره. آقای کوهیار تبریک میگم. در مورد خودمون یادمه که سفارت تلفنی با ما تماس گرفت و گفت چه مدارکی رو باید ببریم تحویل سفارت بدیم آخه باید پاسپورت و عکس بهشون میدادیم. شعله عزیز اینهم آدرسی که خواسته بودی https://services3.cic.gc.ca/ecas/?app=ecas&lang=en آقای علی خیلی خیلی خوش اومدی تولد شما هم مبارک حتما تا حالا دیگه ساعت خوابتون تنظیم شده و دنبال کارهای اداری اولیه رفتی. موفق باشی نهال عزیز ممنون که به وبلاگ من سر زدی و لطف کردی برام کامنت گذاشتی ولی من راجع به نقشه کشی چیزی نمیدونم از همگی متشکرم به خاطر کامنتهای تبریکتون خیلی محبت دارین خیلی خیلی خوشحالم کردین. |
|
دیروز سین کارت دخترم هم رسید. بعد از ظهر شوهرم رفت دفتر پست و بسته ای رو که روز قبل اومده بود و ما خونه نبودیم تحویل گرفت اولین بسته از طرف مامانم آخه خواهش کردم سی دی دیکشنری نارسیس برام بخره و بفرسته که برام خریده بود و فرستاده بود. |
|
پانزدهم خرداد ماه سال ۱۳۵۳ ساعت ۶:۳۰ صبح توی یکی از اتاق عملهای بیمارستان میثاقیه زنی ۲۱ ساله اولین بچه خودش رو به دنیا آورد و اون بچه امروز ۳۴ ساله شد. بله من چند دقیقه پیش سی و چهار ساله شدم. امروز اولین سالروز تولد من در تورنتوی کانادا. امروز اولین سالروز تولد من دور از مادرم. هرسال روز تولدم مامانم خونمون بود و امسال فقط خودمون سه تا هستیم. |
|
شوهرم فرمهای مربوط به child benefit و مالیات رو پر کرد این فرمها رو یه سری فرودگاه به ما دادن و یه سری وای ام سی ای. در فرم مالیات از ما درآمد سه سال گذشته سوال شده بود که ما باید درآمدمون در ایران رو مینوشتیم و همراه با فرم child benefit داخل یه پاکت که خودشون همراه با فرمها داده بودن به آدرسی که روی پاکت چاپ شده بود پست می کردیم. فرم مالیات و درآمد سه سال گذشته رو بررسی میکنند و مقداری از tax (مالیات) که موقع خرید اجناس از فروشگاهها پرداخت کردیم رو به ما برمیگردونن و همه باید سالی یکبار اظهارنامه مالیاتی بنویسند و اینطوری به خانواده های کم درآمد کمک میکنند. در مورد حقوق بچه هم که ماهیانه دویست و خرده ای دلار که خرده اش نمیدونم چقدره بعنوان کمک خرج به خانواده ها میدن و به بچه های زیر شش سال ماهیانه صد دلار بابت daycare پرداخت میکنند و این صد دلار فقط تا شش سال هست و بعد از شش سال فقط دویست و خرده ای دلار پرداخت میشه. تا سه تا بچه حقوق میدن بچه اول رو کامل بچه دوم حدودا هفتاد درصد و بچه سوم هم حدودا پنجاه درصد. اینه که اینجا تا چشم کار میکنه زن حامله و کالسکه به دست دیده میشه من که عاشق بچه ها بودم حالا دیگه از دیدن بچه و زن حامله حالم بد میشه عجب اعصاب آهنی دارن که سه تا بچه پشت سر هم بزرگ میکنن. چند روز پیش که رفتیم سرویس کانادا برای درخواست سین کارت من و دخترم یه فرمی دیدیم و برداشتیم که به خانواده های کم درآمد با شرایطی که توی اون فرم ذکر شده بود ماهیانه صد دلار کمک اجاره خونه میدن ما هم اون فرم رو پر کردیم که با بقیه فرمها امروز پست کنیم. خوب از موضوع دور نشیم. امروز دخترم رو بردیم مدرسه من هر روز که از خونه درمیام اول یه سر به صندوق پستمون که پایین مجتمع هست میزنم امروز که در صندوق رو باز کردم دیدم سین کارت من اومده یعنی کمتر از پنج روز کاری ولی کارت دخترم هنوز نیومده وقتی رسیدیم مدرسه شوهرم از خانم مشاور ایرانی که هفته ای یکبار به مدرسه دخترم میاد و یکی از وظایفش راهنمایی ماست در مورد این فرمهایی که گفتم سوالی داشت که پرسید و بعد رفتیم بانک canada trust در fairview mall که من حساب پس انداز باز کرده بودم که شماره حسابمو سوال کنیم آخه من فقط یه کارت ATM دارم که روش شماره کارت نوشته شده و یه سری کاغذ که روی هیچکدوم شماره حسابم نوشته نشده بود. شماره حساب رو برای اون فرمها میخواستیم. ورودی بانک یه میز اطلاعات داره که معمولا دو نفر پشتش نشستن این بار یه خانم چینی به ما کمک کرد گفتیم شماره حساب رو میخوایم و اونهم شروع کرد به توضیح دادن که حساب saving که شما دارین ماهی دو بار میتونید از توش برداشت کنید و بیشتر از دو بار هر بار یک عددی از حسابمون کم میشه فکر میکنم یکی دو دلار باشه این عدد. و اگر حساب chequing داشته باشید ماهی ده بار میتونید از حساب برداشت کنید و خلاصه برای من یه حساب جاری هم باز کرد و از هر دو حساب با همون یه کارتی که داشتم میتونم برداشت کنم و در ضمن شماره هر دو حساب رو برام پرینت گرفت و بهم داد باضافه چهار برگه چک و یکی از برگه های چک رو باطل کرد و گفت همین برگ چک رو داخل پاکت همراه بقیه فرمها پست کنیم. انقدر قشنگ و ملایم و خوشرو به ما کمک کرد و ما اصلا برای یک سوال رفته بودیم و اون خانم کلی ما رو راهنمایی کرد. تهران که بودیم میخواستم حساب جاری باز کنم از اداره معرفی نامه بردم به بانکی که اداره توش حساب چند میلیونی داشت بعد با کلی منت که ما برای کسی حسابجاری باز نمیکنیم و استعلام و حدود بیست روز معطلی بالاخره بهم دسته چک دادن. امروز رفتم شماره حسابمو سوال کنم برام حسابجاری باز کردن و چهار برگه چک بهم دادن. نمیدونم چکهای اینجا چطوریه از رویال بانک هم که چک برای اجاره خونه میخواستیم چهار برگه چک به شوهرم دادن من تا حالا اینجا دسته چک ندیدم فکر میکنم اولش سه چهار برگی میدن بعد که اعتبارمون بالا رفت دسته چک میدن درست نمیدونم. خلاصه از بانک که اومدیم بیرون اول جاتون خالی رفتیم Tim Horton قهوه خوردیم و بعد رفتیم دفتر پستی که توی fairview mall بود و فرمها رو پست کردیم و اومدیم خونه. اتفاقی من دوباره به صندوق پست سر زدم و یه کاغذ توش بود فکر کردم بازم از این برگه های تبلیغاتی گذاشتن ولی نه اون برگه تبلیغاتی نبود بلکه برگه کانادا پست بود که مامور پست درست ده دقیقه قبل از رسیدن ما اومده بود و بسته هایی رو که مامانم هوایی برامون فرستاده بود آورده بود و چون ما نبودیم برگه اطلاع گذاشته بود و رفته بود خیلی ناراحت شدم روی برگه نوشته که فردا ساعت یک بعد از ظهر به بعد بریم همون دفتر پستی که امروز رفته بودیم و بستمونو بگیریم. |
|
میز جلوی کاناپه که از IKEA خریده بودیم یه کم مشکل داشت و میخواستیم عوضش کنیم و روی فاکتورش تا سوم جون مهلت داده بود که اجناسی رو که خریدیم میتونیم تا اون تاریخ عوض کنیم و یا پس بدیم وقتی توی فاکتور دنبال کد میز میگشتیم تازه متوجه شدیم که مسئول صندوق اشتباها پول این میز رو دوبار با ما حساب کرده و توی فاکتور کد میز دوبار ثبت شده بود و ۲۹.۹۹ دلار باضافه مالیاتش ما اضافه داده بودیم و تازه امروز دیدیم در ضمن روزی که اجناس ما رو آوردن از لبه های کناری تخت دخترم یه سری اضافه آورده بودن و هر چی شوهرم بهشون گفته بود که این اضافه هست اونا گفتن هر چی به ما دادن آوردیم و رفتن و ما هم گذاشتیمشون توی انباری تا بعدا یه کاریش بکنیم. امروز برناممون این بود که اول میز رو عوض کنیم و بذاریم خونه بعد بریم وال مارت و دیسی رو که خریده بودم و دوستش نداشتم پس بدم و بعد بریم محله چینی ها و ببینیم چه خبره (همه این کارها رو با یک دی پس عزیز نه دلاری انجام دادیم) خوب حالا بذارین براتون تعریف کنم. ظهر بعد از اینکه ناهارمونو خوردیم رفتیم IKEA یه قسمت داره که میتونیم اجناس خریداری شده رو یا پس بدیم یا عوض کنیم و مثل شعبه های بانکهای تهران یه دستگاه داره که ازش شماره میگیریم ولی چهار مدل شماره داره یکی برای پس دادن یکی برای عوض کردن و دو تای دیگه که یادم نیست برای چه منظوری بود. ما شماره تعویض گرفتیم و منتظر شدیم تا صدامون کنن. تا نوبت ما بشه و صدامون کنن من دخترم روبردم که توی اتاق بازی بذارم که هم اون حوصله اش سر نره هم ما رو بیچاره نکنه که شلوغ بود و کارت مربوطه رو پر کردم تا نوبتش بشه بعد دوباره برگشتم پیش شوهرم. نوبتمون شد اول لبه های کناری تخت رو که اضافه بود دادیم و برای اون خانم توضیح دادیم که موضوع چیه بعد گفتیم که میز مشکل داره و میخوایم عوضش کنیم و بعد گفتیم که ما یک میز برداشتیم و دوبار پول پرداخت کردیم. خانمه خیلی سریع تلفنی با یه قسمت تماس گرفت بعد فاکتور ما رو گرفت و گفت من برمیگردم تا اون رفت یه آقایی با یه میز نو اومد و گذاشت و رفت منهم با دخترم رفتم به طرف اتاق بازی که اگه نوبتش شده بره بازی کنه و بعد از چند دقیقه نوبتش شد و رفت اتاق بازی. در این حین شوهرم اومد و گفت کارت اعتباریتو بده دادم و رفت منهم رفتم پیش شوهرم پرسیدم کارت رو برای چی میخوای گفت برای اینکه ما اون میز رو با کارت خریدیم و پول اضافه ای که داده بودیم رو میخوان به حساب همون کارت برگردونن و اون پول رو باضافه مالیاتش به ما برگردوندن و برای اینکه لبه های اضافی تخت رو براشون برده بودیم ازمون تشکر کردن. ما از صبح که متوجه فاکتور شدیم همش تو این فکر بودیم که حالا چطور ثابت کنیم که بابا ما اشتباهی پول اضافه دادیم و تازه امروز فهمیدیم. و بیخود اینهمه فکر کردیم چون بدون اینکه با ما چونه بزنن پولمونو پس دادن به همین راحتی و سادگی. این چیزایی که براتون تعریف میکنم برای خودم هم جالبه هم باور نکردنی آخه مگه میشه انقدر به هم اطمینان داشته باشن یعنی فکر نمیکنن طرف دروغ میگه شاید دو تا میز برده؟ من تا به حال همچین چیزی نه دیده بودم و نه شنیده بودم. مدتی که دخترم توی اتاق بازی بود ما هم رفتیم نشستیم جاتون خالی قهوه خوردیم و بعد رفتیم دنبال دخترم و برگشتیم خونه میز رو گذاشتیم و دوباره با دی پس عزیز رفتیم وال مارت اونجا هم یه قسمت refund داره یعنی هر جنسی رو که خریده باشی میتونی پس بدی. ما رفتیم اون قسمت و شوهرم گفت خانمم این دیس رو دوست نداره و میخوایم پسش بدیم البته من اصلا ازش استفاده نکرده بودم و خانمه با خوشرویی دیس رو پس گرفت و به اندازه پولش باضافه مالیاتش یه کارت خرید بهم داد که هر وقت از وال مارت خرید کردم از اون کارت استفاده کنم. این هم از وال مارت. بعد سوار اتوبوس شدیم و رفتیم محله چینی ها تقاطع خیابون استیلز و کندی. یه پاساژ سه طبقه به اسم pacific heritage mall یکی دو ساعت اونجا بودیم و شام رو هم اونجا خوردیم (غذای چینی) یه غذا گرفتیم که میگو و قارچ لای نون سرخ شده بود با سس مایونز و یه غذا گرفتیم که برنج بود با مخلوط گوشت مرغ و اردک. واااااااااااااااااای که چقدر گوشت اردک لذیذه (جاتون خالی). توی این پاساژ همه جور مغازه داشت از رستوران و آرایشگاه و بوتیک لباس گرفته تا ظرف و دوربین و سی دی فروشی. از یه دکه پاپکورن فروشی هم یه بسته کوچیک پاپکورن خریدیم با دو طعم مختلف. هفت هشت جور طعم داشت کارامل - میوه ای ... با رنگهای مختلف. (به محض اینکه رسیدیم اونجا یهو یادم افتاد که دوربین حرفه ایمو یادم رفته بردارم دیگه حسابی خسته شدیم و از پاساژ اومدیم بیرون و سوار اتوبوس و مترو شدیم ونزدیک به ساعت نه شب رسیدیم خونه الآن ساعت پنج دقیقه به ده هست و بعد از اینکه تعریفم تموم بشه میرم که بخوابم آخه خیلی خستم. |
|
روز پنج شنبه مدرسه دخترم یه دعوتنامه بهمون داد که روز شنبه ساعت ۱۱ تا ۲ بعد از ظهر جشن داریم به صرف ناهار و یک فیش ناهار هم بهمون دادن. دیروز که دخترم رو میبردم مدرسه دیدم که دارن توی حیاط مدرسه یعنی همون چمنهای پارک دو تا چادر بزرگ میزنن برای امروز. امروز صبح یه حمامی کردیم و حاضر شدیم رفتیم البته با دوربین فیلم برداری (که چند ساله داریم) و همون دوربین حرفه ای عکاسیم (موبایل شوهرم). برنامه های جالبی داشتن همه برنامه ها رو شاگردای مدرسه با کمک مربیاشون اجرا میکردن رقص و آواز و نمایش کاراته همراه با موزیک و اون طرف حیاط هم باربیکیو گذاشته بودن و ساندویچ سوسیس و همبرگر (که بالاش نوشته بود حلال) و چیپس و نوشابه و آبمیوه و برشهای هندوانه میدادن. زیر یه چادر برنامه اجرا میشد و زیر چادر دیگه که اون طرف حیاط بود غرفه های مختلف گذاشته بودن برای کاریابی برای مسائل مختلف کودکان که به هر کدوم مراجعه میکردیم یه سری کاغذ و بروشور بهمون میدادن. شوهرم برای کاریابی به یکی از اینها مراجعه کرد و برای روز چهارشنبه براش وقت گذاشتن. ما از اول تا آخر زیر چادر اولی نشسته بودیم و برنامه رو تماشا میکردیم فقط شوهرم برای گرفتن غذا بلند شد و رفت که اونم باید توی صف میایستاد و من هم در حال فیلمبرداری از برنامه بودم دخترم هم چند تا از دوستای همکلاسیشو دید و خوشحال شد هر وقت هم که موزیک و رقص بود یه کم خیره به رقاصها نگاه میکرد و بعد میرفت یه کناری برای خودش میرقصید اونم با چه ناز و عشوه ای و مدیر مدرسه که یه خانم میانسال چاق و سفید و بور هست به دخترم نگاه میکرد و میخندید. یه خانم هندی هم که با دیدن رقص دخترم گفت she is so cute و البته این جمله رو چندین بار جاهای دیگه از خانمها راجع به دخترم شنیدم آخه خیلی شیطونه و آروم قرار نداره و کاراش بامزست (سوسکه به بچش گفت قربون دست و پای بلوریت برم از کشور پاکستان هندوستان چین برنامه اجرا کردن حتی یه آهنگ معروف عربی هم گذاشتن. بیشتر جمعیت چشم بادومی بودن بقیه هم هندی تک و توک خارجی سفید پوست دیده میشد و چند تا خانواده ایرانی که قربونشون برم فقط برای صرف ناهار اومده بودن و بیشترشون بعد از خوردن ناهار رفتن برنامه که تموم شد اومدیم خونه قرار گذاشته بودیم بعد از مدرسه یه دی پس بگیریم و بریم محله چینی ها که دیگه خسته بودیم و نرفتیم. عکس از چادرهایی که برنامه زیرشون اجرا شد گذاشتم البته خیلی دوره ولی خودتون یه جوری ببینین دیگه
در راه برگشت به خونه این عکس رو گرفتم
|
|
وقتی دخترم به دنیا اومد موقع ترخیص از بیمارستان نوشته بودند که بچه فقط به پدر تحویل داده میشه وقتی رفتیم ثبت احوال شناسنامه بگیریم نوشته بود برای گرفتن شناسنامه یا پدر بچه و در صورت نبود او پدربزرگ و یا یکی از بستگان پدر میتونه برای بچه شناسنامه بگیره در بانک . . . چند روز پس از ورود به کانادا به سرویس کانادا مراجعه کردیم که درخواست ( SIN (social insurance number کارت بدیم همونجا خانمه به شوهرم شمارشو داد ولی گفت شماره ویزای من و دخترم مشکل داره و مربوط به دو نفر دیگه هست که دو ساله اینجا زندگی میکنند و ۶ هفته طول میکشه تا اصلاح بشه. دیروز پی آر کارت خودم و دخترم رو دادم به شوهرم که میخواد بره بانک سر راه به سرویس کانادا که روبروی بانک هست یه سری بزنه و ببینه پس چرا سین کارت ما هنوز نیومده. من تازه دخترم رو گذاشته بودم مدرسه و اومده بودم خونه که شوهرم تلفن کرد که باید خودت بیای. بله ... برای سین کارت دخترم من باید مراجعه میکردم هنوز برای child benefit اقدام نکردیم چون سین کارت نداشتیم وقتی درخواست کنیم ازمون شماره حساب میخوان که مبلغ مورد نظر رو به اون حساب واریز کنن بازم جالب توجه خانمها این پول رو فقط به حساب مادر بچه میریزن |
|
یکی از کانالهای تلویزیونی اینجا برای من خیلی جالب و مهمه CP 24 کانال خیلی شلوغیه گوشه سمت راست بالا دمای هوا رو مینویسه زیرش وضعیت ترافیک خیابونها و بزرگراهها رو نشون میده سمت چپ اخبار نشون میده زیرش هم راجع به لاتاری و برنامه تئاترها و کنسرتها و یه قسمت هم راجع به بورس و این چیزها مینویسه. من این کانال رو خیلی دوست دارم. هم اخبار گوش میدم هم دمای هوا رو برای بیرون رفتن چک میکنم. این هم سایت اینترنتی این کانال.
یه کانال دیگه برای بچه دارها خیلی مناسبه و از صبح کله سحر تا عصر کارتون نشون میده کانال TVO هست که از صبح تا عصر گوشه سمت راست پایین صفحه تلویزیون مینویسه tvo kids این هم سایتش
یه کار خیلی جالب و مفید که برای یادگیری زبان خیلی کمک میکنه اینه که caption تلویزیون رو فعال کنیم یعنی روی کنترل همه تلویزیونها یه کلید TV/CAP/TEXT داره که وقتی فعالش کنیم تمام صحبتهای برنامه رو بصورت زیرنویس مینویسه این برنامه رو برای کسانی که کر و لال هستند گذاشتند که ما هم استفاده میکنیم و خیلی خوبه چون اینها خیلی سریع صحبت میکنند و ما بعضی کلمات رو متوجه نمیشیم و تند تند زیرنویس رو میخونیم و میفهمیم چی میگن. البته کارتون بچه ها آرومتر صحبت میکنند و من خیلی وقتها با دخترم کارتون میبینم و زیرنویسشو میخونم آدم خیلی کلمه و اصطلاح یاد میگیره و یه دیکشنری هم کنار دستم هست و هر کلمه ای رو که معنیشو نمیدونم پیدا میکنم. تمام برنامه های کودک رو حفظ شدم شوهرم بهم حسودی میکنه چون کارتون خیلی دوست داره و وقت دیدنش رو نداره. در مورد برنامه کودک بگم که از هر پنج تا کارتونی که نشون میده چهار تای اون آموزشیه یعنی با کارتون و موزیک به بچه ها اعداد و حروف و کلمات رو یاد میدن خیلی خیلی جالبه. من که خیلی دوست دارم. |
|
بله ... شوهرم رفت مرکز اورلند ولی اونها قبول نکردند که از پول من استفاده کنه و اونهم یه پول جداگانه پرداخت کرد و همون موقع رفت کلاس مکالمه و وقتی برگشت ما خواب بودیم چون کلاسش ساعت ۷ تا ۹ شب بود. خلاصه دیروز صبح زود بیدار شدیم اول رفتم حمام بعد من و دخترم شال و کلاه کردیم و با اتوبوس رفتیم لینک هوا سرد بود و ما کاپشن پوشیدیم (یه توضیح کوتاه داخل پرانتز: قرار شد چون من با دخترم میرم کلاس و یه کم میوه و خوراکی هم باید براش ببرم با کوله چرخدارش برم یعنی من با این هیکلم یه کوله چرخدار طلایی صورتی با عکس باربی میگیرم دستم و میرم کلاس. اصلا هم خنده نداره اینجا کسی به کسی نگاه نمیکنه) آره رسیدیم لینک و خانم منشی گفت من خبر ندارم دیروز یه نفر دیگه با شما تماس گرفته و امروز مریضه و نیومده و توی این دفتر هم چیزی ننوشته (باورتون نمیشه انقدر خوب صحبت کردم و انقدر خوب همه حرفهای خانومه رو فهمیدم که خودم کلی کیف کردم) بعد توی دفتر مربوطه یادداشت گذاشت و گفت اون خانم خودش باید با شما تماس بگیره و کلی ازم عذرخواهی کرد و ما اومدیم بیرون. دوتایی با هم پیاده رفتیم تا peanut plaza این پینات پلازا از یه پاساژ و چند تا فروشگاه چینی و ایرانی تشکیل شده رفتیم داخل پاساژ یه سوپر مارکت چینی بزرگ داره اسمش اینه Tone Tai Supermarket و دو جفت دمپایی خریدم با مالیاتش شد ۳.۳۹ دلار بعد از یه فروشگاه چینی دیگه که داخل همون پاساژه ولی با پله میره پایین دفتر مشق خریدم. بعد اومدیم خونه و دخترم بعد از دیدن CD (که از ایران آوردیم) حاضر شد و رفت مدرسه. همه این مسیرهایی رو که گفتم پیاده رفتیم و برگشتیم. دخترم رو گذاشتم مدرسه و اومدم خونه و یه عدس پلوی حسابی با همون برنج بیمزه ها درست کردم ولی خوشمزه شد. خیلی خسته بودم ساعت رو کوک کردم که خواب نمونم و یک ساعتی خوابیدم بعد رفتم دنبال دخترم به حیاط مدرسه که رسیدم دیدم شوهرم زرنگی کرده و زودتر دخترمونو از مدرسه گرفته اومدیم خونه ناهارشونو خوردن و من رفتم کلاس زبان مرکز اورلند. ساعت ۴:۳۰ وارد کلاس شدم یه خانم مسن داشت سیب گاز میزد و یه خانم چینی هم روی صندلی نشسته بود. خانمی که سیب میخورد گفت من معلم هستم زن جالبی بود. بعد از اینکه سیبش تموم شد کلاس رو با ما دو نفر شروع کرد. نمیدونم چرا ولی هیچکس نیومد. من بهش گفتم که امروز اولین روزیه که در کانادا کلاس زبان میرم و اونهم بهم خوش آمد گفت. یه چیزی میگم نخندین ولی من در کنار اون خانم چینی احساس قدرت میکردم چون اون اصلا کلمات رو نمیتونست درست تلفظ کنه اصلا زبونش نمیچرخید بگه clear باور کنید این کلمه رو نمیتونست تلفظ کنه. خیلی هم غر میزد و معلمه هر تمرینی که میگفت انجام بدین اون میگفت خیلی سخته. تصمیم گرفتم برای اینکه اعتماد به نفس پیدا کنم توی کلاس زبان حتما کنار یه چینی بشینم حالا یه کم راجع به معلممون خانم کالین بگم که خیلی کنجکاو بود داشتم تمرین مینوشتم اول گفت چه دستبند قشنگی داری بعد گفت گردنبندت با دستبندت ست هست بعد گفت چه صندل قشنگی پوشیدی بعد گفت ناخنهای پات چقدر کوتاهه. خدا رو شکر که آخرای کلاس بود وگرنه ...... بهم گفت دستبند و گردنبندت طلاست گفتم آره پرسید گرونه گفتم آره خیلی گرونه بعد گفت you are an expensive woman الآن که دارم براتون این ماجراها رو تعریف میکنم چهارشنبه ۲۸ می و ساعت ۹:۳۰ صبح دمای هوا ۷ درجه سانتیگراد رطوبت ۶۶ درصد و سرعت باد ۱۴ کیلومتره. دخترم داره کارتون میبینه و نقاشی میکنه منم که دارم تایپ میکنم. امروز بعد از ظهر دوباره میرم کلاس خدا به دادم برسه که باز خانم کالین میخواد سر تا پای منو تشریح کنه. برای رفتن به کلاس باید یه خط اتوبوس سوار بشم و سر یه خیابون پیاده بشم و ده دقیقه ای پیاده برم تا به کلاس برسم. واااااااااای جاتون خالی که این مسیر ده دقیقه ای چقدر قشنگه چه هوایی چند تا عکس قبلا براتون گذاشتم دیدین.
از کلاس زبان که برگشتم شوهرم پرسید کلاس چطور بود تعریف کن منم گفت what آخه دیگه نمیتونستم فارسی حرف بزنم یعنی اصلا نمیفهمیدم شوهرم به فارسی چی میگه اونم مجبور شد باهام انگلیسی صحبت کنه شب یه شامی خوردیم و من خسته با پاهایی که از درد داشت چلاق میشد بعد از اینکه یه کم با تینا و نوژن همزمان چت کردم رفتم خوابیدم و البته بیهوش شدم. |
|
به خاطر آفتاب دیروز هردوتامون سردرد گرفته بودیم و امروز شوهرم کلاس زبان نرفت و صبح دیرتر از خواب بیدار شد. قبل از ظهر شوهرم از طریق اینترنت صورتحساب شرکت راجرز (مربوط به تلفن و اینترنت و تلویزیون) و همچنین صورتحساب کارت اعتباری رو پرداخت کرد. ظهر با هم دخترم رو بردیم مدرسه و از اونجا با چرخ خرید رفتیم فودلند و یه مقدار خرید کردیم و اومدیم خونه و خریدها رو جابجا کردم شوهرم هم دو تا ساندویچ درست کرد خوردیم آخه ساعت ۲ بعد از ظهر بود و با اینکه گوشت چرخکرده گذاشته بودم ولی وقتی برای غذا درست کردن نبود و ما گرسنه بودیم. دخترم که چون دیر صبحانه میخوره و تا قبل از رفتن یه کم میوه یا کورن فلکس یا کمی آجیل میخوره دیگه ناهار نمیخوره و وقتی از مدرسه برگشت بهش ناهار میدم. قرار بود شوهرم بره دنبال دخترم و من برم کلاس زبان ای اس ال که پول داده بودم و اسم نوشته بودم که قبل از ساعت ۳ از لینک تماس گرفتند که کلاس زبان مربوط به YMCA که در لیست انتظار بودم تا از daycare استفاده کنم جای خالی داره و من فردا ۹ صبح برم کلاس. پس دیگه لازم نبود امروز بعد از ظهر برم ای اس ال پس خودم با ای اس ال تماس گرفتم (آخه پای ۱۷ دلار پول در میون بود و ۱۷ دلار در شرایط ما خیلی با ارزشه) و لال و پتی توضیح دادم که میخوام پولمو پس بگیرم البته شوهرم نشسته بود و کمکم میکرد اون خانم گفت که این پول پس دادنی نیست پس گفتم اگه امکان داره با این پول شوهرم یه کلاس دیگه (مکالمه) ثبت نام کنه و گفت بیایین اینجا با مسئولش صحبت کنین حالا شوهرم رفته که اگه میشه یه کلاس دیگه اسم خودش رو بنویسه. گفتم آخه میمردن دو سه روز زودتر تماس میگرفتند حالا ما حتما باید پول میدادیم بعد جا خالی میشد. بالاخره بعد از تلفن لینک باز دوتایی رفتیم دنبال دخترم و از اونجا رفتیم مغازه محوطه که من کلاسوری چیزی بخرم ولی چیز خوبی پیدا نکردم قبل از تلفن لینک قرار بود صبحها شوهرم با کلاسورش بره مدرسه عصرها من کلاسورش رو ببرم ولی حالا که هردومون صبح میریم دیگه نمیشه. بگذریم. آموخته امروز دخترم این بود let's go ولی معنیش رو نمیدونه. راستی راجع به ماجرای آسانسور دیروز بعد از اینکه کلی فکر کردم یادم افتاد که چند بار با همسایه ها سوار آسانسور شدیم و وقتی ازم پرسیدن کدوم طبقه و من جواب دادم دخترم شنیده و به خاطر سپرده و دیروز تکرار کرد. ستوی عزیز من راجع به ونکوور هیچی نمیدونم ولی اگر چیزی در این مورد دستگیرم شد چشم حتما براتون مینویسم. یه توضیح کوچولو راجع به خاله پگی بدم که برام کامنت میذاره این خاله پگی من نیست خاله پگی دخترمه. خانم ستاره عزیز با ریالی که ما اینجا آوردیم همه چیز برامون گرونه ولی اگه درآمدتون به دلار باشه و دلار خرج کنید اونوقت میشه گفت اینجا قیمتهاش مناسب و خوبه. حداقل حقوق ساعتی ۸.۷۵ دلاره و میدونم که حقوق رو هفتگی پرداخت میکنن نه ماهیانه. حداقل حقوق ماهیانه یه نفر برای روزی ۸ ساعت کار حدودا ۱۴۰۰ دلاره حالا شما حساب کنید که زن و شوهر هر دو کار کنند و نفری حداقل ۱۴۰۰ دلار درآمد داشته باشند یه بچه هم داشته باشند و ماهی ۲۵۰ دلار هم بابت اون بچه دولت بهشون بده میشه ماهی ۳۰۵۰ دلار و با این پول میشه راحت زندگی کرد. حالا من یه بار یه سری قیمت براتون مینویسم که بتونید مقایسه کنید. ببینید الآن خود ما ماهی ۹۶۰ دلار اجاره خونه میدیم ماهی حدودا ۱۱۰ دلار به شرکت راجرز بابت تلفن و ... پول میدیم هفته ای حدودا ۵۰ یا ۶۰ دلار خرید سوپری میکنیم البته این عدد ثابت نیست بعضی هفته ها ممکنه فقط ۳۰ دلار خرید سوپری داشته باشیم که اون بستگی به مایحتاجمون داره ماهی ۲۰۰ دلار هم برای مخارج جانبی و TTC در نظر بگیرید. البته این عددهایی که من میگم ممکنه در مورد هر خانواده متفاوت باشه چون روش زندگی هر کس فرق میکنه. یکی ممکنه اصلا لب به غذای بیرون نزنه یا خیلی مسائل دیگه. آقای وحید راجع به شوهرم خواستین بگم. اول این توضیح رو بدم که شوهرم ۳۸ سال و نیمشه و مهندس مکانیکه (البته مهندس مکانیک بود خواهش میکنم راجع به سرمای زمستون صحبت نکنید که من از زمستون خوشم نمیاد و با شنیدن اسمش سردم میشه. الآن که هر دوتا دستم رنگ لبو شده و میسوزه. آخی نادیای عزیز حالا حالاها منتظر نباشید چون انتظار آدمو اذیت میکنه ما اردیبهشت ۸۶ مدیکالمونو فرستادیم دی ۸۶ ویزامون اومد ولی دوست شوهرم که سوریه رفته بود و مصاحبه داشت یک ماهه ویزاش اومد. میاد خیلی بهش فکر نکنین. ما هم خیلی اذیت شدیم. ولی یه کار میتونی بکنی توی سایت مهاجرت کانادا وضعیت پرونده تونو هفته ای یکبار چک کنین هر وقت نوشت decision made یعنی به زودی ویزاتون میاد. باز هم از همه دوستان عزیزم ممنونم که اینقدر به من لطف دارین. من با این وبلاگ زندگی میکنم. باور کنید |
|
اول بگم که من دقیقا یک ساعته که دارم مینویسم آخر کار که ثبت کردم همش از بین رفت و ثبت نشد اینجا هوای آفتابی انقدر مهمه که امروز اخبارگو گفت از sun shine لذت ببرید. بعد از اینکه صبحانه خوردیم شوهرم زودی رفت روی تخت و بیحال افتاد من اول یه کم غر زدم که هوای به این قشنگی حیفه آدم بخوابه کسل میشیم و بعد شروع کردم به تشویق که بریم از سان شاینمون لذت ببریم (البته نه اون سان شاینی که توی کافی شاپهای ایران میفروشن) خلاصه شوهرم رضایت داد که به پیشنهاد من بریم پارک نزدیک خونمون یا همون حیاط مدرسه دخترم بعد شوهرم روی چمنها بخوابه من و دخترم هم توی ماسه ها بازی کنیم وسط چمنها یه دایره بزرگ ماسه هست که بچه ها اونجا بازی میکنن دخترم هم سطل و بیلش رو برداشت و رفتیم. نه تنها شوهرم روی چمنها دراز نکشید بلکه دور اون دایره ماسه شروع کرد به دویدن. جاتون خالی نمیدونین چه هوایی بود آفتاب همراه با یک نسیم خنک که اگه توی سایه بودیم سردمون میشد. یه کم با دخترم بازی کردم بعد یهو گفتم میای بریم beach؟ و بعد منتظر جواب منفی از طرف شوهرم شدم که خوشبختانه قبول کرد و اول رفتیم خونه من داخل کوله چرخدار دخترم مایو و حوله هامونو گذاشتم شوهرم گفت آب سرده ولی من گفتم ضرر که نداره اگه سرد بود که هیچی ولی اگه آب خوب بود و همه رفته بودن ما هم میریم. و بالاخره راه افتادیم با یک نقشه TTC (این نقشه رو همراه با کتابها و بروشورها و راهنماها توی فرودگاه میدن ضمن اینکه از ایستگاههای مترو هم میتونیم رایگان بگیریم) و یک بلیط day pass نه دلاری. سرتونو درد نیارم با اینکه بلد نبودیم رفتیم و دو تا ایستگاه دیرتر پیاده شدیم و دوباره برگشتیم و خودمونو رسوندیم به ساحل راهش رو میگم برای دوستان عزیزی مثل آقای علی و آقای وحید که به زودی دارن تشریف میارن اینجا که از تابستونشون لذت ببرن. ما از ایستگاه دان میلز رفتیم شپرد اونجا قطارمون رو عوض کردیم و به طرف جنوب رفتیم و ایستگاه کویین پیاده شدیم از مترو (ساب وی) اومدیم بیرون همونجا ایستگاه street car یا همون تراموای خودمون (قطار برقی) بود با این قطار که مربوط به TTC هست با همون day pass تا ایستگاه کینگستون رفتیم و از اونجا تا ساحل ده دقیقه پیاده روی داره و از وسط یه پارک خیلی خیلی قشنگ به اسم وودباین رد شدیم البته بیست دقیقه ای توی پارک بودیم که دخترم با وسایل بازی اونجا بازی کنه وبعد اون طرف خیابون ساحل با یه پارک قشنگ دیگه شروع میشد. از ظهر گذشته بود و ما سه تاییمون گرسنه بودیم اول جاتون خالی رفتیم از یه دکه هات داگ فروشی که فروشنده اش ایرانی بود برای دخترم هات داگ مرغ و برای خودمون سوسیس لذیذی گرفتیم و روی یه سکو که همه نشسته بودن نشستیم و ناهارمونو خوردیم بعد کفشهامونو در آوردیم و روی ماسه ها راه رفتیم تا به دریا (دریاچه بزرگ) رسیدیم همه لخت روی ماسه ها دراز کشیده بودن و آفتاب میگرفتن ولی هیچکس توی آب نبود رفتم و پامو کردم توی آب و فهمیدم چرا کسی توش نبود آخه مثل آب داخل یخچال بود خلاصه مایوی دخترم رو تنش کردم و با سطل و بیلش رفت به ماسه بازی گاهی هم از دریا آب می آورد و میریخت روی ماسه ها همه بچه ها با سطل و بیل مشغول بازی بودن من و شوهرم روی ماسه ها نشستیم به تماشا بعد یه کم با دخترم سه تایی ماسه بازی کردیم و قلعه درست کردیم بعد دیگه بعد از یکی دو ساعت راه افتادیم آخه اینجا یا آفتاب نداره یا وقتی آفتاب داره آدمو کباب میکنه الآن که دارم مینویسم دستام میسوزه. (من از ترسم هر یه پاراگرافی که مینویسم یه ثبت موقت میکنم و دوباره شروع به نوشتن میکنم راستش دستم درد گرفته شاید یه کم استراحت کنم بعد بقیه اش رو بنویسم. باز یادم افتاد یه عالمه عکس گذاشته بودم حالا باید دوباره همه اون عکسها رو دانلود کنم خوب دوستان عزیز یه بیست دقیقه ای استراحت و یه نوشیدنی و حالا بقیه ماجرا. اول اینو بگم که روی تابلوی پارکها این جمله نوشته شده a city within a park و واقعا همینطوریه یعنی باید اسم اینجا رو بذارن پارک تورنتو. از ماسه ها اومدیم بیرون و توی پارک جلوی ساحل بازم جاتون خالی بستنی خریدیم دخترم که یه بستنی چوبی که شبیه به اسپایدرمن بود سفارش داد ما هم بستنی قیفی شکلاتی. توی این پارک یه عده داشتن دوچرخه سواری میکردن یه عده اسکیت به پاشون بسته بودن یک عالمه سگ با صاحبشون اومده بودن گردش من نمیدونم چطوری میرفتن توی آب به اون سردی (توی پرانتز بگم جای سگ خواهرم دنی خالی که وقتی سوار ماشین میشه میدونه که باید بره کف ماشین بشینه که یه وقت دیده نشه ولی اینجا همه حیوانات رو دوست دارن مخصوصا سگها رو حتی با صاحبشون سوار قطار و اتوبوس میشن من خیلی دلم برای دنی میسوزه یک عده تور بسته بودن و والیبال بازی میکردن آقایون با شلوارک و خانمها با تاپ و شورت مشغول بازی بودند و ما هم مثل ندید بدیدها نگاه میکردیم. خلاصه دوباره از وسط پارک قشنگ وودباین رد شدیم و اون طرف خیابون سوار تراموا شدیم و از ایستگاه متروی کویین دوباره برگشتیم به سمت خونه. اول رفتیم دوش گرفتیم چون تمام بدنمون ماسه ای بود بعد یه کم میوه خوردیم و بعد شوهرم روی کاناپه و دخترم روی تختش خوابیدن البته اون دفعه اول که داشتم مینوشتم شوهرم خواب بود ولی الآن بیدار شده و انقدر با من حرف میزنه که من نمیتونم بنویسم. وقتی رسیدیم خونه و سوار آسانسور شدیم یه خانمی هم با ما سوار شد و پرسید which floor و دخترم گفت six شوهرم تا نیم ساعت شوکه بود و هی از دخترم میپرسید از کجا فهمیدی خانومه چی میگه و دخترم میگفت خوب فهمیدم دیگه حالا چند تا عکس براتون میذارم که لذت ببرید من بعضی عکسها رو میذارم که شما قشنگ بتونین تجسم کنین که راجع به چی حرف میزنم شاید بعضی از این عکسها کیفیت خوبی نداشته باشه دایره ماسه ای وسط حیاط مدرسه دخترم
از اونجایی که تراموا ایستاده به طرف این تابلو که شروع پارک هست پیاده اومدیم
شروع وودباین پارک
منظره CN TOWER از داخل پارک
قسمت میانی پارک
عده ای در حال بازی والیبال
این هم همون غازهایی که گفتم بالاخره یه روزی ازشون عکس میگیرم
اینهم دختر من که دنبال یه مرغ دریایی کرده بود مرغه هم انگار خوشش میومد بازی کنه چون اصلا پرواز نمیکرد فرار کنه و فقط میدوید
درختهای شروع ساحل. ببینید که دو تا درخت کنار هم با دو رنگ متفاوت اون یکی مثل درختان بهاری سبز و این یکی مثل درخت پاییزی زرد و قهوه ای
این ساختمان ویلایی که ملاحظه میفرمایید دستشویی عمومی کنار ساحل هست و البته دوش هم داره. بله این ساحل نه تنها تمیزه و هیچ آشغالی توش پیدا نمیشه (مثل سواحل دریای خزر) بلکه دستشویی هم داره.
دوچرخه مدل خوابیدنی مخصوص آدمهای تنبل
دوچرخه مخصوص کسانی که بچه کوچیک دارن و کاملا سرپوشیده و امن
این هم یک نمونه آزادی که این آقای مسن بدون بلوز روی نیمکت پارک نشسته و داره کتاب میخونه و هیچکس باهاش کاری نداره بجز من فضول که ازش عکس گرفتم
این هم پرنده ای که نمیدونم اسمش چیه ولی اینجا زیاد دیده میشه یعنی همونطور که توی تهران یاکریم زیاد میبینیم اینجا این پرنده زیاده و فکر میکنم همونی باشه که صبح خیلی زود با صدای قشنگش آواز میخونه این پارک قشنگ یه دریاچه کوچیک داره که عکسشو دیدین یه گوشه این دریاچه همه پرنده ها مثل کبوتر و بلبل و گنجشک میرفتن توی آب و آب تنی میکردن منم اسم اون قسمت رو گذاشتم bird beach
خوب حالا اینو براتون توضیح بدم که ریل استریت کار از وسط خیابون رد میشه و برای سوار شدن باید بریم وسط خیابون و سوار این قطار بشیم یکی از قوانین رانندگی اینه که وقتی یک استریت کار توی ایستگاه توقف کرده ماشینهای پشتی باید پشت قطار توقف کنند تا قطار دوباره حرکت کنه. ببینید اینطوری
یه چند تا عکس از down town با ساختمونهای بلند پنجاه شصت طبقه اش ببینید
این هم آخریش
امیدوارم که خسته نشده باشین. چیکار کنم تا میخوام برم بیرون اول موبایل رو برمیدارم آخه میدونین دلم نمیاد این مناظر زیبا رو تنهایی ببینم و لذت ببرم. |
|
جمعه حدود ساعت ۶:۳۰ بعدازظهر رسیدیم موزه خیلی شلوغ بود یه خانم سیاه پوستی دم در سه تا بلیط مجانی به ما داد و گفت enjoy وارد یه سالن شدیم که سمت چپش یه قسمتی بود مردم میتونستن وسایل و لباس اضافیشون رو به اونجا بدن که دستشون آزاد باشه ما که چیز اضافه نداشتیم و رفتیم جلو باز یه سالن دیگه ای بود که یه سن کوچیک داشت یه تریبون یه آقایی صحبت میکرد جمعیت هم پشت به ما و رو به اون سن روی صندلی نشسته بودن و این عقب هم بقیه ایستاده بودن ما هم ایستادیم یه ارکستر و گروه کر کوچیک هم روی سن بودن یه آوازی خوندن بعد دو تا خانم هندی با لباس هندی از توی جمعیت رفتن روی سن و شروع به رقصیدن کردن بعد از این رقص ما دیگه رفتیم به تماشای قسمتهای مختلف موزه. میدونید کانادا خیلی قدمت نداره شاید ۲۰۰ سال پس تاریخی مثل ایران نداره بیشتر اسکلت دایناسورها بود و انواع پرندگان و آبزیان. یک قسمت هم یک جانوری شبیه به آفتاب پرست که اسمش نمیدونم چی بود گذاشته بودن که اگر روی شیشه ننوشته بودن live فکر میکردیم مرده. یک قسمت راجع به داروین و نظریه اش بود. یک قسمت راجع به چین و تاریخش بود. راجع به کانادا بگم که بغیر از برگ درخت افرا که سمبل کاناداست و پرچمش هم هست یک جانوری به اسم beaver هم سمبل کاناداست و کاناداییها معتقدند که مثل بیور سخت کوش هستند. توی موزه بیور هم دیده میشد البته نه زنده. موجودات زنده هم به چشم میخورد مثل رتیل نوعی قورباغه که داخل آکواریوم روی شاخه های درخت زندگی میکرد و پوستش طوری بود که با شاخه درخت یکی میشد و قابل تشخیص نبود و باید میگشتی تا پیداش کنی. پوست مار گذاشته بودن که لمس کنی. پوست بیور برای لمس کردن گذاشته بودن. انواع خفاش که یک مدلش خفاش خونخوار بود که داشت خون یک بز رو میخورد. یک قسمت لباس خفاش گذاشته بودن کوچیک و بزرگ میتونستیم بپوشیم و باهاش عکس بگیریم ما هم این کار رو کردیم. یک قسمت بچه ها میتونستن بشینن و روی یه کاغذ جانورانی رو که دیده بودن نقاشی کنن و اسم خودشون رو بنویسن و بزنن به بورد دختر منهم نقاشی کشید اسمش رو نوشتم و زدم به بورد. هر جا که لازم بود ذره بین گذاشته بودن که بتونیم حشرات یا بعضی قسمتهای جانوران رو ببینیم. انواع پروانه تخم پرندگان انواع صدف و آبزیان عجیب غریب دیده میشد. یک قسمت هم که تابلوی نقاشی اشخاص سرشناس تاریخ بود که من فقط ازشون عکس گرفتم و اسماشونو نمیدونم آخه از یه موبایل که توقع زیادی نمیشه داشت و فاصله اسم تابلوها با خود تابلوها زیاد بود نمیتونستم با هم عکسشون رو بگیرم. یک سنگی شبیه به بارفتن گذاشته بودن سنگ نسبتا بزرگی بود و کنارش نوشته بودن لطفا دست بزنید و دو سه پاراگراف هم توضیح نوشته بودن که اگه به این دست بزنید براتون شانس میاره!!!! ساعت از ۹ گذشته بود که ما از موزه اومدیم بیرون و سوار مترو شدیم و اومدیم خونه دخترم که توی قطار خوابش برد وقتی رسیدیم خونه بیدار شد یک شامی خوردیم و خوابیدیم خیلی خسته شده بودیم آخه نزدیک به ۴ ساعت راه رفته بودیم. من آخر اینجا باربی میشم انقدر که پیاده روی میکنم. یادم رفت که بگم موزه down town بود و از خیابون هم عکس گرفتم البته کیفیت یکیش فقط خوب شده. خوب دیگه پر حرفی نکنم و عکسها رو نشونتون بدم. عصری که داشتیم میرفتیم موزه توی چمنهای دم خونمون این قارچها رو دیدم تا حالا همچین چیزی ندیده بودم
بچه دایناسور (یا همون بچه های دایی ناصر)
سیمرغ
فیل
اسم اینو نمیدونم
great bird of paradise
تخم پرندگان
بازم اسم اینو نمیدونم
یه جور ماهی
باز هم یک موجود دریایی
خفاش خونخوار
راکون عزیز و فضول من که رفته سر سطل آشغال (رامکال)
رتیل زنده
بیور
چین
خرس گریزلی
جنگ فرانسویها و انگلیسیها در کبک
دایناسور
این هم همون جانور زنده که اسمش رو نمیدونم البته کیفیتش خوب نیست اصلا اجازه عکاسی نداشتیم ولی من گرفتم
نظریه داروین (اون آخری انسانه)
down town
همه دوربینهای حرفه ای آورده بودن منم با این موبایلم چق و چق عکس میگرفتم |
|
دخترم خیلی دوست داره کف دستامونو به هم بکوبیم براش یه جور بازیه دیروز که میبردمش مدرسه توی راه گفت مامان بیا دستامونو به هم بزنیم بعدش انگشت شستش رو به علامت تائید به من نشون داد (راستش اول یه کم ناراحت شدم ولی یهو یادم افتاد که اینجا معنی بدی نداره) و فهمیدم که مربیشون این کار رو میکنه. دیروز رفتیم موزه که پست بعدی با چند تا عکس براتون تعریف میکنم یه قسمتی ایستاده بودیم و مجسمه ها رو نگاه میکردیم دخترم بعد از دیدن دور و برش گفت wow من و شوهرم فقط به هم نگاه میکنیم و لبخند رضایت میزنیم. میدونید معنی کلمات رو نمیدونه ولی میدونه که کجا بکار ببره و درست هم بکار میبره. خیلی علاقه داره با مردم صحبت کنه مخصوصا بزرگترها. روزی که مرکز اورلند رفتیم برای کلاس زبان شروع کرد با یه خانمی که کارمند اونجا بود به سلام و احوالپرسی بعد یه آقای کارمندی بهش کاغذ و ماژیک داد که بنشینه نقاشی کنه و انقدر منو آزار نده بعد یکی یکی کاغذها رو نقاشی کرد و یکی داد به اون آقا یکی داد به خانم همکارش و خلاصه یه آقایی که باز کارمند اونجا بود بهش گفت نقاشی منو هم کشیدی (به انگلیسی) دخترم جواب داد yah بعد سریع یه نقاشی کشید و داد بهش من واقعا نمیدونم که فهمید اون آقا چی میگه یا نه ولی جوابش رو درست داد پرسیدم چرا بهش نقاشی دادی گفت آخه پیر بود گناه داشت. هر روز که با مامانم تلفنی صحبت میکنه این چند تا جمله رو پشت سر هم به مامانم میگه: hello. How are you? I'm fine thank you and you فکر کنم چند وقت دیگه ما باید ازش سوال کنیم این به انگلیسی چی میشه اون چی میشه. الآن که دارم مینویسم ساعت ۵:۲۲ صبحه و همین الآن چند تا غاز غازغاز کنان رد شدن و رفتن(بالاخره یه بار از این غازها در حال پرواز عکس میگیرم) یه پرنده ای هم که صدای قشنگی داره از یک ساعت پیش داره میخونه. |
|
امروز بزرگترین موزه تورنتو به اسم Royal Ontario Museum عصری از ساعت ۴ تا ۹ شب به مناسبت doors open days رایگانه آخه ورودیه اش نفری ۲۰ دلاره و امروز مجانیه و ما بعد از ظهر میریم موزه. فردا و پس فردا Doors open days هست یعنی جاهایی که مردم عادی اجازه ورود به اون جاها رو ندارن این دو روز میتونن از اونجاها بازدید کنند مثل پارلمان و ... اینهم چند تا عکس که دیروز تو راه اورلند گرفتم
|
|
دیروز مامانم رفت پستخونه و چیزهایی رو که میخواستم برام فرستاد بعضیهاش رو هوایی و بعضیهاش رو زمینی امیدوارم که زمینیها برسه. میدونید وقتی اینجا توی خیابون و مترو خانمهای مسن هندی و چینی رو میبینم با خودم حرص میخورم و میگم چرا پدر مادر ما بیست سال پیش اینجا نیومدن وقتی میبینم اینها چقدر راحت هستن یاد مامانم میافتم که توی دود و ترافیک و زوج و فرد باید بره سر کار و عصری با اعصاب خرد از ترافیک برگرده خونه دیروز صبح بعد از اینکه مامان جونم زنگ زد یه دوش گرفتم و بساط باقالی پلو با مرغ رو گذاشتم جای شما خالی بعد ظهر دخترم رو بردم مدرسه و با خیال راحت و بدون بچه رفتم فودلند خرید کردم و اومدم خونه توی راه اون عکسهایی رو که پست قبلی براتون گذاشتم گرفتم خریدهامو جابجا کردم بقیه غذا رو درست کردم و بعدازظهر رفتم دنبال دخترم از مدرسه که میومدیم دیدم که شوهرم از کلاس یکراست اومده طرف مدرسه هنوز بعد از شش سال و نیم وقتی شوهرم رو از دور میبینم خوشحال میشم (بزنین به تخته) توی محوطه مت کپ من دو جای مختلف دو تا صندوق بزرگ دیدم که هر کس لباسی داره که نمیخواد میذاره توی کیسه و میذاره داخل این صندوقها و یه روزی دیدم که دو تا خانم سر این کیسه ها داشتند لباس انتخاب میکردن و برمیداشتن.
این چرخ خرید ماست از canadian tire خریدیم و به قیمت ۲۲.۹۹ دلار البته این کیسه آبی که داخلش میبینید از IKEA خریدم آخه نایلونی که جداگانه برای این چرخها میفروشند خیلی نازکه و زود پاره میشه.
چون ماشین نداریم و پیاده روی زیاد میکنیم چرخ خرید لازم داریم. اگه هوس پیتزا کردین میتونین از فود بیسیک یک پیتزای آماده بزرگ بخرید و توی فریزر نگهدارید و هر بار خواستید ازش ببرید توی فر گرم کنید و نوش جان کنید اینطوری براتون ارزونتر تموم میشه. گفتم فود بیسیک یاد کیسه افتادم اگر میخواین از فودبیسیک خرید کنین حتما با خودتون چندتا کیسه ببرید چون فودبیسیک تنها فروشگاهیه که بابت نایلون پول میگیره چون اجناسش ارزونه. اگر از canadian tire میخواین خرید کنین میتونین برین توی سایتش و ببینید که اون کالایی که مورد نظر شماست قیمتش چقدره و کسانی که قبلا خریدن چه امتیازی بهش دادن اینطوری بهتر میتونید انتخاب کنید. اگر کیفیت عکسهایی که میگیرم خوب نیست ببخشید چون با موبایل شوهرم عکس میگیرم میدونید تازه چند روزه که یاد موبایل شوهرم افتادیم که میشه باهاش عکس گرفت برای همین اوائل عکس نمیذاشتم آخه هر چی به شوهرم گفتم دوربین دیجیتال بخر گفت پول نداریم هر وقت رفتم سر کار میخرم و یکدفعه برای اینکه از دست من خلاص بشه یاد موبایلش افتاد. سیم کارت ایرانسل داشت با خودش آورد و من اینطوری از موبایلش استفاده میکنم. ما موبایل نگرفتیم چون خرج اضافه است من که بیشتر خونه هستم یا هر دو با هم میریم بیرون کسی هم که به ما زنگ نمیزنه اگر یه وقت من خونه بودم و شوهرم کار داشت از تلفن عمومی ۵۰ سنت میده و زنگ میزنه و اگر هر دو بیرون بودیم و کسی کار داشت زنگ میزنه خونه و روی پیغام گیر برامون پیغام میگذاره هر وقت رفتیم سر کار موبایل هم میگیریم. اینجا خط موبایل رو با یک دستگاه گوشی میدن. مدلی هم هست که گوشی خودت داشته باشی و فقط خط بخوای که باید ماهانه حدود ۴۰ دلار پرداخت کنی. مثل سیم کارت اعتباری که ایران و ترکیه و خیلی از کشورها دارن اینجا نداره. اینجا راه میری باید پول بدی. صدایی که توی این شهر خیلی به گوش میرسه صدای آتش نشانی آمبولانس و ماشین پلیسه. این نشاندهنده اینه که توی این شهر خطر زیاده چیزی که توی آسمون زیاد میبینید هواپیماست هر جای شهر که باشید احساس میکنید سرآسیاب مهرآباد هستید ممکنه در یک لحظه سه تا هواپیما در سه مسیر مختلف ببینید. خیلی پر حرفی کردم فکم درد گرفت. دیروز توی راه اورلند عکسهای خوبی گرفتم دفعه بعد براتون میذارم. |
|
راجع به مدرسه اینو یادم رفت که بگم بچه ها فقط میتونن میوه یا سبزیجات ببرن اولین روز مدرسه من برای دخترم سه تا بیسکویت و یک آبمیوه پاکتی (مثل وقتی که تهران میرفت مهد کودک) گذاشتم ولی معلمش گفت فقط میوه یا سبزیجات آبمیوه هم نگذارین و شیر آب رو به من نشون داد گفت اگر تشنه شدن آب میخورن و بیسکویت ممکنه غلات یا آجیل داشته باشه و بعضی از بچه ها آلرژی دارن. یه روز براش سیب میگذارم یه روز انگور یه روز هم هویج البته یه هویجهایی اینجا هست که اندازه دو بند انگشته و پوست کنده و آماده داخل یک بسته هر بار دو سه تا دونه براش توی ظرف میذارم میبره. این هم حیاط مدرسه دخترم
محوطه مت کپ
فروشگاههای محوطه مت کپ
کبوترهای محوطه فروشگاهها که اصلا از کسی نمیترسند و اگه کیسه ای دستت باشه میان سراغت. یه روز همینجا ایستاده بودم و از توی کیسه خرید یه نون در آورده بودم و داشتم براشون میریختم بعضی از اینها که میومدن و از توی دستم میخوردند یکدفعه یه خانمی داشت رد میشد دیدم داره بهم تذکر میده یه کم دور و برم رو نگاه کردم دیدم که درست زیر تابلوی (به پرندگان غذا ندهید) ایستادم و دارم به اینها غذا میدم.
و این هم رنتال جدیدتر در محوطه مت کپ که به شرکت مت کپ مربوط نیست البته ما اینجا نرفتیم و از توش خبر نداریم.
پشت شیشه یکی از مغازه ها این تبلیغ چسبیده بود که از کارت تلفنی که قبلا گفتم ارزونتره
ماههای اول که هنوز کار پیدا نکردیم موقع خرید از فروشگاهها هر چی رو که حراج کرده باشند میخریم از مواد غذایی گرفته تا ظرف و ظروف و وسایل منزل البته بعد هم میتونیم این روش رو ادامه بدیم. |
این عکسها هم برای دل نوژن عزیز دوتای بالایی مربوط به محوطه منزل خودمونه و دوتای پایینی مربوط به همون پارکی میشه که دو روز پیش رفتیم. به قول شوهرم اینجا مثل یه جنگله که از توش چند تا ساختمون و خیابون دراومده. |
|
میتونید به یه کتابخونه مراجعه کنید و عضو بشید بهتون کارت عضویت میدن با این کارت هر جای تورنتو که به کتابخونه مراجعه کنید میتونید از امکانات اون کتابخونه استفاده کنید حتی توی خونه میتونید وارد سایت کتابخونه بشید مشخصات کارت عضویت رو ازتون میپرسه و میتونید کتابهای اون کتابخونه رو ببینید و اگه به کتابی احتیاج دارید اون کتاب رو آنلاین رزرو کنید. توی کتابخونه ها از اینترنت رایگان روزنامه و کتابهای اونجا میتونید استفاده کنید. پس برای کسانی که تازه به کانادا میان و نمیخوان کامپیوتر بخرن راحته و میتونن از اینترنت بصورت رایگان استفاده کنند. البته در YMCA از اینترنت دستگاه کپی فکس و پرینتر هم بصورت رایگان میتونید استفاده کنید ولی قبلا باید عضو شده باشید. برای عضویت در هیچکدوم از اینهایی که گفتم پولی پرداخت نمیکنید. سایتش رو براتون مینویسم اگه دوست داشتید یه سری بزنید: سایت کتابخونه هم اینه: |
|
آقای فرامرز ما از طریق وکیل اقدام نکردیم و من در مورد هزینه وکیل اطلاعی ندارم ولی انگار آدم خودش اقدام کنه و به وکیل مراجعه نکنه هم زودتر کارش انجام میشه و هم هزینش کمتره این مسئله رو همینطوری نمیگم و دیدم خانمی رو که همزمان با ما ولی از طریق وکیل اقدام کرده بود و هنوز درخواست مدیکال براشون نیومده بود و ویزای ما اومده بود. برای امتحان IELTS اردیبهشت ۸۵ از شوهرم مدرک خواستند و چون نامه های قبلی سفارت به دست ما نرسیده بود شوهرم ایمیل زد و ازشون فرصت خواست و شهریور ۸۵ امتحان داد و جواب رو از طریق سفارت براشون فرستاد. فکر میکنم حداقل نمره ۵/۵ باشه. و در مورد زبان خودم پرسیده بودید باید بگم که اوائل جواب تلفن رو نمیدادم یعنی اگر شوهرم خونه نبود تلفن خودش رو میکشت ولی من جواب نمیدادم ولی الآن اگه کسی زنگ بزنه خواهش میکنم که آروم صحبت کنه که من متوجه بشم معمولا با شوهرم میرم بیرون باز اون اوائل به شوهرم میگفتم اینو بگو اونو بگو ولی الآن یک هفته ای میشه که به شوهرم میگم من صحبت میکنم تو ایرادای منو بگو و اگه جایی کلمه ای رو بلد نباشم بهم کمک میکنه. آقای افشین چشم این بار که رفتم فروشگاه عزیزم وال مارت حتما با دقت بیشتری لوازم التحریر رو بررسی میکنم. راستش خیلی به این مسئله دقت نکردم. خانم رزیتا در مورد پولی که با خودمون آوردیم سوال کردید فکر میکنم نفری ده هزار دلار میتونید بیارید من دقیقا نمیدونم توی فرودگاه هم فقط سوال میکنند که چقدر پول همراتون دارین و بعدا چقدر پول قراره بیارین و برای پیدا کردن دوست کافیه که به کلاس زبان برید اونجا کلی دوست پیدا میکنید من خودم هنوز نرفتم ولی شوهرم دوست پیدا کرده و احتیاجی به کلوپ نیست چون توی خیابون و مغازه و همه جا ایرانی میبینی که من نمیدونم چرا دوست ندارن کسی بفهمه ایرانی هستن و بنظر من اگه با ایرانیها خیلی معاشرت نکنی بهتره البته این نظر شخصی منه. تنها ایرانی که ما رو راهنمایی کرد و از آشنایی با ایشون خوشحالم خانم مریم رضایی صاحب مهمانسرای مریم هست که خانم بسیار خوب و مهربونیه. راستی یه چیز دیگه آقایونی که تنها میان باید بگم که اون شبی که ما وارد فرودگاه تورنتو شدیم قسمت گمرک به هیچ عنوان با چمدونهای ما کار نداشتند و حتی سوال نکردند که چی با خودتون آوردین ولی کانتر بغلی یه آقای ایرانی که خودش گفت سالهاست اینجا زندگی میکنه ایستاده بود و فقط یه چمدون کوچیک داشت چمدون اون بیچاره رو زیر و رو کردند نمیدونم چرا. البته نمیخوام توی دلتون رو خالی کنم فقط چیزی رو که دیدم دارم میگم شما هم که چیز بدی نمیخواین بیارین فقط اگه مسکن میارین کدئین نباشه من خودم آوردم ولی آقایون مجرد و تنها احتمال بدین که چمدونتون رو بگردن. از نوژن عزیز ممنونم واقعا اینو مدیون تو هستم و اگه تو منو راهنمایی نمیکردی هیچوقت این بلاگ رو که برای خودم خیلی با ارزشه نداشتم. از آقای مهندس عسگری واقعا متشکرم که با وجود گرفتاری کاری وقت گذاشتید و بلاگ این بنده حقیر رو دنبال کردید خدمت خانم محترمتون سلام برسونید. از همه دوستان لاله عزیز ستو پرنس جان و بقیه ممنونم |
|
امروز دخترم یاد گرفت که اسمش رو به انگلیسی بنویسه یعنی من نوشتم اونهم دوبار روی نوشته من نوشت و بعد خودش اسمش رو نوشت و من کلی ذوق کردم مدرسه به ما گفتند که از همین سن بچه باید بلد باشه اسمش رو بنویسه. وقتی از مدرسه برگشتیم سر غذا یه چیزی گفت که برام جالب بود اونهم کلمه oops بود و حتی میدونست که چه موقع از این کلمه استفاده کنه. همینطوری بچه ها زبان یاد میگیرند. |
|
جدیدترین خاطره راجع به من آدرس ایمیل بایگانی عنوان خاطرات |
| آبشار نیاگارا |
|
| پیوندهای روزانه |
|
شهر فرنگه از همه رنگه کارگر و خدمات سیار گیگا اس پی ال مهاجرت دلنوشته های تک آرزوی دنیا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|