تبليغاتX
شانتمیس مهاجر به کانادا

چند روز پیش توی یکی از مجله های ایرانی قسمت نیازمندیها دنبال کار میگشتم. یه قسمت به اسم تایپ و ترجمه داشت. به همشون تلفن کردم ولی هیچکدوم استخدام نداشتن. یکی از اونها بهم گفت که خانمی حدود یک ماه قبل دنبال کسی میگشته که براش کتابشون تایپ کنه. گفت شمارشو الان ندارم فردا تماس بگیر بهت بدم. خلاصه دو سه روز گذشت تا اون آقا تونست شماره رو پیدا کنه. دیروز که باهاش تماس گرفتم گفت اون خانم کسی رو برای این کار پیدا کرده. کتابش سیصد صفحه بود. ولی گفت که من شمارتو دارم خیلی ها تماس میگیرن. من شمارتو بهشون میدم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 1:9 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

امروز یکی از دوستان برام ایمیلی فرستاد که مربوط به روزنامه آفتاب و نشریه ایران امروز بود و خبر درگذشت خسرو شکیبایی رو نوشته بود.

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news2/16351/

http://www.aftabnews.ir/vdcaa0n49mn00.html

خدا رحمتش کنه. چند سال پیش من توی یه شرکت تبلیغاتی ایشون رو ملاقات کردم و چند خطی هم برام یادگاری نوشت.

روحش شاد

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 5:43 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

اول از همه از آقای وحید عذرخواهی میکنم اگر به خاطر تعریفهای من از مت کپ آپارتمان اجاره کردن. امروز بعد از چند روز رفتم کلاس جولی ازم پرسید که چرا این چند روز نرفتم و منم دوباره بغضم ترکید و جولی منو بغل کرد و دلداریم داد. بچه ها گفتن که سال گذشته دزد آپارتمان یکی از دوستان که الآن رفته کلاس بالاتر و ساکن ساختمان ۶۵ مت کپ هست رو زده و هر چی پول و طلا داشته برده. کلاس که تعطیل شد خود این خانم رو دیدم که گفت در یک ماه دو بار دزد اومد خونم بار اول پول و طلا برد و بار دوم تمام مدارک مثل سین کارت و مدارک ازدواج و غیره.

گفت بار اول که با پلیس تماس گرفتم بعد از چهار ساعت اومدن و بار دوم که دزد اومده بود خونم و با پلیس تماس گرفتم دیگه اصلا نیومد.

اینم از سرزمین آرزوها.

بهترین کار اینه که یه صندوق امانات از بانک اجاره کنیم و تمام مدارک رو اونجا بذاریم.

این چند روز هر بار خواستیم از خونه بریم بیرون چراغها رو روشن گذاشتیم و تلویزیون رو هم روشن کردیم و صداش رو بلند کردیم که فکر کنن کسی توی خونه هست.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

چند روزه که کلاس نمیرم هنوز حالم سر جاش نیومده. دیروز عصری منیژه تماس گرفت و فرویومال قرار گذاشتیم. یکی دو ساعتی اونجا بودیم با رامین و پسرشون نیما.

بعد ازشون جدا شدیم و رفتیم ساب وی کنار فودلند و ساندویچ خوردیم بعد از فودلند یه خرید کوچیک کردیم و اومدیم طرف تاب و سرسره تا دخترم یه کم بازی کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز جمعه کلاس نرفتم و خونه موندم مدیر ساختمون هم قفل شکسته خونمونو عوض کرد. روز شنبه رفتیم داون تاون و از canadian tire قفل اضافه خریدیم. یکشنبه شوهرم رفت وال مارت و یه دریل خرید چون اول از مدیر ساختمون خواست قرض بگیره ولی مدیر ساختمون گفت ما نمیتونیم وسایلمونو به کسی بدیم (یعنی دارم ولی نمیدم) این شد که مجبور شدیم بخریم. و بالاخره قفل دوم رو شوهرم به در نصب کرد و دیشب بعد از چند شب راحت خوابیدیم.

امروز هم کلاس نرفتم. یه کم هنوز احساس ناامنی میکنم. میترسم خونه رو ول کنم و برم بیرون. شوهرم هم موند خونه البته از روی تنبلی. بعد از ظهر هم رفت یه شرکت بیمه به اسم استیت فارم و لوازممون رو بیمه کرد. البته بیمه لوازم شامل کسانی میشه که یا خونه دارن یا ماشین و چون ما هیچکدوم رو نداشتیم شوهرم خودش رو بیمه عمر کرد و لوازم منزل رو با بیمه عمر باندل کرد و تا سقف ۲۵۰۰۰ دلار رو پوشش میده.

عصری هم کتابخونه اومدیم البته دوربین فیلمبرداری و بقیه چیزهای کوچیکی که دزد نبرده رو گذاشتم توی چمدون کوچیک و با خودم راه انداختم و آوردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 6:35 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

الآن که دارم براتون مینویسم توی کتابخونه فرویومال هستم.

دیگه درست یادم نیست این دو سه روز اخیر چه کارایی کردیم. فقط دیروز رو براتون تعریف میکنم. صبح که رفتیم کلاس زبان و عصری رفتیم فرویومال نشستیم. بعد با شوهرم و دخترم رفتیم آرایشگاه محوطه مت کپ تا شوهرم موهاشو کوتاه کنه. بعد رفتیم قسمت بازی که دخترم تاب و سرسره بازی کنه. ساعت ۷ شب رسیدیم خونه. وقتی شوهرم کلید رو داخل قفل در چرخوند کلید فقط میچرخید یعنی .......

در رو باز کردیم و دیدیم که لپ تاپ روی میز نیست. گوشی موبایل شوهرم هم توی کمد نبود. خیلی سریع رفتم سراغ میز توالت و دیدم که خوشبختانه دستبند و گردن بندم سر جاشه. دیگه چیزی نبرده بودن. الآن که دارم مینویسم چشمهام پر اشکه. دیشب فقط گریه میکردم. رفتیم سراغ مدیر ساختمون گفت به پلیس زنگ بزنید. با پلیس تماس گرفتیم بعد از ده دقیقه اومد. کلی سوال پرسید و بعد دوتایی اومدن بالا داخل آپارتمان و هر چی گفتیم نوشتن. پرسید لوازمتون رو بیمه کردین گفتیم نه. تنها کاری که به عقل ما نرسیده بود همین بود. گفت ماهی ده دلار برای بیمه لوازم منزل باید بپردازین و منهم در جواب بهش گفتم که الآن دیگه خیلی دیر شده.

خسارت مالی این دزدی یه طرف. تمام عکسهایی که تا حالا اینجا گرفته بودیم توی کامپیوتر و گوشی موبایل بود. تمام فیلمهایی که دو سه سال اخیر گاهی از دخترم گرفته بودم همه توی گوشی بود و من هیچ کپی از اونها ندارم و بیشتر ناراحتی من به خاطر اونهاست که دیگه با هیچ پولی نمیتونم به دستشون بیارم.

از امروز منهم عضو کتابخونه شدم و تا وقتی که سر کار نریم و حقوقی نداشته باشیم دیگه کامپیوتر نداریم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 2:12 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

شنبه بعد از ظهر رفتیم داون تاون و فروشگاه Honest ed's که دفعه قبل رفتیم و نشد لباساشو ببینیم. چند طبقه مختلف بود که توی هر طبقه یه سری لباس داشتن. اول مردانه بعد بچگانه یه طبقه حوله و ملحفه و رومیزی یه طبقه زنانه. خلاصه به همشون سر زدیم دور تا دور هر طبقه لباسهای آویزونی بود و وسط چندین میز بزرگ که لباسها رو روشون ریخته بودن و باید خودمون میگشتیم و از توشون لباس سوا میکردیم. من دیگه داشت حالم به هم میخورد از اون همه شلوغی و درهم برهمی. فقط تونستم از توی لباسهای آویزونی دو تا بلوز که هر کدوم سه دلار قیمت داشت پیدا کنم یه کفش اسپرت چسبی هم برای دخترم خریدم به قیمت سه دلار.

از اونجا اومدیم بیرون و رفتیم وال مارت. قبل از اینکه بریم داخل وال مارت رفتیم برگر کینگ که توی محوطه وال مارت هست و ناهار خوردیم. بعد رفتیم داخل وال مارت. لباسها مرتب و مشخص چند تا تی شرت و تاپ خریدم و اومدیم خونه. ساعت نه شب بود که رسیدیم خونه.

یکشنبه هم از صبح دو سه مدل غذا درست کردم و فریز کردم که توی هفته ناهار داشته باشیم. چند سری هم لباس شستم و آخر شب خوابیدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 8:6 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دیروز رفتم کلاس زبان برای break ناهار رفتم پیش دخترم غذاشو گرم کردم بهش دادم خورد. بعد رفتم مطب آقای دکتر بسطی که همون طبقه اول نزدیک مهد کودکه کارت بهداشت خودم و دخترم رو دادم به خانم منشی و برامون پرونده تشکیل داد و دو تا وقت هم برای امروز ازش گرفتم. دیروز عصری یه سر رفتیم فرویومال یک ساعتی نشستیم و اومدیم خونه.

امروز ساعت ۱۳:۳۰ وقت دکتر داشتیم یک ربع زودتر رفتم دنبال دخترم و رفتیم مطب دکتر چند دقیقه ای نشستیم تا نوبتمون شد. چون من دارو میخورم و باید دوز داروم عوض بشه برای من یه سری آزمایش نوشت که دوز داروی منو عوض کنه. واکسن دخترم که باید میزد تا مطابق با برنامه واکسیناسیون کانادا بشه رو هم زد. دخترم هم که مثل بقیه بچه ها از آمپول میترسه اول یه جیغ بنفش کشید و بعد شروع به گریه کرد.

هر بیماری ای که در تخصص این دکتر نباشه به منشی میگه که از دکتر متخصص برای بیمار وقت بگیره و امروز این کار رو هم برای من انجام داد. بعد از دکتر رفتم رادیولوژی که توی همون طبقه بود چون باید یه عکس بگیرم برای روز دوشنبه ساعت ۵:۳۰ بعدازظهر بهم وقت داد. بعد رفتم آزمایشگاه که طبقه چهارم بود یعنی همونجایی که کلاس زبانم هست و گفت احتیاجی به وقت گرفتن نیست و فقط باید ناشتا باشی و چیزی نخوری.

خلاصه چون دکتر برای دخترم واکسن زده بود باید بهش باج میدادم و خودش گفت که بستنی میخواد. رفتیم فرویومال براش بستنی خریدم خورد و اومدیم خونه.

امشب یه کم دلم گرفته بود. هم دل تنگ خانوادم بودم و هم دلم گرفته بود. این بود که با کمی گریه یه ذره خودمو سبک کردم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 8:38 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

اولین روز جولای یا همون canada day مردم جشن میگیرن و آتیش بازی میکنن و لباس پرچم کانادا میپوشن و پرچم کانادا به در و پنجره و ماشینشون نصب میکنن.

ما هم دیروز میدون دانداس رفتیم. اول رفتیم ایتون سنتر (روبروی میدون دانداس) خیلی شلوغ بود خیلی مغازه ها حراج زده بودن. ایتون سنتر دو تا فودکورت داره که جمعیت زیادی هم اونجا مشغول ناهار خوردن بودن. ما هم از شاورما ناهار گرفتیم خوردیم و بعد رفتیم میدون دانداس کنسرت زنده بود و رقص کشورهای مختلف. دو تا خانم سبدهایی دستشون بود پر از پرچمهای کوچیک کانادا و بج پرچم کانادا که به لباس بزنیم. ما هم گرفتیم و زدیم به بلوزمون. چون آفتاب اذیت میکرد برگشتیم داخل ایتون سنتر خیلی ها روی صورتشون پرچم کانادا رو نقاشی کرده بودن خیلی ها تی شرت کانادا پوشیده بودن یه آقای جوونی شلوارک پرچم کانادا و یه شنل بزرگ با عکس پرچم کانادا پوشیده بود.

چند ساعتی رو اونجا گذروندیم و برگشتیم. شوهرم و دخترم اومدن خونه. من رفتم وال مارت که یه چیزی بخرم وقتی رسیدم اونجا دیدم که تعطیله و برگشتم خونه.

دیروز که ایمیلم رو چک کردم زن عموی عزیزم که انگلیس زندگی میکنه برام ایمیل فرستاده بود و دیشب نشستم سر فرصت جواب دادم.

دیشب خیلی دیر خوابیدم و صبح سرم و بدنم درد میکرد و امروز هم کلاس نرفتم و شوهرم با موسسه تماس گرفت و گفت که من امروز نمیرم آخه حتما باید بهشون خبر بدیم که کلاس نمیریم.

دو روزه که هوا خیلی خوبه. دیروز از پنجره اتاق یه نسیم خنکی میومد که بوی دریا میداد. امروز هم همینطور باد میوزه و هوا خوبه. (جای همه خالی)

این یکی از دو تا فودکورت ایتون سنتر هست

 

اینهم یه سری عکس هم از ایتون سنتر هم از قیافه آدمها که آقای احسان گفتن براشون بگیرم.

این آقای مسن هم که پرچم کانادا رو به کلاهش وصل کرده

نمای فودکورت از طبقه بالا

down town

داون تاون واقعا شلوغه. من که اصلا طاقت شلوغی و ترافیک رو ندارم. بغیر از داون تاون بقیه محله ها خلوت و آرومه. اصلا انگار یادم رفته که تهران چطوری بود.

اینهم جایی که مردم دوچرخه هاشونو پارک میکنن و میرن به کارشون میرسن و برمیگردن و برش میدارن. جلو subway توی پیاده رو هم چند تا از اینها هست که دوچرخه رو بهش میبندن و میرن سوار قطار میشن.

میدون دانداس

اینهم آقایی که توی پیاده رو روبروی ایتون سنتر عشقش رو به کشورش نشون میداد. دخترم هم کنار این آقا ایستاد و باهاش عکس گرفت.

خسته نباشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/12ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

سرود ملی کانادا خیلی قشنگه متنش رو که در قسمت لوگو براتون گذاشتم. اگر دوست داشتین موزیک این سرود رو هم که بصورت mp3 هست گوش کنین در قسمت بالای صفحه سمت چپ براتون گذاشتم که با media player پخش میشه و یکبار برنامه رو باید run کنید بعد هر وقت که دوست داشتین میتونین گوش کنین.

اولین بار بالای صفحه یک نوار احتمالا زرد رنگ دیده میشه که باید روی اون کلیک کنید تا برنامه راه اندازی بشه بعد تبلیغات بالای صفحه رو میبندید و میتونین موزیک رو گوش کنین میتونین صداش رو کم و زیاد کنین و اگه دوست نداشتین گوش بدین دکمه stop رو بزنین و قطعش کنین.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 5:4 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دیروز از صبح تا عصر خونه بودم. شوهرم که رفت کلاس زبان منهم یک کم دراز کشیدم و بعد ناهار درست کردم و با دخترم نشستیم به سریال دیدن و ناهار خوردن. بعد از ظهر شوهرم اومد ناهارشو خورد یه کم استراحت کردیم. بعد من پیشنهاد دادم که بریم فرویومال بشینیم درس بخونیم اونم قبول کرد. هر کی دفتر و کتاب خودشو برداشت حتی دخترم که یه دفتر و خودکار و یه عروسک گذاشت توی کیفش و راه افتادیم. دو تا قهوه برای خودمون و یه آب پرتقال برای دخترم گرفتیم و مشغول درس خوندن شدیم. شوهرم عاشق مطالعه کردنه و وقتی من هم مشغول درس خوندن و مطالعه باشم خیلی خوشش میاد مخصوصا وقتی که با هم در مورد گرامر انگلیسی تبادل اطلاعات میکنیم که بیشتر احساساتی میشه. انقدر مطالعه رو دوست داره که هر وقت بیکار میشه یه تیکه کاغذی چیزی دستشه و داره میخونش. خلاصه دو سه ساعتی اونجا بودیم و انگلیسی خوندیم و قبل از رفتن هم شام گرفتیم که گوشت و مرغ و سبزیجات بود (رژیمی) خوردیم و اومدیم به طرف درب خروجی.

وقتی از خونه میخواستیم حرکت کنیم هی به خودم گفتم یادم باشه چتر رو بردارم آخه قرار بود بارون بباره آخر هم یادم چتر رو با خودم ببرم. به درب خروجی فرویومال که رسیدیم دیدیم بله داره از اون بارونا میاد. مجبور شدیم صبر کنیم تا بارون بند بیاد در ضمن فروشگاه هم داشت تعطیل میشد و تقریبا همه مغازه ها بسته بودن. با هم یه سر رفتیم shoppers drug mart که از همون داخل فرویومال میشه رفت توش یعنی یه درش به بیرونه و یه درش به فرویومال باز میشه. یه جور فروشگاه زنجیره ای هست که لوازم آرایشی و بهداشتی داره و یک قسمتش هم داروخانست. چیزی که میخواستم از اونجا خریدم و دوباره برگشتیم توی فرویو تا بارون بند بیاد. بعد هم اومدیم خونه و دخترم رو خوابوندم و با شوهرم دوتایی نشستیم پای اینترنت و فیلم توفیق اجباری رو دیدیم بعد شوهرم رفت خوابید و من همچنان نشسته بودم و یه فیلم دیگه هم دیدم و ساعت حدود ۵/۴ بود که رفتم خوابیدم.

امروز صبح ساعت از ده گذشته بود که بیدار شدم یه سری مامانم تلفن کرد که دخترم باهاش صحبت کرد بعد که بیدار شدم منم با مامانم حرف زدم. بعد یه جاروی حسابی به خونه زدم و پارکتها رو تمیز کردم و ناهار هم قرمه سبزی درست کردم. بعد با دخترم رفتیم حمام و الان هم که دارم مینویسم ساعت ۱۳:۴۱ هست. دخترم مشغول نقاشی کردنه و شوهرم کلاس زبان.

هوا داره دوباره گرم میشه یعنی یکی دو روزه که دوباره پنکه روشن میکنیم البته به گرمی هوای تهران نیست ولی چون شرجیه یه کم آدم اذیت میشه. دیشب که بارون بند اومد و از فرویو اومدیم بیرون هوا مثل هوای شمال مثل هوای کیش بود.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/07ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

اینجا مثل تهران نیست که نونوایی داشته باشه و ساعت ۶ صبح بتونی بری دو تا سنگک داغ بگیری و بیای بشینی یک صبحانه حسابی بخوری. اینجا اگه نون خونه تموم بشه تا ساعت ۸ صبح باید صبر کرد تا سوپر باز بشه و یک بسته نون تست خرید و خورد. ما پریشب نونمون تموم شده بود و حواسمون نبود و دیروز صبحانه نخوردیم فقط یک برش نون تست مونده بود که برای صبحانه دخترم گرمش کردم.

دیروز صبح خیلی سر حال نبودم و دیر رفتم کلاس قبل از رفتن یه تلفن به مامان جونم زدم و روز مادر رو بهش تبریک گفتم. ظهر دخترم رو بردم مدرسه و دوباره برگشتم کلاس. بعد از ظهر شوهرم رفت دنبال دخترم آوردش خونه. باز یه نایلون کوچیک دستش بود که معلمش بهش هدیه داده بود توش عکس برگردون و پاک کن و ... بود.

برای ناهار خیلی سریع کباب تابه ای با برنج درست کردم و نشستیم خوردیم و سریال چارخونه دیدیم. عصری یک لیست خرید تهیه کردم و اول رفتیم فرویومال نشستیم قهوه خوردیم و روز مادرمون رو در کردیم (مثل سیزده به در). بعد رفتیم فودلند و خرید کردیم آخه یخچال تقریبا داشت خالی میشد. اومدیم خونه خریدهارو جابجا کردیم. وان حمام رو پر از آب و کف کردم که دخترم توش بازی کنه. بعد یه دوش گرفتیم و شام مختصری خوردیم و خوابیدیم.

امروز صبح رفتیم کلاس. ظهر دخترم رفت مدرسه و من اومدم خونه. حوصله نداشتم برم کلاس.

امروز آخرین روز مدرسه هست و از چهارشنبه صبح تا بعدازظهر من و دخترم دوتایی میریم کلاس. فردا و پس فردا کلاس نمیرم و به جولی هم گفتم که نمیام. شنبه و یکشنبه هم تعطیله. سه شنبه هم canada day هست تعطیل رسمی و برای روز دوشنبه (بین التعطیلین) هم جولی گفت خودتون تصمیم بگیرین که میاین یا نه.

اینه که تا چهارشنبه خونه هستم. هر هفته سه شنبه ها بعد از ساعت ۱۴:۳۰ توی کلاس ما کلاس رقص برگزار میشه و از دو هفته دیگه من و دخترم هم توی این کلاس شرکت میکنیم (رایگانه).

امروز ظهر کارت اوهیپ سه تاییمون اومد. تا دو سال دیگه هم اعتبار داره. حالا دیگه میتونیم بریم مطب آقای دکتر پیوند بسطی و پرونده درست کنیم چون ما ایشون رو بعنوان دکتر خانواده انتخاب کردیم.

 خورشید خانوم عزیز چند روزی هست که وبگذر گذاشتم شما کم لطف شدین و ندیدینش.

اون قیمتی که توی عکس دیده میشه سه دلار و چهل و نه سنته. روی هر پلاکارد اسم کالا و قیمتش نوشته شده.

من این عکسها رو تند تند گرفتم و از همه فروشگاه عکس نگرفتم از بس که دخترم آتیش سوزوند. تازه به طبقه بالا که لباس داشت نرسیدیم و فروشگاه تعطیل شد.

روز مادر به همه خانمهای محترم و مادران عزیز مبارک

شاد باشین. موفق باشین. سلامت باشین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

شنبه از صبح تا عصر خونه بودیم عصری راه افتادیم رفتیم down town اول یه مغازه رفتیم که اجناس ارزون داره بعد رفتیم فروشگاه Honest EDS که یه فروشگاه دونبش خیلی بزرگه اونهم اجناس ارزون داره و شصت ساله که داره کار میکنه. طبقه اولش ظروف و شمع و لوازم آشپزخونه و .... داره و طبقه بالاش لباس. ما طبقه اول رو گشتیم تا از پله ها رفتیم بالا ساعت ۶ بعد از ظهر شد و فروشگاه تعطیل شد و ما نتونستیم لباسها رو ببینیم. برگشتیم ایستگاه مترو و سوار شدیم و برگشتیم ایستگاهی که باید قطار عوض میکردیم که قطار اون ایستگاه خراب شد و همه از ایستگاه رفتن بیرون که سوار اتوبوس بشن. ما هم کلی توی صف منتظر شدیم تا اتوبوس اومد. واااااااااااااااااااای که راه طولانی بود و توی اتوبوس یه دختر چینی با یه آقایی از اول که سوار شدیم تا آخر که پیاده شدیم یه بند بلند بلند حرف زد و خندید. صدای زیری هم داشت دیگه چیزی نمونده بود با پشت دست بزنم توی دهنش. درست همونجایی که من نشسته بودم ایستاده بود بعدم که جا باز شد صندلی کناری من نشست. (همه چینی ها همینطورین یعنی انگار سر جالیزن نمیدونم چرا انقدر بلند حرف میزنن تازه یه عادت خیلی خیلی بد دیگه که دارن و براشون یک امر عادیه اینه که از همه جاشون صدا در میاد) بگذریم.

به ایستگاه دان میلز که رسیدیم و پیاده شدیم گفتیم بریم فرویومال یه قهوه بخوریم و یه کم اونجا بشینیم. ساعت ۸ بود وقتی رسیدیم دیدیم که اونجا هم تعطیله ای بابا مگه اینا مرغند شب تعطیلی ساعت ۶ تعطیل میکنن.

هیچی دیگه دست از پا درازتر برگشتیم خونه و چای درست کردیم خوردیم و شب هم خوابیدیم.

یکشنبه صبح زود بیدار شدم و یه قرمه سبزی حسابی درست کردم بعد از صبحانه با دخترم حاضر شدیم و دوتایی رفتیم وال مارت (اونجا رو دوست دارم چون بزرگه و همه چیز داره کلی توی قسمت لباسها گشتم و فقط نگاه کردم ) یه اسپری ضد پشه برای دخترم خریدم و رفتیم تیم هورتونز من قهوه و دخترم بستنی خورد و سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم خونه. بعد از ظهر خواستم یه چرت بزنم که دخترم انقدر حرف زد که نگذاشت بخوابم. یه چند دقیقه ای هم بارون خیلی خیلی شدید همراه با تگرگ بارید. از عصر شروع کردم به لباس شستن. عصری رامین زنگ زد که بیاد دنبالمون و ما رو ببره خونشون من عذرخواهی کردم چون خیلی کار داشتم و باید میموندم خونه. ولی شوهرم با دخترم رفتن و ساعت ۵/۱۲ شب برگشتن خونه.

فرصت خوبی بود که لباس بشورم و یه کم خونه رو جمع و جور کنم.

امروز صبح هم که رفتم کلاس زبان و ظهر دخترم رو گذاشتم مدرسه دو سه دقیقه دیر رسیدیم و رفتیم دفتر برگه گرفتیم و دخترم رفت توی کلاسش. امروز توی مدرسه جشن canada day گرفتن آخه اول جولای روز کاناداست. همه بچه ها حتی معلمها قرمز پوشیده بودن.

برگشتم خونه و کوله چرخدار که صبحها با خودم میبرم کلاس و توش لباس اضافه برای دخترم و چتر و ... دارم رو گذاشتم خونه و رفتم کلاس. کلاس که تموم شد بارون شدیدی گرفت همه داخل ساختمون ایستاده بودن تا بارون بند بیاد ولی من شجاعت احمقانه ای به خرج دادم و اومدم بیرون تا از توی پارکینگ فرویومال برم تو (کلاس زبان ما درست کنار پارکینگ هست). چشمتون روز بد نبینه سرتاپا خیس شدم مثل موش آبکشیده. رفتم دستشویی فرویومال و لباسم رو درآوردم و گرفتم زیر دستگاه خشک کن (که باهاش دست خشک میکنن) ولی خوب فایده نداشت. خلاصه چند دقیقه ای دم در فرویومال ایستادم تا بارون کم شد و سریع اومدم خونه و لباسم رو عوض کردم و چتر و کاپشن برای دخترم برداشتم و رفتم دنبالش.

یه گردن بند کاغذی که خودشون درست کرده بودن همراش بود که برگ قرمز رنگ درخت افرا هم روش داشت. معلمشون هم یه پاکت بهم داد که مربوط به سال تحصیلی جدید بود و دخترم دوباره شیفت بعدازظهر هست و توی همون کلاس و فکر میکنم با همون معلم.

اومدیم خونه و تازه شروع کردم به ناهار پختن. خوراک مرغ درست کردم خوردیم و رفتیم خوابیدیم. دیشب تا صبح اصلا خوب نخوابیدم و امروز هم سر کلاس خیلی سر حال نبودم.

راستی امروز ترانسفرهای اتوبوس رو جولی ازمون گرفت و احتمالا فردا بهمون توکن میده.

غروب نشستیم سریال چارخونه دیدیم تازه قسمت ۲۱ هستیم. شام مختصری خوردیم و من و دخترم رفتیم حمام و حالا هم که دارم مینویسم. فردا چند تا عکس به این پست اضافه میکنم و آماده برای خوندن میشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 6:58 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

هر پنج شنبه مدرسه یه زیپ کیپ بزرگ حاوی یه سری برگه یا اطلاعات به بچه ها میده که ما باید برگه ها رو برداریم و جمعه زیپ کیپ رو که اسم بچه روش نوشته شده به مدرسه برگردونیم. دیروز توی این برگه ها یه بلیط باغ وحش بود که بچه و یک بزرگسال میتونن باهاش برن باغ وحش همینطور یه سری بلیط مخصوص جاهای تفریحی برای بچه ها که از تابستونشون استفاده کنن. امروز هم دخترم یه باکس کوچیک با خودش آورد که توش چیزهای کوچیک کوچیک گذاشته بودن مثل مداد و دفترچه یادداشت و توپ شیطونکی و یه جعبه کوچیک اسمارتیز و آب نبات چوبی و یه سوت. یه کتابچه حروف الفبا هم آورده بود خونه.

توی برگه هایی که دیروز آورد یه برگه بود که گزارش سال تحصیلی ۲۰۰۸ مدرسه رو نوشته بودن. یکی از کارهایی که کرده بودن این بوده که چشم بچه ها رو معاینه کردن و متوجه شدن که چشم سی نفر از بچه ها مشکوکه بعد یه سری دستگاه مجهزتر آوردن و اون سی نفر رو معاینه کردن و فهمیدن که سیزده نفر از اونها چشمشون ضعیفه بعد خودشون عینک اون سیزده نفر رو حاضر و آماده زدن به چشم بچه ها و فرستادنشون خونه.

امروز بعد از lunch break دو سه تا کلاس یکی شدیم و برامون فیلم سینمایی گذاشتن به اسم mad money که حدود بیست دقیقش گذشته بود که من از مدرسه دخترم رسیدم به کلاس. اواسط فیلم چند تا ظرف پاپ کورن و چیپس با نوشابه برامون آوردن و بعد از فیلم هم اومدیم خونه.

این کلاسها خیلی خوبه آدم از بقیه کسب اطلاعات میکنه. یه خانمی که همکلاسی شوهرم هست و چند ماهه با شوهرش و دختر پنج سالش اینجاست آدرس یه مغازه به اسم honest رو به شوهرم داد که لباسهای ارزون داره حالا اگه بشه فردا میریم البته بعد از کلاس شوهرم. یکی از همکلاسیهای خودم هم که توی یکی از این سوپرهایی ایرانی کار میکنه یه چیزهایی تعریف کرد که دیگه اگه بمیرم پامو توی این مغازه ها نمیذارم. دو تا از بچه های کلاس راجع به یه سوپر افغانی به اسم کابل فارم صحبت کردن و گفتن اجناسش هم ارزونه و هم تاریخش درسته آخه ایرانیها بیشتر چیزهایی که میفروشن تاریخ گذشتست.

(قابل توجه آقای مهندس عسگری) دیروز شوهرم یه پیغام تلفنی داشت از یه موسسه تامین نیروی انسانی و امروز باهاشون تماس گرفت و اولین پیشنهاد کاریش رو که در رابطه با تعمیرات توربین و پمپ و کمپرسور هست دریافت کرد و قرار شد تا دوشنبه بهشون خبر بده ولی چون حدود ۳۰۰ کیلومتر با تورنتو فاصله داره (شهر سارنیا) و مجبوریم به اونجا اسباب کشی کنیم و در ضمن حقوقش انقدری نیست که ارزش جابجا شدن رو داشته باشه پس روز دوشنبه بهشون جواب منفی خواهد داد.

امروز آقای جری (با تام و جری اشتباه نشه) که هفته ای یک روز راجع به کاریابی بهشون درس میده به شوهرم گفت که کار برای مهندس مکانیک با حقوق خوب توی تورنتو زیاده البته با توجه به سابقه کاری که شوهرم داره (بیشتر از ده سال). انشاءالله که هر چی زودتر اون کار گرون رو پیدا کنه

 آقای وحید اگه خاطرتون باشه گفته بودم که فرم مربوط به اجاره خونه رو از سرویس کانادا واقع در تقاطع خیابان یانگ و شپرد برداشتم. یک فرم قرمز رنگ که روش نوشته Rental Opportunity for Ontario Families و تا آخر جون مهلت داشتیم این فرم رو بفرستیم و نمیدونم که دوباره کی این برنامه تکرار میشه و حداکثر تا پنج سال از این تسهیلات میتونیم استفاده کنیم. سایتش رو براتون مینویسم که بتونید برای اطلاعات بیشتر بهش مراجعه کنید.

www.Ontario.ca/ROOF 

سوزان عزیز در مورد مدرسه با توضیحاتی که بالا خدمتتون دادم فکر کنم جوابتون رو گرفته باشین. در مورد کلاس زبان هم باید بگم که بله اگه یکی هیچی از انگلیسی ندونه از level یک شروع میکنه و level هفت نمیتونه دانشگاه بره و باید زبانش رو قویتر کنه که فکر میکنم کلاسهای ESL برای این منظور خوب باشه.

آقای افشین عزیز در مورد اینکه فرمودید نمیدونین که خوشحال هستین یا نه و کار درستی میکنین یا نه یه چیزی براتون تعریف میکنم. دو روز پیش که سوار اتوبوس شدم تا دخترم رو ببرم مدرسه یکی از همکلاسیهام که پسر جوونیه و تنها اومده اینجا داشت اظهار نارضایتی میکرد انگار که از تنهایی افسرده شده. یه آقایی کنارش نشسته بود و منهم روبروشون نشسته بودم. اون آقا داشت تعریف میکرد که خانوادش دو ساله اینجان و خودش دو ماهه که اومده و نمیدونسته که باید چیکار کنه آیا ارزش داره که کارش رو توی ایران از دست بده یا نه و یه دوستی اینطوری راهنماییش کرده که جواب این سوال رو بده و تصمیم بگیر. اون دوست بهش گفته که از خودت بپرس که آیا دوست داری توی یه کشور درجه سوم یه شغل درجه یک داشته باشی یا توی یه کشور درجه یک یه شغل درجه سوم داشته باشی و بعد از چند سال به شغل درجه یک برسی. من دیدم که چه حرف جالبی زده. حالا شما هم این سوال رو از خودت بپرس و ببین کدوم رو ترجیح میدی.

خورشید عزیز شوهرم ریش تراشش رو با خودش آورد چون برقش ۱۱۰ بود.

ستوی عزیز لطفا به این سایت مراجعه کن

http://www.iranto.ca/persian/danestaniha/lavazem.php

و اگه باز هم سوالی داشتی بپرس. هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که توی این مدت با خودم گفته باشم کاش اینو با خودم می آوردم مگر بند رخت که اینجا بند رختهاشون اصلا محکم و خوب نیست و چرخ خرید که خوب هست ولی گرونه (عکس و قیمتش رو قبلا بهتون نشون دادم). فکر میکنم هر چی کمتر با خودتون چیز بیارید بهتره. من چهار تا قابلمه کوچیک داشتم سه تا بشقاب سه تا کاسه و لیوان که با وجود اینکه حسابی بسته بندیشون کرده بودم دوتاش شکست قاشق و چنگال و چاقو و رنده و وسایل ریز آشپزخونه رو با خودم آوردم که البته اینجا هم میتونی ارزونش رو پیدا کنی. قالیچه و ملحفه و لحاف آوردم. آهاااان اینو بگم بالشتهای اینجا خوب نیست تمام پلی استر هست و نرمه فرو میره ما هم که به بالشتهای لایکو عادت داریم به مامانم گفتم بالشتهامونو زمینی برامون پست کرد که تا چند ماه دیگه ایشالا میرسه به دستمون بالشت طبی هست که خیلی خیلی گرونه. البته سبزی خشک و یک جعبه چای خشک هم آورده بودم. تا اونجایی که میتونین با خودتون پول بیارین که با خیال راحت بتونین تا وقتی کار پیدا میکنین زندگی کنین و استرس تموم شدن پول رو نداشته باشین. هر چی بیشتر بیارین بهتر.

از ناهید عزیز هم ممنونم. خیلی خوشحال شدم که برام پیغام گذاشتی.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
 
جدیدترین خاطره
راجع به من
آدرس ایمیل
بایگانی
عنوان خاطرات
آبشار نیاگارا

پیوندهای روزانه
شهر فرنگه از همه رنگه
کارگر و خدمات سیار
گیگا اس پی ال
مهاجرت
دلنوشته های تک آرزوی دنیا
آرشیو پیوندهای روزانه
خاطرات گذشته
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دوستان و آشنایان
بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
کانادا از نگاه یک مهاجر
ایرانتو
روزهای نازنین
خاطرات روزهای تلخ و شیرین من
مهاجر ونکوور
تهرانتویی
خورشید شب مهاجر
کیمیای زندگی
گلدونه و گلهاش
مسافر تنها
آی سین - آی لان
خاطرات یک مقیم کانادا
پرستو
آینده ی سبز
پانیذ
گپ زدن های شبانه
عکس از کانادا
iran2ca
راهی
ماه در آب
یادگار
یادداشتهای من
روزنویسهای محمدسپهر
شاپرک پرواز کن
آدم های پر ستاره
خاطرات من و باسی
مشاوره و روانشناسی
شاید وقتی دیگر
از کی یف تا مونترال
دانش آموز مهاجر به کانادا
مهاجران
دلنوشته ها
هدف من : كانادا-تورنتو-تحصيل-تحصيل-كار و زندگي
مسافر کوچولو
100 روز تا کانادا
از ایران تا کانادا
دامپزشک مهاجر
گذر
آغاز مهاجرت
مهاجرت به کانادا و شرایط زندگی در کانادا ( استان ساسکاچوان )
مهاجرت با چشمان باز
از قلب کویر
خداحافظ کانادا
روزمرگیهای گلی
مهاجرت به کانادا
شانتمیس مهاجر به کانادا
آموزش فارکس
زندگی کانادایی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
The Web Ask shantemis