تبليغاتX
شانتمیس مهاجر به کانادا

چند روز پیش با همکلاسی شوهرم که یه خانم تقریبا هم سن و سال من هست آشنا شدم و غروب که رفته بودیم فرویومال باهاش تماس گرفتم اونم با شوهرش و دخترش که از دختر من یک سال بزرگتره اومدن و نشستیم و کلی صحبت کردیم خیلی خانم خونگرم و مهربونیه. راستی اسمش بیتاست.

دیروز با یکی از دوستان دوران دبیرستانم (نازنین) که توی اینترنت پیداش کرده بودم تماس گرفتم و کلی با هم حرف زدیم البته اون کلگری زندگی میکنه.

شنبه شب بالاخره با کلی اصرار رامین و منیژه اومدن خونمون و با اینکه قبلا برامون مایکروویو کادوی خونه گرفته بودن بازم یه سرخ کن برامون آوردن و کلی خجالتمون دادن. خلاصه اون شب شب خوبی بود جاتون خالی باقلاپلو با مرغ درست کردم و با ماستی که خودم درست کرده بودم و یه ظرف سالاد و دو تا ظرف کوچیک ژله و یه ظرف کوچیک خیار شور و یه ظرف کوچیک زیتون میز رو پر کردم بعد از شام قالیچه رو بردیم توی بالکن پهن کردیم و تا ساعت دوازده شب اونجا نشستیم گفتیم و خندیدم. هوا خیلی خوب و خنک بود. بعد از شام چای با کیک خوردیم.

پریروز پنکه ای که یکی دو ماه پیش خریده بودیم سوخت. چند روز پیش هم چرخ خریدمون چرخش شکست. خیلی خوش شانسیم نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 5:1 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

ساعت ۴ صبح شوهرم با صدای خش و خش بیدار شد و چراغ هال رو روشن کرد و دید که جری موشه بیچاره چسبیده به یکی از اون تله موشهایی که خریده بودیم یهو بلند گفت موشه افتاد تو تله بیدار شدم و دیدم که یه موش طوسی کوچولوی بامزه چسبیده به یکی از این تله ها. آخی حیوونی دستها و پاها و تمام دمش به اون ماده چسبیده بود و هر چی تلاش میکرد نمیتونست خودشو نجات بده. خیلی کوچولو بود اندازه دو تا انگشت چسبیده به هم. خلاصه تله موش رو گذاشتیم روی یه مجله و رفتیم تو بالکن و موش بیچاره رو از این بالا انداختیم توی گلهای توی حیاط که خیلی هم دردش نیاد و بقیه تلاشش رو اون پایین بکنه ولی من بعید میدونم که بتونه از اون تله موش جدا بشه بیچاره بدجوری چسبیده بود.

توی این شهر انگار همه جا موش داره شنیدم آشپزخونه های فست فودها هم موش داره. حالا نمیدونم همشون اینطوریه یا بعضیهاشون ولی ما دیگه هرگز غذای بیرون نمیخوریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 2:56 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

امروز من یه اشتباهی کردم که تا عمر دارم فراموش نمیکنم. مهد کودکی که دخترم رو میذارم مربوط به کلاس زبانم هست و فقط ساعاتی که من کلاس هستم دخترم اونجاست و اگه از کلاس و ساختمون خارج بشم باید دخترم رو بردارم. امروز من دخترم رو گذاشتم مهد و خودم رفتم جایی بیرون از ساختمون کلاس برای کاری که باید میرفتم. وقتی برگشتم ساعت ده دقیقه از دوازده گذشته بود. من همیشه ساعت ۱۱:۴۵ میرم مهد که غذای دخترم رو گرم کنم و وقتی غذای دخترم تموم میشه تازه بقیه مامانها میان پیش بچه هاشون. وقتی وارد مهد شدم دیدم که یکی از مربیها که جانشین مربی اصلی مهد هست و بسیار زن عصبی و پرخاشگری هم هست با مرکز کمک به بچه ها یا همون child aid service تماس گرفته و داره شکایت منو میکنه که این بچه رو گذاشته و رفته. خلاصه دردسرتون ندم که اعصابی از من خرد کردن که از هر چی کانادا و قوانین مزخرف کاناداست بیزار شدم.

اینجا در اصل بچه مال دولت هست و دولت به ما پول میده که بچشو خوب براش نگهداریم. خلاصه به من گفتن اگه یک بار دیگه تکرار بشه بچه رو ازت میگیریم. البته اون مربی با دروغ کارش رو پیش برد و گفت که این خانم همیشه دیر میاد سراغ بچش. منم که یه کم زبان یاد گرفتم و دیگه میتونم حرف بزنم بهش گفتم که من میدونم تو هم میدونی که داری دروغ میگی و این اولین باریه که من دیر اومدم سراغ بچم. این بچه منه و من نگرانش هستم نه تو و تو فقط میخوای برای من دردسر درست کنی. و خلاصه بعد از ظهر رفتم سراغ مدیر لینک و بهش گفتم که اون مربی دروغ میگه و در ضمن این زن عصبانی و وحشی هست و برام وقت گذاشت که روز دوشنبه برم تا بیشتر صحبت کنیم و حرفهای منو بنویسه.

یکی از مادرها به من گفت بهترین کار اینه که بگی اشتباه کردم و قول میدم که تکرار نشه منم به مدیر اونجا همین رو گفتم و گفتم که میدونم اشتباه کردم و این اولین و آخرین باریه که این مسئله پیش اومده ولی اون مربی میتونست برای اولین بار به من تذکر بده نه زود گوشی رو برداره و با اون مرکز تماس بگیره. چون این خیلی بده و برای من اونجا پرونده درست میکنن. البته اون مدیر هم گفت که ما بهش گفتیم که حق نداشته مستقیما با اونجا تماس بگیره و باید به ما خبر میداده.

به هر حال قرار شد روز دوشنبه شوهرم هم با من بیاد و ازم دفاع کنه آخه هر چی باشه اون زبانش بهتره. امروز که آخرین روز کلاسمون بود برای من روز خوبی نبود. از فردا تا دوم سپتامبر تعطیلات تابستانی هست و ما کلاس نداریم البته یه سری کلاس فوق العاده گذاشتن که شاید شرکت کنم.

خیلی خیلی مواظب باشین که اینجا بچه دیگه مال شما نیست. شما حق ندارین به بچه بگین بالای چشمت ابرو. من اصلا فرهنگ این مملکت رو دوست ندارم. مسئله امروز منو به این فکر انداخت که برگردم ایران. توی مملکت خودم بچه میرفت مهد کودک برای خوردن صبحانه و ناهار بهشون یاد میدادن که غذا خوردن رو با نام خدا شروع کنن غذاشون که تموم میشه خدارو شکر بگن و خیلی چیزهای خوب دیگه که ما توی فرهنگمون داریم ولی اینجا خبری از اونها نیست. اینجا اگه آدم میخواد بچش درست تربیت بشه باید خودش توی خونه بهش آموزش بده مدرسه های اینجا فقط به بچه یاد میدن که آزادی کامل دارن و پدر و مادر حق دخالت تو هیچ کارشون رو ندارن و شوهرم از زبان یه پلیس کانادایی شنیده بود که خود کاناداییها هم از این وضعیت ناراضی هستن که حتی نمیتونن بچه هاشونو درست تربیت کنن.

دوستای همکلاسیم گفتن که دو سه روزه اخبار راجع به بچه ای صحبت میکنه که مادرش معتاد بوده و توجه به بچه نداشته و دولت بچه رو ازش گرفته و داده به زنی که با دوست پسرش توی یه خونه زندگی میکرده و گویا اون زن مشکل روانی داشته و بچه رو کشته. حالا کی جواب اون مادر معتاد رو میده؟ هیچکس. چرا؟ چون بچه مال اون نبوده که مال دولت بوده. به همین راحتی.

امروز از یکی از دوستان جدیدم که همکلاسی شوهرم بود و حالا با هم دوست شدیم شنیدم که بچه که اینجا به دنیا میاد داخل شناسنامه کاناداییش اسم پدر و مادر قید نمیشه. چرا؟ چون بچه که مال اونا نیست. به این میگن جهان اول. جایی که همه پنج سال و شش سال توی صفش میمونن تا یه روزی به آرزوشون برسن و وارد بهشت بشن.

همین دوستم ماجرای زندگی یه زن و مردی رو برام تعریف کرد که اینجا وارد کار رستوران شدن و یه رستوران تاسیس کردن و به خاطر اون رستوران مجبور بودن شبها دیر بیان خونه و بعد از مدتی دختر تین ایجرشون هم شروع کرد به دیر اومدن به خونه و مادره به دخترش گفت که تو حق نداری دیر بیای خونه و از این حرفها و اون دختر با پلیس تماس گرفت و شکایت مادرش رو کرد و دولت هم به اون دختر آزادی کامل داد که هر کار دلش بخواد میتونه بکنه و کار دختر به جایی کشید که معتاد شد و حتی به مرحله سقط جنین رسید و بعد از مدتی دولت با مادره تماس گرفت که بیا دخترتو تحویل بگیر و مادره گفت اون موقعی که من سختگیری میکردم برای این بود که به این روز نیفته و الان دیگه من با این بچه چیکار کنم.

کار که پیدا نمیکنیم دزد که خونمونو میزنه اختیار بچمونو که نداریم به این میگن بهشت موعود جای همه اونایی که آرزوی اومدن به این خراب شده رو دارن خالی.

(اینجا آدم بیشتر قدر مادرشو میدونه که تا با مامانم تماس میگرفتم میرفت مهد کودک دخترم رو میگرفت و تا شب گاهی اگه کارم طولانی میشد و دیر وقت میشد تا فردا نگه میداشت که من به کارم برسم.)

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 6:47 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

یکی از دوستان راجع به دستشویی سوال کرده بود. منم قبل از اینکه بیام اینجا خیلی ناراحت این مسئله بودم ولی اینجا توی مغازه های یه دلاری آب پاش پلاستیکی با لوله بلند برای گل آب دادن داره که دو یا سه دلار قیمتشه همون مغازه یه دلاری داخل پینات پلازا هم داره در چند رنگ مختلف. ما دو تا خریدیم و از اونا استفاده میکنیم. ولی واقعیت اینه که خیلی زود عادت میکنین و مثل بقیه آدمهای اینجا زندگی میکنین. اینجا دستمال مرطوب هم هست که بخرین و استفاده کنین ولی فکر میکنم خرجتون یه کم بالا بره.

دستشویی کلاس زبان که میرم خانمهای ایرانی و افغانی زیاد هستن دیدم که قبل از اینکه وارد دستشویی بشن چند تا دستمال برمیدارن و خیس میکنن و با خودشون میبرن داخل دستشویی.

دوستان عزیز از اینکه چند وقتیه نمی نویسم و پاسخ سوالات دوستان رو نمیدم عذر میخوام. راستش خیلی سر حال نیستم و خیلی نگرانم. اگه یادتون باشه میخواستم یه خبر خوب بهتون بدم اونم این بود که از چند جا با شوهرم تماس گرفتن برای کار ولی هیچکدوم نتیجه نداد و ما همچنان داریم از جیب میخوریم. نه من و نه شوهرم حال و روز خوبی نداریم. فقط برامون دعا کنین.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دیشب ساعت یک بعد از نیمه شب شوهرم که بیدار بود و برای امتحان امروز خودش رو آماده میکرد منو از خواب بیدار کرد و گفت نترسیا یه موش توی خونمون اومده بیا با هم بیرونش کنیم. گفت نشسته بودم که دیدم یه چیزی توی هال راه میره دیدم جری موشه از زیر شوفاژ اومده بیرون پیشتش کردم دوباره رفت زیر شوفاژ و چند بار این تکرار شد بعد که من بیدار شدم هر چی دنبالش گشتیم پیداش نکردیم که نکردیم.

امروز دوستم توی کلاس گفت اینجا موش زیاد داره. وقتی از کلاس برمیگشتم مدیر ساختمون رو دیدم و بهش گفتم اونم گفت برام بنویسین میگم بیان چک کنن. اینجا هر کاری بخوای برات انجام بدن باید نامه بنویسی.

اینجا یه چسبهایی هست که بوی خوب داره و سر راه آقا موشه باید بذاریم اگه بیاد طرفش بهش میچسبه و نمیتونه فرار کنه بعد باید بندازیمش بیرون رامین اینها هم توی خونشون از این چسبها گذاشتن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/17ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

چند روز پیش با دخترم رفتیم کتابخونه. دخترم هم کارت عضویت داره. نشست پای کامپیوتر و بازی کرد. بیست دقیقه ای که گذشت دیدم یه قسمت کتابخونه شلوغه رفتم ببینم چه خبره دیدم یه اتاق قصه اونجا هست و اتفاقا اون موقع برنامه داشت بچه ها بلیط میدادن و وارد اتاق میشدن روبروی در اتاق قصه یه میز بود که یه خانم پشتش ایستاده بود و بلیط میداد منم دو تا گرفتم. گفت قصه به زبان فرانسه هست منم گفتم اشکال نداره بلیط بدین و با دخترم دو تایی رفتیم و نشستیم. یه اتاق نسبتا بزرگ بود یک قسمت اتاق گوشه دیوار سر تا سر نیمکت داشت که ما بزرگترها نشستیم جلوی نیمکتها چند ردیف تشکهای کوچیک مثل تشکهایی که توی کلاسهای ورزش روش میخوابن و ورزش میکنن روی زمین بود که بچه ها روش نشسته بودن. روبروی ما یه دکوراسیون کوچیک مثل دیوار قلعه و یه میز کوچیک که یه چیزایی روش بود و یه گوشه اتاق کنار تماشاچیا یه آقایی پشت یه سری دستگاه پخش موسیقی نشسته بود و باصطلاح دی جی بود.

قصه رو کی تعریف میکرد؟ یه خانم سفید پوست حدودا شصت و چند ساله سرحال که چشمهای روشنی داشت. با یه لباس مخصوص و یه کلاه مخصوص طلایی مشکی. داستانش راجع به یه کتاب جادویی بود که یک برگه از اون کتاب خودبخود کنده شد و پرواز کرد و رفت به مسافرت و آخر سر توی قصر پادشاه آرتور پیدا شد. این قصه موزیکال بود خانم قصه گو یه هدست روی سرش بود که میکروفون هم داشت و خلاصه تقریبا شبیه به تئاتر بود. توی قصه احتیاج به چند تا شخصیت مثل خانمهای مصری و شاه آرتور و سرباز و اینها داشت که از بین بچه ها شخصیتهای داستان رو انتخاب میکرد و کلاه و موی مصری و اینها روی سرشون میگذاشت و بعد همه بچه های تماشاچی بلند میشدن و همراه با موزیک حرکاتی بین رقص و ورزش با هم انجام میدادن و دوباره ادامه قصه.

قصه که تموم شد با دخترم رفتیم فرویومال و بعد هم اومدیم خونه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/15ساعت 2:40 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

امروز از طرف کلاس ما رو بردن باغ وحش. اونایی که بچه هاشون توی مهدکودک کلاس هستن میتونستن بچه هاشونو بیارن. ولی خارج از اونجا کسی رو نمیشد برد. امروز من و دخترم حاضر شدیم و رفتیم دم کلاس و چند تا اتوبوس مدرسه منتظر ما بودن. رفتیم توی کلاسمون یکی دو تا فرم رو امضا کردیم که مسئولیت خودمون و بچه هامون با خودمونه و موسسه هیچ مسئولیتی در مورد حوادث نداره. تا همه بیان و حاضر غایب بشن جولی یه کاغذ و چند رنگ ماژیک به دخترم داد و گفت براش نقاشی کنه که بزنه به بورد کنار میزش. من نمیدونم دخترم حرفهای اونو از کجا میفهمه ولی هر چی میگفت دخترم جواب میداد. یه نقاشی براش کشید و اسمش رو هم به انگلیسی بالای ورقه نوشت و داد به جولی اونم نقاشی رو زد به بورد. بعد سوار اتوبوس شدیم و رفتیم باغ وحش. از شانس بد امروز قرار بود بارندگی بشه. همینکه به اونجا رسیدیم بارون گرفت و شدیدتر هم شد.

من و دخترم با یکی از دوستام به اسم غزاله و یکی دیگه به اسم کابان با هم بودیم. اول رفتیم از قسمت سرویس بازدیدکنندگان یه کالسکه برای دخترم کرایه کردیم و راه افتادیم. این باغ وحش خیلی خیلی بزرگه و برای دیدنش باید از صبح تا عصر آدم اونجا باشه و ما از ساعت ۱۰ صبح تا یک و نیم بعد از ظهر وقت داشتیم که اونجا رو بگردیم. پس مسلماْ به همه جا نرسیدیم. ولی حیوونایی مثل ببر و کانگارو و چند نوع میمون و زرافه و گوزن و گورخر و شترمرغ رو دیدم. به قسمت آبشار و پرنده ها و آکواریوم و فیل و خرس گریزلی و .... نرسیدیم. بعضی جاها بارندگی شدید میشد و ما یه جایی پناه میگرفتیم تا بارون سبکتر بشه.

رویهم رفته خوب بود و خوش گذشت ولی زمانش کم بود و نتونستیم همه جا رو ببینیم. یه قسمتی از باغ وحش یه چیزی مثل قطار گذاشته بودن که مردم نفری ۷ دلار میدادن سوار میشدن و با قطار میگشتن و یه آقایی هم براشون توضیح میداد.

خلاصه با کلی تاخیر (چون یه جا گم شدیم و دنبال راه خروج میگشتیم) خودمون رو به اتوبوس رسوندیم و برگشتیم کلاس. ساعت از ۲ گذشته بود. همه خداحافظی کردن و رفتن خونشون. من و غزاله هم رفتیم کلاس و با جولی عکس گرفتیم و از هم جدا شدیم.

من برای دخترم لباس اضافه برداشته بودم یعنی همیشه وقتی میخوام برم بیرون مجهز میرم. اتفاقا چون بارون شدید بود لباسای دخترم خیس شد و مجبور شدم عوضشون کنم.

من و دخترم بعد از اینکه از غزاله جدا شدیم رفتیم فرویومال و نشستیم روی صندلیهای اونجا من خیلی خسته بودم انقدر که راه رفته بودم یه قهوه داغ برای خودم و یه آب پرتقال برای دخترم گرفتم و میوه هم که داشتیم یه کم از کتلت که برده بودم هم مونده بود خوردیم و اومدیم خونه.

وقتی رسیدیم خونه تنها کاری که کردم لباسامو درآوردم و روی کاناپه غش کردم.

راستی یه خبرایی دارم براتون که هفته دیگه بهتون میگم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/10ساعت 5:16 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

چند روز پیش نامه رسید که حقوق دخترم رو به حساب من واریز کردن. حقوق چهار ماه رو یکجا دادن. یه کم خوشحال شدیم.

تا اطلاع ثانوی دخترم خرج پدر و مادر پیرش رو میده.

دو سه روز پیش رفتیم winners و یکی دو تا تیکه لباس خریدیم. یه فروشگاه نسبتا بزرگه که اجناس مارک دار با قیمت ارزونتر داره. مثلا کفش ورزشی مارک نایک ۵۰ دلار بود. برای دخترم دو دست لباس پاییزه خریدم که اگه یه دفعه هوا سرد شد غافلگیر نشیم. وقتی وارد فروشگاه وینرز شدیم انگار وارد مغازه دست دوم فروشی شدیم خیلی شیک و مرتب نیست ولی چیزای خوب هم میشه توش پیدا کرد.

دیروز هم رفتیم sears outlet که من خیلی بیشتر از اینجا خوشم اومد. اینجا از لباس و لوازم منزل و همه چیز داره ولی هر جنسی که برمیداریم باید به دقت نگاه کنیم که خرابی یا زدگی نداشته باشه چون به هیچ عنوان نه عوض میکنن نه پس میگیرن. اینجا قیمتها خیلی شکسته میشه. مثلا اگه قیمت واقعی یک بلوز ۴۰ دلاره اینجا با ۱۰ دلار میشه اونو خرید. من برای خودم یه ژاکت و یه بلوز آستین بلند برداشتم و برای دخترم هم یه بلوز گرم. شوهرم هنوز برای خودش خرید نکرده میگه تا سر کار نرم هیچی نمیخرم.

راستی هفته پیش از همونجایی که شوهرم برای خودش کاپشن خریده بود منم یکی برای خودم خریدم به قیمت ۲۰ دلار ترسیدم تموم بشه و لباسهای زمستونی جدید که میارن گرون باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 8:33 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

وقتی ایران سر کار میرفتم بعضی ها توی اداره یا کارشون کم بود یا خیلی کار سختی نداشتن ولی دائما غر میزدن که امروز خیلی کار کردم وای چقدر امروز کار داشتم. وای هیچکس توی این اداره اندازه من کار نمیکنه و از این جور حرفها که اینطوری میخواستن از خودشون تعریف کنن و نشون بدن که بقیه بی کارن.

این مدل ایرانیها همه جای دنیا هستن

مثلا توی همین مطب آقای دکتر ایرانی که من پیشش میرم دو تا خانم منشی هستن که البته یکیشون معلومه که خیلی وقته اونجا کار میکنه و یکی دیگه مدتی دائم عوض میشد. فهمیدم که استخدام دارن و از زیادی یا سختی کار نمیمونن و میرن.

آقای دکتر برای هر مشکلی خارج از تخصص خودش مریض رو به یه دکتر دیگه معرفی میکنه و دو هفته پیش منو به یه خانم دکتر سیاه پوست که طبقه دوم همون ساختمون مطب داره معرفی کرد. وقتی اونجا منتظر بودم تا نوبتم بشه دیدم که فقط یه منشی اونجا داره کار میکنه و همه کارها رو خودش به تنهایی انجام میده. بعد با خودم گفتم نگاه کن اون دکتر ایرانی دو تا منشی داره. آخه چرا دو تا منشی؟ چون یکیشون نمیتونه همه کارها رو انجام بده. چرا؟ چون طفلی خسته میشه. بعد اون خانم منشی طبقه دوم که کارش هم خیلی زیاد بود و دائم سر پا بود تنهایی کار میکرد.

منشیهای ایرانی هر دو نشستن و فقط به مریض میگن اتاق شماره چند بره. منشی طبقه دوم خودش مریض رو تا اتاق مربوطه همراهی میکرد.

مطب دکترهای اینجا با ایران فرق میکنه. اول یه اتاقه که اتاق انتظاره و کنارش میز منشی هست بعد یه راهروی کوتاه داره که توش بین ۴ تا ۶ تا اتاق داره. هر مریض که نوبتش میشه میره داخل یه اتاق. دکتر وقتی کارش توی یه اتاق تموم میشه مریض بعدی توی یه اتاق دیگه منتظر دکتر نشسته.

یه چیز دیگه راجع به وضعیت پزشکی اینجا بگم که اصلا وضعیت خوبی نداره و اصلا به یه کشور جهان اول نمیخوره. تستی رو که من تهران انجام میدادم و دو هفته ای جوابش حاضر میشد اینجا بعد از دو ماه جوابش حاضر میشه. من درست دلیلش رو نمیدونم ولی فکر میکنم چون همه چیز رایگانه متقاضی هم زیاد داره و این باعث ترافیک میشه.

اینجا دندانپزشکی چشم پزشکی و دارو رایگان نیست که هیچ گرون هم هست.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روزی که دکتر برای دخترم واکسن زد روی یه کارت اسم واکسن و تاریخ تزریقش رو نوشت بعد با برگه ای که دکتر سفارت مشخصات تمام واکسنهای قبلی دخترم رو نوشته بود داد به من و گفت بدم به منشی که برام کتابچه واکسیناسیون تهیه کنه.

بگذریم که از اون روز تا امروز فکر میکنم حدود دو هفته شاید هم بیشتر میگذره و هنوز اون کتابچه درست نشده. روز پنج شنبه به خانم منشی مراجعه کردم که بپرسم کتابچه رو کی بهم میده آخه مربی مهد کودک دخترم یکی دو بار بهم تذکر داد و منم خیلی بدم میاد کاری کنم که کسی چیزی رو بهم تذکر بده. خانم منشی فرمودن هنوز فرصت نکردن کتابچه رو تهیه کنن و تازه بعد از دو هفته بهم گفت که برای اون کتابچه باید ۳۰ دلار بپردازم و تحت پوشش اوهیپ نیست.

من از جولی سوال کردم گفت این کتابچه رایگانه. این بود که جمعه عصری با مطب دکتر تماس گرفتم. مطب تعطیل بود و تلفن رفت روی پیغام گیر منم برای خانم منشی پیغام گذاشتم که لطفا اون کتابچه رو برای دخترم تهیه نکنید چون من نمیتونم این مبلغ رو پرداخت کنم. روز شنبه صبح با مطب تماس گرفتم که مطمئن بشم پیغامم رو دریافت کرده یه خانم دیگه که تازه استخدام شده گوشی رو برداشت و گفت پیغامم رو گرفته ولی در جریان موضوع نیست و برای منشی اصلی پیغام میگذاره تا روز دوشنبه (یعنی امروز) پیغام به دستش برسه.

امروز صبح بعد از اینکه دخترم رو گذاشتم مهد و قبل از اینکه برم کلاس رفتم مطب دکتر. خانم منشی اصلی نشسته بود گفتم راجع به کتابچه واکسیناسیون دخترم اومدم گفت هنوز حاضر نشده. گفتم مگه همکارتون براتون پیغام نگذاشته گفت نه. منم دوباره توضیح دادم که نمیتونم سی دلار پرداخت کنم و همون کارتی که دکتر نوشته با کاغذ خودم کفایت میکنه. اونم کارت رو مهر زد و با کاغذم بهم داد.

یعنی برای اینکه اطلاعات واکسیناسیون دخترم رو از کاغذ خودم وارد یه کتابچه کنه میخواست سی دلار ازم بگیره و بعد از دو هفته به خاطر مشغله کاری (شکافتن اتم) هنوز اون کتابچه رو برام تهیه نکرده بود. البته بگذریم که به نفع من شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/01ساعت 2:39 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
 
جدیدترین خاطره
راجع به من
آدرس ایمیل
بایگانی
عنوان خاطرات
آبشار نیاگارا

پیوندهای روزانه
شهر فرنگه از همه رنگه
کارگر و خدمات سیار
گیگا اس پی ال
مهاجرت
دلنوشته های تک آرزوی دنیا
آرشیو پیوندهای روزانه
خاطرات گذشته
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دوستان و آشنایان
بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
کانادا از نگاه یک مهاجر
ایرانتو
روزهای نازنین
خاطرات روزهای تلخ و شیرین من
مهاجر ونکوور
تهرانتویی
خورشید شب مهاجر
کیمیای زندگی
گلدونه و دخترهاش
مسافر تنها
آی سین - آی لان
خاطرات یک مقیم کانادا
پرستو
آینده ی سبز
پانیذ
گپ زدن های شبانه
عکس از کانادا
iran2ca
راهی
ماه در آب
یادگار
یادداشتهای من
روزنویسهای محمدسپهر
شاپرک پرواز کن
آدم های پر ستاره
خاطرات من و باسی
مشاوره و روانشناسی
شاید وقتی دیگر
از کی یف تا مونترال
دانش آموز مهاجر به کانادا
مهاجران
دلنوشته ها
هدف من : كانادا-تورنتو-تحصيل-تحصيل-كار و زندگي
مسافر کوچولو
100 روز تا کانادا
از ایران تا کانادا
دامپزشک مهاجر
گذر
آغاز مهاجرت
مهاجرت به کانادا و شرایط زندگی در کانادا ( استان ساسکاچوان )
مهاجرت با چشمان باز
از قلب کویر
خداحافظ کانادا
روزمرگیهای گلی
مهاجرت به کانادا
شانتمیس مهاجر به کانادا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
The Web Ask shantemis