![]() |
![]() |
|
|
هفته پیش باز یه اتفاقی برام افتاد که نگو. دستبند و گردن بندمو گذاشتم توی قابلمه و یه کم مایع ظرفشویی و آب هم توش ریختم و گذاشتم روی گاز چند دقیقه ای جوشید بعد قابلمه رو بردم توی ظرفشویی که آبشو خالی کنم غافل از اینکه توری سینک رو کنار گذاشته بودم و چشمتون روز بد نبینه که دستبندم افتاد توی سوراخ سینک اگه شما جای من بودین عکس العملتون چی بود؟ فقط گریه میکردم و فحش به کانادا میدادم که مرده شور اینجا رو ببرن از وقتی اومدیم اینجا همه جور بلایی سرمون اومده (آخه یکی نبود بگه چه ربطی به کانادا داره) خلاصه دردسرتون ندم که اول فکر کردم دیگه رفته بعد با چراغ قوه نگاه کردم دیدم نه یه کم پایینتر از سوراخ به یه جایی گیر کرده و همونجا مونده شوهرم به سختی لوله زیر سینک رو باز کرد و یه دستمال کرد توی لوله که اگه افتاد یه وقت نره پایین منم سر یه چوب لباسی رو خم کردم و از توی سوراخ سینک کردم تو و سر قلاب افتاد توی حلقه دستبند و کشیدمش بالا. به خیر گذشت ولی مردم و زنده شدم آخه این دستبند رو گذاشته بودم برای روز مبادا که اگه کفگیرمون ته دیگ خورد بفروشمش. هفته پیش روز یکشنبه منیژه زنگ زد که میام دنبالتون که بیاین خونه ما دور هم باشیم و بازم مثل همیشه زحمت کشید و اومد دنبالمون و چند ساعتی خونشون بودیم و شب هم ما رو رسوندن خونمون. راستی الآن مدتیه که خودم توی خونه ماست درست میکنم و چقدر هم خوب میشه. دوستی به اسم الهام که باردار هم هستن و متاسفانه با تعریفهای من از مت کپ آپارتمان اجاره کردن و اتفاقا توی مرکز لینکی که من هستم زبان میخونن گویا دنبال ماشین لباسشویی دست دوم هستن و میخواستن بدونن من از کجا ماشین لباسشویی خریدم راستش من به یه دوستی گفتم که ماشین لباسشویی میخوام ایشون هم سراغ داشتن کسی رو که میخواست ماشین لباسشوییشو بفروشه و به من معرفی کردن. فکر میکنم اگه توی ساختمان شما که اگه اشتباه نکنم ساختمان شماره ۶۵ هستین آپارتمانی وسایلش رو حراج میکنه یه سری بهش بزنین تا اونجایی که من میدونم اکثر آپارتمانها خودشون ماشین لباسشویی دارن. انشاءالله که پیدا میکنین. یه خبر دست اول و خوب هم دارم بالاخره بعد از پنج ماه و اندی شوهرم کار پیدا کرد و از دیروز مشغول به کار شد. کار خودش نیست ولی تا وقتیکه کار خودش رو پیدا کنه توی یه شرکت مشغول به کاره. انقدر خدا رو شکر کردم که دیگه مجبور نیستیم از جیب خالی و سوراخمون بخوریم. |
|
این روزها هیچ خبر خاصی نبوده هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده. رفتم کلاس و برگشتم بغیر از دو سه روز اخیر که دیسک کمر اذیتم میکنه و البته یه کم تنبلی هم چاشنیش شده و کلاس زبان نرفتم. آخه توی کلاسهای لینک خیلی آدم زبان یاد نمیگیره همش میخندیم بیشتر زندگی در کانادا رو یاد میدن چطور خرید کنیم چطور حساب بانکی باز کنیم چطور خونه اجاره کنیم به قول جولی (معلممون) اینجا گرامر خیلی یاد نمیگیرین اگه گرامر میخواین یاد بگیرین باید برین ای اس ال ثبت نام کنین یا کالج. میخواستم یه سری از سوالات رو جواب بدم ولی اول از همه میخوام از آقای عباس تشکر کنم که توی وبلاگ من اطلاع رسانی میکنن. خانم شهرزاد عزیز اگه کلاس لینک میخوای بری و احساس میکنی راهت دوره میتونی درخواست استفاده از تی تی سی رو بدی یعنی اینکه یه فرم پر میکنی و از تسهیلات تی تی سی استفاده میکنی. هر هفته ترنسفرهای هفته قبل رو ازتون میگیرن و به جاش بهتون توکن میدن. در مورد مهد کودک دولتی من اطلاعی ندارم من از دی کر لینک استفاده میکنم یعنی زمانی که من داخل کلاس هستم از دخترم نگهداری میکنن بعد از ظهر هم که میره مدرسه بعد هم میایم خونه من هنوز برای مهد دولتی اقدامی نکردم. برای کلاس ای اس ال که من خودم رفتم متاسفانه اسمش رو الآن یادم نیست باید از شوهرم بپرسم میدونم که پایینتر از خیابون لارنس هست ولی اگه زحمت بکشی و به پستهای قبلی مراجعه کنی فکر کنم نوشته باشم (اینم یادم نیست لاله جان ممنون که به من سر میزنی. زری جون نظر لطفتونه که به وبلاگ من سر میزنید اسم شانتمیس هم مخفف اسم من و همسرم و دخترم هست. خانم الهه دخترم پیش دبستانی میره و دو سال دیگه میره کلاس اول انشاءالله. خورشید عزیزم سلام چشم سعی میکنم زود به زود بنویسم. آخه باید مطلبی برای گفتن داشته باشم که بنویسم بیخودی که نمیشه حرف زد. گلبرگ عزیز خیلی ممنون از همکاری و راهنماییت. آقای رامین من از شما ممنونم که بلاگ منو دنبال میکنین. تبریک میگم که ویزا گرفتین و دارین تشریف میارین. من دوباره سایت مهمانسرای مریم رو میگذارم اگه فیلتر شده بفرمایین تا من با خانم رضایی تماس بگیرم و بهشون بگم. http://www.maryamguesthouse.com/ راجع به مونترال من هیچی نمیدونم چون من بغیر از تورنتو جایی رو ندیدم ولی فکر کنم اگه به این وبلاگ مراجعه کنی و سوال کنی جواب بگیری http://diaryincanada.blogspot.com/ امیدوارم که موفق باشی. راستی نماز و روزه همگی قبول باشه ما رو هم دعا کنین. |
|
این چند روز گرما هم گذشت ما همش تو فرویومال نشستیم حتی یکی دو روز قبل از شروع مدرسه ها انقدر هوا گرم بود که حتی نمیشد توی خونه ناهار خورد منم غذا درست کردم رفتیم فرویومال نشستیم و خوردیم. ولی بالاخره گرما تموم شد و دو سه روزه که بارون میباره. حالا که هوا خوب شده و یه کم خنک شده این رادیاتورها رو روشن کردن ما خودمون هیچ کنترلی برای رادیاتورها نداریم.
روز دوشنبه به نام labour day و تعطیل رسمی بود. روز سه شنبه صبح من و دخترم با هم رفتیم کلاس زبان دخترم رو گذاشتم مهد و خودم رفتم بالا کلاس برای ناهار طبق معمول یک ربعی زود رفتم پایین و ناهار دخترم رو دادم و شوهرم اومد دنبالش که ببرش مدرسه. ولی یه کار بانکی پیش اومد که منم مجبور شدم باهاش برم این بود که به معلممون گفتم که بعد از ناهار من برنمیگردم. خلاصه دخترم رو بردیم مدرسه و منم کلی ازش فیلم و عکس گرفتم و رفتیم فرویومال بانک (کانادا تراست یا همون تی دی) بعد رفتیم رویال بانک واقع در تقاطع خیابان یانگ و شپرد و کارمون به سلامتی انجام شد. از روز سه شنبه هم که ماه رمضان شروع شده. توی این مرکز لینک بیشتر ایرانی و افغانی و به طور خلاصه مسلمون زیاده که اغلب روزه گرفتن. ما هم که سریالهای ماه رمضان رو مثل مردم ایران میبینیم ولی از طریق کامپیوتر البته به روز نیستیم تا الآن سه قسمت دیدیم. روز پنج شنبه بسته ای که مامانم هوایی برام فرستاده بود رسید. |
|
دیروز صبح بعد از خوردن صبحانه تصمیم گرفتیم که به جای اینکه بشینیم توی خونه و هی غصه زندگیمونو بخوریم آماده بشیم بریم بیرون و بگردیم این بود که بلیطهایی رو که مدرسه به دخترم داده بود برداشتیم و رفتیم ONTARIO SCIENCE CENTRE که تقریبا به خونمون هم نزدیک بود و از ساعت ده و نیم صبح تا سه و نیم بعد از ظهر اونجا بودیم. خیلی جای جالبی بود. اونجا آدم با قوانین فیزیک از نزدیک آشنا میشه. بلیط ورودیش برای بزرگسال نفری ۱۸ دلار بود و دخترم هم که بلیط مجانی داشت. از اونجا رفتیم فرویومال و تا ساعت ۶ اونجا نشستیم یکی از بچه های کلاس زبان رو دیدم اومد پیش ما نشست تا کار شوهرش که توی یکی از فست فودهای فرویومال کار میکنه تموم بشه بعد همگی با هم رفتیم گادستون پارک نشستیم و صحبت کردیم ساعت حدودا نه شب بود که از هم جدا شدیم و اومدیم خونمون و خسته و هلاک رفتیم خوابیدیم. امروزم جاتون خالی ناهار ماکارونی درست کردم و یه ظرف بزرگ سالاد و رفتیم نشستیم فرویومال ناهارمونو خوردیم و تا ساعت ۶ که فرویومال باز بود اونجا بودیم و بعد اومدیم خونه. صبح چند سری لباس ریختم تو ماشین و شستم و الآن دوباره لباس ریختم تو ماشین که تا هوا آفتابی و گرمه پهن کنم زود خشک بشن و جمع کنم که از پس فردا باید بریم کلاس زبان و دخترم بره مدرسه و ... |
|
چند ماهه دور خودم می چرخم و نمیدونم قبله کدوم طرفیه. همون اوائل که اومده بودیم یه شب که خونه رامین و منیژه بودیم نقشه جهان و کره زمین رو نگاه کردیم و دیدیم که عربستان جنوب شرقی کانادا هست و مسلما قبله باید اونطرفی باشه. این یکی دو هفته اخیر که نگرانیمون بیشتر شده و باصطلاح کارمون گیره منم یاد خدا و به فکر نماز خوندن افتادم (هر وقت کارم گیر میکنه میرم سراغ خدا و وقتی کارم راه میفته بی خیال نماز خوندن و این چیزا میشم تا مشکل بعدی) خلاصه این چند وقت با محاسباتی که کرده بودیم رو به یک سمتی ایستادم و نماز خوندم. دیروز توی اینترنت دنبال جهت قبله در کانادا گشتم و دیدم به به معلوم نیست توی این مدت من رو به کجا نماز میخوندم و کلی با قبله نماز فاصله داشتم (همینه که شوهرم کار پیدا نمیکنه) حالا دیگه از دیروز رو به اون سمت میایستم و نماز میخونم ببینم شوهرم کار پیدا میکنه یا نه |
|
آخه این بی انصافیه که ما اینجا هوای تمیز و خنک تنفس کنیم و عزیزان تهرانی هوای آلوده و گرم. دمای هوای تهران روز سه شنبه ۲۶ آگوست ۲۰۰۸: گرمترین ساعت روز ۳۶ درجه و خنکترین ساعت روز ۲۳ درجه اونم با کلی دود و گرد و غبار و آلودگی و صدای بوق ماشینها دمای هوای تورنتو روز سه شنبه ۲۶ آگوست ۲۰۰۸: گرمترین ساعت روز ۲۴ درجه و خنکترین ساعت روز ۱۱ درجه اونم با باد و بوی دریا و گل و .... قربون خدا برم که انقدر بین آدماش فرق میذاره. روز پنج شنبه ۱۴ آگوست مامانم برام یه بسته پستی هوایی فرستاده تا ببینیم کی میرسه. دیروز رفتیم فرویومال نه به خاطر گرما چون دیگه هوا خنک شده به خاطر اینکه حوصلمون سر رفته بود. برای دخترم از خونه آب پرتقال و بیسکویت و بستنی بردم که دیگه اونجا هوس خوراکی نکنه. بعد از یکی دو ساعت که اونجا نشستیم و صحبت کردیم رفتیم پینات پلازا. از مغازه حلال گوشت علی چند تا مجله ایرانی برداشتیم بعد رفتیم فروشگاه یه دلاری فروشه که داخل پینات پلازا هست و قبلا عکسهاشو براتون گذاشتم ببینیم چرخ یدکی برای چرخ خریدمون داره یا نه دیدیم که مغازه تقریبا خالی شده از مغازه دار سوال کردم گفت مهلت قرارداد اجارشون تموم شده و باید مغازه رو جمع کنن همه اجناسش رو حراج کرده بود. از پینات پلازا اومدیم بیرون و از تلفن عمومی با یکی از دوستان تماس گرفتم و رفتیم دم خونشون که ازش یه کتاب بگیریم. بعد هم اومدیم خونه. دیروز صبح با یه اداره ای تماس گرفتم که کمک خرج مهد کودک میده از دیروز که تماس گرفتم شش ماه طول میکشه تا نوبتم بشه بعد وضعیتمون رو بررسی میکنن که ببینن واجد شرایط هستیم یا نه بعد یا همه پول مهد کودک رو میدن یا یه مقداریشو میدن. اگه بخوام برم سر کار باید دخترم بره مهد کودک ساعت کاریش هم از هفت صبح تا شش بعد از ظهره و خودشون بچه رو میبرن مدرسه و برمیگردونن. توجه داشته باشین که خودم با اون اداره تماس گرفتم و خیلی قشنگ صحبت کردم و تمام صحبتهای خانومه رو هم فهمیدم راستی از همه دوستان عزیزم ممنونم که برام کامنت گذاشتین و دلداری دادین انرژی دادین و راهنماییم کردین. امیدوارم که سلامت و شاد باشید. |
|
آخه مگه میشه پاکت سیگار از این بالا پرت بشه پایین بعد غیب بشه؟ دیشب که هوا تاریک بود و پیدا نشد صبح شوهرم یکی دو بار رفت پایین و خوب لابلای گلها و همه جا رو دید و پیداش نکرد. دیگه خود پاکت سیگاره برامون مهم نبود فقط میخواستیم بدونیم چه بلایی به سرش اومده که نیست. خلاصه شوهرم رفت سراغ دوستش که طبقه سوم زندگی میکنه و بهش گفت ببین پاکت سیگار ما توی بالکن شما نیفتاده اونهم رفت نگاه کرد و چیزی ندید بعد دولا شد و دید پاکت سیگار افتاده توی بالکن طبقه دوم اونم ته بالکن زیر صندلی امروز جایی نرفتیم فقط من دخترم رو بردم محوطه یه کم تاب و سرسره بازی کرد و اومدیم خونه. لباس شستم و کمی هم استراحت کردم. |
|
امروز دمای هوا به ۲۹ درجه رسید و واقعا گرم بود ما هم که دیگه پنکه نداریم و مجبور شدیم بعد از ناهار بریم فرویومال بنشینیم که خنک بشیم. روزهای شنبه و یکشنبه تقریبا همه فروشگاهها تا ساعت ۶ بعدازظهر بیشتر باز نیستن ما هم تا همون ساعت نشستیم و بعد اومدیم به طرف خونه اول رفتیم فودلند خرید کردیم و بعد اومدیم خونه با یکی از دوستام تلفنی حرف زدم و بعد شوهرم و دخترم شام خوردن و دخترم رو خوابوندم. من و شوهرم رفتیم توی بالکن یه قالیچه گرد کوچیک داریم پهن کردیم و روش نشستیم (شوهرم گاهی سیگار میکشه و الآن که در وضعیت دوزخ و برزخ هستیم خوب تقریبا روزی یک تا دو تا سیگار میکشه) شوهرم یه سیگار روشن کرد و کشید بعد نمیدونم چطور شد که این پاکت سیگار جلوی پاش بود و خواست روی قالیچه جابجا بشه که پاش خورد به پاکت و پرت شد پایین. رفت توی حیاط رو با چراغ قوه نگاه کرد ولی اثری از پاکت سیگار نبود احتمالا توی بالکن یکی از طبقات پایینتر افتاده که فردا صبح که هوا روشن بشه معلوم میشه. (خدایا منو ببخش) انگار خدا با ما شوخیش گرفته دیگه به پاکت سیگارمون هم رحم نمیکنه. ما یا یه چیزیمون گم میشه یا دزد میبره نمیدونم خونمون جن و پری داره؟ موضوع چیه نمیدونم. اینم از داستان زندگی ما |
|
دوست جدیدم بیتا هفته پیش بهم گفت که الآن وقت خریدن لباسهای زمستونی هست و از sears outlet لباسهای زمستونیت رو بخر. ما هم هفته پیش رفتیم و نفری یه چکمه و برای دخترم یه کاپشن و شلوار خریدیم خودمون هم که قبلا کاپشن گرم گرفته بودیم. روی چکمه ها نوشته شده که تا چه دمایی گرما داره مثلا چکمه دخترم نوشته که تا ۳۲- درجه سانتیگراد پا رو گرم نگه میداره. خدا رو شکر چکمه ها دیگه ساخت چین نبودن و ساخت ویتنام و یا کانادا بودن. ما هنوز دنبال کار هستیم. هنوز از کار خبری نیست. انگار یه جای کار ما اشکال داره. نمیدونم فکر کنم باید خودمون دائما پیگیری کنیم ولی ما اینکار رو نمیکنیم یعنی وقتی برای یه جا رزومه میفرستیم یا فرم استخدامش رو پر میکنیم دیگه پیگیری نمیکنیم و منتظر میشیم تا خودشون باهامون تماس بگیرن. اینجا چند تا چیز مهمه یکی اینکه آدم خیلی باید با دست و پا و باعرضه باشه یکی اینکه زبان خیلی خیلی خوب بلد باشه و آخر اینکه شانس داشته باشه. از یکی از دوستان شنیدم که یه آشنایی بیست و چند روزه که اومده اینجا و ظرف دو هفته خانمه توی یکی از فروشگاههای زنجیره ای اینجا استخدام شده!!!!!!!!!!!! این فکر کنم به قسمت شانس مربوط میشه. آقای فرامرز از لطف شما ممنونم. آقای رجبیان از شما هم متشکرم. آقای حسن ممنون از سایتی که معرفی کردین. فرحناز عزیز من فکر میکنم که ما یه کم بدشانسی آوردیم. اون آقا دزده که اومده بود خونمون چند ساله که دنبال شوهرمه و تهران هم که بودیم چندین مورد دزدی داشتیم ولی فکر نمیکردیم که به اونهم ویزا بدن بیاد کانادا. ماجرای مهد کودک و دایه مهربانتر از مادر هم که فکر کنم توی همه کشورهای جهان اول رواج داره و مختص کانادا نیست و باید اعتراف کنم که اشتباه از خودم بود البته نمیدونستم که موضوع انقدر جدی هست و برام دردسر ساز میشه. اینکه پنکه خونمون سوخت هم برای این بود که جنس چینی مگه چقدر عمر میکنه. اینکه خونمون موش داره خوب به قول شوهرم همه جای دنیا موش داره حتی توی هواپیما و کشتی هم موش هست. شما هم قرار نیست همه چیز رو اونجا رها کنین و بیاین اینجا. بد نیست آدم سیتیزن اینجا باشه بعد بره دوبی یا ایران زندگی کنه. خودم چند روزه دارم به این مسئله فکر میکنم که تا سه سال دیگه که دخترم بره کلاس اول دبستان میتونم تصمیم بگیرم که کجا زندگی کنم. حالا تا سه سال دیگه خدا بزرگه شاید منم از اینجا خوشم اومد. گلبرگ عزیز از راهنمایی خصوصی شما متشکرم و امیدوارم که شما هم موفق باشین. شهرزاد عزیز از دلداری شما هم ممنونم. آقای محمد یه جورایی با شما موافقم ولی ..... آزادی عزیز برات دعا میکنم که خداوند شفات بده. انشاءالله خدا همه بیماران رو شفا بده. سوزان عزیز امیدوارم که شما هم موفق باشین. آقای وحید امیدوارم که هر تصمیمی که میگیرید و هر جا که هستید سلامت و موفق باشین و از تصمیمتون راضی. مهسای عزیز از شما ممنونم و باید بگم که وبلاگ جالبی داری دیشب تا دیروقت من و شوهرم نشسته بودیم و وبلاگت رو میخوندیم. یه چیز دیگه اینکه من اصلا به حرف مردم فکر نمیکنم و اون چیزی که به نظر خودم درسته و صلاحه اون رو انجام میدم حرف مردم که برای من نون و آب نمیشه مگه مردم میخوان خرج زندگی منو بدن و برام آرامش بیارن؟ سارا خانم عزیز ما دنبال کار فروشندگی و کار توی رستوران و فست فود و هر چی که فکرش رو بکنی رفتیم ولی چون فصل تابستون هست بچه ها میرن سر کار که خرج دانشگاهشون رو دربیارن الآن دیگه همه جا تقریبا استخدامها شروع شده چون همه میرن سر درسهاشون و کار رو رها میکنن. اینجا که پدر مادرها خرج دانشگاه بچه ها رو نمیدن. پرنس جان از همدردی و دلداری شما هم ممنونم. خورشید عزیز ممنون که بهم روحیه میدی. لیلا جان من از کلگری هیچی نمیدونم فقط دوستم پای تلفن کلی تبلیغش رو کرد. میدونم که حداقل حقوق ساعتی ۱۵ دلاره و اینجا ۸.۷۵ دلار ولی مخارج بالاتر از اینجاست ولی انگار برای کار کردن خیلی راحتتر از اینجاست مخصوصا برای شغلهای مهندسی. به این سایت یه سر بزنین البته امیدوارم که فیلتر نشده باشه. http://www.calgary.ca/portal/server.pt آقای بابک عزیز از راهنمایی شما ممنونم ولی کو مصاحبه که بخواد براشون شرط و شروط بذاره؟ از همه دوستان واقعا متشکرم که هنوز این وبلاگ رو دنبال میکنن و برام کامنت میذارن. و ببخشید که دیر جواب دادم. |
|
جدیدترین خاطره راجع به من آدرس ایمیل بایگانی عنوان خاطرات |
| آبشار نیاگارا |
|
| پیوندهای روزانه |
|
شهر فرنگه از همه رنگه کارگر و خدمات سیار گیگا اس پی ال مهاجرت دلنوشته های تک آرزوی دنیا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|