![]() |
![]() |
|
|
روز پنج شنبه وقت دکتر داشتم (آقای دکتر بسطی) چون تیروئید کم کار دارم هر دو ماه باید آزمایش بدم تا دوز داروم مشخص بشه. سیستم مطب آقای دکتر کامپیوتریه یعنی خانمهای منشی اگه بخوان به یکی وقت بدن یا وقت کسی رو کنسل کنن همه رو از طریق کامپیوتر انجام میدن و همینطور پرونده بیماران داخل کامپیوتر هست و دکتر خیلی راحت به اونها دسترسی داره. مطب آقای دکتر سه تا اتاق معاینه شماره دار داره که داخل هر اتاق یه دستگاه کامپیوتر هست آقای دکتر هر بیماری رو که ویزیت میکنه و باهاش خداحافظی میکنه پرونده بیمار رو به روز میکنه و میبنده و به این ترتیب هر اتاقی که خالی میشه خانم منشی از روی کامپیوتر متوجه میشه و بیمار بعدی رو میفرسته توی اتاق خالی. روز یکشنبه رفتیم فود بیسیکس خرید همونجا داخل فروشگاه داروخانه داره اول قیمت نسخه رو ازش پرسیدیم آخه یه مبلغی هم بابت پیچیدن نسخه میگیرن که قیمت داروخانه ها با هم فرق میکنه و شما میتونین از چند تا داروخانه سوال کنین و یکی رو انتخاب کنین. خانم دکتر داروساز قیمت نسخه رو گفت و ما هم دارو رو خواستیم گفت ده دقیقه طول میکشه (وا ظرف داروش جالبه روی درش روزهای هفته نوشته شده و هر بار که درب ظرف رو باز کنم و ببندم فلش وسط میچرخه و روی روز بعد میایسته. اینطوری آدم یادش نمیره که داروش رو خورده یا نه. امروز هوا خیلی سرده دمای هوا الان که ساعت ۱۳:۱۳ هست ۵ درجه سانتیگراد و بارون میباره و باد با سرعت ۴۶ کیلومتر در ساعت از طرف شمال و شمال غربی می وزه. برای اینکه دخترم رو ببرم مدرسه اورکت پوشیدم خیلی سرده. تصویر یه روز بارونی همراه با مه طوری که ساختمونهای روبرو دیگه دیده نمیشه (از بالکن منزلمون)
تصاویری از همیلتون
|
|
دیروز صبح (شنبه) از خونه زدیم بیرون و با مترو رفتیم تا ایستگاه دانداس و پیاده شدیم و رفتیم ایتون سنتر پاپ کورن شیرین خریدیم و دوباره سوار مترو شدیم و رفتیم ایستگاه یونیون ایستگاه راه آهن اونجاست رفتیم و به قصد برلینگتون سوار قطار شدیم. عجب قطار تمیز و مرتبی. ما رفتیم طبقه بالا نشستیم که بیرون رو بهتر ببینیم. برلینگتون که رسیدیم از قطار پیاده شدیم و پیاده چند تا خیابون رو رفتیم و یه کم گشتیم. خیلی خلوت بود از همیلتون خلوتتر بود. آدمهایی که میدیدیم اکثرا سن بالا بودن. من که نه همیلتون میتونم زندگی کنم نه برلینگتون. برگشتنی بازم سوار قطار شدیم و این بار ایستگاه exhibition که ورودی تورنتو هست پیاده شدیم خیلی نزدیک به CN Tower. میخواستیم پیاده بریم لب دریاچه از ایستگاه که اومدیم بیرون دو تا پلیس سوار کانادا رو دیدیم و ازشون عکس گرفتم. یه کم رفتیم جلو دیدیم صدای هیاهو میاد متوجه شدیم که استادیوم آزادیشون اونجاست البته نه به بزرگی استادیوم آزادی. مسابقه فوتبال بود و جمعیت چه سر و صدایی میکردن. خلاصه انقدر پیاده رفتیم تا به کنار دریاچه رسیدیم یه چند تایی عکس گرفتم ولی بعد باطری دوربینم تموم شد و نتونستم عکس بگیرم. یه کم اونجا راه رفتیم و بعد توی ایستگاه street car منتظر شدیم و سوار شدیم تا ایستگاه bathurst که آخر خط بود پیاده شدیم و از اونجا دوباره سوار مترو شدیم و ایستگاه یانگ پیاده شدیم و توی یه مال به اسم Bay رفتیم یه ناهار و شامی خوردیم (ساعت ۷ بعد از ظهر) و دوباره سوار مترو شدیم و اومدیم خونه انقدر راه رفته بودیم که من از خستگی و پادرد داشتم هلاک میشدم. فقط لباسای خودم و دخترم رو عوض کردم و دیگه هیچی نفهمیدم. این عکس از داخل قطار
در راه برلینگتون
توقف در یکی از ایستگاهها فقط ببخشید که خیلی واضح نیست آخه از پشت شیشه گرفتم.
شهر برلینگتون
اینهم پلیس سوار کانادا (خوشرو)
جمعیت یه طرف استادیوم آزادی
CN TOWER
کل استادیوم آزادی
کنار دریاچه
خوشتون اومد؟ |
|
روز یکشنبه بعد از ظهر رفتیم فرویومال و یکی دو ساعتی نشستیم و بعد رفتیم خیابون یانگ پلازای ایرانیا این دفعه از سوپر زمانی و پسران گوشت و مرغ خریدیم نمیدونم چرا شوهرم گفت از نوذر خوشم نمیاد ما هم رفتیم اونجا بعد هم اومدیم خونه و شب هم خوابیدیم. روز دوشنبه تعطیل رسمی بود به اسم thanksgiving ما تا عصر خونه بودیم و به کارهامون میرسیدیم و عصری منیژه تماس گرفت که میایم دنبالتون بیاین خونمون و رامین اومد دنبالمون و رفتیم و تا نیمه شب خونشون بودیم. ناهار خورش فسنجون درست کرده بودم جاتون خالی. شوهرم هم کلی نون درست کرد مثل این دهاتیا چند تا نون هم گذاشتیم توی کیسه بردیم برای منیژه (دهاتیا رو دیدین هر جا میرن سوغات دهاتشونو میبرن؟) خلاصه گفتیم و خندیدیم و شب هم آوردنمون خونه و رفتن. و به این ترتیب ما هم روز شکرگزاری رو به در کردیم. امروز هم توی کتابخونه هستم و دارم براتون تعریف میکنم. |
|
پنج شنبه شب منیژه با من تماس گرفت و کمی با هم صحبت کردیم بعد گفتم که ما روز شنبه داریم میریم همیلتون ببینیم چه خبره و اون محله west mountain که بهمون گفتن خوبه چطوریه و از این حرفا. منیژه که زن فوق العاده مهربونیه طبق معمول گفت من خودم میبرمتون فقط بگین چه ساعتی میخواین برین گفتم اونجا اتوبوس هست و ما قراره اونجا با اتوبوس بریم شهر رو بگردیم و ببینیم و خلاصه منیژه خانم گفت نه خودم میبرمتون و منم که خجالت میکشیدم گفتم باشه حالا من به شوهرم بگم اگه خواستیم بریم زحمتت میدیم. واقعیت هم این بود که خودمون میخواستیم بریم و با اتوبوس همه شهر رو ببینیم و از اینکه بخوایم بازم به منیژه زحمت بدیم خجالت میکشیدم طفلکی یه روز تعطیل داشت اونم میخواست کلی رانندگی کنه و ما رو ببره یه شهر دیگه. شوهرم که از سر کار اومد ماجرا رو بهش گفتم و بالاخره قرار شد با منیژه بریم من به شوهرم گفتم پس به شرطی بریم که پول بنزینش رو حساب کنیم (که آخرم منیژه قبول نکرد که نکرد). روز شنبه صبح من یه کم حالم بد بود و با منیژه تماس گرفتم که حالم خوب نیست و نمیتونیم امروز بریم نیم ساعتی که گذشت حالم بهتر شد و دوباره تماس گرفتم که الان خوبم اگه هنوز برنامه ای نداری مزاحمت بشیم (چه پر رو بعد از یکی دو ساعت رفتیم وال مارت و از تیم هورتونز قهوه گرفتیم و نشستیم یه استراحتی بکنیم و در ضمن مردم اونجا رو ببینیم. باورتون نمیشه که همه کانادایی بودن. یعنی اون نیم ساعتی که ما اونجا نشسته بودیم شاید دو تا چینی دیدیم و دو سه تا سیاه پوست که حتما کانادایی بودن و خبری از هندی و پاکستانی و آدمای رنگ و وارنگ نبود. این قسمت دنبال آپارتمان اجاره ای گشتیم چند جا رو دیدیم و با یکی دو نفر هم صحبت کردیم و حتی یه آپارتمانی رفتیم و زنگش رو زدیم آقاهه که افغانی هم بود اومد پایین و باهاش صحبت کردیم و گفت اون قسمت شهر از این طرف بهتره. آخر سر ما رفتیم قسمت غربی و دیدیم خیلی از قسمت شرقی بهتره و آپارتمانهای اجاره ای بهتری هم داره. روی زنگها اسم مستاجر ها رو خوندیم و دیدیم توی هر ساختمون شاید یکی دو تا ایرانی داره و بقیه کانادایی هستن و خبری از اسم چینی و هندی نبود. اجاره ها هم بد نبود ولی ارزونی که من شنیده بودم هم نبود مثلا یه آپارتمان یه خوابه ۷۵۰ دلار به اضافه پول برق یعنی میشه حدودا ۹۰۰ دلار خوب ما هم الان داریم ۹۶۰ دلار اجاره میدیم. البته این اجاره مربوط به قسمت غربی شهر بود و توی down town خیلی خیلی ارزونتر هست یعنی آپارتمان ۵۰۰ دلاری هم هست ولی وقتی توی خیابونا میگشتیم پر از معتاد و سیاه پوست و آدمهای عجیب و غریب بود و جای خانواده نیست ضمن اینکه بافت قدیمی داشت یعنی منو قشنگ یاد ساختمونهای قدیمی شهر استانبول انداخت با کوچه های باریک و خیلی خیلی بد. ساعت حدودا ۶:۳۰ بعد از ظهر بود که منیژه ما رو پیاده کرد و رفت و هر چی گفتم بیا بالا زنگ میزنیم رامین هم بیاد نیومد. نتیجه اخلاقی: از شهر همیلتون خیلی خوشم نیومد یعنی نسبت به شهر شلوغ و زنده تورنتو به نظرم یه شهر مرده ای اومد ولی اگه مجبور باشم اونجا زندگی کنم همون قسمت غرب کوهستان رو انتخاب میکنم. شاد باشید راستی تا یادم نرفته بگم که من الان توی کتابخونه فرویومال نشستم و دارم براتون تعریف میکنم. |
|
شرکتی که شوهرم کار میکنه اکثرا کانادایی هستن و تعداد غیر کانادایی خیلی خیلی کمه. بعد از یکی دو روز شوهرم میگفت این کاناداییها انقدر تند صحبت میکنن که انگار روی یه خط صاف حرف میزنن و من هیچی از حرفهاشون نمیفهمم. دیشب چیز دیگه ای گفت که من از یکی دو نفر دیگه هم شنیده بودم و برام عجیب بود اونم اینه که شوهرم میگفت من همونقدر زبانی هم که بلد بودم دیگه بلد نیستم! ولی انگار بعد از یکی دو هفته این حالت برطرف میشه. بیتا دوستم هم دو هفته اول هیچی نمیفهمید و مشکل داشت ولی الان دیگه راحت ارتباط برقرار میکنه.
میدونین این دو تا عکس چیه؟ وقتی برای شوهرم یه خط موبایل به همراه گوشی خریدیم این شکلات رو بعنوان گیفت بهمون دادن. |
|
امروز صبح خبر فوت یکی از بستگانم رو شنیدم آقایی نزدیک به پنجاه سال که ناراحت شدم برای خانمش که بیماره و دو دختر جوونش که دانشجو هستن. خدا رحمتش کنه و به خانوادش صبر بده.
هفته پیش دوستم بیتا بعد از شش هفته بیگاری مجانی در یک کارخانه معروف مواد غذایی در تورنتو بالاخره استخدام شد. خیلی خیلی براش خوشحال شدم. عجب هوای عجیب و غریبی داره این تورنتو! چند روز هوا یخ بود. دیروز به اندازه یک سال تهران بارون بارید. امروز هوا آفتابی و خوبه و الان دمای هوا ۱۹ درجه هست. نمیدونم اینو قبلا گفتم یا نه اخلاق شوهر منم دقیقا مثل هوای تورنتو متغیره و آدم تکلیفشو با این مرد نمیدونه! دخترم که میره مدرسه من یه نفس راحتی برای دو سه ساعت میکشم. هزار ماشاءالله یه بند حرف میزنه اندازه چهار تا آدم زنده حرف میزنه آخر هفته باید بریم سوپر افغانی که تازه پیدا کردم و گوشت بخریم فریزرمون دیگه داره خالی میشه. بذارین مشخصات این سوپر رو بنویسم شاید به دردتون خورد سوپر نوذر آدرسش هم اینه: 80Ellesmere Rd., Unit # 7 (at Pharmacy) Nowzar اینم شماره تماسش ۰۴۴۴ - ۳۸۵ (۴۱۶). گوشتش واقعا خوبه من که راضیم خدا ازش راضی باشه. |
|
پریروز بعد از ظهر که رفتم دنبال دخترم کیفهای کوچیکی رو که بعنوان گیفت برای همکلاسیهاش تهیه کرده بودم و یه کیف صورتی که هدیه خودش از طرف معلمش بود همه رو توی یه کیسه بزرگ دادم به معلمش و پرسیدم خوبه معلمش هم گفت عالیه. دیروز توی مدرسه براش تولد گرفتن تولد که نه فقط براش شعر تولد مبارک خوندن و کیف صورتی رو معلم بهش داد و گیفتها رو هم توی کیف همکلاسیهاش گذاشت و وقتی رفتم دنبالش دیدم یه کلاه مقوایی تولد مبارک روی سرش گذاشته و یه دستبند که با مهره های رنگی درست شده توی دستشه و یه کارت تبریک هم از طرف مدرسه بهش دادن.
دیشب یه موش کوچیک از زیر شوفاژ اومده بود بیرون و همینطوری نشسته بود بعد از چند ثانیه هم دوباره رفت زیر شوفاژ. موشها هم زرنگ شدن طرف تله موش نمیرن.
چون سه تایی مریض هستیم دیروز آش مریضی درست کردم و شب با اینکه شوهرم اصلا غذاهای آبکی دوست نداره مجبور شد آش بخوره.
امروز کیسه لوبیا سبز رو که شنبه خریده بودم از توی یخچال درآوردم (نگران نباشین خراب نشدن یعنی اینجا انقدر به سبزیجات مواد میزنن که اصلا خراب نمیشن و مدت طولانی توی یخچال میمونن) و پاک کردم و یه مقدار برای لوبیا پلوی امروز و بقیشو برای خوراک آماده کردم و گذاشتم توی آب خیس بخوره که بعد بشورمشون.
دیروز با عمه شوهرم (مامان رامین) صحبت کردم. یک هفته ای میشه که رفتن امریکا خونه پسر کوچیکترشون که همسن منه. خیلی بهشون خوش گذشته. رفته بودن واشنگتن کنسرت معین و کامران و هومن.
میگم خونه داری هم بد نیستها! از صبح تا شب خونه باشی و سر فرصت و بدون عجله به کارهات برسی. فعلا قصد دارم خونه دار بمونم ولی معلوم نیست تا کی ولی مطمئنا تا وقتی که تکلیف محل سکونتمون روشن نشده دنبال کار نمیرم.
دخترم دیروز برای بار دوم خودش تنهایی رفت حمام. تنهایی که نه من میایستم شامپو میریزم سرش خودش سرشو چنگ میزنه و میشوره بعد لیفش رو میدم دستش خودشو میشوره و من فقط پشتشو لیف میزنم. دیگه بزرگ شده. یواش یواش اون باید مادر پیرشو ببره حمام و بشوره |
|
دیروز عصری خمیر پیتزا درست کردم ( شوهرم با یکی از دوستاش که طبقه سوم میشینه و همسایه بغلیمون سوار آسانسور شدن و آسانسور به طبقه سوم که میرسه نمیدونم اون بالا چه اتفاقی براش میفته که جرقه میزنه و آتیش سوزی میشه و آسانسور از کار میفته هر چی اینا آژیر آسانسور رو میزنن و به در آسانسور میکوبن هیچ کدوم از ساکنین باهوش طبقه سوم متوجه نمیشن (اینا فقط منتظرن از یه خونه صدای دعوا بیاد زنگ بزنن پلیس فقط به درد فضولی میخورن و بس) خلاصه خانم همسایه بغلیمون با موبایلش با ۹۱۱ تماس میگیره و بعد از ۴۵ دقیقه نجات پیدا میکنن. شوهرم که با دوستش روزنامه پهن کرده بودن کف آسانسور نشسته بودن عکسهای دوستش رو نگاه میکردن آخه دوستش عکاسه و هفته دیگه هم یه نمایشگاه عکاسی راه انداخته و ما رو هم دعوت کرده خانم همسایه بغلی و شوهرش که هر دو سیاه پوست هستن و سیاه پوستها بسیار آدمهای عصبی مزاجی هستن به در آسانسور میکوبیدن و بعد هم به پلیس زنگ زدن احتمالا از خونسردی شوهرم و دوستش خیلی حرصشون گرفته بوده. خلاصه بعد از نجات همسرم نشستیم و جاتون خالی پیتزا خوردیم. پیتزا خیلی خوشمزه ای هم شده بود وقتی شوهرم از یه چیزی تعریف کنه یعنی واقعا خوبه. از دیروز سرما خوردم و گلو درد دارم شب که شوهرم اومد خونه گفت منم سرما خوردم و حالم خوب نیست. هر دو قرص خوردیم و بعد از شام یک کم نشستیم و بعد هم خوابیدیم. |
|
امروز تولد دخترمه و پنج سالش تموم شد. چون شبها شوهرم دیر و خسته میاد خونه ما دیشب براش یه تولد سه نفره گرفتیم. انشاءالله سال دیگه که دخترم هم بزرگتر میشه و ما هم وضعمون بهتر میشه براش تولد میگیریم و دوستاشو دعوت میکنیم. سالهای قبل که دخترم مهد کودک رنگینه میرفت خودشون یه روز مشخص برای متولدین مهر تولد میگرفتن و کیک و کادو و عکس و فیلم و ..... رو میگرفتن بعدا میگفتن نفری انقدر سهمتون شده. خودمون هم توی خونه با مادر بزرگ پدر بزرگها تولد میگرفتیم. امسال توی مدرسه فقط براش تولد مبارک میخونن و بس حتی کیک و شیرینی هم نمیتونیم ببریم چون از آلرژی بچه ها میترسن من نمیدونم این همه بچه تو این دنیا زندگی میکنن فقط بچه های ساکن کانادا آلرژی دارن؟؟!!!! شنبه صبح رفتیم فروشگاه دولارامای خیابون ویکتوریا پارک که همه اجناسش یه دلاریه و بعضی چیزاشم دو تاش یه دلاره مثل نمک. یه سری کاغذ رنگی و بادکنک برای خونه خریدیم و برای همکلاسیهاش هم کیفهای پلاستیکی کوچیک و یه سری خرده ریز مثل پاک کن و توپ شیطونکی و بادکنک و ... که توی کیفها گذاشتیم که فردا ببریم مدرسه. (تاریخ تولدش جابجا شده !!! پانزدهم مهر با هفتم اکتبر یکی بود ولی امروز ششم اکتبر هست و تولدش به تاریخ میلادی شده فردا سر در نیاوردم چرا؟) بعد از دولاراما رفتیم فودبیسیکس و خرید کردیم آدم وقتی اجناس حراجی فروشگاه ها رو میخره خیلی خرجش کمتر میشه بعد رفتیم شاپرز دراگ مارت و میگو و کره حراجی خریدیم شاپرز خیلی خیلی شلوغ بود بعدا فهمیدم شکر هم جزو حراجش بود که من توی فلایر ندیده بودم بعد رفتیم کافه فرانسوی فرویومال و قهوه خوردیم بعد یه سر رفتیم فودلند که پنیر حراج کرده بود و به نصف قیمت میداد خریدیم و اومدیم خونه. من خریدها رو جابجا کردم و جاتون خالی استانبولی خوشمزه ای که صبح درست کرده بودم رو گرم کردم و با سالاد خوردیم. خیلی خسته شدیم خیلی راه رفته بودیم. دیروز هم کاغذ رنگی و چند تا بادکنک زدیم به در و دیوار و شب هم شمعهای رنگی رو گذاشتیم روی کیک کوچیکی که از فودبیسیکس خریده بودیم و تولد مبارک خوندیم و عکس و فیلم گرفتیم و یه تاج و یه عینک آفتابی هم بهش کادو دادیم دیروز بیست تا نون لواش هم درست کردیم ایندفعه واقعا دیگه نون لواش شد. راستی میخوام میگو پفکی درست کنم ولی بلد نیستم ببخشید یه اشکالی پیش اومد و این پست رو من یه بار دیگه نوشته بودم ولی موقع ثبت از بین رفت و من دوباره این پست رو نوشتم بعد متوجه شدم که اون قبلی هم از بین نرفته بوده و به اشتباه قبلی رو با کامنتهاش پاک کردم |
|
عید فطر مبارک نماز و روزه هاتون قبول ما هم فطریه گذاشتیم کنار ولی نمیدونیم به کجا باید بدیم. چند روز پیش شوهرم به محل کار موقتش اعلام کرد که دیگه نمیتونه بره سر کار. امروز صبح ساعت ۴:۳۰ از خواب بیدار شدیم و بعد از اینکه شوهرم آماده شد طی مراسم خاص خودمون راهی کار شد و اولین روز کاریش رو شروع کرد. چون راه طولانیه (۸۶ کیلومتر) و باید پنج سری قطار و اتوبوس عوض کنه ساعت ۵:۱۵ از منزل خارج شد که ساعت ۸ به همیلتون برسه. لاله جان گفتی کلاس لینک یادم افتاد که بگم یک هفته ای میشه که دیگه کلاس لینک نمیرم و خودم توی خونه زبان میخونم. کتابی رو که جولی از روی اون به ما درس میداد رو توی خونه داریم. آقای جاوید در مورد ورزشهای مناسب دیسک کمر چیزی نمیدونم. فقط در حد مدل خوابیدن و بار سنگین بلند نکردن و ... که دکتر بهم گفته اطلاعات دارم. اگه شما بلدین یا سایت مناسبی میشناسین لطفا منو راهنمایی کنین. خورشید عزیز از محبت همیشگی شما ممنونم راست میگی آدم اینجا (اینترنت) چقدر دوست پیدا میکنه. انشاءالله هیچکس محتاج غیر خدا نشه. آقای علیرضا در مورد ویزای تحصیلی اطلاعی ندارم ولی در مورد اقامت دائم فکر نمیکنم که حتما باید متاهل باشین این همه خانم و آقای مجرد که مهاجرت میکنن و اینجا مقیم میشن. یکی از اونها استاد دانشگاه ما هست خانمی چهل و چند ساله که ازدواج نکرده و من بعد از چند سال ایشون رو توی کلاس سفارت در تهران که شرکت کردیم ملاقات کردم. خانم مهدخت ممنونم که نوشته های منو دنبال میکنین. لاله جان این مطمئن و قاطع و مثبت حرف زدن تو بیشتر به من امیدواری میده. جناب tbooti تو مسابقه دویچه وله شرکت کردم ولی دیگه پیگیریش نکردم و نمیدونم در چه مرحله ای هست. خانم نیلوفر امیدوارم که موفق باشین و هر چی زودتر کارتون درست بشه فقط دوستانه میگم از الآن که وقت دارین حسابی زبان بخونین. یاردبستانی ممنون انشاءالله که کار شما هم درست بشه و تشریف بیارین. تولدی دیگر متشکرم. خانم خانمی من برای اینجا اومدن اصلا کلاس زبان نرفتم. فقط چند سال پیش مدتی کلاس کیش میرفتم. یه کلاس زبان زنجیره ای به اسم گو سفیر هست که البته خودم نرفتم ولی فکر میکنم خوب باشه. آقای احسان سور شما محفوظه. اولین باری که بیایم ایران حتما یه مسافرت به مشهد خواهیم داشت. مهسا جان از راهنماییها و اطلاعات دائمی شما ممنونم. فکر کنم پروژه اسباب کشی تا اطلاع ثانوی به حالت تعلیق درآمد. آقای فرامرز منم از همراهی شما ممنونم. آقای رامین اینجا توی فرودگاه اصلا مصاحبه نداره فقط یه سری سوال میپرسن که توی اولین پستهای من میتونین بخونین. اینجا کسی رو به خاطر بلد نبودن انگلیسی دیپورت نمیکنن. این مملکت مهاجرخیزه و مردم اینجا هم به مشکلات مهاجرین واقفند. راستی مبارک باشه که ویزا رو گرفتین. گلبرگ عزیز از اطلاعات مفید و کمکهای شما متشکرم. خانم شبنم عزیز طرز تهیه پنیر: http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=2777 آقای افشین از شما هم ممنونم. جناب نمکپاش خوب معلومه که من اینجا خیلی بیکارم. لاله جان طرز تهیه نان: http://www.jadidtarin.com/learn/learn4/nan/index.php جناب امیر اینکه ما خودکفا شدیم چند دلیل داره. نه بذارین اول بگم که وقتی ایران بودیم هم یکی دو بار خودم ماست درست کردم. این جور کارا برای من یه جور سرگرمیه و خوشم میاد. در ضمن اینجا ماست و پنیر و نون تقریبا گرونه. آدم وقتی اینجور چیزا رو خودش درست میکنه و میخوره بیشتر بهش میچسبه. یکی دیگه از دلایلمون این بود که مدتی بود هوس نون لواش کرده بودیم ولی آخرش هم نونی که درست کردیم لواش نبود. مینو جان ممنونم که نوشته های منو میخونی و دنبال میکنی. انشاءالله که شما هم ویزاتونو میگیرین و تشریف میارین. در مورد بلیطی که پرسیدی من اطلاعی ندارم چون ما بلیط رفت و برگشت گرفتیم. ولی شما میتونین به وبلاگ لاله عزیز (بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید) سربزنین تازگیها دیدم که راجع به همین سوال شما مطلبی نوشته بود. خورشید عزیز دخترم اصلا فکر نکنی که شوهر من اهل کمک کردن و کار کردن توی خونه هست. همینقدر که توی خونه بریز و بپاش نکنه ازش ممنون هم میشم. ولی اونم مثل من به این جور کارا علاقه داره و تازه آشپزیش هم خیلی خیلی خوبه برای اینکه چهار سال دوران دانشگاه رو تنهایی در رشت گذرونده و مجبور بوده برای خودش غذا درست کنه. منم بیشتر از اینکه از مادرم آشپزی یاد بگیرم از شوهرم یاد گرفتم. جناب هوتخش به هر حال از شما متشکرم. از بقیه دوستان هم متشکرم که به من تبریک گفتین و کامنت برام گذاشتین ببخشید که یکی یکی اسم نیاوردم. چند روزه هوا سرد شده و سوز پاییزی رو حس میکنم و خیلی دوستش ندارم. سوز پاییز و زمستون به من احساس غم عجیبی میده. |
|
امروز صبح بعد از یکی دو ماه رفتیم وال مارت و تا شب اونجا بودیم البته داخل پاساژ آگین کورت و بعد از وال مارت هم نوفریل رفتیم و کمی خرید کردیم. الآن که دارم مینویسم ساعت ۱۲:۳۲ شب هست و من و همسر جان نونواییمون تموم شد. همسر جان از نوفریل مایه خمیر گرفت و خمیر رو آماده کرد و دوتایی با هم نون درست کردیم منظورم از دوتایی اینه که قسمت وردنه بازیش دست من بود یعنی بنده مسئول وردنه بودم. نمیدونم اسم نونش چیه ولی چون مزه اش به تافتون نزدیکتره اسمشو میذاریم نون تافتون. خیلی دوست داشتیم لواش درست کنیم ولی توی خونه آرد گندم سبوس دار داشتیم و فکر کنم نون لواش رو با آرد سفید درست میکنن. تا امروز ما سه محصول از تولید به مصرف داریم: ماست پنیر نون. اگه یه سری گاو و گوسفند و مرغ و خروس هم داشتیم دیگه کاملا خودکفا بودیم. |
|
چند روزه داریم فکر میکنیم که چیکار کنیم اول تصمیم گرفتیم بریم همیلتون بعد پشیمون شدیم و قرار شد بمونیم همینجا تا قرارداد خونه تموم بشه ولی از اینجا تا همیلتون خیلی دوره و توی برف و سرما و زمستون نمیشه این همه راه رو رفت و اومد. حالا آخرین تصمیمی که گرفتیم و امیدوارم تغییر نکنه اینه که بریم میسیساگا و اونجا مستقر بشیم که هم از تورنتو خارج نشده باشیم هم به همیلتون نزدیک شده باشیم اینطوری راه دقیقا نصف میشه. فقط میمونه دنبال خونه گشتن که منطقه خوب میسیساگا رو پیدا کنیم و یه آپارتمان خوب برای اجاره که مثل اینجایی که هستیم بد نباشه. هنوز هیچی راجع به میسیساگا نمیدونیم به هر کس میرسیم سوال میکنیم که کدوم منطقه اش بهتره ولی هنوز به نتیجه نرسیدیم. از حالا اگه به مت کپ اعلام کنیم که میخوایم اول نوامبر بریم راه و نیم راه میخواد مشتری بیاره و خونه رو نشون بده وااااااااای اونم با کفش بیان توی خونم و برن. بعد هم که بخوایم بریم نمیدونم اجاره ای که بعنوان آخرین اجاره بهش دادیم بهمون پس میده یا نه توی قرارداد که فقط نوشته ۱۵۰ دلار بابت کارهای اداری و .... باید بدیم. هنوز به آرامش و ثبات کامل نرسیدیم. امروز پنیر درست کردم چقدر هم خوب شد. اینجا پنیر گرونه. دارم سریال مرگ تدریجی یک رویا (قسمت ۲۱) و ترانه مادری (که تموم شده ولی من تا قسمت نهم دیدم) رو دنبال میکنم. سریالهای ماه رمضون رو هم همینطور البته فقط سه تاشونو روز حسرت بزنگاه و مامور بدرقه. |
|
بعضی از دوستان سایت مهمانسرای مریم رو نمیتونن باز کنن. با خانم رضایی تلفنی صحبت کردم و ازشون اجازه گرفتم که بعضی قسمتهای سایتشون رو اینجا کپی کنم.
تلفن: ۳۶۶۰ - ۴۱۴ (۴۱۶) فکس: ۶۱۰۰ - ۲۲۹ (۴۱۶) آدرس ایمیل: info@maryamguesthouse.com موفق باشین |
|
اگه آب دستتونه بذارین زمین و حواستون به من باشه آخه یه خبر خیلی خیلی خوب و مهم دارم میدونم که همتون فهمیدین چی میخوام بگم روز جمعه از یه شرکتی که شوهرم از تهران میشناختش و آرزو داشت اونجا کار کنه باهاش تماس گرفتن و دعوت به کارش کردن حدود دو ماه پیش شوهرم رزومش رو برای این شرکت فرستاد و اتفاقا خیلی زود باهاش تماس گرفتن و تلفنی باهاش صحبت کردن بعد ماجرا با تعطیلات تابستونی اینجا همزمان شد و برای دادن جواب دو سه هفته ای طول کشید خلاصه بعد از حدود سه هفته برای ساعت یک بعد از ظهر یه روز جمعه برای شوهرم وقت مصاحبه گذاشتن و شوهرم باید میرفت همیلتون. از یکی دو روز قبل از مصاحبه کلی توی اینترنت راههای مختلف رو بررسی کرد و بالاخره قرار شد از ایستگاه یونیون با اتوبوس بین شهری بره همیلتون ولی چون بار اولی بود که میخواست این راه رو بره قرار شد صبح راه بیفته و اگه زود رسید توی یه کافه یا مرکز خریدی بشینه تا ساعت بگذره. روز جمعه رسید و شوهرم بعد از حمام رفتن و صبحانه خوردن حاضر شد و گره و قد کراواتش رو تنظیم کرد و مدارکی که میخواست ارائه بده رو هم آماده کرد و ساعت هشت هشت و نیم صبح رفت. خیلی زود به شهر همیلتون رسید و مجبور شد دو ساعتی توی یکی از شعب تیم هورتونز بشینه و قهوه بخوره و مدارکش رو دوباره بررسی کنه. ساعت یک ربع به یک وارد ساختمان شرکت مورد نظر شد و با آقایی که تلفنی صحبت کرده بود از نزدیک آشنا شد این آقا باصطلاح مسئول استخدام یا همون کارگزینی بود خیلی زود با آقای دیگه ای که مدیر بخش مهندسی بود آشنا شد و مصاحبه با این دو آقا داخل یه اتاق و پشت درهای بسته به مدت یک ساعت و نیم انجام شد قبل از آشنایی با این دو آقا خانم منشی یه بطری آب معدنی به دست شوهرم داد آخه اینجا از این خبرا نیست که با چای و شیرینی و بیسکویت پذیرایی کنن. آقایی که مدیر بخش مهندسی بود شرکتی رو که شوهرم توش کار میکرد خوب میشناخت حتی ازش پرسیده بود که شرکتتون همونی نیست که تو شهر کرجه؟ بعد از اینکه مصاحبه تموم شد به شوهرم گفتن که حالا موضوع رو باید با مدیرعامل در میون بذارن و باز هم یکی دو هفته دیگه ماجرا طول کشید تا اینکه روز جمعه تماس گرفتن و قرار شد از اول ماه اکتبر شوهرم در اون شرکت مشغول به کار بشه. و این داستان ادامه دارد ..... |
|
جدیدترین خاطره راجع به من آدرس ایمیل بایگانی عنوان خاطرات |
| آبشار نیاگارا |
|
| پیوندهای روزانه |
|
شهر فرنگه از همه رنگه کارگر و خدمات سیار گیگا اس پی ال مهاجرت دلنوشته های تک آرزوی دنیا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|