![]() |
![]() |
|
|
جمعه صبح رفتم آزمایشگاه و آزمایش خون دادم. جمعه شب رفتیم خونه بیتا و دو سه ساعتی اونجا بودیم و چیزایی که بیتا برام خریده بود رو گرفتیم و اومدیم (دستش درد نکنه کلی دعاش میکنم) خیلی خوش گذشت دخترم با نگار دختر بیتا که یک سال از دختر من بزرگتره بازی کردن و به اونها هم خوش گذشت. شنبه صبح رفتم مطب دکتر بسطی شنبه ها بصورت واک این کلینیک کار میکنه یعنی وقتی نیست و هر کی زودتر بره زودتر نوبتش میشه. به خاطر کمر دردم رفتم و دکتر برام عکس نوشت و منشی برای بیمارستان فکس کرد و قرار شد از بیمارستان با من تماس بگیرن و بهم وقت بدن ظاهرا بین چهار تا شش ماه طول میکشه. شنبه تولد شوهرم بود ناهار رو فرویومال خوردیم و بعد رفتیم یه مقدار خرید کردیم و اومدیم خونه. همه یکشنبه رو خونه بودیم و من کمردرد بدی گرفتم و روی تشک برقی دراز کشیده بودم. سه شنبه کارت تبریکهایی که مامانم برای دخترم و شوهرم فرستاده بود رسید. خیلی قشنگ و کار دست هستن. سه شنبه یه آقایی اومد و دوباره تمام سوراخهای زیر هیترها رو چک کرد و هر چی سوراخ دید بست و رفت و گفت دو هفته دیگه دوباره میاد. چهارشنبه برف اومد چه برفی دو سانتی روی زمینها برف نشست. عصری آقای نجار اومد و توی آشپزخونه یه سری تعمیرات ضد موشی انجام داد و رفت. روز شنبه که رفتیم خرید از فودبیسیکس پودر کیک آماده خریدم و روز چهارشنبه کیک درست کردم. شب با شوهرم قرار گذاشتیم بریم فرویومال چند تا تیکه کیک توی ظرف بردم فرویومال و با قهوه خوردیم. وقتی میرفتیم فرویومال سه چهار سانتی برف نشسته بود و همینطور داشت میبارید بعد از یک ساعت که برمیگشتیم برف روز زمین دو برابر شده بود. بلافاصله ماشینهای برف روب کارشون رو شروع کردن. پنج شنبه صبح که بیدار شدیم خیابون اصلی کوچه فرعی و پیاده روها تمیز بود و هیچ مشکلی برای رفت و آمد نبود. پنج شنبه از مطب دکتر بسطی تماس گرفتن که جواب آزمایشم اومده و برای چهارشنبه بعد از ظهر بهم وقت دادن. جمعه ملودی از کلگری تماس گرفت. ملودی همسر افشین دوست شوهرمه. نزدیک به دو هفته میشه که اومدن کانادا البته سال گذشته اومدن و پی آر کارتشون رو گرفتن و برگشتن ایران. جمعه شوهرم مرخصی گرفت و عصری امتحان رانندگی داد و قبول شد. امتحان آئین نامه رو حدودا یکی دو ماه پیش داده بود و گواهینامش با پست اومده بود. جمعه عصری از بیمارستان تماس گرفتن و برای ژانویه بهم وقت دادن برای عکس کمرم یعنی دو ماه دیگه. دانه های برف در شب
بازم شبی که برف اومد
فردای روز برفی
پارک (حیاط) مدرسه
|
|
شاید یه چند روزی ننویسم، احتمالا یکی دو هفته بعد دوباره برمیگردم
شاد باشید |
|
امروز تولد شوهر عزیزمه. این هشتمین تولدش در زندگی مشترکمونه
تولدت مبارک عزیزم |
|
دو ماهی میشه که من توی خونم. یه جورایی حوصلم سر رفته. سر کار که نمیتونم برم چون اونوقت مجبور میشم دخترم رو بذارم مهد کودک که اونم خرجش زیاده ماهی هشتصد نهصد دلار باید بدیم، اگه ماهی هزار و دویست سیصد دلار هم حقوق بگیرم همشو باید بدم شهریه مهد کودک. سال دیگه که دخترم میره مدرسه و از صبح تا بعد از ظهر خونه نیست منم میتونم برم سر کار اونم یه کار نیمه وقت که بتونم به موقع دخترم رو از مدرسه بگیرم. چند روز پیش داشتم با خودم فکر میکردم از الآن تا سال دیگه که نمیتونم توی خونه بمونم، حتما دیوونه میشم بعد به این نتیجه رسیدم که همون کلاس لینک با همون خنده ها و وقت گذرونیهاش بهتر از توی خونه نشستنه سرم هم گرم میشه، این بود که روز دوشنبه با کلاس لینک تماس گرفتم و گفتم اسمم رو توی لیست انتظار برای پارت تایم بذارن یعنی از صبح تا ظهر، دیگه بعد از ظهر که دخترم رو میذارم مدرسه برنمیگردم کلاس و یکراست میام خونه. چند وقته که هوای جیبمون ابریه. تهران که بودیم اصلا دغدغه مالی نداشتیم، اوائل زندگیمون چرا، ولی بعد از یکی دو سال خوب و راحت زندگی میکردیم. دست بیتا درد نکنه، قراره از فروشگاه کارخونشون برام یه سری مواد غذایی با قیمت نازل (تعاونی) بخره بازم مشکل موشی داریم. دو سه روز پیش که یکیشو شکار کردم، صبح که شوهرم رفت سر کار منم بیدار شدم (از بس که سر و صدا میکنه نمیشه خوابید) و نشستم، دیدم صدای جیر جیر میاد اول فکر کردم مبل صدا میده یه کم روی مبل تکون خوردم دیدم نه صدای مبل نیست بعد دیدم صدا از اون طرف میاد چراغ رو روشن کردم دیدم بله یه موش افتاده توی تله (ازش عکس گرفتم
دیروز عصری نشسته بودم جلوی تلویزیون یهو یه موش مثل اسب چهارنعل دوید توی آشپزخونه هر چی دنبالش گشتم نفهمیدم کجا رفت، میدونم که توی کابینتها نمیرن ولی کجا میرن خدا میدونه من و دخترم توی آشپزخونه بودیم دخترم دید که از بغل گاز اومد بیرون و تا ما رو دید رفت تو. یه نیم ساعتی توی آشپزخونه داشتم غذا درست میکردم وقتی اومدم روی مبل نشستم دیدم دوباره چهارنعل دوید و برگشت تو سوراخ. سوراخها رو بستیم من نمیدونم از کجا میان. شبها از دیوار پشت سینک ظرفشویی صدا میاد فکر کنم دارن دیوار رو میکنن برن خونه بغلی اینم از وضعیت زندگی ما بارون میاد چه بارونی ولی هوا سرد نیست خوبه الان که دمای هوا یازده درجه بالای صفر هست. |
|
اینجا هم بدتر از ایران، هر روز یک مناسبتی داره.
این روزا هر کی توی خیابون از کنارت رد میشه یه دونه از این گل قرمزا زده به لباسش.
روز پنج شنبه مدرسه یکی از همین گلها داخل پاکت بهمون داد.
|
|
زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود روز جمعه دخترم از طرف مدرسه با اتوبوس مدرسه رفتن تئاتر اسمش هم Velveteen Rabbit Play بود. یک ربع زودتر از همیشه باید میبردمش مدرسه، رفتیم و منتظر بودیم زنگش بخوره که دیدم هوا سردتر از اونیه که من تصور میکردم خیلی سریع و بدو بدو برگشتم خونه و براش کاپشن بردم صفشون رفته بود توی کلاس مجبور شدم برم دم در کلاس و کاپشنش رو بدم، بعد هم ایستادم تا از مدرسه اومدن بیرون و سوار اتوبوس شدن منم چند تا عکس از دخترم گرفتم (بچه ندیده!). بعد از ظهر هم نیم ساعت زودتر رفتم دنبالش، فکر کردم از تئاتر که برگردن باید بریم دنبالشون، تازه از اونجا که برگشتن و رفتن تو کلاس خوراکی خوردن، ده دقیقه آخر آوردنشون توی حیاط مدرسه (همون پارک بغل مدرسه) سرسره و دوچرخه و اسکوتر بازی کنن بعد که بازیشون تموم شد اومدیم خونه. روز جمعه با عمه پروانه و عمه مهین (عمه های شوهرم) صحبت کردم. عمه مهین خیلی خیلی خوشحال شد که باهاش تماس گرفتم. تمام روز شنبه خونه بودیم، دو سه تا تلفن داشتیم. صبحانه و ناهار (فسنجون) مهمون شوهر جان بودیم شب با رامین تماس گرفتیم که حال و احوال کنیم گفت یکشنبه عصری میاد دنبالمون بریم خونشون. این هفته من میخواستم دعوتشون کنم که نشد چون لوله ناودون که از پشت انباری رد میشه شکسته و هربار که برف یا بارون میاد دیوار انباری خیس میشه قراره بیان درست کنن منم برای اینکه چمدونها کپک نزنه گذاشتمشون توی هال، با این وضعیت که نمیشه مهمون دعوت کرد. روز یکشنبه صبح رفتیم اسکاربورو سنتر همونجایی که هفته پیش رفته بودیم، رنگ مویی رو که از وال مارت خریده بودم پس دادم چون بعد از اینکه خریدمش و آوردم خونه و روی جعبه رو خوندم فهمیدم به درد موهای من نمیخوره. خانمی که مسئول پس گرفتن اجناس بود اصلا با آدم چک و چونه نمیزد و خیلی راحت اجناس رو پس میگرفت ولی وال مارت خیابون شپرد که مسئولین پس گرفتن اجناس اکثرا هندی هستن و بدجنس انقدر با آدم چونه میزنن که انگار فروشگاه مال باباشونه. خلاصه دردسرتون ندم که از اونجا که برگشتیم یک راست رفتیم فرویومال و تا چهار بعد از ظهر اونجا بودیم بعد اومدیم خونه و من بساط کتلت رو گذاشتم که منیژه جون دیگه زحمت شام درست کردن رو نکشه، خواستم یه درازی بکشم که منیژه جون زنگ زد که من یک ساعت دیگه میام دنبالتون منم تند تند کتلت رو درست کردم و آماده شدیم تا اومدن دنبالمون. بنده خدا دو جور غذا درست کرده بود. دیگه دور هم نشستیم و گفتیم و خندیدیم و شب ساعت دوازده و نیم هم ما رو آوردن دم خونمون پیاده کردن. هنوز نخوابیده صبح شد و شوهر بیچاره من بیدار شد و نزدیک ساعت ۶ صبح از خونه رفت بیرون. قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید |
|
روز سه شنبه یه آقای جوونی که فکر میکنم از اداره مبارزه با حیوانات موذی اومده بود با مدیر ساختمون اومد خونمون و یه تله موش با مرگ موش و چند تا تله چسبدار بهم داد و یکی دو تا سوراخ رو هم با یه چیزی شبیه به سیم ظرفشویی پر کرد و رفت و گفت تا دو هفته دیگه اگه بازم موش اومد خونتون خبر بدین. چهارشنبه عصری با شوهرم تماس گرفتم که اگه حوصله داره بریم فرویومال فکر نمیکردم حوصله داشته باشه ولی قبول کرد و ساعت هشت شب توی فودکورت با هم قرار گذاشتیم. دلم یه نوشیدنی داغ میخواست ولی شوهرم گفت اگه قهوه بخوری شب خوابت نمیبره بعد چون خودش و دخترش هوس بستنی کرده بودن منم مجبور شدم ازشون تبعیت کنم و از مک دونالد سه تا بستنی با کارامل و بادام زمینی گرفتیم و خوردیم بعد هم اومدیم خونه. چند روزه هوا گرم شده واقعا گرم حتی دما به هجده درجه هم میرسه. عجب جای عجیب و غریبیه این کانادا. |
|
پنج شنبه بعد از ظهر که با دخترم از مدرسه برگشتیم منیژه جون تماس گرفت که من اطراف خونتونم و میخوام بیام امانتی رو بهتون بدم. حالا امانتی چی بود؟ مامانم یه مقدار خرده ریز و بدلی برای دخترم گرفته بود و به سفارش خودم یه دستبند ظریف هم برای منیژه جون برای کادوی تولدش که شهریور ماه بود. این امانتی ها رو عمه پروانه با خودش برد امریکا منیژه جون هم برامون آورد. خلاصه با موبایل با من تماس گرفت و گفت میام دم در امانتی رو میدم و میرم چون خیلی کار دارم. من و دخترم رفتیم پایین که دیگه معطل نشه و به کارش برسه اتفاقا منم در حال شستشوی لباس بودم. اومد و امانتی رو داد و دستبند رو از توی نایلون درآوردم و بدلیهای دخترم رو بهش دادم و دستبند رو هم به منیژه جون. حالا مگه قبول میکرد کلی قسم و آیه خوردم که اینو برای کادوی تولدت خریدم تا قبول کرد و خودم بستم به دستش. همون پایین ایستادیم به حرف زدن هر چی تعارفش کردم نیومد بالا بعد گفت اگه کار نداری بیا بریم فرویومال ما هم سوار شدیم و رفتیم من نه کیف پول داشتم نه چیزی رفتیم و یکی دو ساعتی نشستیم و قهوه خوردیم و حرف زدیم. گفتم مگه کار نداشتی گفت نه گفتم تو اطراف خونه ما چیکار داری هی میای مگه خودتون محله ندارین گفت الکی گفتم خونه بودم اگه میفهمیدی خونم نمیذاشتی بیام (سرم گول مالیده بود). وقتی خواستیم برگردیم منیژه جون رفت توی یه مغازه ای به اسم دیسنی استور که لباس و کفش و همه لوازم کارتونهای والت دیسنی رو داره و گفت میخوام برای دخترت یه چیزی بخرم. حالا برعکس شد از اون اصرار و از من انکار. بالاخره یه جفت کفش بلوری سیندرلا براش گرفت اومدیم بیرون و ما رو رسوند دم خونه و رفت. دخترم که کفشو توی خونه پاش کرده بود و با سختی راه میرفت چون پاشنه بلند بود منم مشغول بقیه کارم شدم. جمعه صبح که بیدار شدم همش توی این فکر بودم که اگه همه بچه ها لباس بپوشن و دختر من لباس نداشته باشه اونوقت غصه میخوره (آخه تا شب قبل میگفتم با این وضعیت مالی که ما داریم براش لباس نمیگیرم و سال دیگه میگیرم) ولی دلم طاقت نیاورد و زود لباس پوشیدیم و ساعت نه و نیم که تازه مغازه ها باز میکنن رفتیم فرویومال همون مغازه دیروزی و به سفارش خورشید عزیز لباس سیندرلا که با کفشش ست بود رو براش خریدم (چهل و یک دلار). خیلی ذوق کرد. برای ظهر هم لباسش رو تنش کردم و رفتیم مدرسه وای چقدر جالب بود یکی از معلمها لباس پلیس پوشیده بود معلم دخترم کدو تنبل شده بود و تقریبا همه بچه ها لباس پوشیده بودن. بعد از ظهر که رفتم دنبالش همه داشتن عکس میگرفتن منم از دخترم با معلمش و دوستاش و بعد هم از خودش تکی کلی عکس گرفتم و اومدیم خونه. وقتی شادی رو توی چشماش میدیدم و اینکه با چه ذوقی اونم لباسشو به دوستاش نشون میداد از کار خودم راضی بودم. یه خانم کردی که توی راه مدرسه با هم حرف میزنیم و دخترش یک سال از دختر من بزرگتره گفت خیلی کار خوبی کردی براش لباس گرفتی گفت که پارسال بلد نبود و برای دخترش لباس نگرفته بود و بچه طفلکی یه گوشه کز کرده بود و بقیه بچه ها رو نگاه میکرد. عصری رفتیم پایین توی لابی دیدم خانم مدیر ساختمون هم لباس جادوگر پوشیده و پشت یه میز پر از شکلات نشسته و به بچه ها شکلات میده و باهاشون عکس میگیره دختر منم رفت و هم عکس گرفت و هم شکلات بعد اومدیم بالا. شوهرم از تلفن عمومی ایستگاه یونیون تماس گرفت که کجا بریم و قرار گذاشتیم رفتیم میدون دانداس مردم هم لباسای مختلف پوشیده بودن منم به هر کی میرسیدم میگفتم میشه با دخترم عکس بگیرین و همه با خوشرویی قبول میکردن. دیگه یه کم توی میدون دانداس و یه کم توی ایتون سنتر چرخیدیم و یه شامی خوردیم و اومدیم خونه. شنبه صبح از حدود ساعت یازده یازده و نیم رفتیم فرویومال تا عصری که تعطیل شد و اومدیم خونه. فقط بعد از ظهر رفتیم شاپرز شیر خریدیم آوردیم گذاشتیم خونه و من یه تماس با یکی از بچه هایی که اینجا باهاش آشنا شدم گرفتم و اونم اومد فرویومال و تا آخر با هم نشستیم شوهرش توی تیم هورتونز فرویومال کار میکنه منتظر شدیم تا کارش تموم بشه و بیاد بیرون بعد یه کم نشستیم با اونم حرف زدیم و بعد هر کی رفت خونه خودش. یکشنبه بعد از ظهر از خونه رفتیم بیرون برای خرید خیلی خرید نداشتم ولی یه چیزایی میخواستم اینبار رفتیم مرکز خرید scarborough عجب جای بزرگی بود همه مغازه هایی که توی فرویومال هست اونجا بود به اضافه کلی مغازه دیگه. ما چون دیر رفته بودیم فقط به وال مارت رسیدیم و دلاراما. وال مارتش خیلی بزرگه و دو طبقه که از طبقه بالا به پایین و برعکس آسانسور کفی شیب دار داره و جالب اینجاست که وقتی با چرخ خرید روی این آسانسور میایستیم چرخ خرید از جاش حرکت نمیکنه یعنی میتونیم با دست نگیریمش چون آسانسور حالت مغناطیسی داره. این بود ماجرای این چند روز ما. آدم وقتی تنبلی کنه و دیر به دیر بنویسه این بلا سرش میاد. اینم بعدا اضافه کردم وقتی کامنت خورشید عزیز رو خوندم.
اینم یه عکس از میدون دانداس
|
|
http://www.christforiran.com/holoween.htm
خیلی جالبه این همه سال دقت نکرده بودیم که روز هالووین سالگرد ازدواج ما هم هست مبارکه |
اینو میبینین؟ این ماشین که جزو وسایل نقلیه TTC هست به کسانی که از صندلی چرخدار استفاده میکنن سرویس میده. فقط هم یک نفر از این ماشین استفاده میکنه. کسی که از صندلی چرخدار استفاده میکنه تماس میگیره و درخواست ماشین میکنه و این ماشین سر ساعت درب منزل حاضر میشه و مسافر فقط یه توکن پرداخت میکنه مثل ما که سوار اتوبوس میشیم توکن میدیم. |
|
دولت برای تزریق واکسن آنفلوآنزا برنامه واکسیناسیون رایگان گذاشته. همه اطلاعات مربوطه توی این سایت هست: http://www.toronto.ca/health/flu/index.htm ما هم باید بریم واکسن بزنیم چون من و دخترم خیلی زود مریض میشیم. پارسال هم واکسن زدیم ولی نفری هشت هزار تومان پول دادیم. |
|
چند وقت پیش دو تا پسر جوون حدودا بیست ساله رو توی خیابون دیدیم خیلی مرتب و تر و تمیز با کت و شلوار و کراوات و یه کوله و یه دوچرخه پشت چراغ قرمز منتظر بودیم که اومدن جلو و با ما سلام و احوالپرسی کردن و گفتن که برای کلیسا و تبلیغ دین مسیحیت فعالیت میکنن بعد از ما پرسیدن که کجایی هستیم. خودشون امریکایی بودن و تا فهمیدن ما ایرانی هستیم خواستن که بیشتر با ما ملاقات داشته باشن این بود که شوهرم شماره موبایلش رو بهشون داد و آخر سر هم متوجه شدیم که توی ساختمون خودمون هستن موقع خداحافظی هم با ما فارسی خداحافظی کردن. امروز بعد از ظهر دیدم در خونه رو میزنن درو باز کردم دیدم همون دو تا پسر جوون هستن و میخواستن با شوهرم صحبت کنن که گفتم خونه نیست و نه شب میاد اونا هم گفتن اگه اشکالی نداره شب دوباره بیایم. ساعت ۹:۱۰ بود که دوباره صدای در اومد شوهرم درو باز کرد و دید که یکی از اون آقایون محترم با یه پسر جوون دیگه اومدن. تعارفشون کرد اومدن تو. من داشتم با منیژه تلفنی صحبت میکردم و آخرای حرفمون بود خداحافظی کردیم و همین که داشتم لباسم رو عوض میکردم که از اتاق بیام بیرون دیدم شوهرم داره فارسی حرف میزنه چای تعارفشون کردم گفتن نه نمیخوریم و باید زودتر بریم و برای روز شنبه ساعت چهار بعدازظهر دوباره قرار گذاشتن که بیان خونمون. قبل از رفتن هم برامون دعا کردن که خداوند مراقبمون باشه و ما توی زندگی موفق باشیم. (به روش خودشون سرشون رو پایین انداختن و جرج به زبان فارسی برامون دعا کرد). خیلی بچه های خوب و مثبتی بودن. گفتن که از امریکا برای مدت مشخصی اومدن اینجا فقط برای تبلیغ دینشون. اینطوری هم یه زبان دیگه یاد گرفتن هم دینشون رو معرفی کردن. شوهرم گفت که اینا میخوان ما مسیحی بشیم. خوب من به همه ادیان احترام میذارم و بدم نمیاد راجع به هر دینی یه سری اطلاعات داشته باشم ولی گفتم این بار که اومدن حتما و ان یکاد بالای درب ورودی خونه رو بهشون نشون بده. |
|
دیشب نیمه های شب حدود ساعت ۳ یا ۴ از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد. از اونجایی که به کامپیوتر و اینترنت اعتیاد پیدا کردم نشستم پای اینترنت تا شش و نیم صبح و بعد از خوندن نماز رفتم خوابیدم. امروز صبح حدود ساعت ده و نیم از خواب بیدار شدم و یه صبحانه ای خوردم و ظهر بود که با یکی از دوستانی که اینجا پیدا کردم (غزاله) تماس گرفتم آخه میخواست بره لباس بخره و نمیخواست تنها باشه. با هم قرار گذاشتیم و رفتیم sears outlet اونجا چیزی گیرش نیومد و رفتیم وال مارت که ارزونتر بود. یه چیزایی خرید و برگشتیم و تو فرویومال از هم جدا شدیم. دست آقای همسر درد نکنه یه خوراک لوبیا درست کرده بود آدم میخواست انگشتاشو بخوره. با سبزی خوردنی که دیروز از فودبیسیکس خریده بودیم خیلی خیلی چسبید. بعد از ظهر خواستم یه چرتی بزنم که بیهوش شدم و یکی دو ساعتی خوابیدم. دو سه روزه داریم سریال کارآگاه شمسی و دستیارش مادام رو نگاه میکنیم خدا رحمت کنه مادام رو. سریال مرگ تدریجی یک رویا رو هم میبینم جمعه ها ساعت یک و دو بعد از ظهر کانال دو ایران رو آنلاین میبینم بالاخره این ساناز عظیمی مرد من خیالم راحت شد. از اول سریال حرص خورده بودم از دستش. چند روزه از بیتا خبر ندارم آخرین بار که باهاش صحبت کردم سرما خورده بود این چند روزه انقدر خودم گرفتار سردرد بودم که نتونستم یه زنگ بزنم حالشو بپرسم. راستی یکی دو هفته پیش ماشین خریدن به سلامتی. این موشها به سلامتی و میمنت راه آشپزخونه رو دیشب پیدا کردن و به قول شوهرم اینجا داره میشه بزرگراه موشها. یه فرم تعمیرات پر کردیم که مدیر ساختمون بفرسته بیان تمام درزای خونه رو پر کنن. امروز شوهرم روی بورد توی لابی یه برگه دید که نوشته میخوان این ساختمونای کوتاه رو خراب کنن و یه جای دیگه دارن ساختمون میسازن که آپارتمانهاش با همین متراژ و همین قیمته و اولویت با ساکنین این ساختمونهای کوتاهه که اول میتونن اونجا اجاره کنن. امروز قیمت بنزین نود و شش سنت و خرده ای بود. ارزون شده از قیمت اون موقعی که ما تازه اومده بودیم اینجا هم ارزونتر حتی نسبت به قیمت سال گذشته همین موقع هم ارزونتر. (خوب به ما چه ما که هنوز ماشین نداریم) |
|
دیشب رفتیم فرویومال و جاتون خالی شام رو اونجا خوردیم. امروز هم رفتیم sears outlet و برای دخترم یه سری لباس گرم خریدیم و بعد هم از فود بیسیکس کنارش خرید کردیم و اومدیم به سمت خونه و باز رفتیم فرویومال و یکی دو ساعتی نشستیم و اومدیم خونه. خیلی سریع خریدها رو جابجا کردم و یه کم دراز کشیدم الان هم که دارم مینویسم ساعت ۷:۳۸ شب هست و دخترم و پدرش با هم خوابیدن منم در سکوت دارم نفس راحتی میکشم. آقای رامین ببخشید که جواب این سوالتون رو دیر میدم ولی خوب بالاخره دارم جواب میدم دیگه. فرمودین خط و گوشی موبایل چقدر هزینش شده. ما قرارداد سه ساله بستیم و ارزونترین حالت رو انتخاب کردیم (این خط موبایل رو فقط به خاطر اینکه خیلی جاها از جمله مدرسه دخترم از ما شماره تلفن برای مواقع ضروری میخوان و ما هم که نمیتونیم دائم مزاحم دیگران باشیم گرفتیم و هیچ ضرورت دیگه ای برامون نداره) خدمت شما عرض کنم که این ارزونترین حالتی رو که ما انتخاب کردیم هزینش ماهیانه هفده دلار و پنجاه سنت هست البته بدون مالیات و .... اونها که بهش اضافه بشه میشه حدودا ماهی ۴۰ دلار تازه چند روز پیش برامون صورتحساب اومده ۱۲۵ دلار برای دو ماه (آخه اینجا صورتحساب ماه بعد رو جلو جلو میگیرن که مبادا فرار کنی و صورتحسابتو پرداخت نکنی) ایمیل زدیم راجرز که آقا دو تا ۴۰ دلار میشه ۸۰ دلار ۱۲۵ دلار چیه دیگه؟ امروز آقای راجرز دات کام با شوهرم تماس گرفت که سر صبر توضیح بده که ۴۰ دلار هم برای فعال کردن خط ازمون گرفتن که البته فقط همین یکباره. معنی ماهی هفده دلار رو هم فهمیدیم. لازم به توضیح است که با این ماهی چهل دلار فقط میتونیم در ماه دویست دقیقه صحبت کنیم و چه ما تماس بگیریم و چه با ما تماس بگیرن و یا برامون اس ام اس بفرستن و از اون دویست دقیقه بیشتر بشه باید پول جداگانه پرداخت کنیم ولی از ساعت شش بعد از ظهر به بعد و روزهای شنبه و یکشنبه میتونیم از صبح تا شب صحبت کنیم (ولی با کی؟) راستی سه ماه اول اگه از اون دویست دقیقه بیشتر صحبت کنیم توی صورتحساب ریزش رو درج میکنن ولی پولی پرداخت نمیکنیم یعنی سه ماه اول هر چی دلتون میخواد صحبت کنین. حالا چرا قرارداد سه ساله بستیم؟ چون با این قرارداد یه گوشی سونی اریکسون W550 رایگان هم بهمون دادن. امیدوارم که توضیحاتم به دردتون بخوره ولی واقعا اگه به موبایل نیازی ندارین نخرین که پول بیخودی خرج کردنه. |
|
هر چی شهر همیلتون و برلینگتون تمیزن این تورنتوی هفتاد و دو ملت کثیف و ....
خودتون نگاه کنین
تصویری دل انگیز از داخل یکی از اتوبوسهای تورنتوی جهان اولی |
|
روز دوشنبه رامین رفت امریکا که خانوادش رو ببینه فردا هم منیژه و پسرش میرن و یکشنبه همه با هم برمیگردن. پریشب با منیژه تماس گرفتم و گفتم اگه زحمتی نیست بلیط های برگشت ما رو ببره امریکا که عمه پروانه با خودش ببره ایران تا مامانم کنسلشون کنه و پولشو برامون بفرسته. میخواستم قرار بذارم که شب برم در خونشون که گفت چهارشنبه (دیروز) طرف خونه ما کار داره و باید بیاد این طرف این بود که قرار شد خودش بیاد بلیطها رو ازم بگیره. دیروز که داشتم دخترم رو میبردم مدرسه یهو یادم افتاد که من چرا نگفتم منیژه ناهار بیاد خونمون و قبل از رفتن به موبایلش زنگ زدم که من نیم ساعت دیگه خونم بیا و ساعت ۱۲:۴۵ منیژه اومد خونمون. بهش گفتم من اصلا حواسم نبود بگم ناهار بیای خونمون اتفاقا شب قبل قورمه سبزی درست کرده بودم ولی منیژه جون گفت که ناهار نمیخوره (رژ... داره) در نتیجه یه ظرف بزرگ سالاد درست کردم و یه کاسه کوچیک خورش قورمه سبزی هم گذاشتم با نون و دوتایی نشستیم و خوردیم. یکی دو ساعتی اینجا بود و کلی با هم حرف زدیم و بعد هم با هم از خونه رفتیم بیرون چون من باید میرفتم دنبال دخترم. به این ترتیب ما دیگه دهم دسامبر ایران نمیریم و معلوم هم نیست که کی میریم. فردا (P.A. DAY (TEACHERS PROFESSIONAL ACTIVITIES هست و مدرسه ها تعطیله. |
|
سلام باورتون میشه؟ نه معلومه که باور نمیکنین خودم که با چشمای خودم داشتم میدیدم باور نکردم چه برسه به شما. برف اومد امروز برف اومد باور کنین راست میگم با چشمای خودم دیدم برف اومد بعد از ظهر که رفتم دنبال دخترم دیدم از آسمون برف میاد وقتی رسیدیم خونه از پشت پنجره دیدیم که برف شدید شد ریز و تند برف میبارید برف بود همراه با بارون اینجا کجاست دیگه! هنوز تابستون نشده پاییز میشه تا میای به هوای پاییز عادت کنی برف میاد چله زمستون میشه چند تا عکس گرفتم ولی فقط توی یکیش معلومه برف و بارون میاد
امروز نیم ساعت بعد از اینکه دخترم رو گذاشتم مدرسه و برگشتم خونه یهو دیدم یه صدای زیری داد میزنه مامان رفتم توی بالکن دیدم دخترم با همکلاسیهاش و معلمشون دارن پیاده میرن کتابخونه فرویومال (خودش میگه لایبری فرمیول مال) دو تا دو تا دست همدیگرو گرفته بودن و میرفتن. زبانش داره راه میفته جملات اشتباه زیاد میگه ولی همون چهار تا جمله درستی که بلده رو به جا بکار میبره. لهجش که حرف نداره. |
|
جدیدترین خاطره راجع به من آدرس ایمیل بایگانی عنوان خاطرات |
| آبشار نیاگارا |
|
| پیوندهای روزانه |
|
شهر فرنگه از همه رنگه کارگر و خدمات سیار گیگا اس پی ال مهاجرت دلنوشته های تک آرزوی دنیا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|