تبليغاتX
شانتمیس مهاجر به کانادا

Durabrand مارک لوازم برقی آشپزخانه هست که من اول ازش خوشم نمیومد ولی الان نظرم عوض شده. اجناس این مارک خیلی ارزانتر از اجناس مشابه با مارکهای دیگه هست. یکی دو ماه اول ما یه تُستر با همین مارک خریدیم به قیمت هشت دلار هنوز بعد از هشت نه ماه داره کار میکنه. همزن برقیِ دستی داره هفت دلار غذا ساز داره سی دلار. برای شروع من پیشنهاد میکنم از همین مارک لوازم برقی بخرید که اگر هم سوخت دلتون نسوزه چون یه دوستی میگفت یه تستر پنجاه دلاری خرید بعد از چند ماه سوخت.

راستی یه چیزی هم راجع به فروشگاههای یه دلاری میخواستم بگم، اینکه همه اجناس یه دلاری هم به صرفه نیستن، مثلا دیدم که یه بسته چهارتایی کاغذ توالت رو یک دلار میفروشه یعنی اگر چهار بسته (شانزده عدد) بخریم میشه چهار دلار در صورتیکه یه بسته بیست و چهارتایی کاغذ توالت رو به قیمت چهار دلار و خرده ای میخریم.

از دیروز عصری همینطور داره برف میباره. امروز دمای هوا خیلی خوبه ۴-

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/29ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

ساعت ۱۱:۰۸ صبح، دمای هوا ۱۴-، سرمای باد ۲۶-، سرعت باد ۳۷ کیلومتر در ساعت و هوا آفتابی.

پنجره های خونه از داخل یخ زده

شیشه طرح دار نیست اینایی که میبینین یخه

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

امروز صبح ساعت یازده دخترم وقت دکتر داشت رفتیم و واکسن چهار تا شش سالگیش رو هم دکتر براش زد و کارت واکسیناسیونش رو به روز کرد و یه فرمی در رابطه با واکسیناسیون برامون اومده بود که اگر تا امروز اون فرم رو به مدرسه تحویل نمیدادیم وضعیت دخترم در مدرسه به حالت تعلیق در میومد اون فرم رو هم دکتر پر کرد و امضا کرد و تحویل مدرسه دادیم. واکسنی که امروز زد فلج اطفال هم داشت ولی بصورت قطره و از راه دهان نبود و تزریقی بود. یه قرص ویتامین جویدنی هم براش تجویز کرد که همه نوع ویتامین توش هست.

دمای هوا پانزده درجه زیر صفر هست هوا آفتابیه ما پیاده رفتیم دکتر و برگشتیم، هوای امروز رو خیلی دوست دارم. هر چقدر هم که هوا سرد باشه اگر باد نیاد خوبه و میشه سرما رو تحمل کرد ولی اگر باد بیاد خیلی اذیت میکنه.

دو شب پیش بعد از مدتها رفتیم فرویومال خیلی خلوت بود رفتیم یک ساعتی نشستیم و داشتیم میومدیم بیرون که بریم دنبال یه coin car wash بگردیم که شوهر بیتا رو وسط پله ها دیدیم و سلام و علیک کردیم و تعارف کردن که بیاین بریم خونمون و خلاصه با اینکه دوست ندارم سرزده جایی برم ولی چون شوهرم جواب مثبت به تعارف ایشون داده بود رفتیم و تا ده و نیم خونشون بودیم.

روز جمعه مامانم از استرالیا برگشت ایران.

دیروز که رفتم مهد کودک دیدم از سقف یه حبابهای بزرگ کاغذی قرمز نقش دار آویزون کردن فهمیدم که سال نو چینی در راهه. تا اونجایی که من میدونم امسال سال موش هست (بیخود نبود انقدر موش از سر و کلمون بالا میرفت) و سال جدید سال گاو.

رویال بانک از ابتدای سال جدید یه نوع حساب با شرایط جدید داره که اسم این حساب هست TFSA یعنی tax free saving account حسابی که ما داشتیم سود بهش تعلق میگرفت تکس هم ازش کم میشد و حداقل موجودیش پنج هزار دلار بود حساب جدید که سود بهش تعلق میگیره و تکس هم ازش کم نمیشه حداکثر موجودیش پنج هزار دلار هست البته اگه اشتباه نکنم پنج هزار دلار در سال. این رو هم اضافه کنم که این حساب رو بصورت مشترک نمیتونین باز کنین ولی حسابی که ازش تکس کم میشه رو میتونین بصورت مشترک باز کنین.

ما تا حالا قبض تلفن و موبایل رو از طریق اینترنت و با ویزا کارت پرداخت میکردیم ولی دو سه تا قبض آخری رو حضوری و از طریق بانک پرداخت کردیم که یواش یواش ویزا کارتمون رو سبک کنیم.

هزینه پست کارت تبریک به ایران یک دلار و شصت و پنج سنت هست. هزینه پست هوایی یه بسته دو کیلویی به ایران پنجاه و دو دلار هست.

یه چیزی راجع به درهای ورودی میخوام بگم، اینجا همه درها بغیر از درب آپارتمان خودتون به طرف بیرون باز میشن، استثناء هم نداره یعنی هر دری رو که میخواین باز کنین به طرف بیرون باز کنین اگر دیدین باز نمیشه فکر نکنین به طرف داخل باز میشه، نه، دلیلش اینه که درها سنگین هستن و بعضیهاشونو باید با زور باز کنین و اگر مثل من تنبلیتون میشه و نمیخواین انرژی مصرف کنین دنبال دکمه های بزرگی بگردین که عکس صندلی چرخدار روش داره و با فشار اون دکمه در براتون باز میشه . اگه دیدین کسی داره در رو به طرف داخل باز میکنه بدونین که تازه وارده  بعضی درها هم که چشم الکترونیکی دارن و بصورت کشویی به طرفین باز میشن یه سری درها هم هستن که چرخشی هستن مثل درب بعضی بانکها و همینطور ایتون سنتر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/26ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دیروز که یه سری کار بانکی داشتیم انجام دادیم بعد رفتیم فروشگاه اقبال گوشت و مرغ خریدیم و بعد یه کم گشتیم که یه جای شیبدار برای برف بازی دخترم پیدا کنیم که نتونستیم پیدا کنیم و اومدیم خونه. امروز صبح شوهرم توی اینترنت یه چرخی زد و یه جایی رو برای بازی پیدا کرد منم که قرمه سبزی درست کرده بودم زیر قابلمه رو کم کردم و راه افتادیم رفتیم به طرف albion hills، حدودا پنجاه کیلومتر از خونه ما تا اونجا راه بود. جای خیلی خوبی بود نفری ۶ دلار ورودیش بود البته فقط برای من و شوهرم، برای بچه های زیر چهارده سال رایگان بود. امروز واقعا به ما خوش گذشت. یه جایی بود مثل یه پارک جنگلی خیلی بزرگ که هم پیست دوچرخه سواری داره هم ساحل برای شنا هم پیست اسکی و هم رودخونه برای ماهیگیری که در این فصل فقط پیست اسکیش دایر بود. نه تنها دخترم با اسنو رانرش بازی کرد بلکه من و شوهرم هم بازی کردیم و کلی سُر خوردیم و جیغ کشیدیم، یه جای کوچیکی مثل کافه هم داشت که مردم بیرونش چوب اسکیهاشونو پارک میکردن و میرفتن توش چیزی بخورن. یه رودخونه ای هم دیدیم که چند تا عکس هم اونجا گرفتیم. چیزی که برام خیلی عجیب بود این بود که همه سفید پوست بودن و خوشبختانه از چینی ها و کُلاً انواع و اقسام چشم بادومیها خبری نبود همینطور سیاه پوست. از اونجا که برگشتیم رفتیم فودبیسیکس بعد پینات پلازا و اومدیم خونه. امروز راستی راستی روز خوبی بود و به هر سه تاییمون خوش گذشت.

این قسمت پارکینگش بود

و بقیه عکسها

اون کافه که گفتم سمت چپ این عکس دیده میشه

اینم اون شیبی که ما توش بازی میکردیم

اینهم رودخونه ای که گفتم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/23ساعت 5:54 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

شاید الآن برای گفتن این حرف خیلی زود باشه! شاید الآن نباید این حرف رو بزنم! شاید باید کمی صبر کنم و بعد اینو بگم! نمیدونم

ولی...

من اینجا رو دوست دارم  

من کانادا رو دوست دارم  

نمیدونم شاید هم بهش عادت کردم، ولی ... نه، من اینجا رو دوست دارم، اینجا راحتم، اینجا جنگ اعصاب ندارم، اینجا (بزنم به تخته) آرامش دارم. قبل از اینکه بیایم کانادا اصلا مطمئن نبودم که بتونم بیشتر از یکی دو ماه دوام بیارم (چون به خانوادم و خیلی چیزهای دیگه وابسته بودم)، ولی الآن که نه ماه و نه روز از اومدنمون میگذره کاملا مطمئنم که اینجا رو دوست دارم با وجود مشکلاتی که داشتیم و بعضی اشتباهاتی که کردیم.

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/20ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

از دوشنبه مدرسه ها باز شد و منم سه شنبه و چهارشنبه رفتم مهدکودک، یکی دو تا از بچه ها منو یادشون رفته بود، با بچه ها کار کردن هم عالمی داره .

این دو سه روز اخیر هوای آفتابی داشتیم ولی نه تمام روز گاهی برف بارید گاهی مه شد دمای هوا هم بد نبود سه چهار درجه زیر صفر ولی امروز واقعا سرده الان ساعت ۱۰:۴۲ صبح هست و دمای هوا یازده درجه زیر صفر یه آفتاب آبکی هم هی میاد و هی میره. چند سانتی برف نشسته، دیروز با snow runner که چند روز قبل از باکسینگ دی برای دخترم خریده بودیم رفتیم مدرسه و برگشتیم و دخترم کلی توی برف باهاش بازی کرد و از یه تپه خیلی خیلی کوتاه کنار پارک مدرسه هی رفتیم بالا و هی سُر خورد اومد پایین. معمولا روزهایی که برف نشسته پدر و مادرهای دیگه رو هم میبینم که برای بچه هاشون snow runner میارن که سوارش بشن. منم وقتی دبستانی بودم یه دونه قرمزشو داشتم. حالا امروز که خواستیم بریم مدرسه توی راه یه عکس ازش میگیرم براتون میذارم.

دو سه روز پیش با ملودی (همسر افشین، دوست شوهرم که یک ماهه اومدن کانادا و کلگری هستن) تماس گرفتم حالش خوب بود ولی افشین میگفت اوضاع کار اونجا خرابه و شرکتهای نفتی حدود هفتصد نفری رو اخراج کردن.

همین الان یهو یاد آلودگی هوای تهران افتادم و پانصد و چند نفری که در اثر آلودگی هوا از بین رفتن. خیلی ناراحت کنندست.

برای اجاره پارکینگ خودم مجبور بودم با مدیر ساختمون صحبت کنم و ازش سوال کنم ازم پرسید چه جور پارکینگی میخوای indoor (پارکینگ مسقف) یا outdoor (پارکینگ بیرون) اولی هفتاد و چند دلار بود و دومی پنجاه و هشت دلار البته پارکینگ مسقف اصلا نداشت و منم بهش گفتم "همون outdoor"  نمیدونم اون متوجه کلمه "همون" شد یا نه ولی خوب اینم یه جور سوتی دادنه دیگه پیش میاد.

توی مهد کودک چند تا خانم ایرانی بغیر از من کار میکنن، جالبه یکیشون میگفت بعضی وقتا با این بچه ها فارسی که حرف میزنی حرفتو بیشتر گوش میکنن، به بچه روسه به فارسی میگفت چشماتو ببند بخواب  اینم یه مدلشه.

راستی حتی بچه های مهد کودک رو تا دمای منفی چهارده درجه میبرن توی حیاط که بازی کنن.

روز دوشنبه از صندوق پست یه برگه delivery notice مربوط به اداره پست درآوردم جالب بود که تاریخی که روش نوشته بود مربوط به روز جمعه ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود که من خونه بودم بعد برگه رو روز دوشنبه انداخته بودن (من بغیر از یکشنبه ها، هر روز صندوق پست رو چک میکنم) منم با اداره پست تماس گرفتم و ماجرا رو گفتم (شجاع شدی؟! زنگ میزنی شکایت میکنی!؟) و یه شماره دیگه بهم دادن با اون شماره تماس گرفتم و ماجرا رو تعریف کردم و گفتم مامور پست یا خیلی خسته هست یا خیلی سرش شلوغه یا تنبله چون هیچکس زنگ خونه ما رو نزد اون خانم هم یه برگه برای مامور پست از طرف من پر کرد و برام خوند و گفت مامور پست باید جواب شما رو بده. هنوز که خبری از جواب نیست. البته همون دوشنبه شب خودمون رفتیم دفتر پست و بستمون رو تحویل گرفتیم، چند تا کتاب بود که مامانم برام خریده بود و فرستاده بود.

اینم عکس اسنو رانر دخترم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/20ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

هفته پیش رفتیم Chuck E Cheese یه جایی شبیه به بولینگ عبدو (دنیای بازی) تهران ولی از بولینگ عبدو کوچیکتر، جای بدی نبود البته بازی مناسب سن و سال دخترم کم داشت ولی خوب من و شوهرم هم از بعضی بازیهاش بی بهره نموندیم  الانم که دارم در سکوت و آرامش روز یکشنبه ساعت ۴:۵۳ بعد از ظهر مینویسم، زلزله (دخترم) به همراه پدرش رفتن بولینگ عبدو (چاکی چیز).

شب سال نو که چهارشنبه شب بود شوهرم جایی کار داشت که از سر کار یکراست رفت به کارش برسه و ساعت ده و نیم شب تازه اومد خونه تا حاضر شدیم و از خونه رفتیم بیرون ساعت از یازده گذشته بود اول رفتیم mel lastman square دیدیم اونجا خبری نیست و یه چند نفری دارن دنبال برنامه آتیش بازی میگردن همونجا یه آقایی به من گفت برین Phillips Square که آتیش بازی اونجاست ساعت حدودا یازده و نیم بود و ما باید خودمون رو تا ساعت دوازده میرسوندیم یه جایی که بتونیم آتیش بازی رو ببینیم. میدون فیلیپ رو که اون آقا گفت دقیقا بلد نبودیم کجاست (شوهرم حدودا میدونست کجاست ولی نه دقیقا) این بود که طبق معمول رفتیم به طرف Dundas Square  توی راه بودیم که سال نو شد و ما حدودا یک ربع بعد رسیدیم به میدون دانداس (ما از وقتی که ماشین دار شدیم رادیو هم گوش میکنیم و چون برنامه هاش خوبه و برای تقویت زبان انگلیسی مفیده و دائم هم موزیک پخش میکنه، یه رادیو کوچیک هم برای خونه خریدیم فقط هم chfi رو گوش میکنیم) مجری این رادیو، نزدیک سال نو از عدد ده شروع به شمارش معکوس کرد و راس ساعت دوازده سال نو شد و چند دقیقه بعد گفت برای کسانی که سال نو احتمالا دستشویی بودن دوباره تکرار میکنیم و دوباره از شماره ده تا یک شمرد و سال نو رو تبریک گفت .

خدمتتون عرض کنم ما برای آتیش بازی به جایی نرسیدیم از بس که خیابونهای اینجا قدم به قدم چراغ راهنمایی داره ولی هر چی از پنجره ماشین آسمون رو نگاه کردیم هم اثری از آتیش بازی نبود که نبود به دانداس که رسیدیم دیدیم جمعیت زیادی از طرف شرق به طرف میدون دانداس دارن پیاده میان (در اصل از طرف میدون فیلیپ که آتش بازی داشت میومدن) شبیه تظاهرات بود ما هم توی ترافیک مونده بودیم و من داشتم فیلم میگرفتم ماشینا بوق میزدن و عابرای پیاده جیغ میکشیدن و رد میشدن و با انگشت به ما اشاره میکردن که شما هم بوق بزنین و جیغ بکشین و خلاصه شوهرم بوق میزد من و دخترم همراه اونا جیغ میکشیدیم و به مردم happy new year میگفتیم. بعد ماشین رو داخل پارکینگ عمومی میدون دانداس پارک کردیم و رفتیم توی میدون که چند تا عکس بگیریم، دمای هوا پانزده درجه زیر صفر بود (البته به قول لاله عزیز پانزده درجه فقط یه عدده خیلی سردتر از این حرفا بود) ما فقط یک ربع تونستیم بایستیم انقدر که هوا سرد بود. ولی بعضی خانمها و دخترها جوراب نازک و دامن کوتاه پوشیده بودن و حتی یه دختر جوونی رو دیدیم که رکابی پوشیده بود و توی پیاده رو ایستاده بود  حالا چند بطر آب حیات نوشیده بود خدا میدونه. مردم همه در حال عکس گرفتن بودن ما هم چند تا عکس گرفتیم و سریع سوار ماشین شدیم من که از سرما انگشتای دستم خشک شده بود و نمیتونستم تکونشون بدم.

رویهمرفته شب خوبی بود بعد یه کم توی خیابونا گشت زدیم و اومدیم خونه.

 شما رو فراموش نکردم اینم چند تا عکس تقدیم به شما

این دو تا یکیه فقط چراغهای بالایی گاهی سفید میشد گاهی آبی

ایام به کام

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/16ساعت 1:55 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

از اونجایی که این تلویزیونه در حال موت بود و همه چیز رو به رنگ سبز نشون میداد ما مجبور بودیم یه تلویزیون بخریم گفتیم پس صبر میکنیم و باکسینگ دی که شد یکی میخریم.

اول اینکه در باکسینگ دی و البته اینجا شده boxing week همه اجناس رو به حراج نمیذارن و فقط به یه سری از اجناس چوب حراج میزنن. دوم، برای اینکه اون اجناسٍ با قیمت خوب رو بشه خرید باید از نیمه های شب یا صبح زود رفت و پشت در فروشگاه مربوطه صف کشید که خوب اینکار برای آدم بچه داری مثل ما امریست غیرممکن.

این بود که ما اون روز ظهر از خونه رفتیم بیرون و اول به canadian tire سر زدیم و دیدیم خبری نیست بعد رفتیم IKEA و من دو سه تا کاسه و لیوان خریدم چون نداشتیم بعد رفتیم طرف اسکاربورو و از وال مارت اونجا یه صندلی ماشین برای دخترمون گرفتیم که اگه نمیگرفتیم باید نصف حقوق یک ماه شوهرم رو میدادیم بابت جریمه. بعد هم از best buy  یک تلویزیون ال سی دی کم اینچ (کوچیک) با مارک گل و بلبل خریدیم و یه رادیو کوچیک با همون مارک گل و بلبل که البته هیچکدوم جزو اجناس حراجی نبود و غیر از اون روز هم میتونستیم بریم بخریم. بعد هم یه سری خرید خوراکی کردیم و اومدیم خونه. این بود خرید اون روز ما.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/11ساعت 6:52 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز کریسمس که یه روز آفتابی بود تصمیم گرفتیم بریم blue mountain با خانم و آقایی که اینجا باهاشون آشنا شدیم تماس گرفتیم و قرار شد با اونا بریم.

بابا اینجا تعطیلات رو خیلی جدی میگیرن. یعنی یه دونه مغازه باز نبود. فقط رستوران بلومانتین باز بود که مردم بعد از اسکی برن اونجا چیزی بخورن. البته ما برای اسکی نرفته بودیم و فقط برای گردش و وقت گذرونی رفتیم. یه تپه کوتاه که از پیست اسکی آبعلی هم کوتاه تر بود اسمش رو گذاشتن کوه و روش اسکی میکنن.

خلاصه دو ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم اونجا یکی دو ساعتی هم اونجا بودیم و برگشتیم. در راه برگشت دیدیم yorkdale mall بازه گفتیم یه سر هم به اونجا بزنیم ببینیم چه خبره ولی فقط فودکورتش باز بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دیشب فیلم The sound of music یا همون اشکها و لبخندهای خودمون (با بازی Julie Andrews و Christopher Plummer) از یکی از کانالهای تلویزیون پخش شد و ما برای چندمین بار این فیلم زیبا رو دیدیم.

امروز توی اینترنت یه فیلم ایرانی به اسم زن دوم (با بازی نیکی کریمی، محمدرضا فروتن و ...) دیدم فکر میکنم جدید باشه.

تو این یکی دو هفته اخیر فیلمهای زنها فرشته اند و قاعده بازی رو هم دیدیم.

میگن اگه میخواین زبانتون خوب بشه برنامه های تلویزیون رو بیشتر ببینین مخصوصا فیلم و کارتون ولی مگه فیلمها و سریالهای خودمون مجال میده. من یکی که زیاد نمیتونم جلوی تلویزیون بشینم و یه بند زبان انگلیسی گوش کنم، حالم بد میشه، سردرد میگیرم، وای حوصلم سر میره، خسته کننده ست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت 5:51 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

شب کریسمس یعنی چهارشنبه شب رفتیم بیرون برای تهیه کادو از طرف santa (بابا نوئل) برای دخترم که متاسفانه خیلی دیر از خونه رفتیم بیرون و همه جا تعطیل شده بود و تنها جایی که باز بود شاپرز بود که از همونجا یه مقدار خرده ریز خریدم که زیاد باشه و جورابی که آویزون کردیم تا سنتا توش کادو بذاره پر بشه.

دخترم که مدتها بود به سنتا فکر میکرد اون شب گفت من میخوام بیدار بمونم که وقتی سنتا با ریندیرش (reindeer) میاد ببینمش منم گفتم سنتا رو هیچکس ندیده هر بچه ای که بخوابه سنتا براش کادو میاره و هر بچه ای بیدار باشه اصلا سراغش نمیاد. اول به پهلو خوابیده بود بعد به پشت خوابید و گفت مامان اینجوری میخوابم که سنتا ببینه من خوابیدم  خلاصه این مدت انقدر راجع به سنتا حرف زد و ازم سوال کرد که دیگه حالم از سنتا داشت بهم میخورد.

بالاخره خوابش برد و منم پاشدم و جوراب رو پر کردم و یه wishing list هم داشت که با دستخط زشت خودش نوشته بود اونم روی جوراب به دستگیره در کمد آویزون کرده بود.

پنجشنبه صبح که از خواب بیدار شد هنوز درست چشماش باز نشده بود که رفت سراغ جورابش و بعد ما رو صدا کرد ببینین سنتا یه عالمه چیز برام گذاشته  انقدر ذوق کرد و خوشحال شد که حد نداشت.

خوش به حال بچه ها چقدر راحت گول میخورن چه دنیایی دارن واقعا خوش به حالشون

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت 3:12 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
(همین امروز چند تا عکس گذاشتم که این آقای بلاگفا زحمات منو به باد داد)

از چراغونی خونه ها چند تا عکس گذاشتم. ببینین که چقدر با حوصله حتی بالای شیروونی خونه رو توی این سرما چراغونی کردن.

همونطور که در ایران برای نیمه شعبان چراغونی میکنن و درختای خیابونا رو تزئین میکنن اینجا هم برای کریسمس (تولد مسیح) خونه ها و خیابونا رو چراغونی میکنن.

همونطور که در ایران برای اعیاد مذهبی فیلمهای مذهبی تهیه و پخش میکنن اینجا هم برای این روزها فیلمهایی در مورد حضرت عیسی و معجزاتش پخش شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت 2:53 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

تا دو سه روز پیش هوا خیلی سرد بود حدودا منفی پنج شش شاید هم سردتر ولی یکی دو روزه که هوا خیلی گرم شده داریم از گرما له له میزنیم دمای هوا شده ده درجه بالای صفر.

از دیشب باد (طوفان) شدیدی میاد انقدر شدید که احساس میکنم ساختمون رو میخواد از جا بکنه. برفا آب شدن و چمنها اومدن بیرون این اتفاق یکی دو هفته پیش هم تکرار شد.

روز جمعه برف اومد و حسابی نشست. جمعه شب مه شد بارون اومد و شنبه از شدت مه خیابون جلوی خونمون رو هم نمیتونستیم ببینیم. از دیشب که باد شدید شروع شده هوا یه کم صاف شده یکی دو ساعت پیش آفتاب بود ولی الان هوا ابریه.

قاطی پاتی نوشتم؟ خوب آخه هوای اینجا همینطوری قاطی پاتیه دیگه

پست بعدی براتون یه سری عکس میذارم.

شب و روز خوبی داشته باشین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/08ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

آخرین روز مدرسه قبل از تعطیلات کریسمس

پیاده رو و خیابون و چمن همه با هم یکی شده

امیدوارم شدت برف و باد در عکس مشخص باشه

این پارک جلوی مدرسه هست و اون سفیدیهای روی هوا برف هستن که در اثر باد و طوفان روی هوا پرواز میکنن. شدت باد انقدر زیاد بود که وقتی با دخترم میرفتیم مدرسه چند متری رو مجبور شدیم بدویم و دست خودمون نبود چون باد مارو هل میداد.

اینم یکی دو تا عکس از چراغونی خونه ها شارژ باطری دوربین تموم شد وگرنه کلی عکس میگرفتم خیلی خونه ها قشنگ شدن

ببخشید کیفیت عکسها خوب نیست

اینم یه شکلات خوشمزه که بیشترشو خودم تنهایی خوردم

کریسمس و سال نو میلادی رو خدمت همه تبریک میگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/04ساعت 7:53 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

انگار هیچوقت تو زندگیمون ماشین نداشتیم و این اولین باره که سوار ماشین میشیم (البته من، نه شوهرم) از بس که با کالسکه دخترم رفتم خرید کردم و اومدم خونه عقده ای شده بودم. نه ماه بود ماشین نداشتیم مگه شوخیه؟ منی که همیشه ماشین زیر پام بوده یا وقتی ماشین دست شوهرم بوده با آژانس اینور اونور (حتی سر کار) میرفتم حالا نه ماه بود که با اتوبوس و مترو و پای پیاده همه جا میرفتیم بد نبود پیاده روی بود گردش بود ولی برای خرید کردن اصلا خوب نبود. منی که با یه تلفن اجناس مورد نیازمو به سوپر محل سفارش میدادم و نیم ساعت بعد شاگرد سوپر برام می آورد حالا باید هفته ای یکبار برم سوپر که چی؟ میخوام نون و میوه بخرم. حالا از همه اینا بگذریم توی این نه ماه تو هوای گرم و سرد و باد و بارون و حالا هم برف و طوفان، مثلا میرفتیم فود بیسیکس یا وال مارت خرید میکردیم و با چرخ خرید (که هنوز نشکسته بود) یا کالسکه دخترم پیاده میومدیم تا سر خیابون توی ایستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس میشدیم و اتوبوس که میومد با سختی کالسکه سنگین رو سوار اتوبوس میکردیم و خلاصه ماجرا داشتیم تا برسیم خونه. اصلا برام عقده شده بود که مثل بقیه این چرخ فروشگاه (شاپینگ کارت) رو ببرم تا دم صندوق عقب ماشین و از توی چرخ خریدامو خالی کنم توی صندوق عقب ماشین و چرخو همون دور و بر رهاش کنم و سوار ماشین بشیم و بریم (نه، تا نیاین اینجا و سرتون نیاد منو درک نمیکنین).

 ولی بالاخره دیروز عقدمو خالی کردم و دیگه از نظر روحی روانی مشکلی ندارم. دیروز برای اولین بار شاپینگ کارت رو آوردم کنار ماشین و خریدامو گذاشتم تو صندوق عقب و سوار ماشین شدم . عین این ندید بدیدا نوشتم نه؟  خوب احساس واقعیم رو گفتم. برای من که همیشه ماشین داشتم خیلی سخت بود.

چون پارکینگ نداریم شوهرم ماشین رو کنار خیابون پارک میکنه دومین شبی که ماشین رو پارک کرد صبح که میخواست بره سر کار و داشت برفای روی ماشین رو پاک میکرد دید که یه قبض جریمه سی دلاری زرد رنگ زیر برف پاک کن ماشین گذاشتن یه خانمی هم داشت برفای جلوی خونشو پارو میکرد که به شوهرم گفت فقط ماهی دو بار این اتفاق میفته که میان و ماشینارو جریمه میکنن  آخه ما دیده بودیم که خیلی ها ماشینشونو اونجا پارک میکنن ما هم همونجا پارک کردیم. دیروز هم که از خونه دراومدیم که بریم خرید دیدیم که این اتفاق تکرار شده و اتوبوس جهانگردی (کارتون مورچه و مورچه خوار) بار دوم هم اومده رد شده و سی دلار دیگه ما رو جریمه کردن. هنوز شوهرم با مدیر ساختمون صحبت نکرده که ببینیم پارکینگ خالی داره اجاره کنیم یا نه.

بعضی از خیابونای اینجا (بیشتر down town) شلوغه و ترافیک داره که تا قبل از اینکه ماشین دار بشیم برامون مهم نبود ولی حالا این ترافیک و شلوغی رو احساس میکنیم.

آخ آخ آخ اینو یادم رفت بگم شیشه شور ماشین رو میخواین پر کنین؟ باید برین یکی از همین فروشگاهها یا یه پمپ بنزین (که البته گرونتره) و یه دبه دو سه لیتری مایع شیشه شور بخرین. چرا؟ برای اینکه توی دمای چندین درجه زیر صفر که نمیشه آب معمولی توی شیشه شور ریخت. این مایع شیشه شور که میخریم تا دمای منفی چهل درجه قابل استفادست.

خدا رو شکر که بنزین همینطوری داره ارزون میشه و دیروز هفتاد و سه سنت بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/02ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
 
جدیدترین خاطره
راجع به من
آدرس ایمیل
بایگانی
عنوان خاطرات
آبشار نیاگارا

پیوندهای روزانه
شهر فرنگه از همه رنگه
کارگر و خدمات سیار
گیگا اس پی ال
مهاجرت
دلنوشته های تک آرزوی دنیا
آرشیو پیوندهای روزانه
خاطرات گذشته
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دوستان و آشنایان
بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
کانادا از نگاه یک مهاجر
ایرانتو
روزهای نازنین
خاطرات روزهای تلخ و شیرین من
مهاجر ونکوور
تهرانتویی
خورشید شب مهاجر
کیمیای زندگی
گلدونه و دخترهاش
مسافر تنها
آی سین - آی لان
خاطرات یک مقیم کانادا
پرستو
آینده ی سبز
پانیذ
گپ زدن های شبانه
عکس از کانادا
iran2ca
راهی
ماه در آب
یادگار
یادداشتهای من
روزنویسهای محمدسپهر
شاپرک پرواز کن
آدم های پر ستاره
خاطرات من و باسی
مشاوره و روانشناسی
شاید وقتی دیگر
از کی یف تا مونترال
دانش آموز مهاجر به کانادا
مهاجران
دلنوشته ها
هدف من : كانادا-تورنتو-تحصيل-تحصيل-كار و زندگي
مسافر کوچولو
100 روز تا کانادا
از ایران تا کانادا
دامپزشک مهاجر
گذر
آغاز مهاجرت
مهاجرت به کانادا و شرایط زندگی در کانادا ( استان ساسکاچوان )
مهاجرت با چشمان باز
از قلب کویر
خداحافظ کانادا
روزمرگیهای گلی
مهاجرت به کانادا
شانتمیس مهاجر به کانادا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
The Web Ask shantemis