تبليغاتX
شانتمیس مهاجر به کانادا

 

سال نو رو خدمت همگی دوستان تبریک عرض میکنم،

امیدوارم سالی توام با سلامتی و شادی پیش رو داشته باشین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/28ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دیشب بهترین چهارشنبه سوری و اولین چهارشنبه سوری بدون استرس و ترس از بمب و نارنجک رو داشتیم، من نمیفهمم وقتی میشه به این خوبی و شادی این جشن برگزار بشه چرا تو مملکت خودمون ملت دوست دارن صدای انفجار و .... تولید کنن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/28ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز یکشنبه رفته بودیم طرف ریچموندهیل نمیدونم چطور شد که یهو سر از یه خیابونی درآوردیم و دیدیم پارچه زدن بازار نوروزی، ما هم ماشین رو پارک کردیم و رفتیم توش ببینیم چه خبره. دو سه ساعتی اونجا بودیم هم مراسم قصه گویی برای بچه ها داشتن هم مسابقه رقص بود و هم غرفه های مختلف برای فروش اجناسشون ما هم سبزه و ماهی و سنبل خریدیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/28ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
اینم ساعت هشت صبح یکشنبه هفته پیش


Original Video - More videos at TinyPic

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/23ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

چند وقت پیش دخترم ازم پرسید مامان کی دندون من میشکنه؟ دندون مری (یکی از همکلاسیهاش) شکسته پس کی دندون من میشکنه؟ گفتم مادر نمیشکنه لق میشه و میفته، گفت خوب کی لق میشه و میفته؟ گفتم زمستون تموم بشه تابستون بیاد هوا گرم بشه دوباره هوا سرد بشه دندونت لق میشه. هر وقت هوا آفتابیه میاد میگه مامان تابستون شده؟ دندونم لق میشه؟ هر روز هم این آینه دستشه و دندونش رو نگاه میکنه که ببینه لق شده یا نه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/22ساعت 8:55 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

شنبه خیابون یانگ رو گرفتیم و رفتیم بالا از ریچموندهیل و آرورا گذشتیم و به نیومارکت رسیدیم، نیومارکت خیلی قشنگ بود اونجا مزرعه و اسب هم دیدیم. وسطهای راه شرشر بارون شد و ما هم دیگه برگشتیم خونه.

یکشنبه هوا خیلی خوب بود پیاده رفتیم تا پینات پلازا و برگشتیم خونه با بیتا صحبت کردم برای شام دعوتمون کرد خونشون و یکی دیگه از دوستاشون هم اونجا بودن و با یه خانواده دیگه آشنا شدیم. خانمه مهندس الکترونیکه و آقاهه حسابدار، دخترشون هم کلاس چهارمه که همزمان مدرسه ایرانی هم میره.

عجب هوای عجیب و غریبی داره اینجا نه به هوای خوب دیروز نه به برف امروز ولی کلا هوا داره بهتر میشه و منم یه کم لای پنجره ها رو باز میذارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
اینم فرویومال که تا یه کم فیلم گرفتم آقای security guard اومد و گفت فیلمبرداری ممنوع منم دوربین رو خاموش کردم ولی از رو نرفتم و وقتی رفتیم پایین دوباره یه کوچولو فیلم گرفتم

Original Video - More videos at TinyPic

اینم طبقه پایین


Original Video - More videos at TinyPic

راستی امروز دمای هوا دوازده درجه بالای صفره این یعنی بهار

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/16ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

پریروز دختره نرفت مدرسه امروز نوبت باباش بود. از ترفند تمارض استفاده کرد و نرفت سر کار منم زنگ زدم به منشی شرکت و گفتم سردرد داره اگه خوب شد میاد سر کار (البته راستشو بخواین انقدر تمارض کرد که واقعا سردرد گرفت ولی نه به اون شدتی که من به منشی گفتم و بعد مسکن خورد و یک ساعتی خوابید)، فکر نکنین از خونه موندنش ناراحت شدم، نه، خیلی هم خوشحال شدم چون یک روز کامل وسط هفته با هم بودیم. دخترم رو گذاشتیم مدرسه و تو خیابونا دنبال کارامون بودیم تا بعدازظهر که دخترم تعطیل شد رفتیم دنبالش و بردیمش فرویومال. ناگفته نماند که خودمون دوتایی ناهارمون رو بدون حرص خوردن و بشین و نکن خوردیم و بعدازظهر برای دخترم ناهار گرفتیم تو فرویومال خورد. بعد رفتیم پستخونه و کارتی رو که دیروز برای عمه پروانه خریدم پست کردیم (آخه از قلم افتاده بود) اومدیم خونه و حالا پدر و دختر خوابیدن و منم در سکوت دارم خاطراتم رو ثبت میکنم.

راستی تا یادم نرفته بگم که دیروز یعنی چهارشنبه ساعت یک بعدازظهر آقای پستچی بسته ای رو که مامانم برام فرستاده بود آورد در خونه تحویل داد.

یه فیلم سه دقیقه ای وقتی سوار ماشین بودیم براتون گرفتم که فقط نظم و ترتیب و آرامش خیابونا رو ببینین، چون از تو ماشین در حال حرکت فیلم گرفتم فیلم تکون داره شما میتونین چشماتونو مثل چشم بادومیا ریز کنین که راحت ببینین


Original Video - More videos at TinyPic
+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/16ساعت 3:59 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دیروز دختر خانم ما دوست نداشت بره مدرسه بعد از اینکه رفتیم مدرسه و دیر رسیدیم و از دفتر برگه گرفتیم که بره تو کلاس یهو گفت نمیخوام برم و هر چی معلمش باهاش صحبت کرد راضی نشد که نشد در نتیجه دوباره برگشتیم دفتر مدرسه که یه دفتری رو امضا کنم که بچه رو دارم میبرم خونه و در قسمت دلیلش هم نوشتم امروز دوست نداره بیاد مدرسه!!! اومدیم خونه ناهار خوردیم و رفتیم کتابخونه فرویومال و تا ساعت هفت کتابخونه بودیم. هم دخترم با کامپیوتر بازی کرد هم خودم از کامپیوتر استفاده کردم، یکی دو ساعتی هم در قسمت بازی بچه ها بازی کرد و دو تا دوست پیدا کرد که با مامانشون اومده بودن و البته ایرانی بودن و من و مامان بچه ها هم با هم حرف زدیم و بعد از حدود یک ساعت صحبت فهمیدیم که یه دوست مشترک داریم (بیتا جونم)

این ویدیو خیلی کوتاه شد داشتم فیلم میگرفتم باطری دوربینم تموم شد، اینجا کتابخونه فرویومال هست


Original Video - More videos at TinyPic
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

میخوام یه کاری بکنم که فکر میکنم شما هم خوشتون بیاد، میخوام از خیابونها و اماکن عمومی اینجا فیلم بگیرم تا چیزایی که براتون تعریف میکنم رو حس کنین  خوبه؟

چند روز پیش یه فیلم کوتاه از خیابان دانمیلز درست روبروی کلاس زبان لینک گرفتم البته بصورت آزمایشی ولی از این به بعد سعی میکنم با دقت بیشتر فیلمهای بهتر بگیرم.

فقط ببینین چقدر خیابونهای اینجا خلوته نه صدای بوق میشنویم نه ترافیک اعصاب خردکن داریم.


Original Video - More videos at TinyPic

آخر سر اون ماشین رو میبینین وسط خیابون؟ اون میخواسته بپیچه ولی چون عابر پیاده از خیابون داره رد میشه اون باید بایسته تا عابران کاملا از خیابون رد بشن بعد میتونه حرکت کنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

شنبه هوای آفتابی ولی سردی داشتیم. به پیشنهاد دوست عزیزم  رفتیم بازار ST Lawrence جای خوب و جالبی بود بعد از اونجا رفتیم وال مارت و بعد canadian tire و بعد هم اومدیم خونه. راستی برای اولین بار با ماشین (سوار ماشین) رفتیم از تیم هورتونز قهوه خریدیم .

امروز تا عصری خونه بودیم عصری رفتیم طرف پلازای ایرانیا از فودبیسیکس اون منطقه خرید کردیم یه سر هم رفتیم سوپر پارس و اومدیم خونه.

امشب از فودبیسیکس یه چیزی خریدم جدید و لذیذ  کره سیردار وای وای نمیدونین چیه. منظورم از جدید اینه که امشب کشفش کردم.

اینم عکسهایی از بازار سن لارنس

اینم عکسهایی از canadian tire دیگه یواش یواش همه جا دارن وسایل بهاره و تابستونه میارن

اینم کره سیردار لذیذ عزیز

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت 7:16 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

یهو دلم خواست این جملات رو بنویسم

من از چشم بد (شور) میترسم، به خاطر همین از کسی که چشم بد داره دوری میکنم چون چشم بد زندگی آدمو میتونه نابود کنه.

از کسی که کوچکترین پیشرفت دیگران رو نمیتونه ببینه دوری میکنم.

از کسی که اهل چشم و هم چشمی باشه و بخواد با من رقابت کنه دوری میکنم.

از کسی که عادت داره تو زندگی دیگران سرک بکشه دوری میکنم.

از کسی که به هیچی زندگی من چشم داره و حسادت میکنه دوری میکنم.

از آدم منفی جداً دوری میکنم.

و بالاخره با کسی معاشرت میکنم که حداقل بتونم چهار کلمه چیز خوب ازش یاد بگیرم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/10ساعت 0:26 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

باز من هیجان زده شدم یک ماه پیش یه غذاساز با همون مارک معروف و محبوب خریدم و از اونجایی که هیجان زده بودم کلی کار باهاش انجام دادم ولی کلا توی این یک ماه دو سه بار بیشتر ازش استفاده نکردم. این دو سه روز اخیر کلی با خودم دعوا کردم که بابا تو ایران هم غذاساز داشتی خوبشم داشتی تو کل اون هفت سال ده بار ازش استفاده نکردی آخه این چه کاریه؟ خلاصه دیروز این دستگاه به دردنخور رو مثل روز اولش گذاشتم توی جعبش و با رسید خریدش حاضر و آماده گذاشتم، شب همسرم اومد دنبالمون رفتیم وال مارت و از شر اون دستگاه خلاص شدم اتفاقا همسرم هم کلی ذوق کرد ظاهرا هر روز صبح با دیدن اون دستگاه روی میز آشپزخونه اعصابش خراب میشده.

ولی از اونجایی که بازم هیجان زده بودم دست خالی از وال مارت بیرون نیومدم و به جاش یه بلندر از همون مارک برداشتم و همون دیشب باهاش آب طالبی درست کردم. این بلندر پنج سرعت داره و تقریبا کار همون غذاساز رو هم میکنه ولی از کارش خیلی راضی نیستم احتمالا آخر هفته میرم پسش میدم یه مارک دیگه برمیدارم.

وای نمیدونین چه لذتی داره که یه وسیله برقی آشپزخونه بخری یک ماه تو خونت باشه ازش استفاده هم کرده باشی و بعد از یک ماه بدون سوال و جواب و جنگ اعصاب پس بدی.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/09ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دیروز چند تا کارت تبریک خریدم که بمناسبت عید نوروز برای چند تا از عزیزانمون بفرستیم. من عاشق کارت تبریک و هدیه دادن و گرفتنم.

دیشب کارتها رو نوشتیم و امروز بردم پستخونه فرستادم ایندفعه خانم پست گفت بین دو تا سه هفته طول میکشه تا به دستشون برسه.

یکی دو هفته پیش هر چی دنبال گندم برای سبزه عید گشتیم وجود نداشت، گفتن نزدیک عید مغازه های ایرانی میارن، البته سبزه حاضر و آماده هم میفروشن. شیرینی عید رو خودم درست میکنم، باید اعتراف کنم که تا حالا شیرینی درست نکردم ولی فکر کنم با دستورات خانم رزا منتظمی بتونم درست کنم. یه چیزایی هم مامانم برام فرستاده که توی راهه، گفتم از هر کدوم یه ذره یه ذره بذاره فقط برای سفره هفت سین، تا پارسال روی یه میز ناهارخوری هشت نفره سفره هفت سین میچیدم از این سر تا اون سر ولی امسال یه میز کوچیک و یه هفت سین کوچیک داریم، خیلی مهم نیست مهم اینه که دلمون خوش باشه و صحیح و سالم کنار هم باشیم.

تنها چیزی که درست کردنش سخته و پست کردنی هم نیست سمنوئه که از ایرانیها میخریم.

راستی دیشب همسرم تو یکی از مجله های ایرانی خوند که برای چهارشنبه سوری در میدان mel lastman برنامه دارن که خدا بخواد و هوا خیلی سرد نباشه ما هم میریم.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/09ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
فصل فصلِ نوشتن اظهارنامه مالیاتی هست و ........

این روزها از هر جا که درآمدی داشتیم داره برامون نامه میاد که در سال ۲۰۰۸ مبلغ انقدر از اینجا دریافت کردین که ما باید اون مبالغ رو در اظهارنامه مالیاتیمون درج کنیم. تا آخر ماه اپریل وقت داریم که اظهارنامه رو پر و ارسال کنیم.

این روزها وارد هر مالی که میشیم کیوسکهایی برای انجام امور مالیاتی گذاشتن که انگار حدود سی چهل دلار میگیرن و اظهارنامه رو برامون پر میکنن همچنین برگه های تبلیغاتی در این مورد هست که در صندوقهای پست میندازن.

هر چی از بدو ورود به کانادا تا به الان خرج کردیم رسیدهاشونو نگه داشتیم البته نه همه خریدها بلکه خریدهای مهم و اصولا بالای پنجاه دلار، هر چی بلیط هفتگی و ماهانه اتوبوس و قطار و مترو خریدیم همه رو باید به حسابدار مورد نظر بدیم که کار مالیمون رو انجام بده، بعد از مدتی که درست نمیدونم چند وقته، مبلغی از پولی که خرج کردیم به ما برمیگرده. هر پولی که برای بچه خرج کنیم کامل بهمون برمیگرده.

هنوز اطلاعات درست و دقیق ندارم ولی به محض اینکه این مرحله رو هم تجربه کردیم براتون توضیح میدم که چی به چیه.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/09ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

این پست رو تقدیم میکنم به یک دوست بارانی، دوستی که تا به امروز نه همدیگر رو ملاقات کردیم و نه حتی صدای همدیگر رو شنیدیم ولی در این مدت بی دریغ به من کمک کرده.

لاله جان به خاطر همه کمکها و راهنماییهای با ارزشت به خاطر انرژی مثبتی که در بدترین شرایط به من دادی به خاطر همه دلداریهایی که در زمان سختی و ناامیدی به من دادی ، از تو ممنونم. 

امیدوارم که همواره در زندگی در کنار همسر مهربانت، روزگار رو با سلامتی، شادی، آرامش و موفقیت، سپری کنی و زندگی بر وفق مرادت باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/08ساعت 8:27 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
با خوراکیهای چاق کننده ولی خوشمزه اینجا آشنا شین

این دیپ خوشمزه با طعم اسفناج رو یا با این بخورین

یا با این یکی

 اینم یه چیزی شبیه به یخ در بهشت با طعم لیمو که با آب خنک مخلوط میکنیم و نوش جان میکنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/06ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

چند وقت پیش داشتیم تو اینترنت دنبال یه سری موزیک ویدیو میگشتیم یه دفعه یکی از موزیک ویدیوها مربوط به Aqua باز شد که توش دزد دریایی داشت، دخترم گفت eeee مامان پایرِت. من و همسرم به هم نگاه کردیم، همسرم گفت چی میگه؟ گفتم هیچی بابا حالا مگه هر چی این بچه میگه درسته؟ باز دخترم گفت بابا راست میگم این پایرته. به همسرم گفتم بابا منظورش pilot هست، مامان اون یه چیز دیگست، خلاصه از اون اصرار و از من انکار بالاخره همسرم رفت دیکشنری آورد و دید بابا بچه راست میگه pirate میشه دزد دریایی  من و همسرم به هم  نگاه کردیم.

چند ساله که من و همسرم با هم ازدواج کردیم تو این چند سال دیدم که هر وقت بیکاره یه سری فیش دستشه و داره کلمات انگلیسی حفظ میکنه ولی تا اون روز نمیدونست دزد دریایی به انگلیسی چی میشه و به این ترتیب یک کلمه هم از دخترش یاد گرفت.

تازه چند وقت پیش این پدر و دختر سر تلفظ کلمه bicycle با هم بحث میکردن که من به همسرم گفتم بیخود با این بچه بحث نکن تلفظش درسته.

دوست عزیزی که نگران زبان انگلیسی بچتون هستین، لطفا فقط و فقط نگران زبان انگلیسی خودتون باشین چون اون بچه خیلی سریع از مدرسه و مهد کودک و بیشتر از همه از تلویزیون کلمه و جمله صحیح با تلفظ صحیح یاد میگیره که عمراْ شما بتونین با اون لهجه صحبت کنین.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/06ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

امروز معاینات سالیانه بینایی و شنوایی در مدرسه دخترم انجام شد که نتیجه رو بعد به ما اعلام میکنن.

امروز هوا سرد ولی آفتابی بود.

از چهارشنبه دوباره هوا خوب میشه. اینم یه جور تنوعه که هی گرم میشه هی سرد میشه آفتاب میشه بارون میاد برفی میشه، خوبه دیگه آدم حوصلش سر نمیره.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/06ساعت 7:19 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

عمو فرهاد عزیزم که یک آقای تحصیلکردست و بیست و چند سال در کشور انگلستان زندگی کرده و در زندگیش آدم موفقیه، قبل از اینکه بیایم کانادا نصیحتم کرد که همینجا اعلام شرمندگی میکنم که هنوز نصیحتهاش رو خوب بکار نبستم البته فقط در مورد اول و سعی میکنم خیلی زود به خودم بیام. عموی عزیزم گفت اگر به کشوری مهاجرت میکنی و میخوای تو اون کشور موفق باشی سه چیز رو فراموش نکن: اول اینکه زبان اون کشور رو خوب خوب یاد بگیری دوم اینکه با فرهنگشون آشنا بشی و سوم اینکه قوانینشون رو یاد بگیری و بهش احترم بذاری، عمو جونم گفت اگر به اینها درست عمل کنی هر جای دنیا باشی موفق خواهی بود. در ضمن در حضور همسرم بهم گفت رفتی اونجا تا یه کم شرایط سخت شد غر نزنی بگی منو آوردی تو غربت من که نمیخواستم بیام تو منو به زور آوردی.

(چند ماه پیش برای عمو جانم یه ایمیل فرستادم به روش فینگلیش (فارسی انگلیسی) که ای کاش نمیفرستادم، آنچنان جوابی برام فرستاد اونم به زبان انگلیسی که دیگه جرات نکردم براش ایمیل بفرستم مگر به زبان انگلیسی)

عموی عزیزم برام مثال زد که کسی که به یک کشوری مهاجرت میکنه و از امکاناتش استفاده میکنه و دائم غر میزنه و هی از اون کشور بد میگه مثل کسی هست که رفته خونه یه نفر اُتراق کرده و دائم میره سر یخچال چیز میخوره و از امکانات اون خونه استفاده میکنه و هی به صاحبخونه فحش میده. بنظر من که اینجور افراد ضعف شخصیتی دارن، اینجور افراد اگه به بهشت هم برن بازم غر میزنن که چرا نهر عسلش انقدر شیرینه . اگر تصمیم به مهاجرت گرفتین بهتون توصیه میکنم که از اینجور افراد جِداْ فاصله بگیرین و تصمیمتون رو باهاشون در میون نگذارین، هر چند که اگر کسی هدف داشته باشه هیچ مانعی نمیتونه اونو از تصمیمش منصرف کنه.

دوست عزیز اگه هدف داری، اگه تصمیم گرفتی که به کانادا یا هر کشور دیگه ای مهاجرت کنی، باید همه جوانبش رو در نظر بگیری، باید واقع بین باشی. مهاجرت به هر جای دنیا سختی داره، ولی اگر با صبر سختیهاش رو پشت سر بذاری که این سختیها خیلی هم طول نمیکشه، اونوقت از زندگیت لذت میبری و از خودت راضی هستی که دست به یه همچین کاری زدی (یک سال بخور نون و تره صد سال بخور نون و کره). باور کنین من بعضی وقتا از شوهرم تشکر میکنم که ما رو آورد اینجا. شاید تو پستهای اولم نگفتم که من اصلا دوست نداشتم از ایران خارج بشم، وقتی ویزامون اومد من تا چند وقت فقط گریه میکردم که چرا باید از خانوادم دور بشم، همش به همسرم غر میزدم که تو میخوای منو ببری تو غربت، زندگی به این خوبی رو خراب کنم از یه آپارتمان نود متری برم تو یه آپارتمان پنجاه شصت متری زندگی کنم، مردم سال به سال پیشرفت میکنن، اونوقت ما میخوایم دوباره از اول شروع کنیم. الان به اون روزها و به اون حرفام میخندم. با اینکه هنوز وضعیت زندگیم مثل ایرانم نیست، با اینکه هنوز سر کار نرفتم و مثل ایران استقلال مالی ندارم، با اینکه هنوز گواهینامه رانندگی نگرفتم و برای یه کار کوچیک باید از شوهرم خواهش کنم منو ببره بیرون و با اینکه ........، ولی واقعا از همسرم ممنونم که ما رو به این کشور آورد که بقیه زندگیمون رو در آرامش بگذرونیم.

اگر یه نفر اهل کار نیست، اگه یه نفر دوست داره صبح بره تو یه اداره بیکار بشینه پشت میز عصر بیاد خونه آخر ماه حقوق مفت بگیره، اگه کسی از قانون بدش میاد و دوست داره همه کاراش با پارتی بازی و زیرمیزی و خارج از نوبت انجام بشه، باید عرض کنم که شرمنده اینجا جای اینجور آدما نیست. اینجا آدم کار میکنه زحمت میکشه آخر سر هم پول زحمتش رو میگیره. اینجا پول مفت به کسی نمیدن.

در این باره حرف برای گفتن زیاده، الآن دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه ولی اگر بعدا چیزی یادم اومد توی همین پست اضافه میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/05ساعت 11:23 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

اینجا دو عبارت اوه مای گاد و اوه مای گودنِس رو زیاد میشنویم.

یکی دو بار از دهن دخترم شنیدم که میگفت اوه مای گاش  بهش ایراد گرفتم، گفتم مادر گاش چیه گاد، جلوی دوستات میگی گاش دوستات بهت میخندن دخترم درست بگو، اونم طفلکی گفت باشه. دوباره دو سه روز پیش در حضور پدرش گفت اوه مای گاش، به پدرش گفتم این بچه هی اشتباهی میگه مای گاش تو بهش بگو اشتباه میگه. میدونین شوهرم در جواب چی گفت؟ گفت این بچه درست میگه تو بلد نیستی  نزدیک بود آب بشم برم تو زمین  (یکی نیست بهم بگه تو که بلد نیستی اظهار فضل نکن لطفا)

OH MY GOSH = OH MY GOD = OH MY GOODNESS

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/05ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

شنبه صبح رفتیم فرویومال یه سر هم به Sears زدیم و داشتیم اونجا میچرخیدیم که از بلندگو آقایی گفت هر کی الان داخل سیرز هست بیاد این قسمت فروشگاه بهش چاقوی مجانی میدیم ملت هم که عاشق هر چیزی که مجانی باشه (مفت باشه ...... باشه) ما هم رفتیم و یه آقایی اومد با یه چاقوی پلاستیکی دو لبه یه طالبی رو شکل سبد درست کرد بعد یه کیوی رو از وسط بشکل زیگزاگ نصف کرد و خلاصه یکی دو تا دستگاه به درد نخور دیگه رو هم به نمایش گذاشت از جمله یه تیغه ای که یه سرش چیزی شبیه به پیچ داره و داخل سیب زمینی یا هویج فرو میکنیم و بصورت مارپیچ حلقه حلقش میکنه، کنار میدون انقلاب و ولیعصر و بقیه میادین تهران دیدین تازه تو این میدونها که گفتم اگه برین آقاهه با اون تیغه خیلی بلاهای دیگه هم سر سبزیجات بیچاره میاره که این آقای کانادایی بلد نبود (یه دوره باید بره میدون انقلاب ببینه). بگذریم، یکی یه دونه از اون چاقو پلاستیکی ها بهمون داد بقیه چیزاش هم فروشی بود از جمله اون تیغه که ۵ دلار قیمتش بود فکر کنم کنار میدون انقلاب ۵۰۰ یا ۱۰۰۰ تومان باشه.

بعد یه سر به پینات پلازا زدیم و فروشگاه یه دلاری. بعد سر از پلازای ایرانیا درآوردیم و ساعت یک و نیم بعد از ظهر بود که بعد از یک ماه شایدم یک ماه و نیم غذای بیرون خوردیم. این بار رفتیم خوراک سرا که در خیابان یانگ پایین تر از فینچ کنار کتابفروشی پگاه هست. چلوکبابش خوشمزه تر و ارزونتر از عادل کبابه.

بعد از ظهر همسر جان من و دخترم رو دم خونه پیاده کرد و خودش رفت کتابخونه ما هم یک ساعتی استراحت کردیم و سریع رفتیم حمام و حاضر شدیم و همسر جان که از کتابخونه برگشته بود ما رو برد دم در تولد رسوند. ساعت از پنج گذشته بود که رفتیم تولد و ساعت از نه گذشته بود که آقای همسر اومد دنبالمون و اومدیم خونه. خیلی خوش گذشت هم به من هم به دخترم.

یکشنبه صبح رفتیم خرید هفتگی چیزی نمیخواستم فقط رب و کره و شامپو ولی از فروشگاه که اومدیم بیرون چیزی نبود که نخریده باشم، چرخ خرید فروشگاه پر بود. حراج این هفته خیلی خوب بود ما فقط فودبیسیکس رفتیم ولی بیتا میگفت نوفریلز هم حراج خوبی داشته. ما قرار بود یه مدت از نوفریلز خرید کنیم ولی از اونجایی که ترک عادت موجب ..... است و من به فودبیسیکس محله خودمون عادت کردم همونجا رفتیم.

بعد از ظهر اومدیم خونه خریدها رو جابجا کردم و یه ناهاری خوردیم و من یکراست راهی تختخواب شدم و نوش جونم سه ساعت خوابیدم. شب ناهار امروز رو درست کردم که همسر مهربان با خودش ببره سر کار و بعد هم خوابیدیم.

راستی مدتهاست که ما برنج شمیم میخریم. برنج خوبیه از برنج سلیم کاروان بهتره. سلیم کاروان بیخودی قد میکشه و از گلو پایین نمیره ولی اندازه برنج شمیم به قاعدست. برنج رو هم از سوپر پارس در پلازای ایرانیا خریدیم، یه سوپر حلال گوشت علی در پینات پلازا هست که خیلی خیلی گرون فروشه این برنج رو میگفت چهارده دلار ولی ما از سوپر پارس خریدیم ده دلار.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/05ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دیشب تا صبح از دل درد و معده درد به خودم پیچیدم احتمالا سلامت دستگاه گوارشم هم به خطر افتاده خدا رحم کنه.

از دو سه شب پیش دخترم به یک جشن تولد دعوت شده برای فردا بعدازظهر، بیچارمون کرد از صبح تا شب چند بار میپرسه مامان تولد پدیده امروزه.

زبان انگلیسیش روز به روز داره پیشرفت میکنه. دیشب میگفت مامان به معلممون گفتم که من اتاق ندارم و تو اتاق مامان و بابام میخوابم، گفتم خوب چی گفتی؟

گفت: I don't have my own room. I'm sleeping in my mom & dad room. But I have my own bed

نمیدونین چه لذتی داره که بچه پنج سالتون انقدر قشنگ انگلیسی حرف میزنه. هر وقت دخترم یه جمله جدید میگه من و همسرم به هم نگاه میکنیم و از هم میپرسیم: "تو انقدی بودی بلد بودی از این حرفا بزنی؟"

ولی این رو هم بگم که توی خونه انگلیسی حرف زدن رو براش ممنوع کردم چون دلم نمیخواد زبان مادریش رو فراموش کنه. گاهی هم براش فیلم و کارتون و سریال به زبان فارسی میذارم. بعضی وقتا یه جمله میگه که توش چند تا کلمه انگلیسی به کار میبره منم میگم خوب این یعنی چی من نمیفهمم تو چی میگی بعد مجبور میشه فارسی صحبت کنه. بهش گفتم که تو اگه تو خونه فارسی حرف نزنی یادت میره اونایی که ایران هستن (مادر بزرگ، پدر بزرگ) هم که انگلیسی بلد نیستن بعد تو دیگه نمیتونی باهاشون حرف بزنی.

راستی دیروز (پنجشنبه) مامان عزیزم برام یه بسته پست کرده که آقای پست گفته مدت زمانش کم شده و ده روزه به دستمون میرسه.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت 5:34 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

حتما این عدد به گوشتون خورده مثل همون ۰ ۱ ۱ خودمون تو ایرانه ولی کارش با اون فرق میکنه، زمین تا آسمون.

اینجا اگر احتیاج به آمبولانس داشته باشی  اگه نیاز به آتش نشانی داشته باشی یا پلیس با این شماره تماس میگیری. اگر با این شماره تماس بگیری و بگی در خطرم و گوشی رو بذاری هر سه تا سرویس بعد از چند دقیقه در خونه حاضر میشن ولی اگر توضیح بدی که مشکلت چیه سرویس مورد نظر از راه میرسه. به هر زبون هم که میخوای حرف بزنی مشکلی نداره، اگه عجله داشتی و نتونستی آدرس بدی هم مهم نیست چون از روی شماره تلفنت آدرست رو سریع پیدا میکنن. حتی اگه یه نفر گربه اش رفته باشه بالای درخت و گیر کرده باشه با این شماره تماس میگیره.

با این شماره به هیچ عنوان شوخی نکنین. دختر بچه یکی از دوستانمون با گوشی تلفن بازی میکرده و تنها شماره ۹ رو فشار داده بعد پدر مادرش گوشی رو ازش گرفتن و قطع کردن بلافاصله از اداره پلیس باهاشون تماس گرفتن که از شماره شما ۹ گرفته شده مشکلی هست این طفلکیا کلی توضیح دادن که بابا بچه داشته بازی میکرده و خلاصه پلیس ازشون خواسته که گوشی رو بدن به بچه که مطمئن بشن مشکلی وجود نداره. (پس مراقب باشین)

ماجرای دیگه ای که میخوام تعریف کنم که دوستی برام بازگو کرد مربوط به زن و شوهری میشه که با هم مشاجره داشتن  و کار به زد و خورد میکشه  و خلاصه خانمه آقاهه رو چنگ میزنه و آقاهه هم خانمه رو با مشت نوازش میکنه و خانمه با ۹۱۱ تماس میگیره و بعد از چند دقیقه دو تا پلیس وارد منزل میشن و خانم و آقا رو از هم جدا میکنن و ازشون سوالاتی میپرسن و آقاهه رو دستبند میزنن (اونم از پشت) و میبرن. با وجود اینکه جای چنگولهای خانمه روی صورت و بدن آقاهه بوده ولی چون خانمه تماس گرفته بوده و شکایت کرده بوده آقاهه رو میبرن. بگذریم که چه مصیبتی به سرشون میاد و دو سه روز اون آقا در بازداشتگاه بوده تا با ضمانت آزاد میشه و کلی پول وکیل میده و تا چند ماه اجازه تماس با همسرش از هیچ طریقی رو نداشته حتی ایمیل و اس ام اس. تا شعاع ۲۵۰ متری منزل و محل کار و محل تحصیل خانمه حق نداشته بره. در این بین اون خانم چندین بار به دادگاه مراجعه میکنه و اظهار پشیمونی میکنه و رضایت میده که آقاهه برگرده خونه ولی دادگاه در جواب بهش میگه که اینجا دیگه تو شاکی نیستی و حکم قربانی رو داری و شاکی اصلی دولت و دادگاهه و اون آقا مجبور بوده شبها یواشکی بره خونش. خلاصه بعد از طی مراحل قانونی و البته با وجود وکیل و هزینه کردن حدودا سه هزار دلار اون آقا بعد از دو ماه تونست برگرده خونه و بعد براش وقتی گذاشتن که در کلاسهای آموزشی بمدت پنج ماه شرکت کنه که دیگه از این کارهای بد نکنه بعد از اون دوباره دادگاه داره و پرونده بسته میشه. البته این ماجرا جزئیاتی هم داره که من درست در جریانش نیستم. این تازه بهترین حالتشه و گاهی این دوری و ممنوعیت تماس تا یک سال طول میکشه.

این کل اطلاعاتی بود که من راجع به ناین وان وان داشتم. امیدوارم که کار هیچکس به این شماره نیفته.


همینجا مطلبی رو میخوام اضافه کنم. اول اینکه نمیدونم این پست من چی داشت که حتی تو صفحه اول یاهو و گوگل و روزنامه تورنتو استار هم کپی شد اونم با سرعت برق و باد

دوم اینکه مطلبی که من در بالا نوشتم فقط جنبه اطلاع رسانی داشت و اینکه ۹۱۱ چه خدماتی به مردم ارائه میده و قصدم بدگویی راجع به کانادا نبود.

اینجا (کانادا) برای آقایونی که متاسفانه کنترل و اختیار دستشون رو ندارن (دست بزن دارن) به هیچ عنوان جای مناسبی برای زندگی نیست و همون بهتر که در مملکت مردسالار خودشون بمونن که هر بلایی دلشون میخواد سر همسر بیچاره میارن و کسی حق حرف زدن نداره. اگر کسی با این عادت زشت و ناپسند قصد مهاجرت به اینجا رو داره، یا سعی کنه عادتش رو ترک کنه، یا همونجایی که هست بمونه چون برای خودش دردسر درست میشه.

شما هر جای دنیا که برین قوانینی برای خودش داره، برای اینکه بتونین اونجا دوام بیارین باید بتونین خودتون رو با اون قوانین وفق بدین. متاسفانه ما ایرانیها به بی قانونی عادت کردیم به خاطر همینه که زندگی در یک سرزمین قانونمند برای بعضی ها عین عذابه.

در کانادا کتک زدن جرم بزرگیه، از دزدی هم بدتره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/01ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
تو اخبار خوندم که امروز خانم مهری مهرنیا بازیگر تلویزیون، تئائر و سینما در سن هشتاد و دو سالگی درگذشت.

روحش شاد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/01ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
 
جدیدترین خاطره
راجع به من
آدرس ایمیل
بایگانی
عنوان خاطرات
آبشار نیاگارا

پیوندهای روزانه
شهر فرنگه از همه رنگه
کارگر و خدمات سیار
گیگا اس پی ال
مهاجرت
دلنوشته های تک آرزوی دنیا
آرشیو پیوندهای روزانه
خاطرات گذشته
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دوستان و آشنایان
بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
کانادا از نگاه یک مهاجر
ایرانتو
روزهای نازنین
خاطرات روزهای تلخ و شیرین من
مهاجر ونکوور
تهرانتویی
خورشید شب مهاجر
کیمیای زندگی
گلدونه و گلهاش
مسافر تنها
آی سین - آی لان
خاطرات یک مقیم کانادا
پرستو
آینده ی سبز
پانیذ
گپ زدن های شبانه
عکس از کانادا
iran2ca
راهی
ماه در آب
یادگار
یادداشتهای من
روزنویسهای محمدسپهر
شاپرک پرواز کن
آدم های پر ستاره
خاطرات من و باسی
مشاوره و روانشناسی
شاید وقتی دیگر
از کی یف تا مونترال
دانش آموز مهاجر به کانادا
مهاجران
دلنوشته ها
هدف من : كانادا-تورنتو-تحصيل-تحصيل-كار و زندگي
مسافر کوچولو
100 روز تا کانادا
از ایران تا کانادا
دامپزشک مهاجر
گذر
آغاز مهاجرت
مهاجرت به کانادا و شرایط زندگی در کانادا ( استان ساسکاچوان )
مهاجرت با چشمان باز
از قلب کویر
خداحافظ کانادا
روزمرگیهای گلی
مهاجرت به کانادا
شانتمیس مهاجر به کانادا
آموزش فارکس
زندگی کانادایی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
The Web Ask shantemis