![]() |
![]() |
|
|
شنبه خونه بودم و جایی نرفتم ولی یکشنبه رفتیم خرید و شب منیژه و رامین شام خونه ما بودن. چند روز هوا گرم و آفتابی و خوب بود ولی دوباره بارندگی شروع شده و فکر میکنم یکی دو روز طول بکشه. میخواستم یه کم راجع به رفت و برگشتم به ایران بگم که رفتنی تو فرودگاه آمستردام چهار ساعت توقف داشتیم و ساعت دوازده و نیم شب رسیدیم ایران و توی فرودگاه خیلی سریع چمدونهامون رو برداشتیم و اومدیم بیرون حتی چمدونهامون رو از زیر دستگاه رد نکردن. برگشتنی بارم زیاد بود و هر چمدون یکی دو کیلو اضافه بار داشت و چمدونهای دستیم که هر کدوم سه چهار کیلو زیادی داشت ولی بالاخره ردشون کردم رفت موقع سوار شدن هم یکی از دستیهام رو گرفتن و توی بار گذاشتن و گفتن سبک سفر کنین. توی فرودگاه آمستردام هشت ساعت توقف داشتیم بعد که سوار هواپیما شدیم سه ساعت هم توی هواپیما معطل شدیم به خاطر مسائل امنیتی و آخرسر هواپیمامون رو عوض کردن و با سه ساعت تاخیر رسیدیم به مقصد یکی یه برگه عذرخواهی هم بهمون دادن و در سفر بعدی نفری پنجاه یورو تخفیف داریم (تخفیف که نه در اصل پنجاه یورو از پول بلیط رو نمیدیم بابت جریمه این تاخیر سه ساعته) |
|
سلامتی خبری نیست. شانتمیس یه کم هوایی شده، یه کم زمینی شده، میخواد دنبال کار بگرده ولی نمیدونه از کجا شروع کنه. دو سه روز پیش چمدونها رو باز کردم و محتویاتشون رو جابجا کردم. دیروز یکی دو سری لباس ریختم توی ماشین بعد از اینکه دخترم رو گذاشتم مدرسه رفتم مهدکودک. شب با همسرم رفتیم فرویومال و یه کم گشتیم و راه رفتیم و اومدیم خونه. پریشب هم همسرم از سر کار اومد دنبالمون رفتیم پلازای ایرانیا خرید کردیم. از وقتی ما اومدیم هوا خوب و آفتابیه، شنیدم یکی دو روز پیش تهران بعد از یکی دو روز بارندگی، برف اومده. منم که تهران بودم یه بار برف اومد همه به من گفتن تو اومدی با خودت برف و سرما آوردی. |
|
جمعه good friday بود و دیروز easter day و سه روز بهم چسبید و شد لانگ ویکند. مدرسه ها امروز تعطیله و از فردا دخترم میره مدرسه. |
|
خدا خواست و قسمت شد و مادر طلبید و رفتیم ایران مامانم خیلی دلتنگ دخترم بود منم شب عیدی خیلی دلتنگ خانواده و همینطور حال و هوای عید تو تهران بودم، هر چی به مامانم گفتم تا تابستون صبر کنه ما دعوتنامه میدیم شاید بهش ویزا دادن قبول نکرد، ما هم که بلیط برگشت رو پس داده بودیم و پولش رو خرج کرده بودیم و .... خلاصه مامان جونم که انشاالله صد سال سایش روی سر ما باشه مخارج من و دخترم رو متقبل شد و یک هفته به عید برامون بلیط گرفت و شنبه اول فروردین ساعت یازده و نیم شب به وقت تورنتو ما راهی تهران شدیم و یکشنبه نیمه شب مامانم توی فرودگاه امام منتظر ما بود. پنجشنبه نوزدهم فروردین نیمه شب (جمعه ساعت دو صبح) از فرودگاه امام به طرف آمستردام و بعد تورنتو پرواز داشتیم. سه هفته خوبی بود ولی کم بود یه دل سیر مامانمو ندیدم از روز دوم سوم که نشسته بودم پای چمدونام و باقی وسایلی رو که خونه مامانم گذاشته بودم توی چمدونا جا میدادم و عین پارسال کم و زیاد میکردم یه مقدار خرید هم کردم و تا روز آخر و ساعات آخر توی خیابونا بودم. ولی خدا رو شکر که یه بار دیگه خانوادم رو دیدم. تهران ایام عید یه کم خلوت تر از روزهای عادی بود و هوا تمیز بود و آسمون آبی و همه جا سبز و نو و قشنگ و کوه پر از برف، من و دخترم هم که کوه ندیده از خیابونا که رد میشدیم هی دخترم میگفت مامان کوه کوه. چشمتون روز بد نبینه وقتی که تعطیلات تموم شد و مردم زندگی عادی رو شروع کردن، چه ترافیک وحشتناکی، مردم عصبی، همه بوق میزدن، تو رانندگی کسی به کسی رحم نمیکرد همه یاد گرفتن گوشه سپر ماشینو میارن جلو ماشین شما و با یک مهارت خاصی جلوی ماشین شما جا میگیرن. دو سه روز اول وقتی مامانم رانندگی میکرد من از ترس در ماشین رو دو دستی چسبیده بودم ولی کم کم فرهنگم رو به دست آوردم و خودم رانندگی کردم ولی با کسی کل کل نکردم و لایی هم نکشیدم (آخه قبل از اینکه بیایم اینجا و متمدن بشیم استاد لایی کشیدن بودم). خلاصه این خط کشیهای خیابون و تابلوها و علائم راهنمایی رانندگی همگی نمایشی هستن و ملت هر کار دلشون میخواد انجام میدن. وقتی همسرم اومد فرودگاه دنبالمون و وارد بزرگراهها و خیابونای تورنتو شدیم یه نفس راحتی کشیدم و دوباره آرامشم رو به دست آوردم. |
|
جدیدترین خاطره راجع به من آدرس ایمیل بایگانی عنوان خاطرات |
| آبشار نیاگارا |
|
| پیوندهای روزانه |
|
شهر فرنگه از همه رنگه کارگر و خدمات سیار گیگا اس پی ال مهاجرت دلنوشته های تک آرزوی دنیا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|