![]() |
![]() |
|
|
این لاله یه جوری تعریف میکنه که آدمو از راه به در میکنه، هیچی دیگه دیروز رفتیم african lion safari فقط میتونم بگم خیلی خیلی خوش گذشت لاله جون ممنون به خاطر پیشنهادت یعنی توی این یک سال و یکی دو ماهی که ما اینجاییم دیروز واقعا بهمون خوش گذشت. هنوز خسته دیروزم در پست بعدی یا شاید در ادامه همین پست براتون تعریف میکنم که اونجا چه خبر بود و براتون عکس هم میذارم. وای وای حتما یه بار تشریف ببرین. |
|
شنیدم بعضی جاها یکی دو بار در سال حراج عطر و لوازم آرایش دارن و اجناسشون رو به یک چهارم قیمت میفروشن ولی متاسفانه آدرس هیچکدومشون رو نمیدونم. امروز هوا بارونیه، خیلی حس و حال بیرون رفتن نداریم. از صبح سی دی کنسرت آریان گذاشتیم و من در حال زبان خوندنم، گاهی میام جلوی تلویزیون نگاه میکنم و برمیگردم سر درس و مشقم. از دمدمای صبح یه طرف سرم درد میکنه و چشم چپم میخواد از حدقه بپره بیرون. ناهار مهمون آقای همسر هستیم، طبق معمول یه غذای خوشمزه برامون درست میکنه. شب قراره بریم خونه بیتا اینا ولی اگه سرم خوب نشه و اذیتم کنه احتمالا نمیریم. شنبه ها ساعت ۱:۳۰ تا ۲:۰۰ بعدازظهر کانال OMNI2 کانال ۱۴ برنامه ای به اسم ایران زمین داره که من اولین باره این برنامه رو میبینم. الان داشت شوی یه ماچ داد و دمش گرم افشین رو نشون میداد. بعد از این برنامه از ساعت ۲:۰۰ تا ۲:۳۰ برنامه ای به اسم پاسارگاد رو نشون میده. الان هم یکی از شوهای مهستی خدابیامرز رو داره نشون میده. |
|
دیروز خواستم یه وبلاگ جدید در بلاگ سپات باز کنم، باز کردم ولی کار با ابزارش برام مشکل بود هیچ سر در نیاوردم چطوری باید باهاش کار کنم (چیکار کنم تا سر "تصمیم کبرا" بیشتر نخوندم) این بود که منصرف شدم و زندگی در بلاگفا رو ادامه خواهم داد. صبح رفتم آزمایشگاه، چون دکتر آزمایش کامل برام نوشته بود احتمالا جوابش دیر حاضر میشه. ظهر که دخترم رو بذارم مدرسه میخوام یه نیم ساعت سه ربعی پیاده روی کنم، امروز هوا آفتابی و خوبه برعکس دیروز. دیروز چون باد و بارندگی شدید بود و من سرما خورده بودم دخترم رو مدرسه نبردم که اگه میبردم حالم بدتر میشد. آدرس سایت آقای دکتر مشیری (متخصص تغذیه) رو توی پیوندهای وبلاگ گذاشتم، ایشون در میدان کاج سعادت آباد مطب دارن و اینجا هم در منطقه ریچموندهیل، قبلا در تهران خدمت ایشون رفتم رژیمهای سفت و سختی میدن و فقط سبزیجات آدم سردش میشه اینجور رژیمها رو بگیره ولی اگه یکی طاقت بیاره و رژیمهای تجویزی ایشون رو بگیره هم زود لاغر میشه هم پوستش خراب و شل نمیشه. دو روز قبل رو زبان نخوندم چون حالم خیلی خوب نبود ولی امروز باید درسهای گذشته رو مرور کنم و لغتهای درس جدید رو دربیارم اینجوری سر کلاس درس جدید رو بهتر میفهمم. سریال "اشکها و لبخندها" رو هفته پیش دیدیم تموم شد از دیروز سریال "لطفا دور نزنیم" رو داریم میبینیم فکر میکنم این سریال مربوط به سال هشتاد و هفت باشه درست نمیدونم ولی اشکها و لبخندها جدید بود. جون به جونم کنن ایرانیم و نمیتونم از سریالها و فیلمهای ایرانی دل بکنم حالا چند وقته لطف میکنم و شبها سریال f r i e n d s رو میبینم البته بعضی شبها اونم برای تقویت زبان. |
|
ساعت نه صبح وقت دکتر داشتم گفت خیلی وقته آزمایش ندادی یه سری آزمایش کامل برام نوشت و آندوسکوپی برای معده. علائم سرماخوردگیم رو هم ازم پرسید و خیالم راحت شد که خوکی نگرفتم باد و بارونم که امان نمیده. دمای هوا ۱۶ درجه هست ها ولی سرده. گلدون توت فرنگی رو عوض کردیم آخه ریشه ای که آقای فارمر بهمون داد خیلی بزرگ بود و تو اون لیوانه جا نمیشد حالا باید از همین پایین یه کم خاک هم روش بریزیم. هنوز برای سه روز تعطیلیمون برنامه مشخصی نداریم. احتمالا یکشنبه میریم نیاگارا اگه هوا خوب باشه. همسرم هر روز که میره سر کار و برمیگرده توی راه حداقل یکی دو تا جنازه جک و جونور میبینه ولی چند روز پیش گفت به خاطر یکی از همین جنازه ها ترافیک شده بود و پلیس ایستاده بود که حیوونه رو له نکنن آخه حیوونی آهو بود که زیر ماشین مونده بود و مرده بود. خدا بیامرزش. |
|
امروز بچه های مدرسه قرار بود برن مزرعه منم قبلا توی فرم مربوطه قسمت والنتیر رو پر کرده بودم و صبح همراهشون رفتم مادر یکی دیگه از بچه ها هم اومده بود در واقع هر کلاس بغیر از معلم اصلی و کمک معلم دو تا والنتیر هم داشت. به هر کدوم از ما پنج تا بچه سپردن که مواظبشون باشیم. ساعت از نه گذشته بود که سوار اتوبوس شدیم و به طرف Downey's Family Farm رفتیم و ساعت دوازده و نیم مدرسه بودیم. جالب بود هم برای بچه ها هم برای من چون حتی منم تا حالا مزرعه ندیده بودم. یه آقای مسنی (کشاورز بود) ما رو راهنمایی میکرد اول یه کم راجع به انواع سبزیجات و کاشت اونها مثل گوجه فرنگی و کرفس و ... توضیح داد و بعد راجع به انواع زنبور و عسل برای بچه ها حرف زد و بعد چند نوع از انواع سبزیجات مثل فلفل دلمه ای و هویج و ... رو به بچه ها نشون داد بعد وارد یه محوطه باز شدیم که چند تا نیمکت داشت بچه ها روی نیمکتها نشستن اون آقا راجع به کاشت توت فرنگی صحبت کرد و یکی یه لیوان به بچه ها داد که اسمشون رو روی لیوانها نوشتیم و با خاک و ریشه گیاه توت فرنگی پر کردیم و بهشون آب دادیم و داخل یه جعبه گذاشتیم بعد سوار یه واگن چوبی بزرگ شدیم که به یه تراکتور بسته شده بود و بعضی از قسمتهای مزرعه رو دیدیم و از واگن که پیاده شدیم به قسمت حیوانات اهلی رسیدیم، بز و گوسفند و گاو و بچه هاشون، نازشون کردیم بعد با یه حیوونی به اسم لاما آشنا شدیم که درست نمیدونم چیه از پریشب سرما خوردم و در حال دوا درمون هستم. منتظر یه بچه هستیم، تا چند روز دیگه سر و کلش پیدا میشه قراره اسمش پانیذ باشه، دوستم که روز شنبه دخترم رفته بود خونشون تا چند روز دیگه فارغ میشه یه خبر هم خوب هم بد: دوستم بیتا داره از تورنتو میره گوئلف، شوهرش برای ادامه تحصیلات (دکترا) قراره بره دانشگاه گوئلف، خوشحال شدم براشون و بهشون تبریک گفتم ولی از یه طرف هم ناراحت شدم چون بیتا واقعا دوست خوب و با محبتیه و ما هر روز با هم تلفنی حرف میزنیم. امیدوارم هر جا که هستن موفق باشن. |
|
به نظر من سخت ترین، طاقت فرسا ترین، بدترین، گریه دار ترین، منفور ترین، منزجر کننده ترین و بیخود ترین کار دنیا رژیم گرفتن و لاغر شدنه. یعنی از این بدتر وجود نداره. اون دانشمندان و مخترعین و مکتشفین که فکر میکردن هنر کردن اگه راست میگفتن به جای اختراع برق و تلفن و موشک هوا کردن یک هفته رژیم میگرفتن که دو کیلو کم کنن. اگه خیلی مرد بودن یک هفته فقط یک هفته لب به خوراکی های خوشمزه نمیزدن اونوقت ببینم میتونستن اختراع کنن؟ حرف دیگه ای ندارم |
|
دیدم نمیتونم آروم بشینم و چیزی نگم، دلم نیومد که نگم چقدر خوب بود، پس میگم. دیروز اولین روز کالج بود، نمیدونین چه حسی داشتم آخی یادش بخیر یاد دوران دانشجویی و دانشگاه افتادم، یاد اون روزها و شیطنتهایی که میکردیم و جای همه دوستان دانشگاهیم رو خالی کردم واقعا جاتون خالی بود. کتاب هم از کتابفروشی کالج خریدیم و برای ساعت ناهاری رفتم مهد کودک کالج و اسم دخترم رو نوشتم که از جلسات بعد دخترم بره مهد (رایگان) کالج. فقط بگم که دیگه کالج مثل کلاس لینک نیست که بریم هر هر بخندیم و بیایم خونه ازمون کار میکشن بدجور، من باید خیلی بخونم چون احساس میکنم لغت کم بلدم در ضمن پنج صفحه تکلیف داده بهمون که باید انجام بدم. یادم رفت که بگم دخترم از صبح تا بعد از ظهر خونه دوستش مهمون بود چون همسرم هم برای شنبه ها برنامه ای داره که خونه نیست و نمیتونه دخترمون رو نگهداره. خیلی از بابت مهد کودک کالج خوشحال شدم خیلی زیاد چون هیچ جور نتونستم با خودم کنار بیام دخترم رو پیش پرستار بچه بذارم (خیلی میترسم). |
|
ترجیح میدم یه مدت فقط وبلاگ بخونم
|
|
از روز شنبه که رفتیم بیچ همسرم سردرد شدیدی گرفت و با هیچ مسکنی هم خوب نشد، فشار خونش رو گرفتم بالا بود یکشنبه شب رفتیم اورژانس بیمارستان، کلیه پرسنل بیمارستان ماسک زده بودن و دم در ورودی هم چند تا مایع ضدعفونی کننده و یکی دو جعبه ماسک برای ملت گذاشته بودن. بعد از اینکه حالتهاش رو ازش پرسیدن نوار قلب و آزمایش خون هم ازش گرفتن و خلاصه سه چهار ساعتی معطل بودیم و آخرسر گفتن سرماخوردگیه و برو خونه استراحت کن. دوشنبه و سه شنبه همسرم سر کار نرفت و همچنان سردرد داشت ولی کم کم سرش خوب شد و سه شنبه رفتیم بیرون. این ماجرای swine flu یا همون آنفلوآنزای خوکی خیلی جدیه تلویزیون دائما راجع بهش حرف میزنه. توصیه میکنن که دائما دستهاتون رو تمیز کنین. سه شنبه که رفتیم وان میلز مال دم همه درهای ورودیش مایع ضدعفونی کننده گذاشته بودن. حتی میگن دستگیره درهای داخل منزل رو هم با اسپری ضدعفونی کننده تمیز کنید.
راستی یادم رفت بگم که امتحان کالج چه سطحی قبول شدم. مکالمه ۶ و نگارش ۳. چیزی که الان بیشتر نیاز دارم مکالمه هست در نتیجه فعلا با نگارش کاری ندارم.
ساعت ۱۳:۰۵ دمای هوا ۱۵ درجه از ساعت ۴ قراره بارون بباره هوا نیمه ابریست رطوبت هوا ۶۱ درصد سرعت باد ۹ کیلومتر از سمت جنوب و جنوب شرقی.
دیروز باز احساس سرماخوردگی داشتم و کمی بیحال بودم مهدکودک نرفتم و استراحت کردم امروز یه کم بهترم ولی هنوز لباس گرم میپوشم چون سردم میشه. |
|
دوشنبه شب هفته پیش تلفنی برای امتحان تعیین سطح زبان کالج ثبت نام کردیم و یکشنبه هر دومون امتحان دادیم، دوشنبه جواب امتحان رو تلفنی گرفتیم و امروز سه شنبه رفتیم کالج و ثبت نام کردیم و از چند روز دیگه کلاسهامون شروع میشه. وای چه حس خوبی داره کالج رفتن یاد اون روزهایی میافتم که میرفتیم دانشگاه یادش به خیر چه روزایی داشتیم. سه شنبه قبل با یه خانمی تو یه شرکت کاریابی قرار ملاقات داشتم یه سری فرم پر کردم و باید تو یه سری وورک شاپ بصورت رایگان شرکت کنم بعد بهم کمک میکنن کار پیدا کنم ولی متاسفانه نمیتونم تو وورک شاپ شرکت کنم چون ساعتش با ساعت مدرسه دخترم نمیخونه. چند روزه که بارون میباره گاهی شدید و گاهی نم نم. امروز سه شنبه اسم دخترم رو برای مهد کودک برای فصل مدرسه نوشتم که اگه کار پیدا کردم با کمبود جا مواجه نشم. امروز عصری بعد از کالج رفتیم وان میلز مال بلکه بتونیم کاپشن زمستونی پیدا کنیم و برای زمستون کاپشن ارزون بخریم ولی همه لباسها تابستونی و بهاره بودن ظاهرا دیر جنبیدیم. |
|
دیروز بچه های کلاس دخترم رفته بودن آشغالای مردم رو جمع کردن و گویا دخترم سرپرست آشغال جمع کنها بوده و عکس هم گرفتن از پریشب گلودرد دارم و سرما خوردم البته بلافاصله قرص سرماخوردگی وطنی و شربت برونکوتیدی خوردم و خیلی بهتر شدم. دیروز عصری بیتا زنگ زد که نیم ساعت میایم خونتون یه چایی میخوریم و میریم، منم سریع چند تا ران مرغ گذاشتم توی فر و همسرم هم در راه برگشت از کار یه کم کالباس و نون و نوشابه گرفت و دور هم خوردیم و یکی دو ساعتی نشستن و رفتن. امروز هوا آفتابی و خوب بود، نزدیک ظهر حاضر شدیم و رفتیم کنار دریاچه همون جایی که پارسال هم رفته بودیم مردم مشغول دوچرخه سواری و پیاده روی و بازی والیبال بودن. بعد از دو سه ساعت برگشتیم خونه، چشمتون روز بد نبینه که ابرهای سیاه با سرعت آسمون رو گرفتن و با شدت شروع به باریدن کردن، هنوز هم داره بارون میاد ولی ما دیگه خونه ایم، همسرم سردرد داره که رفته استراحت کنه، دخترم طبق معمول داره کارتون میبینه و منم طبق معمول پای کامپیوتر هستم. |
|
دیروز earth day بود و به همین مناسبت قرار بود بچه های مدرسه برن بیرون و آشغالای اطراف مدرسه رو جمع کنن ولی انگار هوا خوب نبود نرفتن چون دخترم چیزی برام تعریف نکرد فقط روز قبلش گفت مامان قراره بریم آشغالای مردم رو جمع کنیم |
|
پنج شنبه ساعت هفت شب رفتیم مدرسه دخترم، رفتیم تو کلاسشون و کارهای دستیشون رو دیدیم میتونستیم به کلاسهای دیگه مدرسه که دراشون باز بود سر بزنیم و کلا یه چرخی توی مدرسه زدیم. اتفاقا همون شب تولد معلم دخترم بود طفلی تا ساعت هشت شب باید میموند مدرسه و با والدین بچه ها حرف میزد بچه ها هم با این معلم مهربون عکس میگرفتن. راستی برای معلمهای دخترم همینطور آقای ناظم مدرسه سوغاتی صنایع دستی آوردم خیلی خیلی خیلی خوششون اومده بود و کلی تشکر کردن. |
|
جدیدترین خاطره راجع به من آدرس ایمیل بایگانی عنوان خاطرات |
| آبشار نیاگارا |
|
| پیوندهای روزانه |
|
شهر فرنگه از همه رنگه کارگر و خدمات سیار گیگا اس پی ال مهاجرت دلنوشته های تک آرزوی دنیا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|