تبليغاتX
شانتمیس مهاجر به کانادا

از همه دوستانی که برام پیغام تسلیت گذاشتن و به نوعی با من همدردی کردن نهایت تشکر رو دارم امیدوارم که اگر پدر و مادر دارین سایشون بالای سرتون باشه وگرنه خداوند رحمتشون کنه، همچنین امیدوارم که سایه شما بالای سر فرزندانتون باشه و همیشه لبتون خندان و دلتون شاد باشه.

سه شنبه شب بیتا و همسرش، منیژه و رامین اومدن خونمون. بیتا اینها کمی نشستن و رفتن ولی رامین و منیژه یکی دو ساعتی بودن.

من اون دو روز خیلی بی تاب بودم خیلی زیاد یعنی دیگه گریه نمیکردم شیون میکردم دست خودم نبود ولی اون شب رامین یه صحبتهایی برام کرد که خیلی بهم آرامش داد و از اون موقع فقط گاهی اونم برای دل خودم گریه میکنم.

رامین راجع به کتابی صحبت کرد و یه قسمتهایی از اون کتاب رو برام تعریف کرد که خیلی آرومم کرد. این کتاب راجع به یک دکتر امریکایی هست که بعضی از بیمارانش در اثر سکته قلبی چند دقیقه ای روح از بدنشون جدا میشده و با تلاش دکترها دوباره به این دنیا برمیگشتن این بیماران بطرز عجیبی رفتارشون عوض میشده و این باعث کنجکاوی اون دکتر میشده و بالاخره شروع به تحقیق در این مورد میکنه و اونها از چیزهایی که دیده بودن صحبت میکردن و بقیه ماجرا...

اسم این کتاب هست The Light Of Beyond نوشته دکتر ریموند مودی که به فارسی هم ترجمه شده به نام نور آنسوی. من از اینترنت یه متنی پیدا کردم که خلاصه ای از اون کتاب هست که کپیش رو براتون میذارم. از مامانم خواستم که اون کتاب رو برام بخره و بفرسته. کتاب اصلیش تو کتابخونه های اینجا هست ولی خوب من زبانم انقدر خوب نیست که خوب بفهمم و تا بخوام معنی لغات رو در بیارم از متن چیزی نمیفهمم.

جاده‏های ناگزیر

(نگاهی به پدیده «تجربه نزدیک مرگ»)

«مردن، ارزشش را دارد، اگر بر اثر آن، معنای زندگی را بیابیم».

(تی. اس. الیوت)

مرگ، واقعیتی است غیرقابل انکار! رسیدن به مرگ برای هر موجود، ضروری‏تر از حیات اوست. «همگان طعم مرگ را می‏چشند»(سوره عنکبوت، آیه 57). آدمی از اوّلین روزهای تاریخ حیات فکری خویش به تأمل در ماهیت «مرگ» پرداخته و این کاوش همچنان ادامه دارد.

در این نوشتار، به «تجربیات نزدیک به مرگ»(1) که برخی افراد می‏توانند به آنها دست یابند، می‏پردازیم. آنچه در این تجربه‏ها روی می‏دهد، سست شدن ارتباط روح و بدن مادی است. در پی ضعف این رابطه، روح، آزادی‏ای می‏یابد و به مشاهداتی نائل می‏شود که پیش از آن برایش میسّر نبوده است. ماورای مادّه را می‏بیند و از نادیده‏هایی آگاه می‏گردد که تا آن زمان از دیدن آنها محروم و ناتوان بوده است.

مطرح کردن تجربیات نزدیک به مرگ، از این جنبه اهمیت دارد که باعث می‏شود افراد بسیاری که مشابه تجربیات مزبور را داشته‏اند، جرئت کافی پیدا کنند تا موارد تجربه خود را جدّی گرفته، از زیر ضربات جبران‏ناپذیر اتهاماتی از قبیل: اختلال حواس، هذیان گویی، توهّم‏زدگی و... نجات یابند و همچنین پیشرفتهایی در این باره ایجاد کنند ؛ زیرا این گونه تجربه‏ها، دست کم، پیام‏آور از جهان دیگرند و به صورت هشدار دهنده عمل می‏کنند.

تجربه نزدیک مرگ، چیست؟

در مصاحبه با افراد مختلف در چند کشور، ویژگیهای مشترک «تجربیات نزدیک مرگِ» آنان طبقه‏بندی شده است. بروز یک یا چند تا از این ویژگیها، معرّف «تجربه نزدیک مرگ» است که از این پس، آن را «ت.ن.م» می‏نامیم:

1 . احساس مُردن

بسیاری از مردم تشخیص نمی‏دهند که تجربه ویژه‏ای دارند که ربطی به مرگ دارد. آنها می‏بینند از ارتفاعی در بالای بدنشان به بدن خود نگاه می‏کنند و یکباره احساس ترس و یا حیرت و سردرگمی می‏کنند. یک بانوی 65 ساله ساکن شیکاگو پس از ایست قلبی می‏گفت: «به سختی می‏توان این مطلب را توضیح داد. من لحظاتی را احساس کردم که در آنها دیگر من همسری برای شوهرم نبودم ؛ مادر بچه‏هایم نبودم ؛ فرزند پدرم هم نبودم. من فقط و فقط خودم بودم».

2 . آرامش و نبودن درد

زمانی که روح بیمار در بدن خود است، درد شدیدی را احساس می‏کند ؛ امّا هنگامی که بندها پاره می‏شوند، احساس کاملاً واقعی از آرامش و تسکین بروز می‏کند. یک بانو که پس از تصادف اتومبیل از نظر پزشکی مرده بود، می‏گفت: «به نظر می‏آمد رشته‏هایی که مرا به جهان متصل کرده بودند، گسسته‏اند. از آن به بعد، احساس ترس نداشتم و بدنم را احساس نمی‏کردم و سر و صداهای پزشکان و پرستاران را می‏شنیدم که در اطراف من مشغول کار بودند ؛ ولی همه اینها بی‏معنا بودند».

3 . تجربه خروج از بدن

در این مرحله، فرد احساس می‏کند که بالا می‏رود و از آنجا به بدن خود نگاه می‏کند. در اغلب افراد، وقتی که این امر اتفاق می‏افتد، آنها احساس می‏کنند که نوعی بدن دارند، هرچند که در بدن فیزیکی (مادّی) خود نیستند. بدن روحانی (قالب مثالی)، دارای شکل و ترکیبی غیر از بدن فعلی ماست ؛ ولی آنان نمی‏توانند شکل آن را توصیف کنند. یک بیمار، پس از شوک دارویی می‏گفت: «می‏توانستم از بالا به کالبدم در پایین نگاه کنم که روی تخت بیمارستان بودم و پزشکان و پرستاران با عجله به فعالیت مشغول بودند. پس از آن ، ناگهان وارد جسمم شدم. خوب به یاد دارم که پس از اینکه بیدار شدم به پایین تخت نگاه می‏کردم تا خود را از آنجا پیدا کنم».

4 . تجربه گذر از دهلیز

این مرحله، پس از جدایی روح از بدن رخ می‏دهد. در این لحظه دهلیز یا تونلی برای افراد تجربه کننده باز می‏شود و آنها به درون تاریکی به پیش رانده می‏شوند و به درون فضایی تاریک، شروع به حرکت می‏کنند و در پایان به یک نور بسیار روشن می‏رسند. برخی از افراد به جای دهلیز از پلکان بالا می‏روند و برخی نیز خود را در عبور از درهای پرجلال و جبروتی دیده‏اند که نماد مشخصی از گذرگاهی به عالمی دیگر به نظر می‏رسیدند. بعضی در عبور از دهلیز، یک صدای زوزه و یا صدای همهمه یا نوسان و لرزش برق یا زمزمه‏ای را می‏شنوند. در منظره جلوی تصویر، افرادی در حال مرگ دیده می‏شوند. اطراف آنها را ارواحی احاطه کرده‏اند که سعی دارند توجه آنها را به بالا معطوف کنند. آنها از درون یک دهلیز تاریک گذرکرده، به نوری راه پیدا می‏کنند و در حال ورود به این نور، احساس احترام نسبت به آن دارند. این دهلیز از لحاظ درازا و پهنا، بی‏نهایت و مالامال از نور است.

این مرحله را مردی امریکایی این‏گونه تجربه کرده است: «مشغول بازی گلف بودم که ناگهان توفان شد و گلوله‏ای از نور به کالبد من اصابت کرد. سپس خودم را بالای کالبدم دیدم. پس از مدّتی احساس کردم بدنم به سوی تونلی کشیده می‏شود. احساس می‏کردم که به سرعت به طرف جلو حرکت می‏کنم و بعد از آن، داخل تونلی قرار داشتم و شاهد نوری در دهانه خارجی آن بودم که لحظه به لحظه بزرگ‏تر و بزرگ‏تر می‏شد».

5 . رهیت افراد نورانی

هنگامی که فرد در درون دهلیز جای می‏گیرد، موجوداتی نورانی را ملاقات می‏کند. آنها با تلأله زیبایی می‏درخشند ؛ تلألهی که به نظر می‏آید در همه چیز نفوذ کرده، شخص را با عشق و محبّت فرا می‏گیرد ؛ امّا علی‏رغم شدت درخشندگی‏اش چشم را ناراحت نمی‏کند.

در این مرحله شخص با دوستان و اقوام خویش که قبلاً مرده‏اند، ملاقات می‏کند. گاهی اوقات افرادی صحبت از شهرهای زیبای نورانی می‏کنند که شکوهی توصیف‏ناپذیر دارند. در این حالت، ارتباطات از طریق کلمات ـ به گونه‏ای که ما با آن مأنوسیم ـ صورت نمی‏گیرد ؛ بلکه از طریق تله‏پاتی (ارتباط ذهنی) و بدون رد و بدل شدن الفاظ انجام می‏شود که بلافاصله (بدون گذشت زمان) فهمیده می‏شود.

پسر ده‏ساله‏ای که بر اثر ایست قلبی، ت.ن.م را چشیده بود می‏گفت: «در قسمتهای انتهایی تونل به انسانهایی برخورد کردم که از کالبد آنها نور تابیده می‏شد، مانند آباژورها. من هیچ کدام از آن انسانها را نمی‏شناختم ولی همه آنها به شدّت و عاشقانه مرا دوست داشتند».

6 . رهیت موجود نورانی برتر

فردی که ت.ن.م داشته، معمولاً یک موجود نورانی برتر را ملاقات می‏کند که در نظر او مقدّس است. این امر، چنان است که برخی می‏خواهند برای همیشه با او باشند ؛ امّا نمی‏توانند و کار موجود نورانی آن است که آنها را به مرور کردنِ زندگی گذشته‏شان قادر سازد. سپس توسط موجود نورانی به آنها گفته می‏شود که باید به بدن خاکی خود بازگردند.

یک بانوی میان‏سال در مورد این تجربه، در زمان کودکی خود چنین می‏گوید: «در آن لحظات، خود را در یک باغ بزرگ مملو از گل یافتم. داشتم به اطراف نگاه می‏کردم که کالبد نورانی را مشاهده کردم. این باغ، فوق‏العاده نورانی، با طراوت و زیبا بود ؛ ولی در مقایسه با موجود نورانی، بسیار بی‏فروغ و رنگ پریده به نظر می‏رسید. من احساس می‏کردم که شدیدا از سوی آن کالبد نورانی مورد عنایت و محبت هستم. این، بهترین و جالب‏ترین احساسی بود که در عمرم با آن مواجه شدم و هنوز این خاطره را به یاد دارم».

7 . مرور کردن زندگی

در این تجربه، معمولاً کل زندگی فرد در پیش چشم او حاضر است و در واقع، مروری بر زندگی گذشته صورت می‏گیرد. چشم‏اندازی فیلم گونه، رنگی و سه بعدی از تک تک همه کارهایی که فرد در زندگی‏اش انجام داده، در پیش رویش وجود دارد. در این حالت، فرد، نه فقط هر عمل خویش، بلکه حتّی اثرات هر یک از اعمال خود را بر روی افرادی که در زندگی در اطرافش بوده‏اند نیز درک می‏کند. مثلاً اگر کار محبت‏آمیزی برای کسی انجام دهیم، بلافاصله به جای آنها، احساس خوشحالی و خوشی آنها را درمی‏یابیم. همچنین موجود نورانی می‏پرسد که: با عمر خود چه کرده‏ای؟ تقریبا همه کسانی که این مرحله را می‏گذرانند، با این عقیده به زندگی بازمی‏گردند که مهم‏ترین چیز در زندگی‏شان عشق و محبت است و پس از آن، دانش. این‏گونه افراد در بازگشت خود، عطشی برای کسب دانش پیدا می‏کنند.

یک بیمار ساکن اوهایوی امریکا، در سن 23 سالگی چنین می‏گوید: «روزی در زمانهای کودکی یک سبد را از دست خواهرم ربودم، به این علّت که عروسکی در آن بود که من آن را دوست داشتم. در این مرور بر اعمال گذشته (به کمک موجود نورانی)، من از احساس خواهرم در آن لحظه آگاه شدم و به این دلیل، بسیار ناراحت و پشیمان گردیدم. زمانی که با انسانهایی برخورد می‏کردم که آنها را رنجانده بودم، ناراحت می‏شدم و اگر به کسانی کمکی کرده بودم، از این عملم شاد می‏گشتم».

8 . عروج سریع به آسمان

همه افرادی که ت.ن.م داشته‏اند، به تجربه دهلیز دست نیافته‏اند، بلکه برخی تجربه غوطه‏ور شدن را گزارش داده‏اند. در این حالت، آنان به سرعت به آسمان عروج کرده و کیهان را از نظرگاهی که فقط مخصوص اقمار مصنوعی و فضانوردان است، دیده‏اند. یکی از کودکان در این‏باره می‏گفت: «خود را بسیار بالاتر از زمین دیدم، از میان ستاره‏ها گذشتم و با فرشتگان ملاقات کردم».

9 . اکراه از بازگشت

برای برخی از افراد، ت.ن.م چنان رویداد لذّتبخشی است که دیگر نمی‏خواهند از آن بازگردند و از کسی که باعث بازگشتشان می‏شود (پزشک)، عصبانی هستند. البته این، احساسی موقتی است که بعد از یافتن امکان زندگی مجدد، خوشحال می‏شوند. شخصی در مورد این موضوع چنین می‏گوید: «پس از مشاهده مجدد زندگی گذشته‏ام، دیگر برای بازگشت به بدنم رغبتی نداشتم. در آنجا من راحت بودم و احساس می‏کردم کالبد نورانی‏ای که نزدیک من آمد و با نورهای گسترده‏اش اطرافم را احاطه کرد، عشق و محبت فوق‏العاده‏ای نسبت به من دارد. او از من پرسید که آیا می‏خواهم به زندگی برگردم. من به او جواب منفی دادم ؛ ولی او به من تأکید کرد که باید به زندگی برگردم ؛ زیرا کارهای زیادی هست که باید انجام دهم. در همین لحظات، احساس کردم که به طرف بدنم کشیده می‏شوم. سپس چشمانم را گشودم و پزشکی را مشاهده کردم. برای یک لحظه از بازگشت به زندگی عصبانی شدم و از بی‏ارادگی مطلبی ناجور به پزشک معالجم گفتم. پس از مدتی از بیان آن مطلب، پشیمان شدم ؛ چون او برای نجات من زحمات زیادی را متحمّل شده بود».

10 . فضا و زمان متفاوت

افرادی که ت.ن.م داشته‏اند می‏گویند: زمان به شدّت متراکم است و هیچ شباهتی به زمان عادی ندارد. آنها می‏گویند: زمان در جریان ت.ن.م مثل حضور در ابدیت است. از زنی سهال کردند که: تجربه شما چه مدت به طول انجامید؟ وی گفت: «می‏توانید بگویید یک ثانیه و یا ده هزار سال به طول انجامید و هیچ فرقی نمی‏کند که کدام یک را مطرح کنید».

همگام با سفر

کسانی که تا نزدیک مرگ رفته و جرعه‏ای از تجربیات آن را چشیده‏اند، پرواز روح، گذر از دهلیز، مشاهده برخی مردگان، دیدار افراد و انسانهای نورانی و... را گزارش می‏دهند.

پرواز روح، بر اثر کاهش ارتباطش با جسم یا وابستگی‏اش به آن است و دهلیز، حجاب بین عالم ماده و برزخ است که در گذر از آن، در انتها به مشاهده نور نائل می‏آیند. مردگانی که شخص در ت.ن.م می‏بیند، برخی از کسانی هستند که به دلیل ارتباط یا علاقه یا نسبت با این شخص، روحشان در اطراف او قرار دارد و تا آن هنگام، حجاب مادّه، مانع از رهیت آنها بوده است.

حجاب چهره جان می‏شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره، پرده برفکنم!

(حافظ)

ما در پاسخگویی به سهالهای بنیادین زندگی اُخروی، از انسان هزاران سال پیش، جلوتر نیستیم و هنوز هم بسا سهالهای بدون جواب هست که انسان به دنبال آنها به جستجو و تحقیق می‏پردازد ؛ امّا بسیاری از مردم عادی وجود دارند که ت.ن.م را داشته و بعضی مراحل آن را طی کرده‏اند.

بازگشت از سفر

پژوهشگران، پس از بررسی مراحل گفته شده از ت.ن.م و خاطرات برخی افراد تجربه کننده، دریافته‏اند که این گونه افراد، پس از بازگشت، هیچ‏گاه مانند گذشته نیستند، بلکه پس از این ماجراها دچار تحولات عمیق روحی و عاطفی می‏شوند و به استعدادهای روحی فراوانی دست می‏یابند. سقراط می‏گوید: «ما از مرگ می‏ترسیم ؛ ولی در عین حال اصلاً نمی‏دانیم که مرگ چیست». راستی چرا کسانی که ت.ن.م پیدا کرده‏اند، کمتر از مرگ می‏ترسند؟ در واقع، این افراد، کسانی هستند که مرگ را تجربه کرده و پس از آن، بار دیگر به زندگی برگشته‏اند. آنها به صورت عینی دریافته‏اند که جریان مردن، ترسناک نیست. این یکی از سهالات اساسی در زمینه اثرات این تجربه است ؛ ولی این تنها اثر آن نیست. در اینجا ما به اثرات پس از بازگشت افراد از ت.ن.م می‏پردازیم.

رهاورد سفر

1 . عدم ترس از مرگ

کسانی که ت.ن.م داشته‏اند، دیگر ترسی از مرگ ندارند. این موضوع برای افراد مختلف، معانی متفاوتی دارد. از نظر برخی ترس اولیه ناشی از درد وحشتناکی است که به نظر آنها در موقع مرگ بر انسان تحمیل می‏شود. برخی دیگر از این امر نگران هستند که در غیاب آنها چه کسی مراقبت از عزیزانشان را به عهده خواهد گرفت. بعضی دیگر از این می‏ترسند که آگاهی و شعورشان به یکباره از دست برود. ترس از جهنم و دوزخی شدن نیز خود، عاملی دیگر از آن جمله است. بعضی از افراد هم از ناشناخته‏ها می‏ترسند.

کسانی که ت.ن.م داشته‏اند، موقعی که می‏گویند ترس از مرگ را از دست داده‏اند، منظورشان این نیست که علاقه دارند زودتر بمیرند ؛ بلکه بیش از هر زمان دیگر به ادامه زندگی علاقه نشان می‏دهند. در واقع، احساس می‏کنند که اکنون تازه زندگی آنها شروع شده است. اگرچه ترس آنها از مرگ کاهش یافته، ولی اراده زندگی و علاقه به زندگی در آنها کم نشده است. این‏گونه افراد در مقایسه با قبل، از لحاظ روحی ـ روانی انسانهای سالم‏تری شده‏اند.

2 . حس کردن اهمیت عشق و محبت

همه آنهایی که ت.ن.م داشته‏اند، پس از بازگشت می‏گویند که: علّت حضور ما در این جهان، عشق و مهرورزی است و غالبا بر این باورند که دوستی و محبّت، نشان بارز خوشبختی و اطمینان است، به گونه‏ای که مابقی ارزشها در کنار آن، رنگ می‏بازند. این آگاهی باعث تغییر و تحوّل شدیدی در ساختار فکری عموم این افراد می‏شود. اگر قبلاً برای مردم ارزشی قائل نبوده‏اند، اکنون به هر کسی به عنوان فردی قابل دوست داشتن نگاه می‏کنند، یا در صورتی که قبلاً ثروت، تنها قله آرزوهای آنها بوده است، اکنون محبت برادرانه بر روح و اندیشه‏شان حکمفرما شده است.

3 . احساس ارتباط میان همه چیزهای

جهان

آنان این احساس را دارند که همه چیزهای جهان با یکدیگر مرتبط هستند و غالبا حالت احترام جدیدی نسبت به طبیعت و جهان اطراف خود می‏یابند. ما با همه چیز، مرتبط و متّصلیم و اگر محبت و عشق خود را در راستای این پیوندها و قواعد و ضوابط آنها خرج کنیم، باعث خوشحالی و خوشبختی خود ما می‏شود.

4 . عشق به آموختن

کسانی که ت.ن.م داشته‏اند، احترام جدیدی نسبت به دانش پیدا می‏کنند. وجود نورانی به آنها گفته است که: دانش اندوزی با مرگ خاتمه نمی‏یابد و دانش، چیزی است که انسانها آن را با خود به عنوان ذخیره به جهان دیگر می‏برند و متذکر می‏شود که قلمرو کاملی از عالم آخرت به پیگیری شوق‏انگیز علم و دانش اختصاص دارد. این امر، باعث شده است تا در بازگشت، تشنه علم و آموختن شوند.

5 . احساس جدید کنترل

همه این نوع افراد، احساس مسئولیت بیشتری در مورد روند و جهت زندگی خود پیدا می‏کنند. آنها در مورد نتایج آنی و دراز مدّت اعمال خود به شدّت حساس هستند. وقتی که انسان در قید حیات است، وقت را به بطالت می‏گذارند، عذر و بهانه می‏آورد و حتی حقایقی را می‏پوشاند که پوشاندن آنها، خود، باعث افسرده شدن می‏شود. قرآن در سوره قیامت (آیات 14 و 15) می‏فرماید: «انسان بر نفس خود، آگاه است، هرچند که عذر و بهانه بیاورد».

فردی پس از ت.ن.م، در مصاحبه‏ای، آن احساس کنترل را این‏گونه تعریف می‏کند: «هنگامی که آنجا بودم و زندگی خویش را مرور می‏کردم، هیچ مطلبی پوشیده نبود. من با همان کسانی بودم که آزارشان داده بودم و با کسانی بودم که کمکشان کردم تا خوشحال شوند. امیدوارم راهی پیدا کنم تا به هر کسی بفهمانم که دانستن این مطلب که انسان مسئول اعمال خویشتن است، امری بسیار لذّت بخش است. علاوه بر این، آرزو داشتم راهی پیدا کنم تا لذت چنین تجربه‏ای را ـ که نمی‏توان در نهایت از رو به رو شدن با آن اجتناب کرد ـ به انسانها بفهمانم. این تجربه آزادترین احساسی است که در جهان وجود دارد. این اتفاق (تجربه) محرّکی قوی برای هر روز از زندگی من است که بدانم موقعی که بمیرم، با یکایک اعمال خود دوباره رو به رو خواهم شد ؛ امّا تفاوتی که در آن حالت وجود دارد، این است که تأثیرات اعمال و رفتارم بر دیگران را احساس خواهم کرد. البته چنین ادراکی مرا به صبر و تفکّر وا می‏دارد که از آن، لذّت می‏برم».

6 . درک ارزش و ضرورت زندگی

تجربه‏کنندگان غالبا به شدّت نگران هستند که این جهان با نیروهای مخرّب گسترده‏ای که در آن است، صرفا در دست انسانهای جایزالخطاست و همین احساسها باعث می‏شود تا این‏گونه افراد، اهمیت و ارزش زندگی خود را بسیار جدّی بگیرند و فرصت «زندگی» را غنیمت بشمارند. آنها می‏گویند که زندگی فرصت بسیار عزیزی است که باید از آن به بهترین شکلی بهره برد و معنای کامل آن را درک کرد.

7 . تعلّق خاطر به امور روحی

ت.ن.م، معمولاً منجر به کنجکاوی در امور روحی و معنوی می‏شود. بسیاری از افراد، پس از تجربه مورد بحث، آموزشهای روحانی پیشوایان بزرگ دینی را مورد مطالعه و پذیرش قرار می‏دهند. تقریبا حرف همه آنها این است که تجربه جدید آنها، کشف یک دنیای واقعی است که هیچ وقت تا این اندازه به وجود آن، باور نداشته‏اند. حالا یقین دارند که آن دنیای دیگر، وجود دارد و اتفاقا قواعد و ارزشهای خاصّی هم بر آن، حاکم است، از آن گونه که در کتابهای آسمانی و تعالیم انبیای بزرگ، دیده می‏شود. جریان وقایع هم بسیار شبیه شرحی است که کتابهای آسمانی از چگونگی مرگ و خروج روح و جهان برزخ ارائه می‏کنند.

8 . میل بازگشت به جهان واقعی

افلاطون در کتاب «جمهوریت» خود درباره جهان پایین (ماده) و جهان دیگر (معنا) مثالی را مطرح می‏کند. او می‏گوید: «ما در این جهان، همانند زندانیان زنجیر شده در درون یک غاریم که از هنگام تولّد، تنها و تنها رو به انتهای غار زیسته‏ایم و آن را دیده‏ایم. در پشت سرِ ما و در بیرون غار، آتشی روشن است و اشیا و موجوداتی از جلوی آن در حرکت‏اند ؛ امّا ما از همه آنها فقط سایه‏هایی را بر روی دیوار انتهایی غار می‏بینیم و تصوّر می‏کنیم که این سایه‏ها، موجوداتی واقعی‏اند، در حالی که زندگی در پشت سر ما جریان دارد و حقیقتی است غیر از این سایه‏ها. برای زندانی‏ای که حتّی لحظه‏ای بیرون غار را دیده باشد، بازگشت به داخل غار، سخت و غیر قابل تحمّل است». به همین ترتیب، کسانی که ت.ن.م داشته‏اند به بازگشت به همان جهان عشق و نور و... میل وافری دارند.

آموخته‏های م

دکتر ریموند مودی در پایان کتاب خویش (روزنه‏ای به جهان دیگر) می‏گوید: «سالیان درازی است که سعی کرده‏ام توضیح زیست‏شناسانه‏ای برای ت.ن.م بیایم و همواره دست خالی بازگشته‏ام. البته این تجربیات [که در ادبیات عرفانیِ ما به آن «خلع بدن» گفته می‏شود]، ممکن است محکم‏ترین دلیل علمی برای اعتقاد به زندگی اخروی باشد. با تحقیقات و بررسیهایی که تاکنون توسط محقّقان مختلف صورت گرفته، متقاعد شده‏ایم افرادی که ت.ن.م داشته‏اند، دریچه‏ای به جهان ماورای طبیعت برایشان گشوده شده و در واقع، سفر کوتاهی به یک جهان واقعی دیگر داشته‏اند و در این باور، مصمّم‏تر می‏شویم که (به قول پترو ژان مِداوار):

«تنها نوع آدمی است که راهش را به وسیله فروغ تابانی که بر آن تابیده است، می‏یابد!».

منابع:

روزنه‏ای به جهان دیگر، ریموند مودی، ترجمه: احمد تابنده، تهران: صابرین، 1373.

ادراکات لحظات نزدیک به مرگ و تحوّلات روحی آن، ملوین مورس، ترجمه: رضا جمالیان، تهران: اطلاعات، 1375.

چند منبع مفید دیگر:

نزدیک‏تر به نور، ملوین مورس، ترجمه: رضا جمالیان، تهران: اطلاعات، 1374.

نور آن سوی (تجربیات در شُرف مرگ)، سلیا گرین، ترجمه: بهنام جمالیان، تهران: جیحون، 1375.

زندگی پس از مرگ، ریموند مودی، ترجمه: مینا بیگلری، تهران: اسپرک، 1369.

در آغوش نور، بتی جین ایدی، ترجمه: فریده مهدوی دامغانی، تهران: تیر، 1376.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 7:59 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

هفته گذشته فشار خونش افتاد پایین و به هفت رسید بردنش بیمارستان حالش بهتر شد فشارش اومد بالا و دیگه خوب بود ولی تا دوشنبه شب ۲۵ خرداد در بیمارستان بستری بود شامش رو خورد و خوابید ساعت یازده یازده و نیم که خواب بود دیدن رنگش پریده فشارش رو گرفتن پایین بود خیلی تلاش کردن که نگهش دارن ولی دیگه وقت رفتن بود، دیگه باید میرفت. پدرم رفت، برای همیشه، خدا رحمتش کنه. نمیدونم این چه سریه که هر کس میخواد از این دنیا بره خودش میفهمه، هفته پیش پدرم به مادرم گفت دیگه دارم میرم اونور خط.

هنوز باورم نمیشه.

الان که دارم مینویسم دوشنبه شب و به عبارتی سه شنبه ساعت ۲ صبح به وقت تورنتوست و همه در تهران در راه بهشت زهرا هستن و من فقط دارم قرآن گوش میکنم. امروز ساعت ۵:۳۰ عصر مادرم تماس گرفت و گفت که از بیمارستان میاد گفت که برای پدرت دعا کن و قرآن بخون.

از عصر دارم همینطور گریه میکنم. یه کم قرآن خوندم. خوابم نمیبره.

خدا رو شکر میکنم که بدون رنج و درد و ناراحتی رفت. خدا رو شکر میکنم که تو خواب رفت (همونجوری که خودش میخواست). خدا رو شکر میکنم که عید دیدمش و باهاش عکس گرفتم. خدا رو شکر میکنم که ازم راضی بود.

پدر عزیزم هفدهم فروردین امسال ۵۷ ساله شد.

هنوز باورم نمیشه اصلا نمیتونم باور کنم

همسرم گفت فردا برات بلیط میگیرم برو ولی دیگه چه فایده داره وقتی که در مراسم خاکسپاری نیستم، مادرم گفت ما نمیتونیم تا دو سه روز دیگه نگهش داریم تو هم نمیخواد بیای خواهش کردم التماس کردم که برام عکس و فیلم بگیرن وگرنه هیچوقت باور نخواهم کرد.

برای شادی روحش فاتحه ای بخوانید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

امروز خواهرم گفت که دیروز حال پدرم بد شده و بردنش بیمارستان، اول صبح کلی گریه و زاری کردم و برای پدرم دعا خوندم. خواستم از دوستان خواهش کنم برای پدرم دعا کنید زودتر حالش خوب بشه و برگرده خونه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/18ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

آخی چه کیفی داشت روز تولدم دخترم رو گذاشتم مدرسه و تنهایی رفتم فروشگاه یه دلاری. چرا کیف داشت؟ آخه تنها رفتم، هی بکن، نکن به دخترم نکردم همسرم هم نبود که غر بزنه خسته شدم بریم .

سه تا گلدون خریدم با چهار تا کیسه خاک با یه سری خرده ریز دیگه که لازم داشتم بذر گلهایی رو که کاشته بودم بزرگ شدن و هر کدوم شش هفت سانتی شدن و باید جاشون رو عوض میکردم و چون یه جایی خونده بودم روز تولدتون درختی بکارید منهم به جای درخت کاشتن جای این بیچاره ها رو عوض کردم که رشد کنن .

روز شنبه رفتم کالج و برگشتم خونه دستش درد نکنه همسرم هم خرید کرده بود هم غذا درست کرده بود به این میگن یه همسر خوب و مهربون و فداکار و نمونه  خدا حفظش کنه از وسط ........  

شنبه بعد از ظهر بعد از اینکه دخترم اجازه نداد یه چرت بعد از ظهر بزنیم از بس که سر و صدا کرد، بعد از مدتها رفتیم فرویومال نشستیم.

راستی روز جمعه نامه کالج برای همسرم هم اومد که نوشته بود هفته دیگه بره چِکِش رو بگیره.

دیگه چی بگم؟ هیچی دیگه امروز یکشنبه من (مادر خانومی) از صبح مشغول شستشوی لباس هستم آقای پدر رفته کالج درس بخونه این زی زی گولو آسی پاسی دِرا کوتا تا به تا هم مشغول آزار و اذیته.

ماجراهای زی زی گولو رو یادتونه؟ امروز یهو یادش افتادم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

میبینین چه زود میگذره؟

سی و پنج ساله شدم رفت پی کارش  ولی اصلا احساس یک خانم سی و پنج ساله رو ندارم اصلا به بالای سی فکر نمیکنم هنوز احساس میکنم تو دوران دانشگاه و دانشجویی بسر میبرم  ولی واقعیت اینه که سی و پنج سالمه نزدیک به هشت ساله که ازدواج کردم و یه دختر تقریبا شش ساله دارم.

خدایا تا اینجاش که بد نبود شکرت از این به بعدش رو لطفا یه کم بهترترترترش کن.

همزمان با سریال F R I E N D S سریالهای ایرانی هم میبینم، سریال همه بچه های من که یه کم بی مزست ولی بخاطر مهرانه مهین ترابی میبینمش، سایه تنهایی رو یکی دو قسمتش رو دیدم اونم بنظر میاد جالب نباشه و سریال لطفا دور نزنیم که فکر کنم قبلا گفتم.

راستی، لطفا یه تولد مبارک هم شما برام بخونین

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 7:47 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

این روش تهیه دوغ گازدار طبیعی رو یه جایی توی اینترنت خوندم امروز درستش کردم تا فردا که عمل اومد ببینم چی میشه:

يک ليتر شير رو درون يک بطری نوشابه بريزيد و دو قاشق ماست نه چندان شيرين ، ترش باشه بهتر است + 2 ليوان آب ولرم هم به آن اضافه کنيد. آن قسمت باريک سر بطری هم بايد خالی بماند. درب بطری را ببنديد و محکم تکان دهيد تا با هم مخلوط شوند و 24 ساعت بگذاريد در يک جای گرم. داخل چيزي نپيچيد. بعد از 24 ساعت شما يک دوغ گازدار کاملاً طبيعی و سالم داريد. لطفاً از اين شيرهای ماندگار استفاده نکنيد. امتحان کنيد پشيمان نمی شيد.

حالا فردا خبرش رو میدم که خوب شد یا نه

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

شنبه مدرسه جشن آخرین شنبه ماه می رو گرفت که ما رفتیم کالج و نتونستیم بریم. شنبه عصر خواستم برم جیم که بیتا هم گفت منم میام و با هم ساب وی قرار گذاشتیم و رفتیم جیم.

راستی توی کلاس هم سخنرانی (سخنرانی که نه همون پرزنت) داشتم که خوب انجام شد و آقای معلم ازم تشکر کرد .

روز سه شنبه با مهد تماس گرفتم و گفتم که کالج میرم و خیلی گرفتارم و نمیتونم بیام.

چهارشنبه دخترم رو که گذاشتم مدرسه اومدم خونه و یه کم بیحال روی تخت دراز کشیدم بعد دیدم اینطوری نمیشه پاشدم و حاضر شدم و رفتم جیم نیم ساعتی اونجا بودم و رفتم استخر البته استخری که کوچیکتره و آب گرم داره، تو این استخر روزی چهل و پنج دقیقه به ملت ورزش میدن خلاصه منم قاطی پیرزن پیرمردها توی آب گرم ورزش کردم بلکه این کمرم یه کم آروم بگیره. خلاصه فعالیتهای سلامتی رو که انجام دادم و دوش گرفتم، یکراست رفتم مدرسه دنبال دخترم و اومدیم خونه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/14ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

یادتونه گفتم راجع به اظهارنامه مالیاتی بعدا براتون توضیح میدم؟ امروز میخوام براتون بگم که چی به چیه.

دوست عزیزم بیتا یه حسابدار بهمون معرفی کرد که خودشون هم کار مالیاتیشون رو بهش دادن، وقتی من ایران بودم همسرم با این آقا تماس گرفت و مدارک لازم رو ازش پرسید و براش برد. نامه هایی که در مورد درآمد سال ۲۰۰۸ برامون اومده بود، نامه ای که مربوط به child tax میشد، بلیطهای هفتگی و ماهانه وسیله نقلیه عمومی (اتوبوس و مترو) TTC, GO, VIVA, YRT، اجاره نامه منزل، اگه اشتباه نکنم قرارداد خرید ماشین و بیمه نامه ماشین (و اگه بچه یا حتی خودتون کلاسی رفته باشین مدارک مربوط به اون کلاس رو هم باید ارائه بدین) همه رو به آقای حسابدار داد اون آقا بعد از یکی دو روز با همسرم تماس گرفت و مبلغ حدودی رو که بهمون برمیگرده به همسرم گفت و اواخر مارچ یا اوایل اپریل بود که فرم تکمیل شده رو بصورت آنلاین ارسال کرد و بیست یا سی دلار بابت این کار ازمون پول گرفت.

دیروز که صندوق پست رو باز کردم دو تا پاکت توش بود یکی مربوط به همین اظهارنامه مالیاتی بود و چک مربوطه توش بود که باید بریم نقدش کنیم و یه نامه از سنکا کالج با خودم غر زدم باز دیگه چی میخوان وقتی بازش کردم دیدم تو نامه نوشته که هفته دوم جون با مدارک لازم برای گرفتن چک bursary به قسمت مالی مراجعه کنم  دقیقا اینجوری شدم.

از ایران که برگشتم و حساب بانکیم رو چک کردم دیدم یه پولی اضافه توی حسابه هر چی فکر کردیم نفهمیدیم این پول چیه بعدا دوزاری کجمون افتاد که این همون پولیه که مربوط به child tax میشه و نامش قبلا اومده بود، حالا ریختن توی حسابمون.

خلاصه خدا بده برکت یه عدد خوبی شد. حالا بگو کانادا بد جائیه

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

سال گذشته ماه آگوست برای subsidy (کمک هزینه مهد کودک) اقدام کرده بودم و بهم گفتن باید در لیست انتظار بمونم و چند ماه طول میکشه تا نوبتم بشه چهارشنبه هفته گذشته یه نامه از cheldren's service  دریافت کردم که میخواستن بدونن من هنوز مایلم در لیست انتظار باشم و آیا تغییر آدرس داشتم یا نه روز پنج شنبه باهاشون تماس گرفتم و بعد از پرسیدن چند سوال از من گفتن که اسمم توی لیست انتظار باقی میمونه.

دیروز وقت دکتر داشتم (چقدر مثل پیرزنها دکتر میری تو) جواب آزمایشم حاضر بود همه چیز خوب بود بغیر از ذخیره آهن و از دیروز قرص آهن هم به بقیه داروها و ویتامینهام اضافه شد. در ضمن قراره یه وقت دکتر متخصص هم برام بگیرن. ۱۶ جون هم وقت دکتر دستگاه گوارش دارم که اگه تشخیص داد برام وقت آندوسکوپی بذاره.

امروز میخواستم برم gym ولی انقدر درس دارم که فکر نمیکنم وقتی برام بمونه ولی شنبه حتما میرم.

گلدون گلم رو آوردم توی اتاق (توی بالکن بود) چون هوای اتاق گرمتره برگهاش زودتر رشد کردن و مثل برگهای کوچیک دو لپه ای از خاک اومدن بیرون میدونین چرا برام جالبه؟ چون این اولین باریه که چیزی میکارم تا حالا چیزی نکاشتم.

دو سه روز پیش بیتا خیلی با عجله باهام تماس گرفت که یه حراج پایین خونشون هست پنکه داره ۲ دلار میخواست ببینه بخره برام یا نه تشکر کردم و گفتم بگیره. مثل همون پنکه ایه که پارسال خریدیم یکی دو ماه کار کرد و سوخت امسال تو وال مارت دیدم شده ۲۰ دلار گفتم بگیر این که قراره بسوزه چرا ۲۰ دلار بدم ۲ دلار میدم که اگه سوخت دل منم باهاش نسوزه.

نه به گرمای هفته پیش که من با تاپ و شلوارک رفتم بیرون و نه به سرما و بارندگی این چند روزه که با کاپشن میریم بیرون.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/08ساعت 6:24 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

سه شنبه مهد کودک نرفتم چون درس داشتم و باید به درسام میرسیدم، عصری رفتیم استخر، بابا هم از سر کار یکراست اومد اونجا و تا ساعت نه شب اونجا بودیم یه برنامه ورزش در آب هم بود که ما شرکت کردیم.

دیروز هم مهد نرفتم، دخترم رو که گذاشتم مدرسه یکراست رفتم وال مارت یکی دو تا تاپ و یه شلوار خریدم و یه مایو برای دخترم که گشاد بود باید برم عوضش کنم.

چند وقته دارم فکر میکنم آخر ماه جون که آخر سال تحصیلی هست برای معلم دخترم چی بخرم، نمیدونم اینجا چه رسمی دارن و چی کادو میدن به معلمها. فکر کردم یه گردن بند ظریف بخرم براش، هان؟

دیشب سریال  F R I E N D S  دیدیم خیلی بیشتر از قبل حرفاشونو میفهمم و از این بابت خوشحالم.

برای شنبه داوطلب شدم که یه presentation  تهیه کنم و پنج دقیقه باید صحبت کنم هر موضوعی هم میتونم انتخاب کنم، هنوز دارم دنبال موضوع میگردم، فعلا تنها موضوعی که به ذهنم میرسه همون لاین سافاری هست که رفتیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/03/07ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

یادم رفت بگم از یکی دو هفته قبل، یعنی بعد از اینکه با دخترم بعنوان داوطلب رفتم فارم، یه دعوتنامه از طرف مدرسه به دستم رسید که قراره روز جمعه ۲۲ می برای والنتیرها یه جشنی در سالن ورزشی مدرسه برگزار بشه و منم با کمال میل دعوت رو پذیرفتم. یه دعوتنامه هم از طرف YMCA با همین موضوع دریافت کردم که دیگه اونو نرفتم.

خلاصه روز جمعه از ساعت ۱۳:۳۰ تا ۱۵:۰۰ جشن بود و منم رفتم. دیدم میز بزرگی به شکل T پر از شیرینی و میوه و سبزیجات چیدن و کنار سالن یه میز شامل چای و قهوه و چند نوع آب میوه بود. از در که وارد شدم با آقای ناظم مدرسه سلام علیک کردم و دست دادم و گفت از خودت پذیرایی کن تشکر کردم و روی یه صندلی نشستم و یه نگاهی به دور تا دور سالن انداختم مگر یه آشنایی پیدا کنم حدودا صد و پنجاه تا دویست نفر بودیم هم خانم هم آقا که والدین بچه های مدرسه بودن و هر کدوم به نوعی برای شرکت در فعالیتهای مدرسه والنتیر شده بودن. قیافه ها آشنا بود تقریبا همشون رو دیده بودم ولی با بعضیهاشون فقط سلام علیک داشتم اونم در حال از کنار هم رد شدن این بود که رفتم یه ظرف یه بار مصرف برداشتم یه دونه شیرینی لذیذ و یه کم میوه با مزه مخصوصش گذاشتم و اومدم نشستم سر جام و به صحبتهای دو تا خانم که کنار من نشسته بودن گوش دادم نه بمنظور فضولی چون داشتن خیلی تند تند انگلیسی صحبت میکردن و من تقریبا نیمی از حرفاشونو متوجه میشدم خانمی که کنار من نشسته بود خیلی خیلی چاق بود و خانم کناریش که باهاش صحبت میکرد اندام متوسطی داشت و داشت با این خانم راجع به رژیم غذایی صحبت میکرد و این خانم چاق هم در حالیکه داشت چند شیرینی داخل ظرفش رو میخورد به حرفای اون گوش میداد. یعنی چند بار بلند شد ظرفش رو پر کرد ولی فقط شیرینی برداشت نکرد یه دونه میوه برداره بخوره.

بعد از ده دقیقه بلند شدم و از ظرف سبزیجات برداشتم و دو سه تا تیکه پنیر، کرفس و هویج و براکلی و گل کلم خام بود. یادم رفت بگم که اول از همه یه لیوان قهوه خوردم. بعد از خوردن سبزیجات دیگه بشقابم رو انداختم تو سطل آشغال و نشستم به تماشای مردم که فقط میخوردن. بعد دیدم که معلم دخترم وارد سالن شد و دنبال والدین شاگرداش میگشت که چشمش به من افتاد و اومد طرفم بلند شدم و با هم سلام و علیک کردیم و خیلی ازم تشکر کرد که برای فارم والنتیر شدم و همچنین توی جشن شرکت کردم منم ازش تشکر کردم که برامون جشن گرفتن.

بعد از یک ساعت یعنی ساعت ۱۴:۳۰ همه ساکت شدن و خانم مدیر مدرسه که یه خانم کانادایی سفید و چاق با چشمای آبنباتی هست به ما خوش آمد گفت و یکی یکی صدامون کرد و یه certificate و یه gift بهمون دادن. certificate رو آقای ناظم میداد و باهامون دست میداد و gift رو یه خانم دیگه.

به اصطلاح مدرکی که بهمون دادن اسم نداره ولی مدرک والنتیریمونه دیگه مثلا، هدیه ای که بهمون دادن یه گلدون پلاستیکی داخل بسته بندی بود و یه کارت کوچیک بهش آویزون بود داخل گلدون یه بسته خاک و یه پاکت بذر گل بود که باید بکاریم درست یادم نیست همون روز یا فرداش بذرها رو کاشتیم ولی هنوز خبری نیست. ولی ریشه توت فرنگی که کاشته بودیم دو تا شاخه سبز داده و داره رشد میکنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/06ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

ما گاهی توی محله های مختلف تورنتو میچرخیم و خونه ها و کوچه ها رو میبینیم، این برای ما یه جور سرگرمیه چون خیلی کوچه محله های قشنگی داره اینجا. یکی دو بار محله ثروتمندان رفتیم، وای وای چه خونه هایی هوش از سر آدم میبره دقیقا مثل خونه هایی که توی فیلمها و سریالهای خارجی دیدیم از همون خونه هایی که از سر خیابون تا عمارت یه جاده هست که باید با ماشین بری تا بهش برسی.

شنبه عصر هم رفتیم منطقه Bayview (شپرد + بی ویو) همین که میگشتیم یه خونه ای حراج داشت پیاده شدیم و یه نگاهی انداختیم و یه آباژور پایه بلند خریدیم یک دلار سه تا قاب عکس هم دو دلار

بعد رفتیم طرف Markham (استیلز + بی ویو) وارد یه بن بست شدیم اونجا هم جداْ قشنگ بود. بالای این خیابون بن بست تو خیابون اصلی یه معبد خیلی قشنگ بود که فقط از جلوش رد شدیم.

شنبه صبح همسرم من و دخترم رو رسوند کالج، دخترم رو گذاشتم مهد کودک کالج و رفتم سر کلاس و برای ساعت ۱۲:۳۰ که ساعت ناهاری هست رفتم دنبالش توی محوطه کالج میز و صندلی و نیمکت هست نشستیم و ساندویچ کوچیکی که درست کرده بودم رو خوردیم و ساعت ناهاری تموم شد گذاشتمش مهد و رفتم سر کلاس، ساعت دو کلاسمون تموم شد اومدیم بیرون دیدیم بابا اومده دنبالمون  اومدیم خونه ناهار خوردیم.

یکشنبه بابا کالج داشت رفت کلاس و برگشت و ناهار خوردیم و بعد از ظهر میخواست بخوابه که تشویقش کردم بریم استخر خلاصه از ساعت ۶ تا ۸ شب و برای اولین بار سه تایی با هم رفتیم استخر.

اومدیم خونه همسرم با رامین (پسر عمه) تلفنی صحبت میکرد که رامین گفت بیاین اینجا یه چایی با هم بخوریم، ما هم یه هندوانه خنک تو یخچال داشتیم برداشتیم و رفتیم خونشون و تا ساعت دوازده اونجا بودیم جاتون خالی گفتیم و خندیدیم.

خواستم اعتراف کنم که دوستانی که اینجا سر کار میرن و فعالیت اجتماعی دارن و در ضمن وبلاگ مینویسن، انصافا کار بزرگی میکنن  چون از وقتی میرم کالج و درس میخونم نمیتونم سر فرصت بشینم و براتون تعریف کنم و ماجرای تعطیلات دو هفته پیش رو تازه دیشب نوشتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

هفته پیش روز شنبه که از صبح تا شب خونه بودیم یعنی اصلا حس بیرون رفتن نداشتیم ولی شب خونه بیتا اینا مهمون بودیم. یکشنبه هم خونه بودیم ولی شب رفتیم داون تاون آتیش بازی ببینیم. نمیدونم چرا برای تولد ملکه ویکتوریا همه جا دو شب آتیش بازی میکنن ولی برای تولد ما از این کارا نمیکنن.

و اما دوشنبه، بالاخره رفتیم aftican lion safari و کلی بهمون خوش گذشت. جاده خیلی قشنگی هم داشت. نفری ۲۵ دلار ورودیش بود، یه نقشه هم بهمون دادن که بدونیم چی به چیه  ما حدودا ساعت یک رسیدیم اول رفتیم تو پارکینگش پارک کردیم و چون از خونه غذای اسپرت آورده بودم روی صندوق عقب بساطمون رو پهن کردیم و ناهار خوردیم، دیدیم چند تا ماشین دیگه هم همین کارو کردن بعد از گلاب به روتون دستشویی و ... سوار شدیم و راه افتادیم یکی دو تا اتوبوس داشت که بعضی ها سوارش میشدن و با اون میرفتن ولی اصلا به درد نمیخورد چون اتوبوس که توقف نمیکنه تند تند مسیر رو رد میشه که بره پیادشون کنه یه سری دیگه سوار کنه ما که با ماشین خودمون رفتیم و هر قسمت هر چقدر میخواستیم توقف میکردیم و حیوانات رو میدیدیم و عکس و فیلم میگرفتیم. به قسمت شیرها که رسیدیم ساعت حول و حوش ۲ بود و معلوم بود غذایی خوردن و زیر آفتاب دراز به دراز خوابیده بودن غذاشون هضم بشه. قسمت میمونها خیلی جالب بود به هر ماشین چند تا میمون وصل بود. ما از لای پنجره بهشون موز میدادیم عین گداها انگشتشون رو میاوردن تو موز بگیرن یکی از این میمونها بعد از خوردن موز برای تشکر باز گلاب به روتون اجابت مزاجش رو روی ماشین ما انجام داد و پیاده شد .

یه بچه میمون اومد نشست برف پاک کن رو دو دستی گرفته بود ما میزدیم به شیشه میگفتیم نکن اون بدتر برف پاک کن رو تکون تکون میداد .

خلاصه انواع و اقسام حیوانات رو دیدیم و آخر سر رسیدیم به همون پارکینگ، پارک کردیم و پیاده شدیم، یه جا دیدیم ملت صف کشیدن سوار کشتی بشن کشتی که نه ولی قایق هم نبود یه قایق بزرگ که مثل اتوبوس صندلی داره اونجا نوشته بود boat حالا شما هر چی دوست دارین صداش کنین رفتیم سوار شدیم مثل یه دریاچه کوچیک بود ما رو برد چرخوند و یه سری توضیحات داد که خداییش یه کلمش رو هم نفهمیدم هم صداش نمیومد هم تند حرف میزد هم کنار ما چند تا هندی نشسته بودن که یه بند با صدای بلند حرف میزدن.

وقتی پیاده شدیم رفتیم داخل رستورانش جاتون خالی بستنی خریدیم خوردیم.

بعد رفتیم یه قسمت مثل پارک آبی درست کرده بودن کوچیک بود ولی جالب بود همه بچه ها داشتن توش آب بازی میکردن، دختر منم لباسشو در آورد و رفت بازی.

بعد از اونجا یه صف دیگه دیدیم باز رفتیم ایستادیم و سوار قطار شدیم باز ما رو برد چرخوند و چند تا حیوون هم اونجا دیدیم که بعضیهاشون در حال انقراض بودن.

یه قسمت انواع و اقسام پرنده ها رو گذاشته بودن که ما خیلی سریع ازشون گذشتیم چون تو پارکهای تهران داشتیم و دیدیم.

یه جا مردم سوار فیل میشدن و تو یه محوطه کوچیک یه دور میزدن ما نرفتیم.

یه قسمت بز داشت رفتیم داخلش و به بزها برگ میدادیم میخوردن بزه روی دو تا پاش می ایستاد و دستاشو میذاشت روی من که برگ بذارم دهنش. یکی داشت کیفمو میخورد یکی گوشه کاپشنم توی دهنش بود. یکی دو تا بز حامله هم بینشون بود شکمشونو نوازش کردم

از اون محوطه که اومدیم بیرون شیر آب و صابون و دستمال بود که دستامونو بشوریم.

دیگه سوار ماشین شدیم که بیایم بیرون دیدیم که یه جا ملت ایستادن رفتیم جلو دیدیم چند تا فیل توی دریاچه آب تنی میکنن ما هم یه کم نگاشون کردیم و اومدیم بیرون.

یکی دو تا قسمت داشت که ساعتش گذشته بود و ما نتونستیم ببینیم یکیش مربوط به نمایش فیلها بود یکی دیگش مربوط به نمایش پرنده ها بود اگه اشتباه نکنم.

از اونجا که اومدیم بیرون از برلینگتون و یه منطقه ای به اسم waterdown که محل کار همسرم اونجاست گذشتیم تو یه فرورفتگی چند تا ماشین پارک بود که همسرم قبلا هم اینجا رو دیده بود ولی فرصتی پیش نیومده بود که ببینه ما هم توقف کردیم و رفتیم دیدیم یه جای سرسبز که توش یه آبشار کوچیک داشت و دور آبشار پارک بود.

دیگه داخل می سی ساگا رو هم گشتیم و خوشمون نیومد یعنی بهترین محلش رو دیدیم که ساختمونها و خونه های شیک و قشنگ داشت ولی مردمی که تو خیابون دیدیم همه هندی و پاکستانی و سیاه بودن.

بعد دیگه خسته و کوفته رسیدیم خونه و خوابیدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دیروز عصری با دوست باردارم تماس گرفتم چون وقت دکتر داشت میخواستم حالشو بپرسم همسرش گفت رفته حمام پنج دقیقه دیگه زنگ میزنه، ولی زنگ نزد بعد ما رفتیم بیرون و شب دیر اومدیم خونه، امروز صبح زنگ زدم بهش کسی جواب نداد مجبور شدم با موبایل همسرش تماس بگیرم همسرش بعد از سلام و احوالپرسی گوشی رو داد به دوستم.  بیمارستان بود  زایید  قرار بود به من خبر بده، قرار بود دخترشو پیش من بذاره میخواد بره بیمارستان، قرار بود اگه خواست من شب برم بیمارستان پیشش بمونم، ولی شرایط جور دیگه ای شد. همیشه همینجوریه آدم یه برنامه ریزیهایی میکنه و نقشه هایی میکشه بعد یه چیز دیگه پیش میاد. دوستم گفت دیگه حالش بدتر و بدتر شد و یکی از دوستانش خونشون بود و دخترشو برد پیش خودش و این بنده خدا هم شب رفت بیمارستان و به سلامتی فارغ شد. بهم گفت برات یه سورپرایز دیگه هم دارم گفتم باز دیگه چی شده گفت بچم پسره   چی؟ چی گفتی؟! پسره؟ گفت اولین سونوگرافی بهم گفتن پسره ولی بعد از اون هر بار سونوگرافی کردم گفتن دختره حتی تا هفت ماهگی، گفت هر چی خریدیم دخترونست. گفتم حالا منم باید برم لباسی که خریدم رو عوض کنم چون دخترونست.

خلاصه این آقا پسر از راه نرسیده کاسه کوزه همه رو به هم ریخته، راستی این آقاهه رو قراره اسمشو بذارن پایا  انشالله سلامت باشه

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/01ساعت 3:48 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
 
The Web Ask shantemis