![]() |
![]() |
|
|
از همه دوستانی که برام پیغام تسلیت گذاشتن و به نوعی با من همدردی کردن نهایت تشکر رو دارم امیدوارم که اگر پدر و مادر دارین سایشون بالای سرتون باشه وگرنه خداوند رحمتشون کنه، همچنین امیدوارم که سایه شما بالای سر فرزندانتون باشه و همیشه لبتون خندان و دلتون شاد باشه. سه شنبه شب بیتا و همسرش، منیژه و رامین اومدن خونمون. بیتا اینها کمی نشستن و رفتن ولی رامین و منیژه یکی دو ساعتی بودن. من اون دو روز خیلی بی تاب بودم خیلی زیاد یعنی دیگه گریه نمیکردم شیون میکردم دست خودم نبود ولی اون شب رامین یه صحبتهایی برام کرد که خیلی بهم آرامش داد و از اون موقع فقط گاهی اونم برای دل خودم گریه میکنم. رامین راجع به کتابی صحبت کرد و یه قسمتهایی از اون کتاب رو برام تعریف کرد که خیلی آرومم کرد. این کتاب راجع به یک دکتر امریکایی هست که بعضی از بیمارانش در اثر سکته قلبی چند دقیقه ای روح از بدنشون جدا میشده و با تلاش دکترها دوباره به این دنیا برمیگشتن این بیماران بطرز عجیبی رفتارشون عوض میشده و این باعث کنجکاوی اون دکتر میشده و بالاخره شروع به تحقیق در این مورد میکنه و اونها از چیزهایی که دیده بودن صحبت میکردن و بقیه ماجرا... اسم این کتاب هست The Light Of Beyond نوشته دکتر ریموند مودی که به فارسی هم ترجمه شده به نام نور آنسوی. من از اینترنت یه متنی پیدا کردم که خلاصه ای از اون کتاب هست که کپیش رو براتون میذارم. از مامانم خواستم که اون کتاب رو برام بخره و بفرسته. کتاب اصلیش تو کتابخونه های اینجا هست ولی خوب من زبانم انقدر خوب نیست که خوب بفهمم و تا بخوام معنی لغات رو در بیارم از متن چیزی نمیفهمم. جادههای ناگزیر
|
|
|
هفته گذشته فشار خونش افتاد پایین و به هفت رسید بردنش بیمارستان حالش بهتر شد فشارش اومد بالا و دیگه خوب بود ولی تا دوشنبه شب ۲۵ خرداد در بیمارستان بستری بود شامش رو خورد و خوابید ساعت یازده یازده و نیم که خواب بود دیدن رنگش پریده فشارش رو گرفتن پایین بود خیلی تلاش کردن که نگهش دارن ولی دیگه وقت رفتن بود، دیگه باید میرفت. پدرم رفت، برای همیشه، خدا رحمتش کنه. نمیدونم این چه سریه که هر کس میخواد از این دنیا بره خودش میفهمه، هفته پیش پدرم به مادرم گفت دیگه دارم میرم اونور خط. هنوز باورم نمیشه. الان که دارم مینویسم دوشنبه شب و به عبارتی سه شنبه ساعت ۲ صبح به وقت تورنتوست و همه در تهران در راه بهشت زهرا هستن و من فقط دارم قرآن گوش میکنم. امروز ساعت ۵:۳۰ عصر مادرم تماس گرفت و گفت که از بیمارستان میاد گفت که برای پدرت دعا کن و قرآن بخون. از عصر دارم همینطور گریه میکنم. یه کم قرآن خوندم. خوابم نمیبره. خدا رو شکر میکنم که بدون رنج و درد و ناراحتی رفت. خدا رو شکر میکنم که تو خواب رفت (همونجوری که خودش میخواست). خدا رو شکر میکنم که عید دیدمش و باهاش عکس گرفتم. خدا رو شکر میکنم که ازم راضی بود. پدر عزیزم هفدهم فروردین امسال ۵۷ ساله شد. هنوز باورم نمیشه اصلا نمیتونم باور کنم همسرم گفت فردا برات بلیط میگیرم برو ولی دیگه چه فایده داره وقتی که در مراسم خاکسپاری نیستم، مادرم گفت ما نمیتونیم تا دو سه روز دیگه نگهش داریم تو هم نمیخواد بیای خواهش کردم التماس کردم که برام عکس و فیلم بگیرن وگرنه هیچوقت باور نخواهم کرد. برای شادی روحش فاتحه ای بخوانید. |
|
امروز خواهرم گفت که دیروز حال پدرم بد شده و بردنش بیمارستان، اول صبح کلی گریه و زاری کردم و برای پدرم دعا خوندم. خواستم از دوستان خواهش کنم برای پدرم دعا کنید زودتر حالش خوب بشه و برگرده خونه. |
|
آخی چه کیفی داشت روز تولدم دخترم رو گذاشتم مدرسه و تنهایی رفتم فروشگاه یه دلاری. چرا کیف داشت؟ آخه تنها رفتم، هی بکن، نکن به دخترم نکردم همسرم هم نبود که غر بزنه خسته شدم بریم سه تا گلدون خریدم با چهار تا کیسه خاک با یه سری خرده ریز دیگه که لازم داشتم بذر گلهایی رو که کاشته بودم بزرگ شدن و هر کدوم شش هفت سانتی شدن و باید جاشون رو عوض میکردم و چون یه جایی خونده بودم روز تولدتون درختی بکارید منهم به جای درخت کاشتن جای این بیچاره ها رو عوض کردم که رشد کنن روز شنبه رفتم کالج و برگشتم خونه دستش درد نکنه همسرم هم خرید کرده بود هم غذا درست کرده بود به این میگن یه همسر خوب و مهربون و فداکار و نمونه شنبه بعد از ظهر بعد از اینکه دخترم اجازه نداد یه چرت بعد از ظهر بزنیم از بس که سر و صدا کرد، بعد از مدتها رفتیم فرویومال نشستیم. راستی روز جمعه نامه کالج برای همسرم هم اومد که نوشته بود هفته دیگه بره چِکِش رو بگیره. دیگه چی بگم؟ هیچی دیگه امروز یکشنبه من (مادر خانومی) از صبح مشغول شستشوی لباس هستم آقای پدر رفته کالج درس بخونه این زی زی گولو آسی پاسی دِرا کوتا تا به تا هم مشغول آزار و اذیته. ماجراهای زی زی گولو رو یادتونه؟ امروز یهو یادش افتادم. |
|
میبینین چه زود میگذره؟ سی و پنج ساله شدم رفت پی کارش خدایا تا اینجاش که بد نبود شکرت از این به بعدش رو لطفا یه کم بهترترترترش کن. همزمان با سریال F R I E N D S سریالهای ایرانی هم میبینم، سریال همه بچه های من که یه کم بی مزست ولی بخاطر مهرانه مهین ترابی میبینمش، سایه تنهایی رو یکی دو قسمتش رو دیدم اونم بنظر میاد جالب نباشه و سریال لطفا دور نزنیم که فکر کنم قبلا گفتم. راستی، لطفا یه تولد مبارک هم شما برام بخونین |
|
این روش تهیه دوغ گازدار طبیعی رو یه جایی توی اینترنت خوندم امروز درستش کردم تا فردا که عمل اومد ببینم چی میشه: يک ليتر شير رو درون يک بطری نوشابه بريزيد و دو قاشق ماست نه چندان شيرين ، ترش باشه بهتر است + 2 ليوان آب ولرم هم به آن اضافه کنيد. آن قسمت باريک سر بطری هم بايد خالی بماند. درب بطری را ببنديد و محکم تکان دهيد تا با هم مخلوط شوند و 24 ساعت بگذاريد در يک جای گرم. داخل چيزي نپيچيد. بعد از 24 ساعت شما يک دوغ گازدار کاملاً طبيعی و سالم داريد. لطفاً از اين شيرهای ماندگار استفاده نکنيد. امتحان کنيد پشيمان نمی شيد. حالا فردا خبرش رو میدم که خوب شد یا نه |
|
شنبه مدرسه جشن آخرین شنبه ماه می رو گرفت که ما رفتیم کالج و نتونستیم بریم. شنبه عصر خواستم برم جیم که بیتا هم گفت منم میام و با هم ساب وی قرار گذاشتیم و رفتیم جیم. راستی توی کلاس هم سخنرانی (سخنرانی که نه همون پرزنت) داشتم که خوب انجام شد و آقای معلم ازم تشکر کرد روز سه شنبه با مهد تماس گرفتم و گفتم که کالج میرم و خیلی گرفتارم و نمیتونم بیام. چهارشنبه دخترم رو که گذاشتم مدرسه اومدم خونه و یه کم بیحال روی تخت دراز کشیدم بعد دیدم اینطوری نمیشه پاشدم و حاضر شدم و رفتم جیم نیم ساعتی اونجا بودم و رفتم استخر البته استخری که کوچیکتره و آب گرم داره، تو این استخر روزی چهل و پنج دقیقه به ملت ورزش میدن خلاصه منم قاطی پیرزن پیرمردها توی آب گرم ورزش کردم بلکه این کمرم یه کم آروم بگیره. خلاصه فعالیتهای سلامتی رو که انجام دادم و دوش گرفتم، یکراست رفتم مدرسه دنبال دخترم و اومدیم خونه. |
|
یادتونه گفتم راجع به اظهارنامه مالیاتی بعدا براتون توضیح میدم؟ امروز میخوام براتون بگم که چی به چیه. دوست عزیزم بیتا یه حسابدار بهمون معرفی کرد که خودشون هم کار مالیاتیشون رو بهش دادن، وقتی من ایران بودم همسرم با این آقا تماس گرفت و مدارک لازم رو ازش پرسید و براش برد. نامه هایی که در مورد درآمد سال ۲۰۰۸ برامون اومده بود، نامه ای که مربوط به child tax میشد، بلیطهای هفتگی و ماهانه وسیله نقلیه عمومی (اتوبوس و مترو) TTC, GO, VIVA, YRT، اجاره نامه منزل، اگه اشتباه نکنم قرارداد خرید ماشین و بیمه نامه ماشین (و اگه بچه یا حتی خودتون کلاسی رفته باشین مدارک مربوط به اون کلاس رو هم باید ارائه بدین) همه رو به آقای حسابدار داد اون آقا بعد از یکی دو روز با همسرم تماس گرفت و مبلغ حدودی رو که بهمون برمیگرده به همسرم گفت و اواخر مارچ یا اوایل اپریل بود که فرم تکمیل شده رو بصورت آنلاین ارسال کرد و بیست یا سی دلار بابت این کار ازمون پول گرفت. دیروز که صندوق پست رو باز کردم دو تا پاکت توش بود یکی مربوط به همین اظهارنامه مالیاتی بود و چک مربوطه توش بود که باید بریم نقدش کنیم و یه نامه از سنکا کالج با خودم غر زدم باز دیگه چی میخوان وقتی بازش کردم دیدم تو نامه نوشته که هفته دوم جون با مدارک لازم برای گرفتن چک bursary به قسمت مالی مراجعه کنم از ایران که برگشتم و حساب بانکیم رو چک کردم دیدم یه پولی اضافه توی حسابه هر چی فکر کردیم نفهمیدیم این پول چیه بعدا دوزاری کجمون افتاد که این همون پولیه که مربوط به child tax میشه و نامش قبلا اومده بود، حالا ریختن توی حسابمون. خلاصه خدا بده برکت یه عدد خوبی شد. حالا بگو کانادا بد جائیه |
|
سال گذشته ماه آگوست برای subsidy (کمک هزینه مهد کودک) اقدام کرده بودم و بهم گفتن باید در لیست انتظار بمونم و چند ماه طول میکشه تا نوبتم بشه چهارشنبه هفته گذشته یه نامه از cheldren's service دریافت کردم که میخواستن بدونن من هنوز مایلم در لیست انتظار باشم و آیا تغییر آدرس داشتم یا نه روز پنج شنبه باهاشون تماس گرفتم و بعد از پرسیدن چند سوال از من گفتن که اسمم توی لیست انتظار باقی میمونه. دیروز وقت دکتر داشتم (چقدر مثل پیرزنها دکتر میری تو) جواب آزمایشم حاضر بود همه چیز خوب بود بغیر از ذخیره آهن و از دیروز قرص آهن هم به بقیه داروها و ویتامینهام اضافه شد. در ضمن قراره یه وقت دکتر متخصص هم برام بگیرن. ۱۶ جون هم وقت دکتر دستگاه گوارش دارم که اگه تشخیص داد برام وقت آندوسکوپی بذاره. امروز میخواستم برم gym ولی انقدر درس دارم که فکر نمیکنم وقتی برام بمونه ولی شنبه حتما میرم. گلدون گلم رو آوردم توی اتاق (توی بالکن بود) چون هوای اتاق گرمتره برگهاش زودتر رشد کردن و مثل برگهای کوچیک دو لپه ای از خاک اومدن بیرون میدونین چرا برام جالبه؟ چون این اولین باریه که چیزی میکارم تا حالا چیزی نکاشتم. دو سه روز پیش بیتا خیلی با عجله باهام تماس گرفت که یه حراج پایین خونشون هست پنکه داره ۲ دلار میخواست ببینه بخره برام یا نه تشکر کردم و گفتم بگیره. مثل همون پنکه ایه که پارسال خریدیم یکی دو ماه کار کرد و سوخت امسال تو وال مارت دیدم شده ۲۰ دلار گفتم بگیر این که قراره بسوزه چرا ۲۰ دلار بدم ۲ دلار میدم که اگه سوخت دل منم باهاش نسوزه. نه به گرمای هفته پیش که من با تاپ و شلوارک رفتم بیرون و نه به سرما و بارندگی این چند روزه که با کاپشن میریم بیرون. |
|
سه شنبه مهد کودک نرفتم چون درس داشتم و باید به درسام میرسیدم، عصری رفتیم استخر، بابا هم از سر کار یکراست اومد اونجا و تا ساعت نه شب اونجا بودیم یه برنامه ورزش در آب هم بود که ما شرکت کردیم. دیروز هم مهد نرفتم، دخترم رو که گذاشتم مدرسه یکراست رفتم وال مارت یکی دو تا تاپ و یه شلوار خریدم و یه مایو برای دخترم که گشاد بود باید برم عوضش کنم. چند وقته دارم فکر میکنم آخر ماه جون که آخر سال تحصیلی هست برای معلم دخترم چی بخرم، نمیدونم اینجا چه رسمی دارن و چی کادو میدن به معلمها. فکر کردم یه گردن بند ظریف بخرم براش، هان؟ دیشب سریال F R I E N D S دیدیم خیلی بیشتر از قبل حرفاشونو میفهمم و از این بابت خوشحالم. برای شنبه داوطلب شدم که یه presentation تهیه کنم و پنج دقیقه باید صحبت کنم هر موضوعی هم میتونم انتخاب کنم، هنوز دارم دنبال موضوع میگردم، فعلا تنها موضوعی که به ذهنم میرسه همون لاین سافاری هست که رفتیم. |
|
یادم رفت بگم از یکی دو هفته قبل، یعنی بعد از اینکه با دخترم بعنوان داوطلب رفتم فارم، یه دعوتنامه از طرف مدرسه به دستم رسید که قراره روز جمعه ۲۲ می برای والنتیرها یه جشنی در سالن ورزشی مدرسه برگزار بشه و منم با کمال میل دعوت رو پذیرفتم. یه دعوتنامه هم از طرف YMCA با همین موضوع دریافت کردم که دیگه اونو نرفتم. خلاصه روز جمعه از ساعت ۱۳:۳۰ تا ۱۵:۰۰ جشن بود و منم رفتم. دیدم میز بزرگی به شکل T پر از شیرینی و میوه و سبزیجات چیدن و کنار سالن یه میز شامل چای و قهوه و چند نوع آب میوه بود. از در که وارد شدم با آقای ناظم مدرسه سلام علیک کردم و دست دادم و گفت از خودت پذیرایی کن تشکر کردم و روی یه صندلی نشستم و یه نگاهی به دور تا دور سالن انداختم مگر یه آشنایی پیدا کنم حدودا صد و پنجاه تا دویست نفر بودیم هم خانم هم آقا که والدین بچه های مدرسه بودن و هر کدوم به نوعی برای شرکت در فعالیتهای مدرسه والنتیر شده بودن. قیافه ها آشنا بود تقریبا همشون رو دیده بودم ولی با بعضیهاشون فقط سلام علیک داشتم اونم در حال از کنار هم رد شدن این بود که رفتم یه ظرف یه بار مصرف برداشتم یه دونه شیرینی لذیذ و یه کم میوه با مزه مخصوصش گذاشتم و اومدم نشستم سر جام و به صحبتهای دو تا خانم که کنار من نشسته بودن گوش دادم نه بمنظور فضولی چون داشتن خیلی تند تند انگلیسی صحبت میکردن و من تقریبا نیمی از حرفاشونو متوجه میشدم خانمی که کنار من نشسته بود خیلی خیلی چاق بود و خانم کناریش که باهاش صحبت میکرد اندام متوسطی داشت و داشت با این خانم راجع به رژیم غذایی صحبت میکرد و این خانم چاق هم در حالیکه داشت چند شیرینی داخل ظرفش رو میخورد به حرفای اون گوش میداد. یعنی چند بار بلند شد ظرفش رو پر کرد ولی فقط شیرینی برداشت نکرد یه دونه میوه برداره بخوره. بعد از ده دقیقه بلند شدم و از ظرف سبزیجات برداشتم و دو سه تا تیکه پنیر، کرفس و هویج و براکلی و گل کلم خام بود. یادم رفت بگم که اول از همه یه لیوان قهوه خوردم. بعد از خوردن سبزیجات دیگه بشقابم رو انداختم تو سطل آشغال و نشستم به تماشای مردم که فقط میخوردن. بعد دیدم که معلم دخترم وارد سالن شد و دنبال والدین شاگرداش میگشت که چشمش به من افتاد و اومد طرفم بلند شدم و با هم سلام و علیک کردیم و خیلی ازم تشکر کرد که برای فارم والنتیر شدم و همچنین توی جشن شرکت کردم منم ازش تشکر کردم که برامون جشن گرفتن. بعد از یک ساعت یعنی ساعت ۱۴:۳۰ همه ساکت شدن و خانم مدیر مدرسه که یه خانم کانادایی سفید و چاق با چشمای آبنباتی هست به ما خوش آمد گفت و یکی یکی صدامون کرد و یه certificate و یه gift بهمون دادن. certificate رو آقای ناظم میداد و باهامون دست میداد و gift رو یه خانم دیگه. به اصطلاح مدرکی که بهمون دادن اسم نداره ولی مدرک والنتیریمونه دیگه مثلا، هدیه ای که بهمون دادن یه گلدون پلاستیکی داخل بسته بندی بود و یه کارت کوچیک بهش آویزون بود داخل گلدون یه بسته خاک و یه پاکت بذر گل بود که باید بکاریم درست یادم نیست همون روز یا فرداش بذرها رو کاشتیم ولی هنوز خبری نیست. ولی ریشه توت فرنگی که کاشته بودیم دو تا شاخه سبز داده و داره رشد میکنه. |
|
ما گاهی توی محله های مختلف تورنتو میچرخیم و خونه ها و کوچه ها رو میبینیم، این برای ما یه جور سرگرمیه چون خیلی کوچه محله های قشنگی داره اینجا. یکی دو بار محله ثروتمندان رفتیم، وای وای چه خونه هایی هوش از سر آدم میبره دقیقا مثل خونه هایی که توی فیلمها و سریالهای خارجی دیدیم از همون خونه هایی که از سر خیابون تا عمارت یه جاده هست که باید با ماشین بری تا بهش برسی. شنبه عصر هم رفتیم منطقه Bayview (شپرد + بی ویو) همین که میگشتیم یه خونه ای حراج داشت پیاده شدیم و یه نگاهی انداختیم و یه آباژور پایه بلند خریدیم یک دلار سه تا قاب عکس هم دو دلار بعد رفتیم طرف Markham (استیلز + بی ویو) وارد یه بن بست شدیم اونجا هم جداْ قشنگ بود. بالای این خیابون بن بست تو خیابون اصلی یه معبد خیلی قشنگ بود که فقط از جلوش رد شدیم. شنبه صبح همسرم من و دخترم رو رسوند کالج، دخترم رو گذاشتم مهد کودک کالج و رفتم سر کلاس و برای ساعت ۱۲:۳۰ که ساعت ناهاری هست رفتم دنبالش توی محوطه کالج میز و صندلی و نیمکت هست نشستیم و ساندویچ کوچیکی که درست کرده بودم رو خوردیم و ساعت ناهاری تموم شد گذاشتمش مهد و رفتم سر کلاس، ساعت دو کلاسمون تموم شد اومدیم بیرون دیدیم بابا اومده دنبالمون یکشنبه بابا کالج داشت رفت کلاس و برگشت و ناهار خوردیم و بعد از ظهر میخواست بخوابه که تشویقش کردم بریم استخر خلاصه از ساعت ۶ تا ۸ شب و برای اولین بار سه تایی با هم رفتیم استخر. اومدیم خونه همسرم با رامین (پسر عمه) تلفنی صحبت میکرد که رامین گفت بیاین اینجا یه چایی با هم بخوریم، ما هم یه هندوانه خنک تو یخچال داشتیم برداشتیم و رفتیم خونشون و تا ساعت دوازده اونجا بودیم جاتون خالی گفتیم و خندیدیم. خواستم اعتراف کنم که دوستانی که اینجا سر کار میرن و فعالیت اجتماعی دارن و در ضمن وبلاگ مینویسن، انصافا کار بزرگی میکنن |
|
هفته پیش روز شنبه که از صبح تا شب خونه بودیم یعنی اصلا حس بیرون رفتن نداشتیم ولی شب خونه بیتا اینا مهمون بودیم. یکشنبه هم خونه بودیم ولی شب رفتیم داون تاون آتیش بازی ببینیم. نمیدونم چرا برای تولد ملکه ویکتوریا همه جا دو شب آتیش بازی میکنن ولی برای تولد ما از این کارا نمیکنن. و اما دوشنبه، بالاخره رفتیم aftican lion safari و کلی بهمون خوش گذشت. جاده خیلی قشنگی هم داشت. نفری ۲۵ دلار ورودیش بود، یه نقشه هم بهمون دادن که بدونیم چی به چیه یه بچه میمون اومد نشست برف پاک کن رو دو دستی گرفته بود ما میزدیم به شیشه میگفتیم نکن اون بدتر برف پاک کن رو تکون تکون میداد خلاصه انواع و اقسام حیوانات رو دیدیم و آخر سر رسیدیم به همون پارکینگ، پارک کردیم و پیاده شدیم، یه جا دیدیم ملت صف کشیدن سوار کشتی بشن کشتی که نه ولی قایق هم نبود یه قایق بزرگ که مثل اتوبوس صندلی داره اونجا نوشته بود boat حالا شما هر چی دوست دارین صداش کنین رفتیم سوار شدیم مثل یه دریاچه کوچیک بود ما رو برد چرخوند و یه سری توضیحات داد که خداییش یه کلمش رو هم نفهمیدم هم صداش نمیومد هم تند حرف میزد هم کنار ما چند تا هندی نشسته بودن که یه بند با صدای بلند حرف میزدن. وقتی پیاده شدیم رفتیم داخل رستورانش جاتون خالی بستنی خریدیم خوردیم. بعد رفتیم یه قسمت مثل پارک آبی درست کرده بودن کوچیک بود ولی جالب بود همه بچه ها داشتن توش آب بازی میکردن، دختر منم لباسشو در آورد و رفت بازی. بعد از اونجا یه صف دیگه دیدیم باز رفتیم ایستادیم و سوار قطار شدیم باز ما رو برد چرخوند و چند تا حیوون هم اونجا دیدیم که بعضیهاشون در حال انقراض بودن. یه قسمت انواع و اقسام پرنده ها رو گذاشته بودن که ما خیلی سریع ازشون گذشتیم چون تو پارکهای تهران داشتیم و دیدیم. یه جا مردم سوار فیل میشدن و تو یه محوطه کوچیک یه دور میزدن ما نرفتیم. یه قسمت بز داشت رفتیم داخلش و به بزها برگ میدادیم میخوردن بزه روی دو تا پاش می ایستاد و دستاشو میذاشت روی من که برگ بذارم دهنش. یکی داشت کیفمو میخورد یکی گوشه کاپشنم توی دهنش بود. یکی دو تا بز حامله هم بینشون بود شکمشونو نوازش کردم از اون محوطه که اومدیم بیرون شیر آب و صابون و دستمال بود که دستامونو بشوریم. دیگه سوار ماشین شدیم که بیایم بیرون دیدیم که یه جا ملت ایستادن رفتیم جلو دیدیم چند تا فیل توی دریاچه آب تنی میکنن ما هم یه کم نگاشون کردیم و اومدیم بیرون. یکی دو تا قسمت داشت که ساعتش گذشته بود و ما نتونستیم ببینیم یکیش مربوط به نمایش فیلها بود یکی دیگش مربوط به نمایش پرنده ها بود اگه اشتباه نکنم. از اونجا که اومدیم بیرون از برلینگتون و یه منطقه ای به اسم waterdown که محل کار همسرم اونجاست گذشتیم تو یه فرورفتگی چند تا ماشین پارک بود که همسرم قبلا هم اینجا رو دیده بود ولی فرصتی پیش نیومده بود که ببینه ما هم توقف کردیم و رفتیم دیدیم یه جای سرسبز که توش یه آبشار کوچیک داشت و دور آبشار پارک بود. دیگه داخل می سی ساگا رو هم گشتیم و خوشمون نیومد یعنی بهترین محلش رو دیدیم که ساختمونها و خونه های شیک و قشنگ داشت ولی مردمی که تو خیابون دیدیم همه هندی و پاکستانی و سیاه بودن. بعد دیگه خسته و کوفته رسیدیم خونه و خوابیدیم. |
|
دیروز عصری با دوست باردارم تماس گرفتم چون وقت دکتر داشت میخواستم حالشو بپرسم همسرش گفت رفته حمام پنج دقیقه دیگه زنگ میزنه، ولی زنگ نزد بعد ما رفتیم بیرون و شب دیر اومدیم خونه، امروز صبح زنگ زدم بهش کسی جواب نداد مجبور شدم با موبایل همسرش تماس بگیرم همسرش بعد از سلام و احوالپرسی گوشی رو داد به دوستم. خلاصه این آقا پسر از راه نرسیده کاسه کوزه همه رو به هم ریخته، راستی این آقاهه رو قراره اسمشو بذارن پایا |
|
جدیدترین خاطره راجع به من آدرس ایمیل بایگانی عنوان خاطرات |
| آبشار نیاگارا |
در فیس بوک منتظرتون هستم.
|
| پیوندهای روزانه |
|
آموزشگاه کامپیوتر واثق انا کانادا سرزمین آرزوها gulf لینکاژ آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|