![]() |
![]() |
|
|
حادثه روز چهارشنبه (سقوط هواپیمای کاسپین در قزوین) و از بین رفتن ۱۶۸ نفر از هموطنانمون رو خدمت همه تسلیت میگم. روحشان شاد |
|
هفته پیش جایی مهمون بودیم رفتیم فودلند که یه کیک بخریم یه خانم ایرانی اونجا به ما گفت برین قنادی لادن شیرینیایی داره که تو تهران هم نخوردین خلاصه آدرس گرفتیم رفتیم تقاطع لارنس و واردن اگه اشتباه نکنم. جاتون خالی عجب شیرینیهایی داشت توی دهن آب میشن واقعا همچین شیرینی تازه و خوشمزه ای تو تهران هم نخورده بودم. میگم اینایی که من اینجا تبلیغشون رو میکنم و خودشون هم خبر ندارن اگه بفهمن که دارم تبلیغشون رو میکنم باید به من پورسانت بِدَن هااااااا. |
|
سه شنبه هفته پیش همسرم مرخصی گرفت رفتیم همیلتون خونه ببینیم یکی دو تا آپارتمان دیدیم ولی خوشمون نیومد یه ساختمون رفتیم که مدیر ساختمون برای جمعه بهمون وقت داد بریم آپارتمانهاشو ببینیم. چهارشنبه کانادا دی بود ما از ظهر تا تقریبا عصر رفتیم لاندری بیرون و کلی لباس و لحاف و ملحفه و بالشت و کوسن شستیم و خشک کردیم و آوردیم خونه. قبل از رفتن آبگوشتمونو بار گذاشته بودیم وقتی برگشتیم خونه خسته و گرسنه و هلاک فقط ناهار خوردیم و خوابیدیم. شب آتیش بازی بود که ما از خونه بیرون نرفتیم و به دیدن آتش بازی از پنجره اکتفا کردیم. دو روز به درد نخوری بود بیخودی انرژیمونو هدر دادیم. اگر بریم همیلتون هزینه هامون خیلی پایین میاد. الان بابت اجاره خونه و پارکینگ بیرون ماهی ۱۰۳۵ دلار داریم میدیم اونجا آپارتمان دو خوابه ماهی ۸۶۹ دلار پارکینگ بیرون مجانی ولی پارکینگ پایین ساختمون ماهی ۲۰ دلاره که ما اینو میگیریم ماهی ۵۰ دلار هم میخوایم پول برق بدیم. هنوز به هزار دلار نمیرسه. الان ماهی ۳۵۰ دلار پول بنزین میدیم چون هفته ای سه بار بنزین میزنیم خوب بریم اونجا میشه ماهی سه بار. جایی که خونه پیدا کردیم درست روبروش مرکز خرید داره که توش یه نوفریلز یه تی دی بانک یه رویال بانک داره. به فاصله ده دقیقه از این ساختمون یه فودبیسیکس هست یه مال هست و خلاصه برای خرید کردن دیگه احتیاجی به ماشین نیست. درست روبروی ساختمون هر دو طرف خیابون ایستگاه اتوبوس هست. همه چیز خوبه ولی ....... یادمه پارسال که رفتیم همیلتون یه روز تعطیل بود من اصلا از اونجا خوشم نیومد ولی این بار وسط هفته بود که رفتیم شهر مرده ای نبود ولی تورنتو یه چیز دیگست. جمعه هم رفتیم همیلتون و برلینگتون و دو سه تا آپارتمان دیدیم. شنبه کالج رفتم و یکشنبه همسرم رفت کالج. این هفته هم به سلامتی گذشت سه شنبه دخترم رو بردم کلاس شنا دیروز هم که پنج شنبه بود خونه دوستم مهمون بودیم از ساعت یک رفتم و تا نه شب اونجا بودم دخترامون کلی با هم بازی کردن و ما هم مشغول صحبت کردن عصری یه سر رفتیم پارک در خونشون و برگشتیم و دیگه ما اومدیم خونه دوستم تازه میگفت بیا بالا تا همسرت بیاد دنبالت که دیگه تشکر و خداحافظی کردم. بعد از اینهمه خونه دیدن و جستجو در همیلتون و برلینگتون دست آخر همسرم گفت این سه ماه رو هم همینجا میمونیم تا تکلیف کارم روشن بشه اگر استخدام شدم بعدا یه فکری میکنیم. میخوام یه کم راجع به اتوبیکوک و می سی ساگا تحقیق کنم. شنیدم یه خانمی که اینجاست و من میشناسمش و خیلی دوست داشت بچه دار بشه و به دلایل پزشکی نمیشد بالاخره بعد از چند سال به سلامتی باردار شده و تا سه چهار ماه دیگه باز هم به سلامتی بارشو میذاره زمین واقعا براش خوشحال شدم. مبارکش باشه انشالله دو هفته پیش امتحان میان ترم داشتیم هیچی نخونده بودم بنده از اول عمرم تا حالا یاد ندارم غیر از شب امتحان درس خونده باشم. خلاصه با کلی استرس شب امتحان درس خوندم و کتبی از ۱۸ همون ۱۸ رو آوردم ولی شفاهی رو یه ذره کم آوردم و تا اینجا در کل نمره ام ۹۵٪ هست. این مدت چند بار سراغ وبلاگم اومدم ولی راستش اصلا حسش نبود که بخوام چیزی بنویسم. |
|
همین الان تو اخبار یاهو خوندم که مایکل جکسون هم در سن پنجاه سالگی به رحمت خدا رفت. امروز آخرین روز مدرسه بود و دخترم از پیش دبستانی فارغ التحصیل شد، یه کلاه مقوایی فارغ التحصیلی هم روی سرش بود. با معلمش عکس گرفت، از معلمش (که بهترین معلم این مدرسه هست) تشکر کردم و بهترینها رو براش آرزو کردم. یکی یکی بچه ها رو بغل میکرد مادراشون رو هم بغل میکرد ما آخرین نفر بودیم بعد که خداحافظی کردیم اشک تو چشماش جمع شد ( منم همینطور). دوشنبه که اون خبر بد رو شنیدم روز سه شنبه اش وقت دکتر داشتم برای دستگاه گوارش همسرم مرخصی گرفته بود و با هم رفتیم دکتر، اون روز همسرم دخترم رو برد مدرسه و بعد از ظهر از مدرسه آوردش و به معلمش گفت که چه اتفاقی افتاده و دخترم تا آخر هفته نمیاد مدرسه ولی روز جمعه بردمش مدرسه چون دیگه حوصله اش سر رفته بود معلمش با تمام احساسات بهم تسلیت گفت و بغلم کرد. شنبه هم که رفتم کالج یه خانمی بعنوان معلم مهمان اومده بود، معلم خودمون که یه پسر جوون هست یکی یکی بچه های کلاس رو به اون خانم معرفی کرد وقتی به من رسید در ضمن معرفی گفت که چه اتفاقی افتاده و اون خانم هم با محبت منو بغل کرد و بهم تسلیت گفت.
بعد از خبرها و اتفاقات بدی که این دو هفته اخیر افتاد خواستم یه خبر نسبتا خوب بدم. دوباره برای سه ماه با همسرم قرارداد امضا کردن ولی هنوز هم قرارداد استخدام نیست و باصطلاح همون دوره آزمایشی ادامه داره ولی یه مقدار هم حقوقش رو زیاد کردن که جای شکرش باقیه. از ته دل خوشحال شدم. بالاخره بعد از یک ماه روز سه شنبه با دخترم رفتیم دیدن دوستم که پسر به دنیا آورده بود، راستش من بچه نوزاد خیلی دوست دارم وقتی اون بچه رو دیدم یه کم جوگیر شدم و یه فکرای پلیدی به سرم زد ولی دیگه آخراش انقدر گریه کرد و آروم نشد که به کل پشیمون شدم (خدا بهم رحم کرد). دست دوستم درد نکنه یه سری ظرف بهم داد گفت خیلی داره یه سری از ظروفش رو هم تقسیم کرد و نصفش رو بهم داد. اینجا همه این مدلی به هم کمک میکنن اگه یه وقت کسی خواست بهتون اینطوری کمک کنه نه خجالت بکشین نه ناراحت بشین، بالاخره یه روزی هم شما به یکی دیگه کمک میکنین. دیشب دیگه از گرما داشتیم بال بال میزدیم (سی درجه بالای صفر اونم شرجی شوخی نیست) شبونه رفتیم وال مارت یه کولر خریدیم آوردیم خونه و تا ساعت دوازده شب طول کشید تا نصبش کردیم و در خنکی خوابیدیم. امروز بعد از ظهر هم کاناپه رو تختش کردیم من و دخترم جلوی کولر خوابیدیم یا بهتر بگم بیهوش شدیم. |
|
چند روز پیش عموی بزرگم با مامانم تلفنی صحبت میکردن یهو میون صحبتهاشون این مصرع به خاطرشون اومد مرغ باغ ملکوتم نیَم از عالم خاک و قرار شد روی سنگی که برای پدرم سفارش میدن این رو بنویسن همینطور شعری رو که خودم انتخاب کردم و به مامانم گفتم روح پاکت با امیرالمومنین محشور باد *** خانه قبرت ز الطاف خدا پرنور باد ای چراغ زندگانی ای پدر یادت بخیر *** خاطرت در باغ فردوس برین مسرور باد پدر عزیز و مهربانم روحت شاد |
|
جدیدترین خاطره راجع به من آدرس ایمیل بایگانی عنوان خاطرات |
| آبشار نیاگارا |
|
| پیوندهای روزانه |
|
شهر فرنگه از همه رنگه کارگر و خدمات سیار گیگا اس پی ال مهاجرت دلنوشته های تک آرزوی دنیا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|