تبليغاتX
شانتمیس مهاجر به کانادا

اول از همه عید فطر رو خدمت همگی تبریک میگم امیدوارم که طاعات و عباداتتون قبول باشه.

یکشنبه صبح رفتیم Yorkdale Mall. مال بزرگ و خوبی بود تا حالا نرفته بودیم چرا یه بار رفتیم که خود مال بسته بود و فقط سینماش باز بود. توی مال گشتیم و ناهارمونو هم همونجا خوردیم و اومدیم بیرون. قبل از اینکه وارد مال بشیم تو محوطه یا همون پارکینگ مال داشتن یه برنامه ای اجرا میکردن که مربوط به افراد با ویلچر بود انگار یه جشن سالیانه برای اینها میگیرن. یه مسابقه براشون گذاشته بودن و یه سری جوایز که روشون نوشته شده بود wheelchair relay challenge 2009.

بعد رفتیم دنبال مهدیه تورنتو گشتیم که آدرسش عوض شده بود و بالاخره تو خیابون Bayview بالاتر از Steels پیداش کردیم و فطریمونو دادیم تو مسجد همسرم یه تبلیغ سوپر ایرانی دید که برداشت و بعد از مسجد رفتیم اون سوپر یه کم از مسجد بالاتر بود یه کم خرید کردیم و اومدیم پایین تا رسیدیم به پینات پلازا من پیاده شدم برم یه دلاری برای دخترم دفتر و لوازم التحریر برای مدرسه ایرانیش بخرم همسرم و دخترم یه سر رفتن خونه و برگشتن پیش من. بعد از یه دلاری رفتیم لاندری لباسها رو شستیم و از فودلند یه کم کالباس خریدیم برای شام که از زور گرسنگی همونجا تو ماشین ساندویچ درست کردم خوردیم و اومدیم خونه.

بالاخره این دفتر خاطرات در روز دوشنبه ساعت یک ربع به شش صبح به روز شد. آخر سر از دست این بلاگفا من دق میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

شنبه شب پلازای ایرانیا بودیم از پلازا تا خونه بنده بدون گواهینامه رانندگی نشستم پشت فرمون و رانندگی کردم وقتی رسیدیم خونه اصلا انگار روحم شاد شد. راستش خیلی دلم برای رانندگی تنگ شده بود آخه من عاشق رانندگیم. از عید که ایران بودم و با ماشین مامانم رانندگی میکردم دیگه پشت فرمون ننشسته بودم. چه کنم که تنبلیم میشه برم گواهینامه بگیرم. ای تنبل ای تنبل

به قول شاعر

تنبلی آرد به چشمان تو خواب     میکند آینده ات یک سر خراب

اینو همیشه پدر شوهرم میخونه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز جمعه با یه مدرسه ایرانی نزدیک خونمون تماس گرفتم و صحبت کردم و روز شنبه صبح دخترم رو بردیم مدرسه و ثبت نام کردیم برای کلاس اول دبستان. بنده بسیار زیاد رو زبان مادری حساس هستم و دوست دارم که دخترم حتما زبان فارسی رو یاد بگیره اسمش رو نوشتیم و رفت سر کلاس. شنبه ها از ساعت 9 صبح تا 4 بعد از ظهر و یه دونه یکشنبه در ماه باید بره مدرسه ایرانی با سواد بشه. این مدرسه ها از آموزش و پرورش ایران و کانادا مجوز رسمی دارن کتابها از ایران براشون میاد معلمهاشون همه معلمهای آموزش و پرورش هستن که مهاجرت کردن و اینجا مشغول به کار شدن. قراره دخترم کل درسها رو بخونه نه فقط فارسی و خوبیش اینه که هر موقع اگر شرایط طوری شد که مجبور شدیم برگردیم ایران میتونه بلافاصله بره سر همون کلاس بشینه و نیازی نیست که بره مدرسه تطبیقی که من ندیده ازش بدم میاد. آخر سر هم دیپلم ایران رو همزمان با مدرک تحصیلی کاناداییش میگیره.

این مدرسه ها خیلی خوبه چون تعداد بچه ها کمه. اگه اشتباه نکنم تو مدرسه های ایران تو هر کلاس سی تا چهل نفر شاگرد دارن حالا مدرسه های غیر انتفاعی شاید بیست نفر شاگرد داشته باشن ولی اینجا تو هر کلاس شاید ده نفر هم نباشن.

این مدرسه رفتن یه حسن دیگه هم داره اونم اینه که تو مدرسه ایرانی بچه ریاضیش قوی میشه و تو مدرسه کانادایی Scienceش و در ضمن درسها به دو زبان براش تکرار میشه و این خیلی خوبه.

راجع به هزینه هاش بگم که قیمت کتابهای کلاس اول سی یا سی و پنج دلاره اگر کتاب سری نگیریم و تکی بگیریم هر کتاب ده دلاره. برای شهریه هم ماهی هشتاد دلار که باید سه تا چک تاریخ دار دویست و چهل دلار بهشون بدیم.

روز اول مدرسه هم اینطوری شروع شد که یکی از بچه ها یه زنگ مثل زنگوله البته بزرگتر از زنگوله گرفت دستش و تکون داد و باصطلاح زنگ مدرسه رو زد بعد یکی از شاگردا سوره ناس رو خوند بعد همه با هم سرود ای ایران رو خوندن و بعد رفتن سر کلاس.

شنبه صبح دخترم رو گذاشتیم مدرسه بعد رفتیم از CAA یه اطلس راه ها رو گرفتیم چون عضو شده بودیم یه اطلس بهمون جایزه میدادن که رفتیم و گرفتیم بعد من رفتم کالج و همسرم رفت خونه.

یخچالمون خراب شده بود و دیگه خنک نبود برای مدیر ساختمون یادداشت گذاشتیم روز شنبه صبح تعمیرکار اومد و درستش کرد.

کالجم که تموم شد همسرم اومد دنبالم یه سر بصورت اورژانسی رفتیم دکتر بسطی که بیچاره از مطب اومده بود بیرون و منشی هم کامپیوترش رو خاموش کرده بود ولی چون اورژانسی بود برگشت تو مطب و کارم انجام شد (به این میگن دکتر متعهد)

بعد رفتیم خونه و چک برداشتیم که شهریه مدرسه رو بدیم. بعدشم رفتیم مدرسه و نیم ساعتی نشستیم تا مدرسه تعطیل شد و دخترم اومد. خیلی خیلی زیاد مدرسه ایرانی رو دوست داره حتی از مدرسه کاناداییش بیشتر کلی تشویقش کردیم که داره با سواد میشه یاد گرفته بود (آب – بابا - با) بنویسه حالا باید بهش دیکته بگم برای هفته دیگه هم مشق داره. همش میگه مشق دارم باید بنویسم Homework دارم باید بنویسم ذوق داره زودتر باسواد بشه برای مادر بزرگهاش و بقیه نامه بنویسه.

عصر رفتیم دم خونه یه خانمی که از ایران آمده بود و یه بسته از طرف مادر شوهرم برامون آورده بود یه مقدار دارو و سبزی خشک و کادوی تولد دخترم و همسرم.

یه جای دیگه که رفتیم همون فروشگاه ایرانی بود که هفته قبل رفته بودیم و گفتم چیزای خوبی داره یه چیزایی میخواستم که خریدیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

کتاب این ترمم 50 دلار قیمتشه این ترم با Bursary ما موافقت نشد برای همین همسرم که کلا کنسل کرد منم از Tuition استفاده کردم که ظاهرا یه مقداری از شهریه رو بهم کمک میکنن برای همین گفتم کتاب نمیخرم و از یکی کتابشو قرض میگیرم که ازش کپی بگیرم ولی خوشبختانه یکی از همکلاسیهای ترم قبل این درس رو گذرونده بود و کتابشو ازش قرض گرفتم و در عوض کتاب ترم قبل همسرم رو بهش قرض دادم که اونم شصت دلار جلو افتاد.

روز یکشنبه هفته پیش با همکلاسیم قرار گذاشتم برم محل کارش که Thornhill بود و داخل یک پلازای بزرگ. کتابها رو رد و بدل کردیم و یه کم پیشش ایستادم و با هم صحبت کردیم و بعد اومدیم بیرون. ساعت حدودا بیست دقیقه به شش بعد از ظهر بود چشممون افتاد به یه مغازه به اسم Valuable Dollar خیلی وقت نداشتیم که تو اون مغازه بچرخیم اینم یه چیزی شبیه به Dollarama بود منتها قیمتهاش فرق میکرد و تنوع اجناسش زیاد بود و چیزهای خوب و به درد بخوری داشت عجیب بود که من هیچ شعبه ای از این مغازه ندیده بودم بعد از فروشنده که یه آقای ایرانی بود و صاحب مغازه سوال کردم گفت ما خودمون این مغازه رو باز کردیم و شعبه ای نداریم.

یه آداپتور ازش گرفتم که ولتاژ 1.5 تا 12 ولت رو تامین میکنه و شش مدل فیش به سرش میخوره برای دستگاههای مختلف اینو خریدم نه دلار که به درد دستگاه اپی لیدی و یه چرخ خیاطی کوچولو دارم به درد اونهم میخوره.

آدرس این مغازه هست Unit 12-14   9200 Bathurst Street    Thornhill, ON., L4J 8W1

از این مغازه که اومدیم بیرون رفتیم فروشگاه Sobeys تو همون پلازا. خیلی فروشگاه خوب و مرتبی بود و قیمتهاش هم تقریبا با فود بیسیکس یکی بود. سوپر وایزر همسرم یه آقای جوون کاناداییه خیلی وقت پیش به همسرم گفته بود ما از اینجا خرید میکنیم ما چند جا این فروشگاه رو دیده بودیم ولی هیچوقت داخلش نرفته بودیم. ضمنا این فروشگاه 24 ساعت بازه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

خیلی مواظب خرید کردنتون باشین این مغازه های یه دلاری آدمو اغفال میکنن چیزی هم ندارن ها همش خرت و پرت ولی آدم هر چی میبینه دلش میخواد بخره همش هم میگه چیزی نیست که همش یه دلاره. هفته پیش یه روز ما رفتیم Dollarama داخل پینات پلازا و این چیزی نیست یه دلاره و اون چیزی نیست یه دلاره سی دلار خرید به قول دوستم بیتا خریَت کردیم و اومدیم بیرون. البته همه چیزش هم یه دلار نیست ولی گرونترینش دو دلاره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

بالاخره بعد از یک هفته که هم خودم مشغول بودم و هم این بلاگفا بازی در میاورد برگشتم. بله شنبه پیش از کالج رفتیم قبرستان بعد از اونجا رفتیم وال مارت یه چیزی خریده بودم پس دادیم و بعد رفتیم سوپر اقبال برای خرید گوشت و مرغ که دیگه فریزرمون داشت شبیه کمد برقی میشد. راستی یه دکه کوچیک تو این سوپر هست که کارت تلفن میفروشه و کارت تلفن پنج دلاری رو چهار دلار میفروشه ما هم یه کارت Ci Ci ده دلاری رو ازش خریدیم هشت دلار قیمت گوشت و مرغ این سوپر از بقیه جاها ارزونتره فقط یه کم معطلی داره که شنیدم صبحها خلوته حالا یه بار باید یکشنبه صبح برم خرید.

تقریبا همه حرفهایی که میخواستم هفته پیش بزنم یادم رفته حالا باید فکر کنم یواش یواش یادم بیاد. یادمه که سه شنبه شب رفتیم IKEA. یه شب رفتیم پینات پلازا از سوپر چینی ها یه مقدار کالری منفی (گریپ فروت) خریدیم و چیزهای دیگه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

شنبه کلاسم شروع شد همسرم منو رسوند کالج و با دخترم برگشتن خونه کلاسم که تموم شد همسرم اومده بود دنبالم و برای اینکه در وقت صرفه جویی بشه غذامو تو ظرف کشیده بود و آورده بود گفتم یه جا پارک کنه من ناهارمو بخورم از محوطه کالج خارج شدیم یکی دو تا خیابون رفتیم بالاتر داخل یه فرعی یه جای سبز و خرم دیدیم پارک کرد که ناهار بخورم دیدم این جای با صفا قبرستونه خلاصه زود ناهارمو خوردم پیاده شدیم رفتیم قبرها رو دیدیم خیلی وقت بود به همسرم میگفتم بریم قبرستون ببینیم چه شکلیه قبرستانش چند ملیتی بود چینی و هندی و حتی نوشته بود یه قسمت رو به مسلمونا اختصاص دادن.

عکسهای قبرستون رو بعدا براتون میذارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 5:55 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

انقدر گفتنی و نوشتنی دارم که نگو ولی این چند روزه به قول اینجاییها خیلی بیزی (Busy) بودم شنبه و یکشنبه که اصلا خونه نبودیم دیروز هم خیلی کار داشتم که هنوز هم تموم نشده. عکسهای نیاگارا رو یادم نرفته فقط باید سر فرصت بشینم عکسها رو دانلود کنم بذارم اگه بلاگفا اذیتم نکنه و پیغام خطا نده.

دیروز صبح روزم رو با یه ایمیل از طرف یه دوست حاوی یه خبر خیلی خیلی خوب شروع کردم  

دیروز وقت دکتر داشتم جواب آزمایشات سالیانه ام اومده بود برای تیروئیدم دکتر منو به یه متخصص معرفی کرد که قرار شد منشی دکتر برام وقت بگیره و روزش رو بهم خبر بده.

تا یادم نرفته اینو بگم، لطف کنید برای من تو وبلاگهای دیگه پیغام نذارین فکر میکنم کار درستی نیست و تجاوز به حقوق دیگرانه اگه پیغامی میخواین برام بذارین فقط از طریق ایمیل این کار رو انجام بدین. ممنون

این پست رو فقط نوشتم که بگم هستم ولی فعلا نمیتونم پست بنویسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

این پست رو از کتابخونه کالج دارم مینویسم ساعت ناهاری هست و من تنهام هیچکدوم از دوستان ترم قبلم رو پیدا نکردم دخترم هم امروز خونه هست منم باید یه جوری این نیم ساعت رو بگذرونم.

دیروز که بیرون از خونه بودم از مدرسه تماس گرفته بودن و پیغام گذاشته بودن بعد با همسرم تماس گرفتن که دخترتون داشته تو حیاط بازی میکرده افتاده زمین زخمی شده بردیمش آفیس براش یخ گذاشتیم و .... .

بعد از ظهر که رفتم دنبال دخترم دیدم به اندازه نیم سانت کنار شکمش خراش برداشته براش چسب زخم گذاشته بودن و معلمش برام توضیح داد و به معلمش گفتم بابا بچه ست دیگه بازی میکنه زمین میخوره مشکلی نیست. یادم افتاد ایران که بودیم دخترم میرفت مهد کودک دو سالش بود یه روز عصر رفتم دنبالش دیدم کنار چشمش کبود شده علت رو پرسیدم گفتن از پله ها میومده پایین افتاده حتی یه تلفن به من نکرده بودن گفتم بچه دو ساله میخواد از پله بیاد پایین باید دستشو بگیرین گفتن مربی دستشو گرفته بود (چرا دروغ میگین؟) گفتم آخه اگه مربی دست بچه رو گرفته بود خودشم باید با بچه با مغز میخورد زمین یا دست بچه کنده میشد نه اینکه بچم بیفته زمین.

این ترم رایتینگ برداشتم برعکس ترم قبل که خیلی کلاس شاد و خوبی بود این کلاس خیلی خشک و خسته کنندست. معلم همش حرف میزنه بعد همش باید بنویسیم.

تا بیست دقیقه دیگه باید برم تو کلاس.

راستی دیدم باران عزیز  دو تا سایت خوب برای پیدا کردن شغل مناسب معرفی کرده گفتم با اجازه ش منم آدرس این دو سایت رو اینجا بذارم انشالله که به دردتون بخوره.

career bridge

career edge

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 9:18 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
دنبال کار میگردی خوب کلیک کن پس چرا معطلی؟
+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
روز یکشنبه رو خونه بودیم و استراحت کردیم.

روز دوشنبه بعد از لاندری و خرید از سوپر چینیها و کباب عادل کباب اومدیم خونه و برای سه شنبه که روز اول مدرسه بود حاضر شدیم.

اینجا بغیر از ایرانیها، افغانها، عربها و بعضی چشم بادومیها بقیه خانمها یا اصلا آرایش نمیکنن یا خیلی کم آرایش میکنن.

این سه روزه که مدرسه باز شده خانم بسیار زیبایی رو تو حیاط مدرسه میبینم که دخترشو میاره مدرسه من نمیدونم این صبح ساعت چند بیدار میشه و چند ساعت از روزش جلوی آینه میگذره فقط میتونم بگم تنها کسی که اون ساعت روز آرایش غلیظ داره همین خانمه درست نمیدونم ایرانیه یا عرب چون چهره ایرانیها و عربها خیلی به هم نزدیکه فقط میتونم بگم خیلی زیباست.

فردا باید برم کالج.

امروز اسباب بازیهای اون مهد کودک رو رفتم پس دادم بعد رفتم فرویومال دو سه تا درس زبان خوندم دوستم با بچه هاش اومد خیلی دلم برای پایا کوچولو تنگ شده بود ماشالله بزرگ شده و همش کمرشو میاره بالا که یعنی بغلم کنین  جانم هنوز نمیشه چلوندش ولی دو سه ماه دیگه حسابی میچلونمش.

الان ساعت ۳ بعد از ظهره یک ربع دیگه باید برم دنبال دخترم الان دمای هوا ۱۹ درجه سانتیگراد هست هوا ابریه ۵۵ درصد رطوبت و ۱۵ کیلومتر در ساعت باد میاد.

دوست عزیزی برام پیغام گذاشته که فرم مربوط به عکس دخترم رو امضا نکنم چون خطرناکه فکر نمیکنم خطرناک باشه چون اگه بود اصلا همچین کاری نمیکردن و همچین فرمی هم درست نمیکردن. حالا اگه کسی در این مورد تجربه ای داره ممنون میشم در اختیار بقیه بذاره.

راستی جاتون خالی دیروز برای افطار یه آش رشته عالی درست کردم.

مامان و خواهرم از مسافرت برگشتن اومدم خونه دیدم تماس گرفتن و پیغام گذاشتن حالا فردا با هم صحبت میکنیم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/20ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

طبق برنامه مدرسه هر پنجشنبه یه پاکت پر از کاغذ و فرم میدن به بچه ها که باید پر کنیم و جمعه برگردونیم. دیروز این فرمها رو دادن که همشون رو پر کردیم امضا کردیم امروز بریم تحویل بدیم.

یه فرم هست در اصل اجازه نامه که مدرسه میتونه از بچه ما عکس بگیره و ممکنه از این عکس تو اینترنت استفاده بشه.

یه فرم راجع به اطلاعات پزشکی بچه هست که هر دارویی که مصرف میکنه یا خدایی نکرده هر مریضی که داره توی اون فرم مشخص میکنیم.

یه فرم راجع به استفاده از اینترنت تو مدرسه هست که قوانین خاصی داره و بچه باید اون قوانین رو رعایت کنه. در این مورد یه آدرس سایت هم نوشتن.

code of online conduct

یه فرم راجع به فعالیتهای بدنی و ورزش دادن که حین این فعالیتها ممکنه به بچه ها آسیب برسه و ما با امضاء این فرم آگاهیمون رو اعلام میکنیم.

یه اجازه نامه برای پیاده روی خارج از مدرسه و البته اطراف مدرسه.

یه فرم هم دادن که اگه میخواین بچه تو مدرسه غذا بخوره باید ۱۵ دلار برای یکسال بدین که این پول خرج مدرسه میشه. چون دخترم دوست داره تو مدرسه و پیش دوستاش ناهار بخوره این ۱۵ دلار رو میدیم.

دیروز بهشون شیرکاکائو دادن

یه فرم بود که اگه میخواین مدرسه به بچه شیر بده هر پاکت شیر ۶۵ سنت هست میتونین یه جا پول بدین برای ۱۰ پاکت شیر ۶ دلار که اینطوری ۵ سنت ارزونتر میشه. این دقیقا توضیحاتی هست که توی فرم نوشته.

یه سری اطلاعات دیگه هم دادن که چی بیارن و مدرسه از چه ساعت تا چه ساعتی هست و ....

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/20ساعت 3:54 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

تازه میفهمم وقتی ما میرفتیم مدرسه مامانم چه کیفی میکرده و یه نفس راحت میکشیده.

سه شنبه روز اول مدرسه قرار شد همسرم دیر بره سر کار که دخترم روز اول رو با پدر و مادرش بره. لباسای نو پوشید و کلی ازش عکس و فیلم گرفتیم و از زیر قرآن ردش کردیم و بردیمش مدرسه.

دیگه داره بزرگ میشه کلاس اولی شده بچم.

معلمش رو پیدا کردیم یه خانم جوون ایرانیه خلاصه صف بستن و زنگ خورد و رفتن تو کلاس. از ساعت ۸:۴۰ صبح تا ۳:۲۰ بعد از ظهر اونجاست. یه زنگ تفریح دارن که براش میوه یا بیسکویت میذارم یه ساعت ناهاری دارن ۱۱:۳۰ تا ۱۲:۳۰ که من براش غذا میذارم با قاشق و چنگال یا ساندویچ با یه قمقمه آب که همه بچه ها میشینن دور میز و با هم ناهار میخورن. سال قبل خوراکیشون رو تو کلاس میخوردن ولی حالا دیگه زنگ تفریح میرن تو حیاط بازی این یعنی دخترم بزرگ شده.

خلاصه گذاشتیمش مدرسه و رفتیم فرویومال من صبحهای فرویومال رو خیلی دوست دارم خلوته هنوز چراغهاش رو روشن نکردن صدای موزیک میاد این پیرزن پیرمردها مثل کبوترای عاشق دو تا دو تا نشستن صبحانه میخورن و روزنامه میخونن و جدول حل میکنن اینا رو که میبینم لذت میبرم. ما هم مثل دو تا کبوتر عاشق نشستیم قهوه خوردیم و ساعت ده از هم جدا شدیم همسرم رفت سر کار منم اومدم خونه.

حالا قراره هر روز صبح دخترم رو بذارم مدرسه برم فرویومال قهوه بخورم و یک ساعتی اونجا باشم و بیام خونه به کارهام برسم روز چهارشنبه هم برنامه ام همین بود میخواستم سو دو کو ببرم حل کنم که همسرم گفت به جاش یه کتاب زبان ببر بخون منم بچه حرف گوش کن یه کتاب زبان بردم و یکی دو تا درس خوندم و اومدم خونه.

امروز دیگه نرفتم، آخه ساعت چهار صبح پاشدم سحری خوردم و روزه گرفتم انشالله که خدا قبول کنه.

انقدر حرف دارم که میاد تو ذهنم بعد که میخوام بنویسم یادم میره ولی کم کم مینویسم. تو پستهای بعدی چند تا سایت هم براتون میذارم شاید به دردتون خورد. امروز دیگه فکر نمیکنم بتونم پستی بنویسم چون انقدر خوابم میاد که فقط میخوام بخوابم. مواظب خودتون باشین. شب و روز خوبی داشته باشین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

شنبه صبح ساعت نه راه افتادیم به طرف نیاگارا یه گشتی اونجا زدیم که ببینیم چی به چیه بعد رفتیم به طرف مندرین که ناهار بخوریم ساعت ۱۲:۳۰ رسیدیم مندرین (خوردن غذاهای بوفه خیلی کار اشتباهیه آدم کلی پول میده بعد صد جور غذا و دسر اونجاست همشو که نمیتونه بخوره آخرشم نمیفهمه چی خورده ما یه بار دیگه هم رفته بودیم ولی درس عبرت نشد برامون و این آخرین باری بود که رفتیم مندرین)

بعد اومدیم نیاگارا و چون لانگ ویکند بود شلوغ بود و تا ما رفتیم و برگشتیم دو سه تا پارکینگ پر شد و درشو بستن رفتیم یه پارکینگ پیدا کردیم و برای یه روز کامل گفت بیست دلار میشه دادیم و رفتیم پارک کردیم و پیاده شدیم دیدیم ای بابا پارکینگ بغلیش هفت دلار میگیره یه کم پیاده رفتیم اونورتر دیدیم عجب کلاهی سرمون رفته اون یکی پنج دلار میگیره  خلاصه برای اینکه حرصمون درنیاد دیگه اونورترش نرفتیم.

کلی پیاده راه رفتیم البته کنار آبشار و هی عکس گرفتیم. یه تور گذاشته بودن نفری چهل دلار میدادیم چهار جای دیدنی اونجا رو با اتوبوس میبرد میگردوند. ما نرفتیم فقط بلیط کشتی رو خریدیم که قیمت بزرگسال پانزده دلار و بچه ها نه دلار بود.

رفتیم تو صف و کلی راهروی پیچ دار رو رفتیم پایین تا رسیدیم به یه اتاقی هر خانواده روی یه مستطیل می ایستاد و ازشون عکس میگرفتن و یه رسید بهشون میدادن که بعد از کشتی سواری عکسشون چاپ میشد (پولی بود پس چی اینجا مگه مجانی برای آدم کاری میکنن؟) و آخرین مرحله هم یکی یه بارونی مارکدار  بهمون دادن که پوشیدیم. کلی تو صف ایستادیم تا نوبتمون شد سوار کشتی شدیم و طبقه بالا و قسمت جلوی کشتی ایستادیم.

این دست خیابون (رودخونه) ما بودیم اون دست خیابون آمریکای جهانخوار  پس ما همزمان هم کانادا بودیم هم نیویورک درسته الان پاسپورت نداریم نمیتونیم بریم امریکا ولی به همسرم گفتم اگه بگم به خدا من نیویورک رو دیدم دروغ نگفتم . کانادا دو تا کشتی داشت امریکا هم دو تا.

خیلی جالبه این آبشار در اصل متعلق به امریکاست اصلا رودخونش از امریکا میاد ولی لذتش مال کاناداست. برای اون بیچاره ها یه پل نصفه درست کردن که میاد جلو توی آب که اونا هم بتونن آبشارو ببینن. همون موقع یاد یه چیزایی افتادم و داشتم به این فکر میکردم که پس اینا چرا سر این آبشاره با هم دعوا نمیکنن این یه اسم بذاره روش بگه مال کاناداست اون یکی یه اسم دیگه بذاره بگه نه مال آمریکاست؟!! بعد به این نتیجه رسیدم که اینا آی کیوشون پایینه و به عقلشون نرسیده که میتونن سر این آبشاره با هم دعوا کنن و دارن مثل بچه آدم لذتشو میبرن.

از کشتی که پیاده شدیم وارد یه جایی به اسم گیفت شاپ شدیم از اونجا که اومدیم بیرون عکاسیه عکسهامونو حاضر کرده بود و دو تا هم چاپ کرده بود اینا هم خوب بلدن چطوری آدمو بچاپن دو تا عکس ۲۵ دلار شد میتونستیم نگیریم ولی خیلی قشنگ شده بود ما هم که از صبح همه جور خَریَتی کرده بودیم گفتیم اینم روش. همونجا یه patio بود نشستیم یه آقایی داشت گیتار میزد و آواز میخوند دکه غذافروشی هم داشت ما هم یه کم نشستیم و آهنگ گوش دادیم و خستگی در کردیم و از اون بالا آبشار رو نگاه کردیم. خیلی روز خوبی بود خیلی خیلی بهمون خوش گذشت. بعد دیگه رفتیم سوار ماشین شدیم تا یکی دو ساعت دیگه هوا تاریک میشد رفتیم به طرف Niagara - on the - Lake خیلی زیبا بود خیلی نتونستیم اونجا رو بگردیم چون هم هوا تاریک شده بود و هم همسرم از صبح رانندگی کرده بود و خسته شده بود (منم که تنبل هنوز گواهینامه رانندگی نگرفتم که کمکش کنم) یکی دو جا توقف کردیم عکس و فیلم گرفتیم بعد دیگه اومدیم به طرف تهران (تورنتو)  ساعت ده و نیم شب رسیدیم خونه انقدر خسته بودیم که جون نداشتیم وسایلمون رو از تو ماشین برداریم فقط اومدیم خونه و خوابیدیم.

چطور خداوند اینهمه زیبایی و سرسبزی و آرامش رو به یه سرزمین اختصاص داده؟ من زیباترین جاهایی که تو ایران دیده بودم جواهرده دوهزار و سه هزار بوده البته شاید از اون زیباتر هم باشه و من ندیده باشم ولی همون دوهزار و سه هزار در مقابل زیبایی اینجا هیچی نیست.

(هر چی که نوشتم عقیده و نظر خودمه و نظر هر کس محترمه پس سعی کنیم به نظر دیگران احترام بذاریم. متشکرم )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/18ساعت 6:41 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

این کانال SHOP TV با اون تبلیغاتش آدمو به خاک سیاه میشونه. من خیلی به تبلیغات اعتماد نمیکنم ولی یکی دو روز پیش یه تبلیغ دیدم که دارم گول میخورم یکی بخرم یه دستگاه بخار شوره به اسم H2O Mop Ultra تبلیغش که خیلی جالبه ولی نمیدونم واقعا همینجوری کار میکنه یا نه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

چند وقته میخوام یه تغییر دکوراسیونی به این وبلاگ بدم هر چی تو سایتهای مختلف گشتم یه قالب ساده و قشنگ پیدا نکردم همشون اجق وجق هستن در ضمن من عاشق رنگ آبی هستم فعلا همین شکلی بمونه تا یه قالب قشنگ و آبی رنگ پیدا کنم

راجع به نیاگارا باید سر فرصت بشینم بنویسم فقط میتونم بگم خیلی عالی بود وقتی به آبشار نزدیک شدیم با دیدن اینهمه عظمت و زیبایی و البته عظمت خداوند بغضم گرفت. براتون فیلم گرفتم حتی وقتی جلوی جلو رفتیم که دیگه هیچکس فیلم نمیگرفت من با خریت تمام فیلم گرفتم که براتون میذارم نگران دوربینم نباشین با اینکه دوربین افغانیه ولی حالش خوبه

البته اونی که آدم خودش از نزدیک ببینه و حس کنه با فیلمی که گرفتم و براتون میذارم قابل مقایسه نیست ولی بهتر از هیچیه

فعلا فقط میتونم بگم جای همۀ همۀ همتون خالی بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/16ساعت 7:48 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
گفتم تا دکتر ریتالین روش اونوره و حواسش نیست یه ویدیو بذارم

کسی میدونه اسم این حیوون چیه؟ محصول کدوم کشوره؟


Original Video - More videos at TinyPic
+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت 7:16 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

این فیلم رو دیشب ساعت یازده شب از توی بالکن گرفتم. چراغهای سمت راست مربوط به خیابون شپرد هست و چراغها و ماشینهای سمت چپ بزرگراه ۴۰۱. دوربینم خیلی خوب نیست نمیتونم از این بهتر فیلم بگیرم. یه دوربین فیلمبرداری خوب دارم که متاسفانه با این کامپیوتر کار نمیکنه.


Original Video - More videos at TinyPic
+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

آخرشم دیشب نرفتیم استخر، همسرم دیر رسید خونه شام خوردیم و دیگه رسوب کردیم.

نمیدونم چرا انقدر امروز خوابم میاد، باران طفلکی بیخوابی زده به سرش من دارم تلافی میکنم.

هوا آفتابیه و دمای هوا ۲۰ درجه با سرعت ۱۹ کیلومتر در ساعت هم داره باد میاد. دخترم در حال دیدن کانال tvo kids هست و منم پای کامپیوتر.

راستی یادم رفت بگم حدودا دو هفته پیش در قسمت شمال تورنتو گردباد داشتیم یه خونه و دو تا ماشین خراب شد یه بچه از دنیا رفت و چند نفر زخمی شدن. اتفاقا ما هم بیرون بودیم صاعقه میزد ولی نه تو آسمون انگار دور و بر ماشینمون بود بارون انقدر شدید بود که برف پاک کن با سرعت تند نمیتونست شیشه رو پاک کنه اصلا جلوی ماشین رو نمیدیدیم من که خیلی ترسیده بودم به همسرم گفتم نکنه صاعقه بزنه از وسط نصفمون کنه؟ خیلی ترسناک بود. (میگم خوبه من تو خبرگزاری کار نمیکنم اخبار رو بعد از دو هفته به گوش بقیه میرسوندم)

اینا هم چقدر از اعتصاب خوششون میاد از تی تی سی و شهرداری خلاص شدیم حالا نوبت راهنمایی و رانندگیه.

یه حشره بزرگی هست که اسمش رو نمیدونم مثل مغازه های جوشکاری و آهنگری صدای ویززززززززززززز میده اگه اشتباه نکنم هوا که گرم میشه سر و کله اش پیدا میشه این صدا رو شما هم شنیدین تو فیلمهای چینی ژاپنی یه صدای ویزززز میاد. این حشره میچسبه به دیواری جایی ویز میکنه صداش هم خیلی بلنده بعد ویزززش تموم میشه بلند میشه میره یه جا دیگه میچسبه دوباره ویزززز میکنه. انقدر من از صدای این بدم که حاضرم ۲۴ ساعت اسکانک هوای اینجا رو معطر کنه ولی صدای این نیاد. الان که دارم مینویسم اینم داره ویززز میکنه.

پنجشنبه نیمه شب مامان و خواهرم برای یک هفته رفتن مسافرت و تا جمعه شاید با هم صحبت نکنیم. خوش بگذره بهشون.

سریالهای پنجمین خورشید و عبور از پاییز رو میبینیم. امسال جای رضا عطاران تو سریالها خالیه.

فردا رو بگو که میریم نیاگارا اینجور که آقای همسر برنامه ریزی کردن قراره ناهار رو Mandarin بخوریم.

تو طبقه ما یه سینگل مام زندگی میکنه یه دختر بیست ساله که یه پسر دو سه ساله داره، این سینگل مام یه گربه سیاه داره دو سه روز پیش از بیرون میومدیم خونه دیدیم این گربه بیچاره پشت در تو راهرو نشسته و میو میو میکنه یه کم نازش کردیم و اومدیم خونه یکی دو ساعتی پشت در بود نمیدونم چی شده بود ولی همسرم میگفت حتما کار بدی کرده صاحبش اینجوری تنبیهش کرده. خیلی دلم براش سوخت حیوونی چسبیده بود به در و تکون نمیخورد.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 8:0 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

همه دیروز رو خونه بودیم. امروز ساعت چهار صبح پا شدم که سحری بخورم و روزه بگیرم که متاسفانه سردرد شدیدی داشتم و فقط یه مسکن خوردم و دوباره خوابیدم.

آخر هفته دوباره لانگ ویکند داریم دوشنبه labour day هست و تعطیل. به احتمال خیلی خیلی زیاد ما روز شنبه به سلامتی و میمنت تشریف میبریم آبشار نیاگارا بالاخره زیارتش کنیم .

سه شنبه هم که مدرسه ها وا میشه دل مامانا شاد میشه .....

شنبه آینده مدرسه منم شروع میشه و از هفته بعدش مدرسه همسرم شروع میشه و خلاصه سه تایی با هم میریم مدرسه.

چند روز پیش تو اینترنت تلویزیون ایران رو گرفته بودم برنامه کودک و نوجوان داشت نشون میداد یه پسر جوون داشت برای بچه ها از بهشت صحبت میکرد که از اون روز تا حالا منو به فکر واداشته. پسره میگفت بچه ها بهشت هشت تا در داره یه در مخصوص پیامبرانه یه در مخصوص شهداست یه در .....

میخوام یه چیزی راجع به قوم ایرانی بگم لطف کنین و اگه خوشتون نمیاد نخونین اگر هم خوندین کامنت توهین آمیز نذارین که به قول دوستمون برای شخصیت خودتون و خانوادتون خوب نیست.

به نظر من تنها قومی که چه چیزی رو بلد باشه چه بلد نباشه اظهار فضل میکنه ایرانیه و بس. تو همه مسائل هم سررشته داره راجع به سیاست، راجع به فوتبال و کلا ورزشهای تخصصی، راجع به مسائل روانشناسی خلاصه راجع به هر چیزی که ازش سوال کنی نمیدونم و بلد نیستم تو کارش نیست. به خدا کسی مسخره تون نمیکنه اگه یه چیزی رو بلد نیستین بگین بلد نیستم نمیدونم یا حداقل وقتی میخواین از یکی ایراد بگیرین اونم با تعجب بهتره از چند نفر سوال کنین یا یه جستجو تو اینترنت بکنین اگه اون طرف اشتباه گفته بود بعد اینجوری تعجب کنین. چند وقت پیش دوستی یه سوالی پرسید منم جوابشو دادم یکی دیگه کامنت گذاشت با کلی تعجب که دیکته اینی که میگی اینه. من اصلا ناراحت نشدم فقط متاسف شدم که چرا فکر میکنیم همه چیز دانیم؟
خواستم به اون طرف بگم شما مطمئن باش اگه من یه چیزی رو بلد نباشم یا انقدر توی اینترنت میگردم که درستش رو پیدا کنم و بذارم یا از چند نفر سوال میکنم یا اینکه اصلا نمیذارم.

امروز عصر قراره بریم استخر اگه آقای همسر قرار رو بهم نزنه و نگه خسته ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

ایران یه مدل ظروف آشپزخانه اومده بود به بازار با مارک کارال قیمتش هم بالا بود تصمیم داشتم بخرم که دیگه اومدنی شدیم خارجی این ظروف هم بود که خیلی خیلی گرون بود. حالا اینجا دنبال این ظروف میگردم ولی هنوز پیدا نکردم. این ظروف مثل تفلون غذا بهشون نمیچسبه ولی با قاشق فلزی و اسکاچ هم خط نمیفتن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

سه شنبه صبح وقت دکتر داشتم برای معاینات سالیانه. ناشتا رفتم که بلافاصله برم آزمایش خونم رو هم بدم. بعد از دکتر و آزمایشگاه رفتیم فرویومال. صبح های فرویومال رو خیلی دوست دارم خلوت و خوبه از تیم هورتونز یه چیزی گرفتیم و یه کم نشستیم بعد یه گشتی تو مال زدیم و رفتیم شاپرز دارو میخواستم خریدم و از مال اومدیم بیرون تو محوطه فرویومال کنار پارکینگ یه قسمت هست به اسم فارمر مارکت که چادر میزنن و از صبح تا عصر چیزای مختلف میفروشن میوه و سبزی و ظروف پلاستیکی. گل فروشی هم داره یه غرفه هم داره که عسل و محصولات ساخته شده از عسل و زنبور و مشتقاتش رو داره خیلی جالب بود برام از آقاهه اجازه گرفتم و چند تا عکس گرفتم.

از اونجا رفتیم مهد کودکی که قبلا والنتیر توش کار میکردم آخه دخترم رو برای فصل مدرسه ثبت نام کرده بودم و باید بابت هزینه ثبت نام سی دلار چک بهشون میدادم منتظر subsidy بودم که هنوز نوبتم نشده و فقط سی دلار از جیبم رفت.

بعد رفتیم پارک و یه نیم ساعتی دخترم اونجا بازی کرد و اومدیم خونه ناهار خوردیم.

honey

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 1:19 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
این پست رو تستی گذاشتم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دوشنبه ساعت یازده و نیم صبح وقت سونوگرافی برای گردنم داشتم ولی نه تو ساختمون ۵ فرویومال یه ساختمان پزشکان بود تو خیابون لسلی که من بلد نبودم کدپستیش رو به گوگل دادم و یه مسیری بهم داد که چه خط اتوبوسی سوار بشم و چقدر پیاده برم و چقدر زمان میبره منم از زمانی که داده بود چند دقیقه ای زودتر از خونه زدم بیرون و مسیر رو رفتم به خیابون لسلی که رسیدم دیدم آدرسی که گوگل داده بود اشتباه بود ای بابا از یکی دو نفر سوال کردم و کلی پیاده رفتم تا با یک ربع تاخیر رسیدم. خانمی که قرار بود سونوگرافی رو انجام بده (و صد البته کانادایی نبود) انقدر بداخلاقی کرد که دیر رسیدی و من وقت ناهارمه و .... منم گفتم مسئله ای نیست صبر میکنم ناهارتونو تموم کنین گفت نه بعدش یه مریض دیگه دارم و خلاصه با اخم و بداخلاقی کارمو انجام داد البته من براش توضیح دادم موضوع چی بود.

از اونجا که اومدیم بیرون تا خیابون شپرد راهی نبود هوا هم خوب و آفتابی بود پیاده اومدیم تا شپرد و رفتیم ایستگاه لسلی تا اتوبوس IKEA اومد و سوار شدیم رفتیم IKEA و ناهار رو اونجا خوردیم قیمت غذاهاش مناسبه (لطفا نگین این چقدر غذای بیرون میخوره روزایی که از صبح باید برم بیرون یا روزایی که حوصله آشپزی ندارم اینجوری میشه دیگه، حالا اتفاقا چند روز پشت سر هم این پیش اومد) بعد یه کم اونجا گشتیم و دخترم بازی کرد و اومدیم خونه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

یکشنبه صبح اول رفتیم لاندری و لباسها رو شستیم و ریختیم تو خشک کن تا خشک بشن رفتیم پینات پلازا فروشگاه یه دلاری یه کم خرید داشتم بعد چشمم افتاد به آرایشگاه مدتها بود میخواستم موهامو کوتاه کنم به همسرم گفتم تا بری لباسها رو از لاندری بیاری منم موهامو کوتاه کردم تو این آرایشگاه روزای یکشنبه یه خانم و آقای ایرانی کار میکنن خلاصه موهامو کوتاه ه ه ه کردم بعد رفتم سوپر چینیها و خرید کردم آخرای خریدم همسر و دخترم هم اومدن. یه سری خوراکی خوشمزه هم برای مدرسه از اونجا خریدم این چشم بادومیها هر چی میخورن برای سلامتی مفیده.

بعد از خرید رفتیم از یکی از این غذا فروشیها دو سه جور غذا بخریم راستش خیلی هوس کوفته کرده بودم ولی جایی که رفتیم کوفته نداشت یکی دو جور غذا گرفتیم و اومدیم خونه ناهار خوردیم و یه خواب کوتاه بعد از ظهر و بعدش حاضر شدیم رفتیم خونه رامین تا یازده شب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 5:13 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

اصلا دوست ندارم ناراحتی، کسالت یا هر احساس بد دیگه ای رو اینجا منعکس کنم چون ممکنه روی هر کسی که اینجا رو میخونه همون اثر رو بگذاره ولی چند وقته خیلی حال خوشی ندارم، حوصله ام سر میره ولی حوصله هیچ کاری هم ندارم اصلا نمیدونم چه کاری سر حالم میاره. دو سه هفته ای میشه که سوز غم انگیز پاییز رو احساس میکنم و اصلا دوستش ندارم. من اصلا سرما رو دوست ندارم. فصل پاییز و مدرسه که میشه من یه حس بدی بهم دست میده یاد تمام ناراحتیهای زندگیم میفتم.

امروز با اینکه رفتیم بیرون ولی باز هم همین حال رو داشتم اتفاقا همسرم هم بی حوصله بود و در ضمن حوصله اش سر رفته بود. چه تفاهمی داریم ما دو تا! در یک زمان خوشحال میشیم و در یک زمان قاطی میکنیم.

ممکنه یکی به من بگه علائم افسردگی چیه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 7:39 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

امروز صبح رفتیم IKEA و اونجا صبحانه خوردیم قیمتش مناسبه یه بشقاب سیب زمینی سرخ کرده و نیمرو scramble و دو تا دونه سوسیس کوچیک میذاره دو دلار البته این غذا رو تا ساعت یازده صبح میده و از اون به بعد میشه ناهار. بعدش نشستیم تو همون رستوران دخترم رو گذاشتیم قسمت بازی بچه ها یه ۴۵ دقیقه ای بازی کرد و کلی بهش خوش گذشت ما هم نشستیم به حرف زدن.

از اونجا رفتیم وال مارت و کوله ای که برای دخترم خریده بودم رو پس دادم و براش یه بسته دوازده تایی جوراب رنگ و وارنگ خریدم نه دلار کلی توی وال مارت چرخیدیم و به این هوا پیاده روی کردیم و اومدیم بیرون.

بعد از ظهر رفتیم یه جا غذا بخوریم اول رفتیم یه رستوران هندی تو خیابون یانگ انقدر بوی بدی میداد که اصلا نتونستیم تحمل کنیم چه برسه بخوایم بشینیم غذا بخوریم. بعد یاد یه patio افتادیم تو خیابون یانگ پایینتر از فینچ که هر وقت رد میشدیم شلوغ بود ولی هیچوقت اسمش رو ندیده بودیم رفتیم دیدیم همون سن لوییس هست که باران میگفت خلاصه ماشین رو تو کوچه بغلش پارک کردیم و سه دلار هم انداختیم تو پارکومتر برای یک ساعت و چند دقیقه و رفتیم داخل. دختره گارسونه گفت چون بچه دارین و مردم تو patio سیگار میکشن نمیتونین برین اونجا بشینین و باید داخل رستوران بشینین و کلی هم عذرخواهی کرد ما هم که فقط به هوای همون patio رفته بودیم اونجا دست از پا درازتر اومدیم بیرون و یانگ رو پیاده اومدیم پایین تا رسیدیم به wendy's و همونجا نشستیم من فقط سالاد گرفتم دختر و همسرم ساندویچ گرفتن و خوردن. همسرم با دخترم اومدن خونه من تو همون north york centre یه گشتی زدم و یه مغازه یه دلاری داشت رفتم توش گشتم و با مترو اومدم خونه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 5:1 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

مثل سگ پشیمون شدم که رفتم حراج zellers اونم کجا تو خیابون overlea که یه مشت سیاه پوست و پاکستانی و کور و کچل اومده بودن. هم شلوغ بود هم انقدر محیط بدی بود که یه سیاه پوست و یه سفید پوست (همدیگرو نمیشناختن ها) با هم دعواشون شده بود یکی اینطرف یکی اونطرف به هم فحشهای ناجور میدادن و میرفتن حالا سر چه چیز مهمی با هم دعواشون شده بود نمیدونم.

دردسرتون ندم حراجش خیلی چیز عالی و چشمگیری نبود فقط تنها چیز خوبی که داشت بسته های چهارصد تایی کاغذ خط دار بود که دو دلار بود کیف کوله و لانچ باکس بود که ۱۵ دلار بود، اینها رو خریدم. بالش داشت دونه ای دو دلار ما چهار تا خریدیم. کفش داشت که یک جفت برمیداشتی جفت دوم نصف قیمت بود من برای دخترم دو جفت برداشتم. یه بسته صد تایی دی وی دی رو میداد بیست دلار فکر میکنم قیمتش مناسب بود ولی ما لازم نداشتیم برنداشتیم. جوراب و جوراب شلواری برای دخترم برداشتم که امروز دیدم وال مارت ارزونترش رو داره. یه صف صندوق هم داشت صد کیلومتر از ماشین هم که پیاده شدیم بریم طرف فروشگاه دخترم خورد زمین و تمام صورتش زخمی شد چرخ خرید هم گیر نمیومد من با بدبختی یکی پیدا کردم آخر سر هم هفتاد و چند دلار پول دادیم اومدیم بیرون.

یه چیز خوبی که داشت و ما نخریدیم دوچرخه بود دوچرخه بزرگ رو گذاشته بود هفتاد دلار.

این بود ماجرای zellers ما.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 4:53 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دیروز یه نامه اومد که تا ماه نوامبر وقت داریم هفتاد و چهار دلار بپردازیم برای تعویض استیکر. حالا این استیکر چیه؟ یه برچسبه که روی پلاک ماشین میچسبونن و سالی یکبار باید عوض بشه و تاریخ تعویضش با تاریخ تولد صاحب ماشین یکیه. این کانادا از چه راههایی پول در میاره!

نشد در صندوق پست رو باز کنی ببینی یه نامه برات اومده که هفتاد و چهار دلار به حسابتون ریختیم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت 8:41 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دیشب رفتیم فودبیسیکس خیابون یانگ و یه کم خرید کردیم. هفته پیش nutella حراج کرده بود یکی برداشتم و توی چرخ خرید گذاشتم تو صف صندوق که بودیم از توی چرخ برداشتم و گذاشتمش سر جاش و احساس پیروزی کردم که تونستم با این هوسم مبارزه کنم ولی از شما چه پنهون که یک هفته تمام شب و روز نداشتم تا اینکه دیشب دیدم یه ظرف بزرگترش رو تو حراج گذاشتن برداشتم و خیال خودمو راحت کردم تو صف صندوق همسرم گفت یه کم بوش کن و بذارش سر جاش منم در جواب بهش گفتم برو بابا یک هفته تمام شبها تا صبح خوابم نبرد من از این مبارزات نمیتونم بکنم، برای اینکه خیال همه راحت بشه تا سوار ماشین شدیم با انگشت افتادم به جونش و حالشو بردم   بابا من عاشق شکلاتم اصلا شکلات میبینم دست و پام شل میشه.

از سوپر پارس نون لواش خریدیم و اومدیم خونه برای شام یه مخلوط به روش منیژه درست کردم.

امروز عصری میخوام برم zellers دیروز فلایرش تو صندوق پست بود ما تا حالا فقط یکبار از توش رد شدیم یعنی حتی توش نگشتیم فقط از داخلش رد شدیم چون بیرون هوا گرم و آفتابی بود. حالا امروز میخوام برم ببینم این کیف کوله که گذاشته ماجراش چیه یه کیف کوله و یه جامدادی و یه کیف غذا (لانچ باکس) رو گذاشته بیست دلار برم ببینم اگه خوب باشه بخرمش اونی که از وال مارت گرفتم نو و دست نخورده نگه داشتم برم پسش بدم. البته یه چیزی بگم فلایرش رو که نگاه کردم به قول خودش hot sale گذاشته و از ساعت ۶ تا ۹ شب فقط هست قیمتهاش با حراج معمولی وال مارت یکی بود.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
یکی از خوانندگان این وبلاگ به نام دکتر ریتالین  اینجوری انتقاد کردن:

سلام. از خواننده های نسبتا قدیمی تون هستم. خواستم یه انتقاد کوچولو بکنم.
حتی نوشته های چند خطیتون رو هم بهتر از ابن ویدئو گذاشتنای اخیرتون می دونم.
خواهش می کنم به سبک اصلیتون برگردین.
اون ویدئوها رو هرکسی که به این قبیل چیزا علاقمند باشه می تونه به راحتی بدست بیاره.
هنر شما در چیز دیگه ایه. در سادگی و صمیمیت نوشته هاتون. از توجهتون به چیزهای کوچیک و معمولی. از گزارش های خوندنیتون از زندگی در غربت.
امیدوارم موفق باشید

واقعیتش وقتی این ویدیوها رو میذاشتم بیشتر به خاطر یه زنگ تفریح بود ولی وقتی چند تا پشت سر هم شد از حالت زنگ تفریح دراومد و احساس کردم دارم از مسیر وبلاگ منحرف میشم. امروز صبح که از خواب بیدار شدم داشتم به همین مسئله فکر میکردم این بود که ویدیوی آخری رو غیرفعالش کردم شاید یکی دوتای دیگه رو هم غیرفعال کنم. با نظرتون کاملا موافقم و ممنونم که تذکر دادین.

آقای امیر شما عکسها و فیلمهایی که من میذارم رو نمیتونین ببینین چون همه سایتها فیل تر هستن. من شرمندم ولی کاری نمیتونم بکنم.

چه جالب بلاگفا یه ابزار جدید اینجا گذاشته با عنوان ایجاد رمز برای مطلب


راستی یه مسئله ای یادم اومد که همینجا میگم.

لطفا برای من کامنت سیاسی نگذارین چون نخونده پاکش میکنم من از سیاست هیچی سر در نمیارم و کلا از سیاست متنفرم. من نه از کارای green group سر در میارم نه از کارای red group هیچوقت از سیاست خوشم نمیومده و هیچوقت هم دنبالش نرفتم. کسانی که اینجا تبلیغ سایتشون رو میذارن چه مخالف نظام و چه موافق نظام لطف کنین و انرژیتون رو اینجا هدر ندین. ممنون

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت 6:17 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت 9:13 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
آقایون محترم چقدر همسرتون رو دوست دارین؟
+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

برای عید نوروز چند تا کارت تبریک فرستادم ایران و انگلستان. تقریبا سه هفته قبل از عید فرستادم حدودا اردیبهشت بود که رسید به دست گیرندگان. یعنی من رفتم ایران و برگشتم بعد کارت تبریک عید رسید دستشون. جمعه پیش یکی از پاکتها که دو تا کارت تبریک توش بود بعلت تغییر آدرس برگشت خورد. خیلی برام جالب بود و جای تعجب داشت که هر کارت تبریک توی پاکت مخصوص خودش بود که من درشون رو چسب زده بودم و بسته بودم البته فقط همون نوک تیزی درش رو و بغلهاش باز بود. امروز که پاکت رو باز کردم که کارتها رو دربیارم دیدم که در هر دو پاکت باز شده و البته پاره شده . اینجا توی پستخونه در هر پاکت رو که میخواستم ببندم مسئول پست ایستاده بود و میدید که داخل پاکت چیزی نیست. در پاکت بزرگ رو هم خودم بستم و تمبر چسبوندم و انداختم داخل صندوق پس اینجا در پاکت باز نشده بود. من نمیدونم داخل یه پاکت کارت تبریک نوروز چی میتونستم بذارم که مسئولین فضول پست تهران در هر دو پاکت رو پاره کرده بودن؟ واقعا گندش رو درآوردن.

وضع پست تهران خیلی وخیم تر از این حرفهاست پارسال مامانم چند تا کتاب از کتابهای خودمون رو برامون پست کرد و بیست و پنج هزار تومان پول پست داد بعد از دو سه هفته پستچی بسته رو برد محل کار مامانم و گذاشت روی میزش و گفت برگشت خورده مامانم رفت پستخونه و شکایت کرد و دوباره پستش کرد ولی اینبار دیگه ازش پول نگرفتن دوباره بعد از چند هفته پستچی آورد گذاشت روی میزش مامانم این بار عصبانی تر از قبل رفت و نامه شکایت نوشت و پیگیر شد که چرا این بسته شده مثل کفشهای میرزا نوروز ولی هیچ جواب درستی بهش ندادن و اصلا علت رو نمیدونستن این وسط بیست و پنج هزار تومان هم خوردن رفت پی کارش. آخرش هم خودم رفتم و کتابها رو آوردم.

(این پست رو که نوشتم روزه نبودم و با زبون روزه بدگویی نکردم. یعنی وقتی روزه میگیرم در مورد کسی فکر بد هم نمیکنم چه برسه بخوام راجع بهش حرف بزنم مبادا که روزه ام باطل بشه)

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/06ساعت 7:49 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/05ساعت 8:7 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

دیروز همسرم زودتر اومد خونه رفتیم کالج یه درس برداشت بعد رفتیم استخر و بعد فرویومال.

دیشب تا صبح بارون بارید. الان دمای هوا ۱۸ درجه ساعت ۱۱:۱۷ صبح.

از هشتم سپتامبر مدرسه ها باز میشه از دوازدهم کلاس من شروع میشه از نوزدهم کلاس همسرم. این ترم هر دو با هم شنبه ها کلاس گرفتیم دیگه یکشنبه ها به کارامون میرسیم.

دیروز آخرین جلسه کلاس شنای دخترم بود کلاس بعدی سه هفته دیگه شروع میشه دیروز مثلا ازش امتحان گرفت مربیش و یه برگه عکسدار بهش داد با چند تا استیکر (برچسب عکسدار) که تا کجا شنا رو یاد گرفته. بعدا عکسشو براتون میذارم.

امروز از مطب دکتر تماس گرفتن و گفتن جواب آزمایش دخترم نرمال بوده و مشکلی نیست.

روز جمعه از ساعت ۶ تا ۹ شب zellers آتیش زده به مالش به خاطر عیالش.

گلدونام سه تا گل دادن هر کدوم یه رنگه.

دیگه چیزی یادم نمیاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/04ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

اول یه چیزی راجع به سن جکبس بگم که تو کل شهر بوی خیلی بدی میومد که بعد متوجه شدیم اون بو مربوط به دباغی هست.

یکشنبه دوباره روزه گرفتم با اینحال برای دختر و همسرم ناهار قرمه سبزی درست کردم بعد از ظهر یکی دو ساعتی خوابیدم و با صدای آهنگ وحشتناک یه ماشین از خواب پریدم انگار تو سرم داشتن میکوبیدن انقدر صداش بلند و وحشتناک بود.

هنوز سه چهار ساعتی تا افطار مونده بود از همسرم خواهش کردم منو ببره بیرون بگردونه تا نزدیک افطار خلاصه رفتیم خیابون کندی یه مغازه چینی حراج زده بود رفتیم توش یه گشتی زدیم بعد رفتیم رستوران اورشلیم تو خیابون لسلی سه جور غذا تو ظرفهای کوچیک خریدیم بعد دخترم هوس پیتزای پیتزا پیتزا کرد رفتیم برای اون پیتزا خریدیم قبل از اینکه بریم رستوران یه پارک رفتیم و یه کم اونجا قدم زدیم.

خلاصه نزدیک اذان اومدیم خونه سفره افطاری و دعاهای دم افطار و .....

نمیدونم چرا با اینکه مواظب بودم مثل این قحطی زده ها غذا نخورم و خیلی آروم و کم غذا خوردم ولی بعدش حالم بد شد انگار فشارم افتاده بود پایین. حالا همه روزها رو روزه نمیگیرم. چون معده ام هم ناراحته میترسم بدتر بشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
اتوبوس منونایت ها. نمیدونم خونده میشه یا نه؟ نوشته mennonite farm tour

این باصطلاح دلقکها با بادکنک برای بچه ها چیزای مختلف درست میکردن و هر چقدر که دوست داشتیم بهشون پول میدادیم (همت عالی) یا همون donation. دخترم با این یکی عکس هم گرفت.

اینجا هم همونجاییه که اتوبوس میبرد میگردوند که ما با ماشین خودمون رفتیم.

باغ میوه هم داشت که من دیگه عکس نگرفتم.

اینجا هم داخل شهر هست انتهای یه خیابون پارکینگ عمومی بود پشت پارکینگ این رودخونه جاری بود.

اینجا هم داخل شهر هست

سمت راست یه رستوران بود سمت چپ آب جو فروشی

اینجا هم یه مال دو طبقه بود که طبقه بالاش یه نمایشگاه کوچیک بود از کارهای سوزن دوزی و ....

متاسفانه اسم مال رو نگاه نکردم دیگه داشت تعطیل میشد و ما تند تند رفتیم نگاه کردیم.

خوش باشین

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

طبقه دوم اینجا یه قسمت مربوط به لگو بود که هم برای فروش داشت و هم برای بازی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 7:25 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

روز شنبه نتونستم روزه بگیرم چون رفتیم St. Jacobs جای همتون خالی روز خوبی بود خوش گذشت.

یه بازار داشت یه outlet داشت که رفتیم گشتیم. توی شهر رو گشتیم بارون شدید بارید خیس شدیم. کلی عکس گرفتم که چند تاشو براتون میذارم.

بیشتر خانمها اینجوری لباس پوشیده بودن

داخل بازارچه یا همون farmers' market

اینم بارندگی که همه خیس شدن و فرار کردن

اینم وسیله نقلیه شون

بقیه عکسها در پست بعدی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 7:7 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین

Original Video - More videos at TinyPic
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 6:59 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
 
جدیدترین خاطره
راجع به من
آدرس ایمیل
بایگانی
عنوان خاطرات
آبشار نیاگارا

پیوندهای روزانه
شهر فرنگه از همه رنگه
کارگر و خدمات سیار
گیگا اس پی ال
مهاجرت
دلنوشته های تک آرزوی دنیا
آرشیو پیوندهای روزانه
خاطرات گذشته
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دوستان و آشنایان
بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
کانادا از نگاه یک مهاجر
ایرانتو
روزهای نازنین
خاطرات روزهای تلخ و شیرین من
مهاجر ونکوور
تهرانتویی
خورشید شب مهاجر
کیمیای زندگی
گلدونه و گلهاش
مسافر تنها
آی سین - آی لان
خاطرات یک مقیم کانادا
پرستو
آینده ی سبز
پانیذ
گپ زدن های شبانه
عکس از کانادا
iran2ca
راهی
ماه در آب
یادگار
یادداشتهای من
روزنویسهای محمدسپهر
شاپرک پرواز کن
آدم های پر ستاره
خاطرات من و باسی
مشاوره و روانشناسی
شاید وقتی دیگر
از کی یف تا مونترال
دانش آموز مهاجر به کانادا
مهاجران
دلنوشته ها
هدف من : كانادا-تورنتو-تحصيل-تحصيل-كار و زندگي
مسافر کوچولو
100 روز تا کانادا
از ایران تا کانادا
دامپزشک مهاجر
گذر
آغاز مهاجرت
مهاجرت به کانادا و شرایط زندگی در کانادا ( استان ساسکاچوان )
مهاجرت با چشمان باز
از قلب کویر
خداحافظ کانادا
روزمرگیهای گلی
مهاجرت به کانادا
شانتمیس مهاجر به کانادا
آموزش فارکس
زندگی کانادایی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
The Web Ask shantemis