![]() |
![]() |
|
|
هفته گذشته فشار خونش افتاد پایین و به هفت رسید بردنش بیمارستان حالش بهتر شد فشارش اومد بالا و دیگه خوب بود ولی تا دوشنبه شب ۲۵ خرداد در بیمارستان بستری بود شامش رو خورد و خوابید ساعت یازده یازده و نیم که خواب بود دیدن رنگش پریده فشارش رو گرفتن پایین بود خیلی تلاش کردن که نگهش دارن ولی دیگه وقت رفتن بود، دیگه باید میرفت. پدرم رفت، برای همیشه، خدا رحمتش کنه. نمیدونم این چه سریه که هر کس میخواد از این دنیا بره خودش میفهمه، هفته پیش پدرم به مادرم گفت دیگه دارم میرم اونور خط. هنوز باورم نمیشه. الان که دارم مینویسم دوشنبه شب و به عبارتی سه شنبه ساعت ۲ صبح به وقت تورنتوست و همه در تهران در راه بهشت زهرا هستن و من فقط دارم قرآن گوش میکنم. امروز ساعت ۵:۳۰ عصر مادرم تماس گرفت و گفت که از بیمارستان میاد گفت که برای پدرت دعا کن و قرآن بخون. از عصر دارم همینطور گریه میکنم. یه کم قرآن خوندم. خوابم نمیبره. خدا رو شکر میکنم که بدون رنج و درد و ناراحتی رفت. خدا رو شکر میکنم که تو خواب رفت (همونجوری که خودش میخواست). خدا رو شکر میکنم که عید دیدمش و باهاش عکس گرفتم. خدا رو شکر میکنم که ازم راضی بود. پدر عزیزم هفدهم فروردین امسال ۵۷ ساله شد. هنوز باورم نمیشه اصلا نمیتونم باور کنم همسرم گفت فردا برات بلیط میگیرم برو ولی دیگه چه فایده داره وقتی که در مراسم خاکسپاری نیستم، مادرم گفت ما نمیتونیم تا دو سه روز دیگه نگهش داریم تو هم نمیخواد بیای خواهش کردم التماس کردم که برام عکس و فیلم بگیرن وگرنه هیچوقت باور نخواهم کرد. برای شادی روحش فاتحه ای بخوانید. |
|
جدیدترین خاطره راجع به من آدرس ایمیل بایگانی عنوان خاطرات |
| آبشار نیاگارا |
|
| پیوندهای روزانه |
|
شهر فرنگه از همه رنگه کارگر و خدمات سیار گیگا اس پی ال مهاجرت دلنوشته های تک آرزوی دنیا آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|