تبليغاتX
شانتمیس مهاجر به کانادا - اخبار مختلف

همین الان تو اخبار یاهو خوندم که مایکل جکسون هم در سن پنجاه سالگی به رحمت خدا رفت.

امروز آخرین روز مدرسه بود و دخترم از پیش دبستانی فارغ التحصیل شد، یه کلاه مقوایی فارغ التحصیلی هم روی سرش بود. با معلمش عکس گرفت، از معلمش (که بهترین معلم این مدرسه هست) تشکر کردم و بهترینها رو براش آرزو کردم. یکی یکی بچه ها رو بغل میکرد مادراشون رو هم بغل میکرد ما آخرین نفر بودیم بعد که خداحافظی کردیم اشک تو چشماش جمع شد ( منم همینطور).

دوشنبه که اون خبر بد رو شنیدم روز سه شنبه اش وقت دکتر داشتم برای دستگاه گوارش همسرم مرخصی گرفته بود و با هم رفتیم دکتر، اون روز همسرم دخترم رو برد مدرسه و بعد از ظهر از مدرسه آوردش و به معلمش گفت که چه اتفاقی افتاده و دخترم تا آخر هفته نمیاد مدرسه ولی روز جمعه بردمش مدرسه چون دیگه حوصله اش سر رفته بود معلمش با تمام احساسات بهم تسلیت گفت و بغلم کرد. شنبه هم که رفتم کالج یه خانمی بعنوان معلم مهمان اومده بود، معلم خودمون که یه پسر جوون هست یکی یکی بچه های کلاس رو به اون خانم معرفی کرد وقتی به من رسید در ضمن معرفی گفت که چه اتفاقی افتاده و اون خانم هم با محبت منو بغل کرد و بهم تسلیت گفت.


بعد از خبرها و اتفاقات بدی که این دو هفته اخیر افتاد خواستم یه خبر نسبتا خوب بدم. دوباره برای سه ماه با همسرم قرارداد امضا کردن ولی هنوز هم قرارداد استخدام نیست و باصطلاح همون دوره آزمایشی ادامه داره ولی یه مقدار هم حقوقش رو زیاد کردن که جای شکرش باقیه. از ته دل خوشحال شدم.

بالاخره بعد از یک ماه روز سه شنبه با دخترم رفتیم دیدن دوستم که پسر به دنیا آورده بود، راستش من بچه نوزاد خیلی دوست دارم وقتی اون بچه رو دیدم یه کم جوگیر شدم و یه فکرای پلیدی به سرم زد ولی دیگه آخراش انقدر گریه کرد و آروم نشد که به کل پشیمون شدم (خدا بهم رحم کرد).

دست دوستم درد نکنه یه سری ظرف بهم داد گفت خیلی داره یه سری از ظروفش رو هم تقسیم کرد و نصفش رو بهم داد. اینجا همه این مدلی به هم کمک میکنن اگه یه وقت کسی خواست بهتون اینطوری کمک کنه نه خجالت بکشین نه ناراحت بشین، بالاخره یه روزی هم شما به یکی دیگه کمک میکنین.

دیشب دیگه از گرما داشتیم بال بال میزدیم (سی درجه بالای صفر اونم شرجی شوخی نیست) شبونه رفتیم وال مارت یه کولر خریدیم آوردیم خونه و تا ساعت دوازده شب طول کشید تا نصبش کردیم و در خنکی خوابیدیم. امروز بعد از ظهر هم کاناپه رو تختش کردیم من و دخترم جلوی کولر خوابیدیم یا بهتر بگم بیهوش شدیم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 5:43 قبل از ظهر  توسط شانتمیس |  ممنون که وقت گذاشتین
 
جدیدترین خاطره
راجع به من
آدرس ایمیل
بایگانی
عنوان خاطرات
آبشار نیاگارا

پیوندهای روزانه
شهر فرنگه از همه رنگه
کارگر و خدمات سیار
گیگا اس پی ال
مهاجرت
دلنوشته های تک آرزوی دنیا
آرشیو پیوندهای روزانه
خاطرات گذشته
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دوستان و آشنایان
بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
کانادا از نگاه یک مهاجر
ایرانتو
روزهای نازنین
خاطرات روزهای تلخ و شیرین من
مهاجر ونکوور
تهرانتویی
خورشید شب مهاجر
کیمیای زندگی
گلدونه و دخترهاش
مسافر تنها
آی سین - آی لان
خاطرات یک مقیم کانادا
پرستو
آینده ی سبز
پانیذ
گپ زدن های شبانه
عکس از کانادا
iran2ca
راهی
ماه در آب
یادگار
یادداشتهای من
روزنویسهای محمدسپهر
شاپرک پرواز کن
آدم های پر ستاره
خاطرات من و باسی
مشاوره و روانشناسی
شاید وقتی دیگر
از کی یف تا مونترال
دانش آموز مهاجر به کانادا
مهاجران
دلنوشته ها
هدف من : كانادا-تورنتو-تحصيل-تحصيل-كار و زندگي
مسافر کوچولو
100 روز تا کانادا
از ایران تا کانادا
دامپزشک مهاجر
گذر
آغاز مهاجرت
مهاجرت به کانادا و شرایط زندگی در کانادا ( استان ساسکاچوان )
مهاجرت با چشمان باز
از قلب کویر
خداحافظ کانادا
روزمرگیهای گلی
مهاجرت به کانادا
شانتمیس مهاجر به کانادا
آموزش فارکس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
The Web Ask shantemis