گدایی

گدایی

پدر دوست دخترم حامله است

پدر دوست دخترم حامله است

خبری نیست

خبری نیست

جینی

جینی

شپش در جهان اول

شپش در جهان اول

سال نو مبارک

سال نو مبارک

کتابخونه مرکزی برلینگتون

کتابخونه مرکزی برلینگتون

بدون موضوع

بدون موضوع

ظهر عاشورا

ظهر عاشورا

پستی از سر بیخوابی

پستی از سر بیخوابی

باکسینگ دی

باکسینگ دی

گیاهخواری

گیاهخواری

خاطرات شانتمیس

خاطرات شانتمیس را اینجا دنبال کنید

کریسمس ایو

آدم دقیقه نودی اینجوریه دیگه هنوز سنتا برای این بچه هیچ کادویی نخریده بود ساعت دو بعد از ظهر همسرم اومد دنبالمون چون کریسمس ایو بود شرکتشون زود تعطیل شده بود رفتیم برلینگتون مال و ایستادیم تو صف که دخترم با سنتا عکس بگیره من یه چرخی تو مال زدم ولی اسباب بازی فروشی ندیدم بنابراین رفتم زلرز قسمت اسباب بازیها و کلی گشتم یه چیزایی دیدم ولی نمیدونستم کدوم رو بگیرم. شب قبلش یعنی چهارشنبه شب من و دخترم با هم یه کارت لیست آرزوها درست کردیم که دخترم با خط خودش برای سنتا نامه نوشت و من تزئینش کردم. نوشت یه عروسک میخوام یه خونه باربی میخوام. گفتم بهش پول رو هم بنویس سنتا شاید برات پول بذاره خودمون بریم هر چی دوست داشتی بخریم (میترسیدم نتونیم بریم خرید و این بچه بدون پرزنت بمونه) کارت رو گذاشت روی دراور اتاقش درخت کریسمس رو هم بردم گذاشتم گوشه اتاقش روی زمین که امسال سنتا کادوش رو کنار درخت کریسمس براش بذاره. خلاصه همینکه تو صف عکس با سنتا بودیم به همسرم گفتم دو تا خونه باربی دیدم یکیش رو انتخاب کن و بخر. یه وقتایی که تو تصمیم گیری و انتخاب در میمونم یه وقتایی که چه عرض کنم تقریبا همیشه از همسر جان کمک میگیرم. خلاصه سنتا رفت زلرز و یکی از اون دو تا خونه ها رو گرفت و برد گذاشت تو صندوق عقب ماشین.

از مهرک عزیز ممنونم بابت راهنماییش. بالاخره نوبت ما شد و یه فرم پر کردیم که عکس رو بلافاصله به آدرس ایمیلمون بفرستن. یه دونه عکس گرفتن و یه فیلم بیست ثانیه ای که سنتا از دخترم پرسید چی دوست داری سنتا برات بیاره اونم گفت پول و یادم رفت (بچه اون لحظه یادش رفت چی میخواست فقط پول یادش مونده بود) سنتا هم گفت سورپرایزت میکنم. شب که اومدیم خونه هر دو تاش رو دیدیم و برای خاله و مادر بزرگها فرستادیم.

بعد از گرفتن عکس با سنتا رفتیم فود کورت و از ژاپن غذای ژاپنی گرفتیم خوردیم و ساعت پنج اعلام کردن که مال تعطیله رفتیم یه گشتی تو شهر زدیم دیدیم خبری نیست جز چراغونی خونه ها بعد اومدیم خونه. من و دخترم زودتر اومدیم بالا و سر دخترم رو گرم کردم تا سنتا بیاد پرزنتش رو یه جا قایم کنه.

خوش به حال دخترم هنوز نمیدونه سنتا کیه منم نمیخوام بهش بگم تو همین رویا بمونه البته فکر کنم تا سال دیگه بفهمه که سنتا باباشه. خیلی اصرار داره شب بیدار بمونه سنتا رو ببینه براش تعریف کردم که نصفه شب وقتی همه خوابیدن و دیگه کسی بیدار نبود سنتا سوار رین دیرش میشه و خونه به خونه و پنجره به پنجره و اتاق به اتاق به بچه ها سر میزنه و لیست آرزوهاشون رو میخونه و یکی از اون آرزوها رو برآورده میکنه. تازه تو رین دیرش هیچ اسباب بازی نیست آخه مجیکه (جادویی) ولی اون دستش رو میکنه توش و یه اسباب بازی درمیاره. خلاصه گفت چطوری میاد تو؟ گفتم خوب مجیکه از پنجره رد میشه. گفت میخوام بیدار باشم ببینمش. گفتم تا همه مردم نخوابن سنتا نمیاد. و این شد که از بیرون که برگشتیم خونه ساعت شش عصر گفت من میخوام برم بخوابم. گفتیم بابا هنوز شب نشده و خلاصه ساعت ده میگفت بخوابین دیگه شب شده خودشم رفت تو تختش و بلافاصله خوابش برد وقتی مطمئن شدم خوابش سنگین شده پرزنتش رو گذاشتم کنار درخت کریسمس.

الان که دارم این پست رو مینویسم ساعت چهار صبحه بی خوابی زده به سرم و یک ساعتی میشه که بیدارم. نیم ساعت پیش دخترم از خواب بیدار شد و صدام کرد گفت چرا سنتا برام پرزنت نذاشته گفتم بخواب میذاره دوباره چند دقیقه بعد صدام کرد من و پدرش هر دو رفتیم تو اتاقش اشک میریخت میگفت سنتا برام پرزنت نذاشته یهو چشمش به جعبه افتاد و خوشحال شد خلاصه نصفه شبی خونه باربی رو از تو جعبه درآوردیم و قرار شد فردا اسباب وسایلش رو بچینیم این بچه هم خیالش راحت شد و رفت خوابید.

یه خبر خوش دارم خبر خوش هم اینه که از چهارم ژانویه راهنمایی رانندگی کارش رو شروع میکنه یعنی اعتصاب تموم شد حالا باید بشینم کتابچه رو بخونم برم امتحان بدم.

خیلی پر حرفی کردم. دیگه حرفی ندارم جز اینکه کریسمس همگی مبارک براتون روزهای خوشی رو آرزو میکنم.

همینجوری

هوا سرد شده هاا. من بیرون نرفتم فقط عصری رفتم صندوق پست رو خالی کردم. ولی دمای هوا دوازده درجه زیر صفره هوای تورنتو نه درجه زیر صفر.

ما تا ویکند آینده باید هر روز درس بخونیم که امتحانات ثلث اول شروع میشه. فعلا فارسی و دیکته کار میکنیم. ریاضی دخترم خوبه خیلی ریاضی دوست داره و خوب بلده. الان که دارم پست مینویسم تایم استراحتمونه دخترم کارتون میبینه و من پست مینویسم.

این سریال بانو از دیروز شروع شده خیلی از این مدل سریالها خوشم نمیاد و معمولا نگاه نمیکنم حالا شاید بعضی وقتها دیدم.

فیلم پسر تهرانی خیلی قشنگ بود من خوشم اومد امین حیایی واقعا هنرمنده از بازیش خوشم میاد. دیشب فیلم خواب فروش رو دیدیم که برای وقت گذرونی بد نبود. 

دیشب که نظرات وبلاگ رو چک میکردم دیدم که همون مریض روانی چند تا دیگه برام کامنت  خصوصی فحشهای رکیک و همینطور نفرین گذاشته البته با اسمهای مختلف و فونت فارسی و انگلیسی من نمیدونم اون دیوونه خونه ای که توش زندگی میکنه در و پیکر نداره؟ صاحب نداره؟ خدا میدونه چه اتفاقاتی تو زندگیش افتاده که به این حال و روز افتاده. طرف رو باید زنجیرش کنن اوضاعش خیلی خراب تر از این حرفاست که با دارو احتمالا خوب بشه. امیدی به شفاش نیست ولی شما براش دعا کنین.

دیروز یه آفتاب آبکی رو ساختمون روبرویی افتاده بود امروز هم یه آفتابی بود نمیدونم کجا رفت. 

روز آخر مدرسه که ساعت 1:45 دخترم تعطیل میشد نیم ساعت زودتر رفتم نوفریلز یه جعبه شکلات خریدم و کادو کردم برای اون خانم مسنی که چهارراه بالای مدرسه می ایسته ما از چهارراه رد بشیم وقتی برمیگشتیم خونه دخترم بهش داد و مری کریسمس گفت اون خانم خیلی خوشحال شد.

راستی اگه دوست داشتین کامنت بذارین اینجا http://shantemis.blogspot.com/ کامنت بذارین.

یلدا

هفته پیش که رفتیم تورنتو تو پارکینگ سوپر خوراک پارک کردیم که بریم خرید کنیم دیدیم یه ماشین وسط پارکینگ توقف کرده و راه رو بند آورده یه آقای هموطن متمدن هم ازش پیاده شده و داره هوار هوار میکنه یه ماشین دیگه هم پشتش منتظر بود نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود که ماشین جلویی برای لجبازی ماشینش رو اون وسط ول کرده بود و به راننده ماشین عقبی میگفت همینجا پارک میکنم و میرم میخوام ببینم چه غلطی میکنی خلاصه با صدای بلند کلی دری وری گفت و دیگه نفهمیدم بعدش چی شد چون ما رفتیم تو سوپر فقط دیدم که ماشین عقبی همینجور منتظر بود و صداش در نمیومد. یادم نیست ماشین جلویی چی بود ولی ماشین مدل بالایی بود. به همسرم گفتم این ملت که اینهمه ادعاشون میشه چه حرکاتی که نمیکنن آبروی هر چی ایرانیه بردن.

حالا شمایی که انقدر سنگ ایرانیا رو به سینه میزنی و تا از ایرانی میگم ناراحت میشی به نظر شما این حرکات توی یه مملکت غریب درسته؟ اینجوری میخوایم نشون بدیم که ایرانیا چه آدمای پرفکتی  perfect هستن؟ توقع داریم همه جا هم اون بالا بالاها باشیم و همه تحویلمون بگیرن؟ با این حرکات؟ همین چینیها که آداب معاشرت نمیدونن و از همه جاشون انواع و اقسام صداها و بوها درمیاد هم این حرکات رو نمیکنن. 

بگذریم.

یلداتون مبارک

ما هم سه تایی یلدامون رو جشن گرفتیم. انار که داشتیم دون کردم. یه قابلمه آش رشته با سیر فراوون هم درست کردم. بابای خونه هم هندوانه و کیک و یه مرغ سوخاری با طعم باربیکیو خرید و به جای آجیل یه ظرف مغز تخمه آفتابگردون. خلاصه خوردنیها رو خوردیم و سریال آشپزباشی و قسمت آخر گاوصندوق رو هم دیدیم و چون کتاب حافظ نداشتیم نشستیم مجله ایرانی خوندیم. داستانها و ماجراهای واقعی داره نوبتی یکیمون خوند و اون یکی گوش کرد. بعدشم خوابیدیم. 

دیشب منیژه تماس گرفت با هم حرف زدیم گفتم ما حافظ نداریم اون گفت ما دو تا داریم هم فارسی هم انگلیسی. من نفهمیدم این حافظ کی انگلیسی یاد گرفت. از بچگی بلد بود یا کلاس ای اس ال رفت یاد گرفت؟!

خواستم یه مطلبی رو عنوان کنم. یکی دو تا کامنت گرفتم راجع به زندگینامه نویسندگان وبلاگهای دیگه. دوست عزیز به من ربطی نداره آقای فلانی بچگیش چطوری بوده مادرش چیکار میکرده پدرش کی بوده و حالا چیکار میکنه. شما اگه خیلی دوست داری یه وبلاگ بزن هر چی دلت میخواد توش بنویس. من نه شما رو میشناسم نه اون آقا رو.

واقعا از این خاله زنک بازیها متنفرم. من نمیفهمم چرا تو زندگی مردم سرک میکشین؟

اسپم

خیلی جالب و عجیبه دو سه روزه که به آدرس ایمیلم حمله شده. یهو پنجاه تا ایمیل چرت و پرت برام میاد همه هم فارسی و بصورت جواب انگار که من براشون ایمیل فرستادم و اونا بهم جواب دادن.

جمعه شب رفتیم یه مال تو اوک ویل بار دوم بود میرفتیم یه بار هم هفته قبلش رفته بودیم. اتفاقا جمعه شب یه گروه ده پانزده نفره از خانم و آقای جوان و مسن اومدن اونجا و کنسرت اجرا کردن خیلی قشنگ بود منم دوربینم همراهم بود و ازشون فیلم گرفتم که اگه تنبلی اجازه بده و حوصله کنم سر فرصت با بقیه ویدیوهایی که قبلا قول دادم میذارم.

شنبه رفتیم تورنتو دخترم رو گذاشتیم مدرسه و خودمون رفتیم دکتر آخر سر بصورت حضوری از منشی دکتر وقت متخصص غدد رو گرفتم برای بیست و چندم مارچ بهم وقت داده یعنی اگه چیزیم هم نباشه حتما تا اونموقع غده تیروئیدم سرطانی میشه. بگذریم. یه سری آزمایش و سونوگرافی برامون نوشت و اومدیم بیرون. به دکتر گفتم وضعیت درمانی کانادا، حرفم رو قطع کرد و گفت افتضاحه از این بدتر هم میشه.

رفتیم فرویومال به صرف قهوه تیم هورتونز و دو تا کارت بینگو که هیچکدوم برنده نشدیم. بعد از فرویومال رفتیم اقبال که دو تا کارت تلفن بخرم.

بعد از ظهر رفتیم پلازای مزخرف ایرانیا (چرا مزخرف؟) حالا میگم رفتیم ناهار خوردیم و خرید کردیم و اومدیم سوار ماشین بشیم دیدیم یه هموطن متمدن عوضی وحشی، زده به ماشینمون و در رفته.خدا ازش نگذره.

شنبه مدرسه دخترم برنامه غذای گرم داشتن و از قبل پول داده بودیم و براشون چلوکباب گرفته بودن. 

مدرسه دخترم که تعطیل شد یکراست اومدیم به طرف خونه و ساعت یک ربع به شش خونه بودیم.

یکشنبه به خواب و آشپزی و دیدن فیلم و سریال گذشت و اصلا از در خونه بیرون نرفتیم.

امروز یه تلفن از مالتی کالچرال سنتر داشتم یه خانم ایرانی بود. چند دقیقه ای با هم صحبت کردیم. مکالمه خوب و امیدوار کننده ای بود. توضیحاتش بمونه برای وقتی که قطعی شد.

رانندگی

دیشب کارت تبریک بچه ها رو درست کردم و شکلات معلمها رو کادو کردم کارت معلمها رو خریده بودم که دخترم خودش کارتها رو نوشت و امروز بردیم مدرسه و به معلمهاش داد. همه بچه ها برای همدیگه کارت تبریک آورده بودن و در حال تقسیم کارتها بودن.

امروز آخرین روز مدرسه هست و ساعت 1:45 باید برم دنبال دخترم.

دیروز مراسم عقد پسر خاله ام بود در تهران که من نبودم ولی خیلی زود عکسهاش به دستم رسید.

پریشب که رفتیم بیرون برای خرید به شیشه مغازه ها عکس یه آقای سیبیلو رو زده بودن که پلیس دنبالش میگرده گویا این آقا سیبیلو که شدیدا قیافه اش مثل جهان سومیها بود با ماشین به یه عابر زده و فرار کرده. اینجا مردم مثل تورنتو قوانین رانندگی رو رعایت نمیکنن. تو تورنتو با چشم بسته هم میتونستی از سر یه کوچه رد بشی چون مطمئن بودی که ماشینها توقف میکنن برات ولی اینجا خیلی باید مواظب باشی. 

دیگه یواش یواش دارم از دست این راهنمایی رانندگی اینجا عصبانی میشم این چه معنی داره که چند ماه یه سازمانی اعتصاب کنه و کار مردم رو راه نندازه؟ رانندگی کردن برام شده مثل یه رویا.

کنسرت

دو سه روز پیش عصری دخترم خواب بود و گویا داشت خواب به زبان انگلیسی میدید چون تو خواب انگلیسی حرف میزد. (خوش به حالش)

دیروز عصر دخترم تو مدرسه کنسرت (به قول خودش کانسرت) داشت. از قبل بهمون بلیط هم داده بودن حاضر شدیم و ساعت یک ربع به شش تو مدرسه بودیم برنامه تو سالن ورزش اجرا میشد. یه تئاتر داشتن که تیکه تیکه اجرا شد و بین هر قسمت بچه های یه کلاس میومدن و شعر (باز به قول دخترم سانگ) میخوندن و میرفتن. کل برنامه حدودا چهل و پنج دقیقه طول کشید.

کنسرت دو سانس داشت شش و هفت ما ساعت شش رو رفتیم ولی بعد معلمش گفت برای ساعت هفت هم بچه ها رو لازم داریم که برن برنامه اجرا کنن ما هم تو کلاس موندیم تا کارشون تموم بشه. از کلاسشون عکس گرفتم که بعدا براتون میذارم.

بعد از مدرسه رفتیم فروشگاه یه دلاری که برای کریسمس کارت تبریک بگیرم برای معلمها در ضمن امسال یه درخت کریسمس بیریخت هم داریم. از یه دلاری گرفتم طولش تقریبا سه وجب میشه یه جعبه کوچیک تزئینات مربوطه و یه جعبه چراغ کوچیک (ریسه) دخترم خودش نشست و تزئینش کرد و گذاشتیم روی میز. کل این درخت با تزئیناتش شد پنج دلار.

از نوفریلز هم شکلات کادویی برای معلمها خریدیم. 

فقط امروز و فردا میرن مدرسه و بعد مدرسه تعطیل میشه تا چهارم ژانویه.

داروخانه

شنبه صبح حرکت کردیم به سمت تورنتو چهل دقیقه ای رسیدیم به مدرسه دخترم. رفتیم مطب دکتر که دیدیم تعطیله با مطب تماس گرفتم پیغام گذاشته بود که یک هفته تعطیل کرده. رفتیم فرویومال و یک ساعتی نشستیم. بعد رفتیم دم خونه یه دوستی که وسایل دخترم رو از مدرسه قبلیش گرفته بود. رفتیم اقبال برای خرید. خیلی قیمت اجناسش مناسبه. از اونجا رفتیم سوپر خوراک و یه سری خرید هم از اونجا کردیم یه ران کوچیک گوسفند هم از سوپر خوراک خریدیم که خورش قورمه سبزی و قیمه سیب زمینی فقط با گوشت گوسفند خوب میشه. واقعیت ما وقتی ایران بودیم فقط گوشت گوسفند می خریدیم چون گوشت گوساله طبعش سرده و گوسفند گرم اینجا هم یه بار پارسال از اقبال گوشت گوسفند گرفتیم خیلی بوی بدی میداد دیگه از اون به بعد گوشت گوساله گرفتیم ولی این گوشتی که از سوپر خوراک گرفتیم خیلی خوب بود و اصلا بو نمیداد.

خریدامون که تموم شد رفتیم دم مدرسه دخترم تقریبا یه نیم ساعتی صبر کردیم تا مدرسه تعطیل شد و برگشتیم خونمون. غروب یک ساعتی استراحت کردیم و شب نشستیم پای تلویزیون و تماشای فیلم.

یکشنبه اول یه خورش قیمه سیب زمینی اساسی درست کردم و بعد رفتیم وال مارت چون من فراموش کردم قرص فشارم رو از داروخانه بگیرم و باید از داروخانه وال مارت میخریدم. تورنتو که بودیم همیشه از داروخانه فود بیسیکس خیابون شپرد داروهام رو میگرفتم این داروخانه از وال مارت و شاپرز ارزونتره. دیروز مجبور شدم از وال مارت اینجا بگیرم به جز قوطی قرصم چیز دیگه ای نداشتم چون اینجا داروخانه نسخه رو میگیره و دیگه پس نمیده. مسئول داروخانه گفت باید با داروخانه قبلی تماس بگیره و باهاشون چک کنه. یک ربع بیست دقیقه ای طول کشید تا اون داروخانه برای اینها اطلاعات لازم رو فکس کنه ما هم یه چرخی تو وال مارت زدیم و یه چیزایی لازم داشتیم خریدیم تا داروی من آماده شد.

یکشنبه یه روز بارونی قشنگ بود که خیلی هم سرد نبود.

تا رسیدیم خونه با دوستم زیبا تماس گرفتم و یک ساعتی با هم حرف زدیم خیلی دلم برای دوستانم تنگ شده.

ناهارمون رو خوردیم و .... بعد از ناهار چی میچسبه؟ خوااااب.

امروز صبح مدیر ساختمون مسئول تعمیرات رو فرستاد خونمون یکی دو تا اشکال کوچیک بود که برطرفشون کرد. 

راستی من امروز تو فیس بوک یه حساب برای خودم باز کردم اگه دوست داشتین تشریف بیارین.