دعای سحر با صدای سید قاسم موسوی قهار

بالاخره پیداش کردم


Original Video - More videos at TinyPic

تواشیح


Original Video - More videos at TinyPic

مناجات آقای افشاری


Original Video - More videos at TinyPic

دعای افطار

من صدای خواننده این دعا رو خیلی دوست دارم ولی متاسفانه اسم ایشون رو نمیدونم ایشون دعای سحر و دعای فرج رو هم خوندن که هر چی گشتم پیدا نکردم.


Original Video - More videos at TinyPic

دعای ربنا با صدای استاد شجریان

همه اینها برای من خاطرست


Original Video - More videos at TinyPic

اذان با صدای مرحوم آقاتی

این اذان منو یاد بچگیهام میندازه


Original Video - More videos at TinyPic

روزه

الان که این پست رو مینویسم ساعت ۴:۲۰ صبح هست و دعای سحر هم داره برام پخش میشه سحریم رو خوردم و نشستم پای کامپیوتر. اگه خدا بخواد و قبول کنه تا جایی که بتونم امسال روزه میگیرم.

برای اطلاع دوستان اگه میخوان روزه بگیرن اوقات شرعی اینجا:

اذان صبح ساعت ۴:۵۲

طلوع آفتاب ساعت ۶:۲۷

اذان ظهر ساعت ۱۳:۲۱

اذان مغرب ساعت ۲۰:۳۰

اینم شماره تماس مهدیه تورنتو که هر وقت خواستین میتونین اوقات شرعی رو چک کنین ۷۱۱۰ ۴۲۸ (۶۴۷)

اینجا نماز خوندن و روزه گرفتن یه کم مشکله چون خودمون باید برای خودمون دعای سحر و ربنا و اذان رو بپخشونیم. من تو پستهای بعدی دونه دونه اینا رو که گفتم میذارم.

ماه رمضان

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو خدمت همگی تبریک عرض میکنم

انشالله که طاعات و عباداتتون قبول باشه اگه سر نماز بودین و یاد من افتادین یه کوچولو هم منو خانوادمو دعا کنین

راستی چند تا عید گذشت و من یادم رفت تبریک بگم یکیش نیمه شعبان بود.

فیلم

اون روز که رفتیم میدون دان داس این فیلم رو گرفتم من درست نمیدونم اسم این رقص چیه ولی برام جالب بود که این خانمها بلد بودن با هم برقصن

حالا اگه کسی اسم این رقص رو میدونه من ناآگاه رو هم در جریان بذاره

با اجازه مدیر بلاگفا این فیلم رو میذارم امیدوارم که ممنوع نباشه اگر بود لطفا وبلاگ رو نبندین کلی براش زحمت کشیدم فقط بهم بگین خودم این پست رو پاک میکنم.


Original Video - More videos at TinyPic

عکس

تو این پست فقط میخوام یه سری عکس بذارم که از زور تنبلی تا حالا نذاشتم.

این اولی همون بذرهایی هست که مدرسه تو جشن والنتیرها بهمون داد کاشتمشون اینجوری جوونه زدن

این یکی ریشه توت فرنگی بود که توی اون فارم بهمون دادن اونم اینجوری جوونه زد و برگ داد

اون جوونه ها قراره بزرگ بشن گل بدن حالا این یه مرحله بعدشه که بزرگتر شدن

بعد دیگه ازشون عکس نگرفتم تا انقدری شدن

اینم دوباره توت فرنگیمه که گل داده

خانم توت فرنگی یواش یواش گلهاش ریخت و به جاش توت فرنگی در اومد ببینین

یه روز تخمهای یه گوجه فرنگی رو درآوردم و با خاک قاطی کردم و هی آب دادم. همسرم گفت عمرا این به تو گوجه فرنگی بده اصلا نمیشه رامین هم گفت حتما میخوای تو همین گلدون کوچولو بهت گوجه فرنگی بده خلاصه ....

و بالاخره خانم توت فرنگی رسید و قرمز شد

خانم گوجه فرنگی هم برای خودش بزرگ میشد

اینم گل که منتظرش بودم حالا یواش یواش بقیه اش هم داره گل میده

اینم خانم گوجه فرنگی که یه کم رشد کرد جاشو بزرگتر کردم امیدوارم تا یکی دو ماه دیگه گوجه فرنگی بده

حالا تخم فلفل دلمه ای رو هم درآوردم و خشک کردم میخوام بکارم.

تخم خیار هم درآورده بودم و کاشته بودم ولی سبز نشد که نشد.

اون فامیل جدیدمون یه آدرسی داد گفت شهرداری یه زمین هفت متر در هفت متر با کلیه امکانات بهت میده برای یکسال پنجاه دلار ازت میگیره هر چی دلت میخواد توش میکاری و برداشت میکنی.

دکتر

خوب، امروز صبح وقت دکتر داشتم (عین این پیرزنها همش میرم دکتر ) جواب آزمایش تیروئیدم حاضر بود، مشکلی نبود دوز داروم هم تغییر نکرد. چون امروز سر دکتر خلوت بود دخترم رو هم ویزیت کرد چون تا حالا چکاپش نکرده بود و فقط براش واکسن زده بود. قدش رو روی منحنی برد و گفت نسبت به شصت درصد بچه های آمریکای شمالی قد بلنده ولی وزنش کمه (مثل مامانش ) آزمایش خون هم براش نوشت که باید همین روزا ببرمش آزمایشگاه.

امروز هوا کمی بهتر از روزای قبله. یه بادی می وزه. الان دمای هوا ۲۶ درجه هست.

لاندری

شب همسرم از سر کار اومد و من و لباسها رو رسوند به لاندری خونه و رفت خونه تا ساعت ده و نیم شب همه لباسها رو شستم و خشک کردم و تا کردم و همسرم اومد دنبالم اومدیم خونه. این ماشین لباسشویی که من دارم درش از بالا باز میشه، وسطش یه چیزی داره که لباسها دور اون میچرخه خیلی خوشم نمیاد احساس میکنم لباسها خوب تمیز نمیشن لاندری بیرون از اون ماشین لباسشوییهایی داره که درش از جلو باز میشه در ضمن همه اندازه ای داره خوبیش اینه که همه لباسها یکجا شسته میشن خشک میشن و برمیگردن خونه. توی خونه باید چندین بار ماشین روشن کنم بعد به هم چسبیده آویزون کنم تا خشک بشن دو روز طول میکشه تا خشک بشن.

پینات پلازا

حالا یه چیز دیگه میخوام راجع به خرید بگم. ما پارسال یه مدتی از سوپر چینیها تو پینات پلازا خرید میکردیم یه بار هلو گرفتیم همش خراب بود دیگه از اونجا خرید نکردیم.

همین پنج شنبه گذشته که فرداش مهمون داشتم از همین چاینیزا خرید کردم، عجب میوه های خوبی با قیمت مناسب داشت، قیمتهاش واقعا مناسب بود.

پول خرد

بذارین تا یادم نرفته یه چیزی بگم. من یادم نیست پارسال که ما اومدیم توی فرودگاه دستگاهی برای خرد کردن پول بود یا نه (حتما باید باشه) ولی به دوستم که به تازگی اومد گفته بودم یه جوری پول خرد تهیه کنه اونم توی هواپیما یه پنج دلاری داده بود به یه خانمی بهش پول خرد داده بود. توی فرودگاه وقتی چمدونهاتون رو گرفتین چرخ لازم دارین برای هر چرخ باید دو دلار بندازین توی دستگاه وگرنه مجبور میشین به این باربرها بیست دلار بدین چمدونهاتونو تا دم در خروجی براتون بیارن.

روز یکشنبه صبح دوباره من و دخترم رفتیم وال مارت چون لباسهایی که برای دخترم گرفته بودم بدون پرو برداشتم و براش بزرگ بود رفتیم عوض کردیم و چند تا دیگه لباس با پرو براش گرفتم باضافه یه کیف کوله یا همون بَک پَک که به سلامتی امسال میره کلاس اول. امروز صبح داشتم به مامانم میگفتم دیگه از امسال منم وارد سال تحصیلی میشم و آخر تابستون باید برای بچم کیف و کتاب تهیه کنم .

از وال مارت برگشتیم خونه همسرم هم امتحان پایان ترم کالج داشت داد و اومد خونه و جاتون خالی ناهار جوجه بادنجان خوردیم و حاضر شدیم رفتیم بیرون صبح یه day pass گرفته بودم با همون رفتیم داون تاون و ایتون سنتر و میدون دان داس کلی اونجا برنامه و ساز و آواز بود دو سه ساعتی اونجا بودیم و شب خسته و هلاک اومدیم خونه من نفهمیدم کی خوابم برد.

دیروز انقدر هوا گرم بود که هواشناسی توی اینترنت عکس کاکتوس گذاشته بود. ماشین ما هم که کولر نداره با مترو رفتیم داون تاون و اومدیم. انقدر اتوبوس و مترو توش خنک بود که آدم دلش نمیخواست پیاده بشه.

خاله بازی

روز سه شنبه از مطب دکتر خاچاطوریان (متخصص دستگاه گوارش) تماس گرفتن که جواب نمونه برداری که از معده ام کرده بودن آمادست، گفتم به سلامتی سرطان معده گرفتم ولی منشی گفت که emergency نیست ولی پنج شنبه یه وقت کنسلی داشت و برام وقت گذاشت.

پنجشنبه صبح با دخترم رفتم دکتر که دکتر گفت یه باکتری به اسم هلیکوباکتری در معده بنده ساکن شده و باید یک هفته دارو مصرف کنم تا معالجه بشم وگرنه در سالهای آینده به زخم معده مبتلا میشم.

از دکتر رفتیم خونه دوستم یعنی قرار بود بریم خونشون و تا غروب اونجا بودیم روز بعد یعنی جمعه قرار شد با دوستم بریم همون مرکزی که سه شنبه دخترم رو بردم، چون یه تراک پر از اسباب بازی میومد که بچه ها ازش کتاب و اسباب بازی و سی دی امانت بگیرن برای دو هفته، بعد از اونجا بیایم خونه ما. هر بچه میتونه چهار تا چیز امانت بگیره اینبار چون چند تا تعطیلی دارن چیزایی که امانت گرفتیم نزدیک یک ماه پیشمون میمونه. بعد اومدیم خونه ما و تا عصری دوستم اینجا بود و عصر همسرش اومد دنبالش رفتن ما هم میخواستیم بریم بیرون که انقدر هوا گرم بود بیخیالش شدیم.

امروز صبح من و دخترم رفتیم وال مارت همسرم جایی کار داشت بعد از کارش اومد وال مارت دنبال ما. حراج خیلی خوبی زده بود وال مارت یه کم لباس برای خودم و دخترم خریدم و بعد رفتیم یه سر داون تاون و بعد سوپر خوراک و همونجا چلوکبابی خوردیم و اومدیم خونه و صد البته بعد از چلوکباب چی میچسبه؟ خواب.

نتیجه امتحان

یکی دو روز پیش برای معلمم ایمیل زده بودم که نتیجه امتحانم رو بگه امشب برام ایمیل زد که امتحانم رو خوب دادم و excellent گرفتم . منم ازش تشکر کردم.

برنامه برای بچه ها

دوستم یه مرکزی رو بهم معرفی کرد که این یکسال و نیم نزدیک خونمون بود و من ازش بی خبر بودم نه اینکه نمیدونستم کجاست فقط نمیدونستم که ما هم میتونیم ازش استفاده کنیم. آخه این مرکز پایین یکی از رنتالهای این منطقه هست و من فکر میکردم مربوط به همون ساختمونه فقط. امروز بعد از ظهر دخترم رو بردم اونجا و ثبت نام کردم و کارت عضویت گرفتم البته دخترم برای برنامه های اونجا خیلی دیگه وقت نداره چون برنامه ها برای بچه های تا شش سال هست و بعدش دخترم میره مدرسه و دیگه نمیتونه بره اونجا ولی همین دو سه هفته ای که مونده هم غنیمته.

محیط خیلی خوبیه برای بچه ها، جاهای مختلف شعبه داره و هر شعبه برنامه خودش رو داره من بهتون پیشنهاد میکنم اگه بچه زیر شش سال دارین حتما به این مرکز مراجعه کنین خیلی خوبه.

Ontario Early Years Centres

آهنگ

همین الان دخترم با آهنگ بیژن مرتضوی که الان روی وبلاگ از قلب کویر هست یه رقص قشنگی کرد که کلی کیف کردم و ازش فیلم هم گرفتم.

خدا حفظش کنه. چقدر زمان زود میگذره انگار نه انگار که خودم یه روز بچه بودم. حالا بچم جلوی چشمام میرقصه.

عسل و لیمو

شنبه بعد از کالج رفتیم یه کم تو خیابونا گشتیم تو خیابون لسلی یه رستوران لبنانی هست که هم رستورانه و هم take out داره دو مدل غذا تو ظرف کوچیک ازش خریدیم که خیلی عالی بود. از زمانی هم گوشت خریدیم ظاهرا زمانی گوشتش از اقبال و بقیه جاها گرونتره ولی گوشتش خیلی خوبه حالا شنیدم گوشت سوپر خوراک هم خوبه و هم قیمتش مناسبه.

یکشنبه تا عصر خونه بودیم عصر رفتیم بیرون باز یه چرخی زدیم و رفتیم تیم هورتونز، تازه با یکی از محصولات تیم هورتونز آشنا شدم اونم چای عسل و لیمو هست که خیلی خیلی عالیه. انقدر هوا گرم بود و شرجی که آدم یه لحظه هم نمیتونست بیرون بایسته. همش بارون بارید. عصر هم که رفتیم بیرون که بارندگی نبود یکدفعه آسمون سیاه شد و از اون بارونهای فیلمهای هندی بارید.

عجب دنیای کوچیکیه

یکشنبه پیش که رفتیم طرف مغازه تهیه غذای اون فامیل جدید و دور هم نشسته بودیم موقع خداحافظی یه آقای مشتری که سفارش غذا داده بود و منتظر غذاش بود با همسرم سلام و علیک کرد و پرسید شما مدرسه رازی میرفتی همسرم جواب مثبت داد و معلوم شد که با هم دوره راهنمایی یا دبیرستان همکلاس بودن.


دوست تازه واردم گفت که چند تا دیگه اینجا دوست داره و یکی از دوستانش که ظاهرا با هم صمیمی هستن تقاطع بی ویو و شپرد تو یه کاندو زندگی میکنن و یکی دو تا نشونی دیگه (در همین حد).


همکلاسی همسرم دیشب با موبایل همسرم تماس گرفت و کمی با هم صحبت کردن از همین صحبتهای اولیه که چند وقته اومدی و اینجا چیکار میکنی و از این جور حرفها. وقتی همسرم خداحافظی کرد گفت مشخصات این با دوست دوستت خیلی شبیهه. امروز عصر با دوست تازه واردم صحبت میکردم پرسیدم این دوستت که میگی اسم شوهرش چیه گفت هومنه گفتم فامیلش اینه گفت آره و معلوم شد که هومن همون همکلاسی دوران مدرسه همسر منه و خانمش دوست صمیمی این دوست تازه وارد منه.

حالا چند نفر از ما در این دنیای مجازی با هم دوست و شاید فامیل هستیم خدا داند.

امتحان پایان ترم

سه شنبه بعد از ظهر رفتم کالج برای ثبت نام ترم آینده که مدارکم ناقص بود برگشتم خونه و چون یه کم باد و بارون بود حسابی حالم بد شد و افتادم بالاخره پنج شنبه رفتم و ثبت نام کردم.

پنج شنبه شب دوست تازه واردم قرار شد بیاد خونمون همسرم تو راه برگشت از کار یه کم برام خرید کرد و سر راه رفت دنبالشون و آوردشون خونمون دو سه ساعتی بودن و بعد رسوندیمشون مهمانسرا.

این دو سه روز اخیر یه کم جدی تر درس خوندم چون امروز امتحان پایان ترم داشتیم امتحانم رو نسبتا خوب دادم حالا باید منتظر نتیجه امتحان باشم.

بعد از امتحان برنامه potluck داشتیم و منم برای این مراسم بخور بخور چیپس خریدم و بردم. روز خوبی بود خیلی بهمون خوش گذشت با هم شماره تماس و ایمیل رد و بدل کردیم و کلی عکس گرفتیم و با هم خداحافظی کردیم.

ترم آینده ۱۲ آگست شروع میشه.


شما رو به خدا دوباره از این پست من برداشت چپکی نکنین هاااااا. این پست نه قانونی توش هست نه فلاکتی نه ممنوعیتی نه توصیه ای پس لطفا عصبانی نشین و خونسردی خودتونو حفظ کنین.

مهاجر تازه وارد

نمیدونم چرا همیشه چند نفر آدم نا آروم هستن که میخوان جو رو متشنج کنن!!! خدا شفاشون بده


آره داشتم میگفتم دوستم دوشنبه رسید مهمانسرا و ما هم بلافاصله بهشون رسیدیم. خیلی اذیت شده بودن از هواپیما که پیاده شدن ظاهرا اعلام کردن که چهار هزار نفر تو صف هستن و کلی طول کشیده تا نوبت اینها شده و پاسپورتشون رو دیدن و بعد تازه فرستادنشون بخش مهاجرت.

انگار قوانینشون روز به روز تغییر میکنه چیز عجیبی که دوستم تعریف کرد و من حتی عید که رفتم ایران و برگشتم ندیدم این بود که در قسمتی که چمدونها رو تحویل میگیرن پلیس با سگ ایستاده بوده و سگها چمدونها رو بو میکردن. آخرین مرحله هم که ما فرم پر کردیم که بعدا چی میاریم و قیمت نوشتیم و از این جور حرفا به این بنده خدا گفتن بعدا نداریم هر چی الان آوردی همونه بعدا اگه چیزی بیاری مالیات شاملش میشه. در ضمن یه ساک دستی داشته باز کردن و سه تا ظرف غذای مائده که از فرودگاه ایران خریده بوده رو درآوردن و انداختن سطل آشغال. دوستانی که دارین تشریف میارین خیلی مراقب باشین لطفا خوراکی با خودتون نیارین قوانین اینجا انگار روز به روز سفت و سخت تر میشه من عید میومدم اصلا سگ ندیدم که بخواد چمدونها رو بو بکشه.

خلاصه در بدو ورود یه کم تو ذوق این دوستم خورده بود ولی امیدوارم که کم کم به اینجا علاقمند بشه. رفتیم فودبیسیکس و سوپر ایرانی یه کم خرید کردن که برای فرداشون صبحانه و ناهار بتونن تهیه کنن بعد هم رسوندیمشون و اومدیم خونه.

بازم یاد پارسال خودمون افتادم، چه روزایی بود! چه زود گذشت!

لانگ ویکند

الان که میخوام این مطالب رو بنویسم سرمای بدی خوردم و حالم زیاد خوش نیست. از یکشنبه شب یه کم حالت مریضی داشتم و دیروز حالم خیلی خیلی بد بود ولی الان خدا رو شکر از دیروز بهترم.

هفته پیش دوستم گفت که مبل چرمی خریدن و تا آخر هفته براشون میارن و مبلهاشونو دیگه نمیخوان مبلهاشون نو و مرتب بود و میخواست بده به من، منم با کمال میل گرفتم چون ما یه کاناپه بیشتر نداشتیم و هر وقت دو نفر میومدن خونمون ما مجبور بودیم روی صندلی بشینیم منم که همیشه دنبال راحتیم فقط میموند آوردن مبلها که از یکی از دوستانم که همسرش ون داشت خواهش کردم برام بیارشون خلاصه پنج شنبه شب رفتیم و مبلها رو آوردیم چون دو تا بود باضافه سه تا صندلی برای بالکن و یه میز جلوی مبل مجبور بودیم دو بار این راه رو بریم البته راه دور نبود. جمعه یه دستی به مبلها کشیدیم. چند روز قبلش هم از IKEA چوب پرده گرفتیم و علیرغم میل باطنی من پرده ها رو نصب کردیم چون انقدر منظره سر سبز اینجا قشنگه که حیفم میومد پرده نصب کنم به هر حال وسط پرده ها رو جمع کردم که بتونم بیرون رو ببینم.

روز شنبه بعد از ظهر مهمون داشتیم و این مبلها چه به موقع رسیده بودن. دختر عمه همسرم (که شصت و چند سال سن دارن و کوچکترین پسرشون همسن همسرم هستن) با دختر بزرگشون از امریکا اومده بودن اینجا منزل یکی از پسراشون که ما اینجا اصلا ندیده بودیمشون و من که اصلا ندیده بودمشون چون وقتی ما ازدواج کردیم اینها اومده بودن کانادا و خلاصه هیچ رابطه ای با هم نداشتیم. بگذریم شنبه عصر این خانم با دختر و پسرشون آمدن منزل ما و یک ساعتی نشستن و رفتن.

روز یکشنبه از صبح رفتیم بیرون اول لباسها رو شستیم بعد رفتیم داون تاون برای گردش و عصر رفتیم طرف یانگ و شپرد چون این فامیل جدیدمون یک ماهی هست که یه مغازه تهیه غذا باز کردن و تبلیغشون رو برامون آورده بودن ما هم رفتیم ببینیم این مغازه کجا بود که از چشم ما دور مونده بود خلاصه رفتیم دیدیم بله فامیل جدید اونجا هستن سلام و علیکی کردیم و گفت بشینین که الان میگم بقیه هم بیان خلاصه یک ساعتی هم اونجا نشستیم دور میز تو پیاده رو و چای خوردیم و عکس گرفتیم و گفتیم و خندیدیم و اومدیم خونه.

همسرم با رامین تماس گرفت اونم گفت بیاین اینجا با هم یه چای بخوریم ما هم دوباره شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه رامین اینا و تا دوازده شب اونجا بودیم. روز پر مشغله و خوبی داشتیم و خیلی بهمون خوش گذشت.

روز دوشنبه که من مریض بودم و تا ظهر تو جام افتاده بودم ولی شب مسافر داشتیم و رفتیم پیششون که در پست بعدی تعریف میکنم.

دوستم میاد

این وبلاگ به من کمک کرد تا یکی از دوستانم رو پیدا کنم، ماجرا اینطوری بود که چند سال پیش با اتوبوس میرفتم شمال، یه خانمی هم سن و سال من کنارم نشسته بود و تا لاهیجان همسفرم بود و کلی با هم حرف زدیم و آدرس ایمیل با هم رد و بدل کردیم و تا مدتها با هم در ارتباط بودیم بعد نمیدونم چی شد که همدیگرو گم کردیم دو سه سال بعد تو یکی از مراکز آموزش زبان کیش دوباره همدیگرو دیدیم و باز نمیدونم چی شد که این ارتباط قطع شد تا اینکه دو ماه پیش این خانم برای من همینجا کامنت گذاشت و جالب این بود که نمیدونست برای من داره کامنت میذاره و یکسال بود که داشت وبلاگ من رو دنبال میکرد، چون اسمش تک و کمه من حدس زدم که شاید اون باشه و براش ایمیل فرستادم و بالاخره همدیگرو پیدا کردیم و از این ببعد سعی میکنیم دیگه همدیگرو گم نکنیم. خیلی زحمت کشید لطف کرد و برای مراسم پدرم مسجد رفت و من واقعا ازش ممنونم. حالا داره میاد تا هفته دیگه اینجاست یاد پارسال خودمون افتادم که اومدیم چقدر پسر عمه همسرم بهمون کمک کرد حالا خوشحالم که میتونم به یکی کمک کنم که اونم اینجا احساس غربت نکنه.

اندوسکوپی کولونوسکوپی

دو سه روز نسبتا سختی رو پشت سر گذاشتم از یکشنبه صبح تا دوشنبه بعدازظهر فقط آب سیب پاکتی و سون آپ خوردم دوشنبه صبح چهار تا بسته پودر و در چهار لیتر آب حل کردم و هر ده دقیقه خوردم مزه این محلول دقیقا مثل او آر اس بود با طعم وانیل  با هزار و یک بدبختی و به ضرب و زور یخ تمام چهار لیتر رو خوردم، دیگه معلومه با خوردن اون محلول از صبح تا بعدازظهر کجا بودم ...

بعد از ظهر دخترم رو گذاشتم خونه دوستم (بیتا) و رفتم مطب دکتر برای انجام اندوسکوپی و کلونوسکوپی نیم ساعته کارم تموم شد ولی چون والیوم بهم تزریق کرده بودن تا ساعت سه و نیم توی اتاق ریکاوری خوابیده بودم بعد هم دکتر اومد بالای سرم و گفت مشکلی نیست فقط دهانه مری به معده شل شده و این باعث برگشت اسید معده به مری میشه خودش هم یک بسته قرص که بعنوان نمونه به دکترها میدن بهم داد برای یک ماهم و گفت تا یکسال باید این دارو رو بخورم. خیالم راحت شد که به سرطان مری، معده یا روده بزرگ مبتلا نیستم، ضمنا تو این دو روز دو کیلو هم وزن کم کردم.

از مطب دکتر رفتم خونه بیتا برام سوپ درست کرده بود خوردم و یکی دو ساعتی اونجا بودم تا همسرم اومد دنبالم. دست بیتا درد نکنه خیلی زحمت کشید و خیلی کمکم کرد. این شنبه دارن میرن گوئلف  ولی skype رو دانلود کردم و میتونیم هر روز از طریق کامپیوتر با هم صحبت کنیم

فردا دوستم با بچه هاش قراره بیان خونمون اگه دوباره تعارف نکنه و بهانه نیاره.

دیشب

دیشب رفتیم سوپر خوراک، تنها کاری که تونستم انجام بدم این بود که از صندوقدار سوپر خواهش کردم یه جعبه خرما برای فاتحه بذاره دم صندوق شب هم یه دو صفحه ای قرآن خوندم و طبق معمول هر شب قبل از خواب برای پدرم فاتحه خوندم.

دیشب توی سوپر همون خانمی رو که گفتم شنیدم باردار شده دیدم، خدا رو شکر ماشین هم خریدن. چرا خدا رو شکر؟ چون دیگه از ماشین دار بودن ما غصه نمیخوره و ح س ا د ت .......

دیشب مثل فیلمهای هندی بارون بارید.

دیشب اولین توت فرنگی گلدونمون رو چیدیم و چون یه دونه بود تقسیم کردیم و سه تایی خوردیمش، خوشمزه ترین توت فرنگی دنیا که تا حالا خورده بودیم. راستی گوجه فرنگی هم کاشتم، جوونه زده و داره بزرگ میشه و امروز خیار کاشتم ولی نمیدونم چی میشه.

مقصد اصلی هواپیماهای ایران

 

باز هم سانحه

ای بابا هنوز چند روزی از سانحه هواپیمای توپولوف نگذشته که دوباره یه هواپیمای دیگه روز جمعه در مشهد سقوط میکنه و چندین نفر جان خودشون رو از دست میدن.

خدا رحمتشون کنه

کار خیر

فردا چهلم پدرم هست و همه میرن سر خاک هفته پیش سنگش رو هم گذاشتن.

میخواستم راجع به یه جایی براتون صحبت کنم که خیلی شناخته شده نیست. همه جایی به اسم کهریزک رو خوب میشناسن و باهاش آشنایی دارن و هر کس هم که میخواد کمکی یا کار خیری انجام بده زود کهریزک به ذهنش میرسه ولی امروز من میخوام یه مرکزی رو بهتون معرفی کنم که خیلیها نمیشناسن.

یه مرکزی هست که از سی و دو تا پسر بی سرپرست نگهداری میکنه. این بچه ها از پنج سال هستن تا هجده سال. بین این بچه ها یه چندتایی هم عقب افتاده هستن که همه با هم زندگی میکنن.

مادرم همیشه برای خیرات اموات یا هر خرج دیگه ای که بخواد بکنه به این بچه ها کمک میکنه حتی برای مراسم شب هفت پدرم برای این بچه ها خرج کرد برای فردا هم که چهلم پدرمه فقط میرن سر خاک و رستوران دیگه مسجد نمیگیرن و پولش رو برای این بچه ها خرج میکنن.

من مشخصات این مرکز رو براتون میذارم هر کس دوست داشت خودش بره از نزدیک ببینه از مسئول اونجا سوال کنه و هر چی دوست داشت کمک کنه.

مامانم که رفته بود گفت یخچالشون خالی بود. گفت مسئول اونجا گفت اینجا رو خیلی نمیشناسن و خیلی کم کمک میکنن و حتی کمک د و ل ت ی هم خیلی ناچیزه.

کلا با پرسنل اونجا چهل نفر هستن.

اسم این مرکز، بهزیستی نرگس هست

مدیرش خانم آذری

شماره تلفنش ۲۲۰۴۱۸۲۶

آدرسش: خیابان ولیعصر - بالاتر از چهار راه پارک وی - جنب رستوران لوکس طلایی - کوچه سپهبد قرنی - انتهای بن بست نصیر

اگه میخواین چیزی ببرین بهتره تماس بگیرین سوال کنین بهتون میگن که چی لازم دارن اگه خواستین خوراکی ببرین میتونین گوشت و برنج و ... ببرین اگه میخواین غذای آماده براشون ببرین اون بچه ها پیتزا خیلی دوست دارن. کمکی که میکنین باید شامل همشون بشه یعنی همشون بتونن استفاده کنن.