آنچه گذشت
پنج شنبه بعد از ظهر که با دخترم از مدرسه برگشتیم منیژه جون تماس گرفت که من اطراف خونتونم و میخوام بیام امانتی رو بهتون بدم. حالا امانتی چی بود؟ مامانم یه مقدار خرده ریز و بدلی برای دخترم گرفته بود و به سفارش خودم یه دستبند ظریف هم برای منیژه جون برای کادوی تولدش که شهریور ماه بود. این امانتی ها رو عمه پروانه با خودش برد امریکا منیژه جون هم برامون آورد.
خلاصه با موبایل با من تماس گرفت و گفت میام دم در امانتی رو میدم و میرم چون خیلی کار دارم. من و دخترم رفتیم پایین که دیگه معطل نشه و به کارش برسه اتفاقا منم در حال شستشوی لباس بودم. اومد و امانتی رو داد و دستبند رو از توی نایلون درآوردم و بدلیهای دخترم رو بهش دادم و دستبند رو هم به منیژه جون. حالا مگه قبول میکرد کلی قسم و آیه خوردم که اینو برای کادوی تولدت خریدم تا قبول کرد و خودم بستم به دستش. همون پایین ایستادیم به حرف زدن هر چی تعارفش کردم نیومد بالا بعد گفت اگه کار نداری بیا بریم فرویومال ما هم سوار شدیم و رفتیم من نه کیف پول داشتم نه چیزی رفتیم و یکی دو ساعتی نشستیم و قهوه خوردیم و حرف زدیم. گفتم مگه کار نداشتی گفت نه گفتم تو اطراف خونه ما چیکار داری هی میای مگه خودتون محله ندارین گفت الکی گفتم خونه بودم اگه میفهمیدی خونم نمیذاشتی بیام (سرم گول مالیده بود).
وقتی خواستیم برگردیم منیژه جون رفت توی یه مغازه ای به اسم دیسنی استور که لباس و کفش و همه لوازم کارتونهای والت دیسنی رو داره و گفت میخوام برای دخترت یه چیزی بخرم. حالا برعکس شد از اون اصرار و از من انکار. بالاخره یه جفت کفش بلوری سیندرلا براش گرفت اومدیم بیرون و ما رو رسوند دم خونه و رفت. دخترم که کفشو توی خونه پاش کرده بود و با سختی راه میرفت چون پاشنه بلند بود منم مشغول بقیه کارم شدم.
جمعه صبح که بیدار شدم همش توی این فکر بودم که اگه همه بچه ها لباس بپوشن و دختر من لباس نداشته باشه اونوقت غصه میخوره (آخه تا شب قبل میگفتم با این وضعیت مالی که ما داریم براش لباس نمیگیرم و سال دیگه میگیرم) ولی دلم طاقت نیاورد و زود لباس پوشیدیم و ساعت نه و نیم که تازه مغازه ها باز میکنن رفتیم فرویومال همون مغازه دیروزی و به سفارش خورشید عزیز لباس سیندرلا که با کفشش ست بود رو براش خریدم (چهل و یک دلار). خیلی ذوق کرد. برای ظهر هم لباسش رو تنش کردم و رفتیم مدرسه وای چقدر جالب بود یکی از معلمها لباس پلیس پوشیده بود معلم دخترم کدو تنبل شده بود و تقریبا همه بچه ها لباس پوشیده بودن. بعد از ظهر که رفتم دنبالش همه داشتن عکس میگرفتن منم از دخترم با معلمش و دوستاش و بعد هم از خودش تکی کلی عکس گرفتم و اومدیم خونه. وقتی شادی رو توی چشماش میدیدم و اینکه با چه ذوقی اونم لباسشو به دوستاش نشون میداد از کار خودم راضی بودم.
یه خانم کردی که توی راه مدرسه با هم حرف میزنیم و دخترش یک سال از دختر من بزرگتره گفت خیلی کار خوبی کردی براش لباس گرفتی گفت که پارسال بلد نبود و برای دخترش لباس نگرفته بود و بچه طفلکی یه گوشه کز کرده بود و بقیه بچه ها رو نگاه میکرد.
عصری رفتیم پایین توی لابی دیدم خانم مدیر ساختمون هم لباس جادوگر پوشیده و پشت یه میز پر از شکلات نشسته و به بچه ها شکلات میده و باهاشون عکس میگیره دختر منم رفت و هم عکس گرفت و هم شکلات بعد اومدیم بالا. شوهرم از تلفن عمومی ایستگاه یونیون تماس گرفت که کجا بریم و قرار گذاشتیم رفتیم میدون دانداس مردم هم لباسای مختلف پوشیده بودن منم به هر کی میرسیدم میگفتم میشه با دخترم عکس بگیرین و همه با خوشرویی قبول میکردن. دیگه یه کم توی میدون دانداس و یه کم توی ایتون سنتر چرخیدیم و یه شامی خوردیم و اومدیم خونه.
شنبه صبح از حدود ساعت یازده یازده و نیم رفتیم فرویومال تا عصری که تعطیل شد و اومدیم خونه. فقط بعد از ظهر رفتیم شاپرز شیر خریدیم آوردیم گذاشتیم خونه و من یه تماس با یکی از بچه هایی که اینجا باهاش آشنا شدم گرفتم و اونم اومد فرویومال و تا آخر با هم نشستیم شوهرش توی تیم هورتونز فرویومال کار میکنه منتظر شدیم تا کارش تموم بشه و بیاد بیرون بعد یه کم نشستیم با اونم حرف زدیم و بعد هر کی رفت خونه خودش.
یکشنبه بعد از ظهر از خونه رفتیم بیرون برای خرید خیلی خرید نداشتم ولی یه چیزایی میخواستم اینبار رفتیم مرکز خرید scarborough عجب جای بزرگی بود همه مغازه هایی که توی فرویومال هست اونجا بود به اضافه کلی مغازه دیگه. ما چون دیر رفته بودیم فقط به وال مارت رسیدیم و دلاراما. وال مارتش خیلی بزرگه و دو طبقه که از طبقه بالا به پایین و برعکس آسانسور کفی شیب دار داره و جالب اینجاست که وقتی با چرخ خرید روی این آسانسور میایستیم چرخ خرید از جاش حرکت نمیکنه یعنی میتونیم با دست نگیریمش چون آسانسور حالت مغناطیسی داره.
این بود ماجرای این چند روز ما. آدم وقتی تنبلی کنه و دیر به دیر بنویسه این بلا سرش میاد.
اینم بعدا اضافه کردم وقتی کامنت خورشید عزیز رو خوندم.

اینم یه عکس از میدون دانداس
