زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود

روز جمعه دخترم از طرف مدرسه با اتوبوس مدرسه رفتن تئاتر اسمش هم Velveteen Rabbit Play بود. یک ربع زودتر از همیشه باید میبردمش مدرسه، رفتیم و منتظر بودیم زنگش بخوره که دیدم هوا سردتر از اونیه که من تصور میکردم خیلی سریع و بدو بدو برگشتم خونه و براش کاپشن بردم صفشون رفته بود توی کلاس مجبور شدم برم دم در کلاس و کاپشنش رو بدم، بعد هم ایستادم تا از مدرسه اومدن بیرون و سوار اتوبوس شدن منم چند تا عکس از دخترم گرفتم (بچه ندیده!). بعد از ظهر هم نیم ساعت زودتر رفتم دنبالش، فکر کردم از تئاتر که برگردن باید بریم دنبالشون، تازه از اونجا که برگشتن و رفتن تو کلاس خوراکی خوردن، ده دقیقه آخر آوردنشون توی حیاط مدرسه (همون پارک بغل مدرسه) سرسره و دوچرخه و اسکوتر بازی کنن بعد که بازیشون تموم شد اومدیم خونه.

روز جمعه با عمه پروانه و عمه مهین (عمه های شوهرم) صحبت کردم. عمه مهین خیلی خیلی خوشحال شد که باهاش تماس گرفتم.

تمام روز شنبه خونه بودیم، دو سه تا تلفن داشتیم. صبحانه و ناهار (فسنجون) مهمون شوهر جان بودیم شب با رامین تماس گرفتیم که حال و احوال کنیم گفت یکشنبه عصری میاد دنبالمون بریم خونشون. این هفته من میخواستم دعوتشون کنم که نشد چون لوله ناودون که از پشت انباری رد میشه شکسته و هربار که برف یا بارون میاد دیوار انباری خیس میشه قراره بیان درست کنن منم برای اینکه چمدونها کپک نزنه گذاشتمشون توی هال، با این وضعیت که نمیشه مهمون دعوت کرد.

روز یکشنبه صبح رفتیم اسکاربورو سنتر همونجایی که هفته پیش رفته بودیم، رنگ مویی رو که از وال مارت خریده بودم پس دادم چون بعد از اینکه خریدمش و آوردم خونه و روی جعبه رو خوندم فهمیدم به درد موهای من نمیخوره. خانمی که مسئول پس گرفتن اجناس بود اصلا با آدم چک و چونه نمیزد و خیلی راحت اجناس رو پس میگرفت ولی وال مارت خیابون شپرد که مسئولین پس گرفتن اجناس اکثرا هندی هستن و بدجنس انقدر با آدم چونه میزنن که انگار فروشگاه مال باباشونه.

خلاصه دردسرتون ندم که از اونجا که برگشتیم یک راست رفتیم فرویومال و تا چهار بعد از ظهر اونجا بودیم بعد اومدیم خونه و من بساط کتلت رو گذاشتم که منیژه جون دیگه زحمت شام درست کردن رو نکشه، خواستم یه درازی بکشم که منیژه جون زنگ زد که من یک ساعت دیگه میام دنبالتون منم تند تند کتلت رو درست کردم و آماده شدیم تا اومدن دنبالمون. بنده خدا دو جور غذا درست کرده بود. دیگه دور هم نشستیم و گفتیم و خندیدیم و شب ساعت دوازده و نیم هم ما رو آوردن دم خونمون پیاده کردن.

هنوز نخوابیده صبح شد و شوهر بیچاره من بیدار شد و نزدیک ساعت ۶ صبح از خونه رفت بیرون.

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید